23 👁 بازدید

The Man In The Moon – Chapter 5

مردی در ماه ^^

” بدختی پشت بدبختی! “
تایلر با دلهره نالید و دستش رو روی گردنش کشید .
پاهاش رو روی پدالِ گاز بیشتر از قبل فشرد .
اون قصد داشت تا جایی که میتونه از محل حادثه دور بشه .. بره و بره .. به کجا ؟ اون رو خودشم نمیدونست و الانم نمیدونه .
” جــــیز!!! من فاتحه ام خونده اس “
تایلر حق داشت . توی کمتر از یک ثانیه مجسمه ای رو نابود کردیم که تایلر برای توضیح دادنِ با ارزش بودنش کلمه کم میاورد .
زبونم بند اومده بود .. پشت هم آب دهنم رو قورت میدادم و سعی میکردم ذهنم رو بکار بندازم در حالی که تنها توانایی فکرم این بود که صدای آب دهن قورت دادن هام رو با صدای غورباغه های بزرگ و پیر مقایسه بکنه .
” من بین کسایی بودم که محوطه ی خانه ی سالمندان رو آلوده کردن .. و منه بدبخت تنها کسی بودم که که شواهد نشون دادن که اون روز ، اون ساعت اونجا بودم .. “
با خیال اینکه تایلر داره چیزی روبرای من توضیح میده ، رومو کردم سمتش و نگاهی به نگاهه نگرانش که سمت من نبودانداختم .

اون با من حرف نمیزد . اون انقدر شوکه شده بود که فقط کلمات رو بی دلیل از دهنش پس میداد .
” چرا ؟ آخه چرا ..”
دست هاش روی فرمون برای لحظه ای سر خوردن و اون دوباره کنترلش رو به دست گرفت و ادامه داد :
” چرا این همه چیز بد من رو محاصره کرده ؟ من داوطلب شدم که محوطه ی اونجا رو تمیز کنم تا اون موضوع دردسری برام ایجاد نکنه و بخشیده بشم .. من باید بخشیده میشدم تا پدرم بویی نبره .. “
اون داشت پر حرفی میکرد . دو ثانیه نکشید که اون بازم شروع کرد ..
” اما اگه جریانِ این مجسمه بیاد وسط ، همه چیز لو میره .. همه چیز به گوش پدرم میرسه و من تبدیل میشم به یه مرده .. لعنتی .. “
با تموم کردنِ جمله اش ، دستِ لرزونش رو کوبید روی فرمون و احتمالا به جای درستی نزد .
چون صدای بوق ِ ماشین رو در آورده بود و منم سعی کردم به این وضعیت نخندم.
گوش هام حتما الان بخاطر شنیده هاشون شبیه به ” وات دا فاک ” شدن . اعترافاتِ تایلر اونم بدون مقدمه چینی باعث میشد حس کنم مغزم داره رنده میشه و از طرفی هم آشفتگیِ وضعیتمون باعث میشد بخوام بخندم .
” لعنتی … لعنتی …لعنتی ..”
تا باز هم * لعنتی* های دیگه ای رو زبونش جاری نشدن ، باید چیزی میگفتم تا باعث آرامش بشه .. یه چیز که باعث بشه به نیمه ی پُر لیوان نگاه کنیم و محض رضای خدا یه ریز حرف زدنش رو بس کنه .
مثلا همین که یکی بهمون با سرعت زده ولی هنوزم سالمیم و ماشین هم صدمه ای ندیده .
” تایلر … تایلر؟؟ یه لحظه آروم بگیر .. ببین میدونی چیه ؟ اونقدرا هم بد نیست .. هنوزم امیدی هست به ..”
قبل اینکه فرصت رسوندن منظورم رو داشته باشم ، یه چیزی رو زیر پاهام حس کردم .
یه برخورد ..
منظورم این نیست که دوتا حیوون زیر ماشین در حال جفت گیری باشن ، این انگار یه چیزی بود مثل ..
مثل برخورد یه جسم به تنه ی ماشین و بعد لاستیک سمت چپ .
و این جسم مثل یه مانع عمل کرد .. انگار ماشین بزور از روی یه دست انداز میخواست به جلو حرکت کنه .
و وقتی میخوای به جلو حرکت کنی ، پات دوباره بهش گیر کنه و به حلو یه قدم پرت بشی..
دقیقا مثل همین بود ..
تنها با این تفاوت که ماشین فقط به جلو پرت نشد ..
بخاطر سرعت زیادی که داشتیم ما به پرواز چند ثانیه ای در اومدیم و به زمین نشستنِ بعدی ، منجر به منحرف شدنِ ماشین شده بود .
ما که انگار یکی از پشت هولمون داده بود، به جلو پرت شدیم یا بهتره بگم متمایل شدیم و قسم میخورم اگه کمربند های ایمنی خلق نشده بودن ، بدن های ما شیشه ی جلوی ماشین رو نابود میکردن و الان یه چند متری جلو تر از جای الانمون ، افتاده بودن .
مثل یه شوک، ما بعد از متمایل شدن به جلو دوباره به عقب سُر خوردیم .
پشتمون دوباره به صندلی هامون خورد . بلا فاصله یه نفس عمیق کشیدم و با فشار بیرونش دادم و زیر لب زمزمزه کردم :
” اوه .. مای .. شاکینگ گاد ! “
تایلر پلک هاش رو بسته بود و اون ها رو محکم میفشرد .
سکوت برای چند لحظه ای مهمونمون بود .
این سکوت بعد از اون همه شلوغی ، بد جوری تو ذوق میزد .
به محض باز شدن پلک های تایلر .. میدونستم قراره این سکوت مرگ خودش رو ببینه ..
تایلر سعی کرد ماشین رو دوباره روشن کنه و برونتش .. اما این قرار نبود یه شروع دوباره بشه .. پنچر کرده بودیم !
تایلر جفت ابروهاش رو یه بار بالا داد و با یه نیم نیشخند از روی بیچارگی به سمت من برگشت .
” میگفتی امید به چی هست ؟”
” به ماشینی که هنوز راه میره .. یعنی اون موقع راه میرفت “
سری تکون داد به نشونه ی ” صحیح ” اما میدونستم که توی ذهنش داره رکورد فحش های توی فیلم * د ولف او وال استریت * رو میشکنه !
با همدردی سر تکون دادم .
صدای ناله ی گوشیم از بی شارژیِ مفرط در اومد و من اون رو از جیبم در آوردم. باتریم فقط 1 درصد پر بود. با هر بار هشدار دادن ، صفحه ی گوشیم روشن میشد و بعد هم خود به خود خاموش. و من چشمم به نوتیفیکیشن ِ اینستاگرامی که بالای صفحه ی گوشیم نمایش داده میشد افتاد.
جیسون یه عکس جدید پست کرده بود و منم از سر کنجکاوی کلیک کردم تا ببینم چی میتونه گذاشته باشه.
اون عکس .. یه سلفی از جیسون بود .
اون چشم هاش رو به گرد و بیرون داده کرده بود تا درشت بنظر بیاد و با لبخندِ دهن بازش که تا لثه هاش هم میشد دید ، خوشحالیش رو به عکس القا کرد.
پیراهن مردونه ی قهوه ای سوخته ی شسته رُفته ای تنش بود که به نوبه ی خودش چیز عجیبی بود !
شلوار گشادی همرنگ با پیراهنش تنش بود و یه کلاه سبز فُسفری که بد جوری تو چشم بود با یه پر مشکی روش هم سرش بود .
اما چی میتونسته انقدر جیسون رو خوشحال کنه ؟
کپشن رو به آرومی خوندم..

.* وقتی وانمود خواهر زاده ات رو با یه پسر میفرستی دنبال نخود سیاه تا خودت بجای یه اون بری دنبال بهترین دوستش توی فرودگاه.. این خیلی فانه *

” هی صبر کن .. واقعا یه امیدی هست ..”
باهاله ی براقی که توی چشمام نشسته بودو نمادی از خوشحالی بود گفتم و گوشیم رو به سمت تایلر گرفتم تا اونم این پست رو ببینه . قیافه ی تایلر روی صفحه ی گوشیم دقیق شد و بعد ابرو هاش از ابروهای لیام پینِ معروف ، صاف تر شد ..
به راحتی میتونم بگم که اون خوشحال نشده بود .. حتی یه ذره .
تا خواستم بپرسم مشکل چیه ، اون جواب سوالم رو تحویلم داد :

” خاموش شدنه گوشیت برای تو یه امیده ؟ “

??? ?? ?? ????

فقط یه چیز میتونه باعث بشه که همه چیز رو خیلی سریع برای تایلر تعریف کنم و با اولین تاکسی ای که به پستم خورد راهی خونه بشم .
یه چیز .. اون چیز هم عجوبه ای به اسم مایاست .
باورم نمیشد تموم اون مدت ما گول خورده بودیم و سر هیچی توی خیابون ها آواره شدیم .
باورم نمیشد جیسون انقدر راحت تونسته بود یه مجسمه ی عادی رو ور دلمون بذاره و این همه مارو سر کار بذاره .
جیسون و نقشه های پلیدش هیچوقت دومی ندارن! اون حاضر شد برای اذیت و آزارِ من ، حتی عمدا با یه ماشینه دیگه بزنه به صندوق عقب ماشین خودش و اون مجسمه رو آرد کنه تا بتونه اون نقشه ی شیطانی توی سرش رو به اعمال برسونه .
اون بیشتر از هر کس دیگه ای در جریان این مسئله که مایا برای من واقعا مهمه ، قرار داشت.

مایا بهترین کسیه که هرکسی میتونه توی زندگیش باهاش رو به رو شه .
ولی من تنها باهاش رو به رو نشده بودم ، از خوش شانسیه من ، اون یکی از خود اعضای خانوادمون شده بود .
یه خواهر که با وجود اینکه چند سال ازم بزرگ تر بود ، من به سادگی میتونستم اون رو خواهر کوچولو صدا بزنم .
شوقی که توی وجودم بود برای رسیدن به در اتاقی که مدتی بود بسته شده بود باعث میشد اونقدر بدوم که به نفس نفس بیوفتم .
امروز خونه یه شکوه دیگه داشت .
امروز مایا برگشته بود و حتی دوتا یکی بالا رفتن از پله های قدیمی چوبیِ خونه هم لذت بخش شده بود.
در رو وقتی به طبقه ی بالا رسیدم ، از در اتاق کِیلا عبور کردم و همچنین در اتاق خودم و بعد پشت در اتاق مایا نفسی تازه کردم. آهسته باز کردم و قامت نحیف ِ دختری رو دیدم که روی صندلی ، رو به روی میز آرایشش و دقیقا جلوی آینه ی بزرگی اون میز نشسته بود .
موهای بلند بلوندِ روشنش زیر نور لامپ اتاقش ، طلایی شده بود .اون موهاش رو بافته بود و حالا با یه گیره ی کوچیک سعی داشت نوکش رو ببنده.حتی با استشمام بوی ادکلن شیرین و ملایمش که حالا توی اتاق پیچیده بود هم مطمئن میشدم که خونه چقدر بدون اون سوت و کور بود .
مایا تا تصویر من رو توی آینه دید به سمتم برگشت و دست هاش رو باز کرد و بعد من روی توی بغلش جا داد .
از پشت شونه هاش ، قاب عکس نسبتاکوچیکی که روی میزش گذاشته بود رو دیدم .
عکس پدر بزرگ !
لبخندی زدم به چهره ی خندونِ پدر بزرگ توی قاب و ” ممنونم ” رو زمزمه کردم .
ازش ممنون بودم که خیلی راحت نمای بهشت رو به زندگی منی که با پدر و مادر عجیبم قرار بود به یه جهنم تبدیل بشه نشون داد. اگه الان کسی رو دارم که صمیمانه منو به آغوش بکشه ، وقتی خود پدر بزرگم نیست ، همش رو مدیونشم .
مایا در حقیقت دختری بود که قبل از بدنیا اومدنِ من ، پدر بزرگ یجورایی پدر خونده اش شده بود .
کل مخارج اون رو بر عهده گرفته بود و درست وقتی میخواست اون رو به خونه بیاره ، من به دنیا اومدم .
پدر بزرگ حدسشم نمیزد که پدر و مادر من بخوان بچه ای بیارن و بدنیا اومدن من باعث تردید برای آوردنِ مایا به خونه شده بود . همچنین مادرم هم حساسیت زیادی نشون میداد که مبادا من با وجود مایا احساس کمبودی بکنم .
ولی رفته رفته همه چیز عوض شد .
وقتی با پدر بزرگ به یتیم خونه ای که مایا رو اونجا نگهداری میکردن ، میرفتم ، بیشتر از پدربزرگ هیجان زده میشدم .
من کل هفته رو روز شماری میکردم تا آخر هفته برسه و به دیدن مایا بریم.
وقتی بزرگ تر شدم ، کاردستی هایی که مربی مهدکودکم بهم درست کردنشون رو یاد داده بود رو جمع میکردم و برای اون میبردم . و اون هم همیشه از شیرینی های 6 رنگی که اونجا به بچه ها میدادن برام کنار میذاشت. مزه ی کارامل لای اون شیرینی ها هنوزم توی دهنم هست ، من عاشقش بودم . مخصوصا تیکه های درشت شکلات ِ توی اون شیرینی.حتی اگه برای جلوگیری از چاقی من بخاطر خوردن شیرینی های بیش از حد هم که بود ، اونا باید یکاری میکردن ..
اونا باید مایا رو میاوردن به خونه و این رو خودشون هم میدونستن اما هنوز از ته دلشون مطمئن نبودن و قدرت ِ پذیرشِ مسئولیت یه فرد جدید رو نداشتن .
اینا دلایلی بودن که اومدن اون رو به خونمون تا 8 سالگیم به تاخیر انداختن .
” ما قراره تا ابد اینجوری همدیگه رو نگه داریم یا کارای بهتری انجام بدیم ؟ “
مایا آروم گفت و از لحن صداش میفهمیدم که آخر جملش رو حتما با یه لبخند شیرین و همینطور شیطنت آمیز تموم کرده .
ازش جدا شدم و لبه ی تختش نشستم .
” من این نوع لبخند رو میشناسم . وقتی سعی میکنی که اون هارو پنهون کنی .. بهم بگو .. بگو چیشده یا .. چی میخواد بشه ؟ ”
لب هاش رو بهم فشرد .. درسته ! همیشه همینطوری به اجبار خنده هاش رو مخفی میکنه .. نگاه کوتاهی به پایین انداخت و شروع کرد :
” امروز وقتی فرودگاه بودم ، آدام هم اومده بود به استقبالم .. “
نگاهش رو از زمین برداشت و بهم نگاه کرد .
سرموم تکون دادم و میدونستم داره میمیره تا بقیه اش رو بگه .
” من به پدر زنگ زده بودم از قبل .. و میدونی … اون سرش شلوغ بود و من به جیسون زنگ زدم و ازش خواستم با تو بیاد دنبالم . شما حسابی دیر کرده بودید و من حدس میزدم اگه دعوتِ آدام به آغوشش رو قبول کنم مشکلی پیش نمیاد . “
وقتی دست هام رو روی قسمت بالای شکمم نگه میداشتم و میخندیدم ، پریدم وسط حرفش :
” بهم نگو که جیسون هم دقیقا وقتی اومد که شما در حال عشقبازی بودین ! چون اون خدای همین کار هاست “
مایا کنارم روی تخت نشست .
با اخم کوچیکی که با ته مونده ی لبخندش تضاد بزرگی رو ایجاد میکردن رو به من کرد و تذکر داد :
” از اون واژه استفاده نکن ! ما فقط همو بغل کرده بودیم . و آره جیسون سر رسید و من میتونستم انتظار هرکاری رو ازش داشته باشم .. میدونی که چه کار هایی توی اینجور مواقع انجام میده.. اما اون به آدام گفت که دو شب دیگه برای شام بیاد به خونمون و حسابی مثل یه جنتلمن برخورد کرد . باورت میشه ؟ “
البته که باورم نمیشد .
جیسون دقیقا کسی بود که فقط برای ایجاد یه ضدحال برای من ــ طوری که نتونم برای دیدن مایا به فرودگاه برم ــ اون همه دردسر درست کرده بود و اون یه آن تبدیل به یه جنتلمن شده بود ؟
هر وقت سعی کردم اون رو بشناسم . منظورم خود واقعی جیسونه ؛ اون یه حرکت غیر قابل پیش بینی زد و باعث شد با تامل زیادی به این نتیجه برسم که اون فقط خودشه … اون مثل هیچ کسی نیست که بتونیم با ذکر مثال های مختلف اون رو تشبیه به کسی بکنیم .
اون ترفند های خودش رو داره .
و حالا آدام ــ دوست پسرِ کاملِ مایا ــ توسط یه همچین آدمی به خونمون دعوت شده .
اینجوری نیست که مایا و آدام تازه همدیگه رو شناخته باشن ، نه.. اما این اولین باریه که آدام رسما به خونمون دعوت میشه .
مادرم کسی نبود که برای شناخت ِ پسرایی که دور و بر ما میان ، وقتی داشته باشه .
اون هر موقعی که به من یا مایا برخورد میکرد یادش میومد که هیچوقت توی بچگی هامون ، باهامون نبوده .
اون هیچوقت مارو به پارک های مخصوص بچه ها نبرده و مارو سوار تاب نکرده تا سر آروم تر هل دادنِ تاب ها دعوامون بشه .
اون هیچوقت سر اولین تمرین نقاشی هامون ، بهمون یاد نداده که چجوری باید مداد رو توی دستمون بگیریم و حرکتش بدیم .
اون هیچوقت، وقتی نداشته تا باهامون به بستنی فروشی بزرگ سر کوچه بیاد و از بستنی های شاتوتِ معروفِ محل باهامون بخوره .
و تمومِ اینا باعث میشد که مادر همه ی وقتش رو صرف کنه تا کارهایی که برای ما توی بچگی نکرده ، برای کِیلا انجام بده .
و همیشه اینجوری میشد که مادر ، پدر رو مجبور میکرد تا به همه ی کار های من و مایا رسیدگی کنه تا خودش وقت کافی برای فرزند کوچیک خانواده بذاره .
پدرم هم کسی نبود که بخواد دوست پسرِ دختر هاش رو به خونه بیاره و طی یه سری حرف های مردونه ازشون قول بگیره که مردِ لایقی برای دختر های عزیز تر از جونش باشن.
اما پدر مجبور بود .
اگه پدر کاری نمیکرد ، مادرم حتما ناراحت میشد . پس پدر مجبور بود یجوری خودی نشون بده !
اولین باری که پدر میخواست مثل یه بابای واقعی یه حرکت بزنه ، اون به معنای واقعی یه افتضاح به بار اورد .
درست یادمه …پدرم پسری رو که مایا تازه باهاش توی مدرسه آشنا شده بود رو به مطب خودش برد تا خیال مادرم رو از بابت اینکه اولین رابطه ی مایا به خوبی پیش خواهد رفت راحت کنه .
پدرم یه صبح کامل رو با توضیح دادن اینکه اگه توی سن پایین ، اون پسر مایا رو حامله کنه ، چه مشکلاتی برای بدن مایا پیش میاد و چه احتمالاتِ بدی برای آینده ی اون بچه و مایا وجود داره ، سر اون پسر رو برد .

پدر هیچوقت اون مسئله رو گردن نگرفت و ادعا داشت که خیلی خوب میشه اگه همه ی جوونا این اطلاعات پزشکی رو بدونن و اون کارش رو عالی انجام داده بود.

و از نتایج لذت بخشِ اون کارعالی هم میتونم به این اشاره کنم که اون پسر از مدرسه ای که مایا توش تحصیل میکرد انتقالی گرفت و ما دیگه هیچوقت اون رو این اطراف ندیدیم .

با این وضعیت … جیسون واقعا میخواست آدام رو بیاره به اینجا ؟

اون اصلا چیزی به مادرم یا پدر گفته ؟
به مایا هشدار دادم که باید کمه کم خودمون دست بجنبونیم . ما اتفاقاتِ اون شب رو از جانب جیسون نمیتونیم پیش بینی کنیم ، اما خودمون باید یکارایی بکنیم .. مثلا تدارک یه شام عالی خونوادگی رو دیدن .
عقربه های ساعت هر باری که نگاهم گذرا بهشون میخورد ، تغییر میکردن و ساعات جدیدی رو نشونم میدادن .
حرف هایی که زده میشد تمومی نداشتن .
مایا برای به خونه آوردنِ آدام زیادی مشتاق بود و منم به همون اندازه مشتاقِ حرف زدن با اون بودم .
احتمالا نباید دیگه بذارم اون یه سفر تنهایی یه ماهه بره . چون دیگه نمیتونم اینقدر دلتنگش بشم .
حرف و حرف و حرف .
از نیمه شب هم گذشت و ما هنوزم داشتیم حرف میزدیم .
از پنجره ی اتاقِ مایا … لامپ های روشنِ همسایه ها ، دونه دونه خامو میشدن و ما هنوز داشتیم حرف میزدیم .
ماه دقیقا رو به روی پنجره ی مایا درخشید و ما هنوز مشغول حرف زدن بودیم .
شاید اگه میدونستیم صبح روز بعد قرار نیست بتونیم زیاد بخوابیم و زود تر از هر صبح دیگه ای با جیغ ِ کیلا بیدار میشیم ، ما زودتر حرف زدن رو تموم میکردیم و میخوابیدیم .
جیغی به بلند ترین آوایی که هر گوشی میتونه بشنوه ..
جیغی به بلندیه جیغه کیلا !

Dislike


جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
Ziii
مهمان
Ziii

سلامم،پس بلاخره امدی‎;)‎
خوووب بود،من همیشه مشتاقم ادامه اش رو بخونم پس لطفا زود زود اپ کن‎:*‎