22 👁 بازدید

The Man In The Moon – Chapter 4


مردی در ماه ^^


قسمت چهارم – اینجوریاس

جیسون چیزبرگری که توی دستش نگه داشته بود رو بالاتر گرفت و یه گاز گنده ازش زد .
وقتی محتویاتِ چیزبرگر رو با ولع میجوید ، شروع کرد به حرف زدن :
” تو باید اون بدنت رو تکون بدی و همکاری کنی “
جیسون دستش رو جلوم تکون میداد ، وقتی انگشت اشاره اش مستقیما به سمتم گرفته شده بود .
قبل از اینکه جوابی بدم خمیازه ای کشیدم .
“ما باید چیکار .. ام ..” خمیازه ی دوم بین جمله ام به سراغم اومد و بعد از اینکه دهنم به شکل دایره ی بزرگی باز ، و بسته شد ، من جمله ام رو کامل کردم : ” چیکار بکنیم ؟ “
و خمیازه ی سوم !

با هر خمیازه ای که دچارش میشدم ، توی دلم یه غر به جونِ جیسون میزدم .
اون بود که قبل از طلوع خورشید ، قبل از اینکه کسی بیدار بشه یا حتی فکر بیدار شدن به سرش بزنه ، منو بیدار کرد و از خونه بیرون کشوند .

از یه طرف تازه بیدار شده بودم و هنوز گیج خواب بودم ، از طرفی هم وقت پوشیدنِ لباس درستی نداشتم و تقریبا داشتم از سرما میلرزیدم و جیسون هم ازم میخواست که توی اون شرایط بدوم و ورزش صبحگاهی هم همراهش انجام بدم .
جیسون دستم رو میکشید و وقتی مثل یه توپ گردالو توی خیابون به این سمت و اون سمت ورجه وورجه میکرد ، منم همراه خودش میکشید و من فقط و فقط سعی میکردم با درشت کردن چشم هام ، مانع بسته شدن اون ها بشم .

جیسون اصرار داشت که باور کنم هدفش از آواره کردنِ من ، اونم دقیقا ۴ و نیم صبح ، این بوده که ما سالم باشیم و تازه ورزش هم برای سلامت خوبه ! اما هرکی ندونه من که میدونم اون اینکارو کرده چون حوصله بحث کردن با مادرم رو نداشته ، پس قبل از بیدار شدنِ بقیه ما از خونه بیرون زدیم و الانم توی ماشین جیسون ــ که توی محوطه ی خانه ی سالمندان پارک شده ــ نشسته ایم و چیزبرگر هایی که اون ، بین راه خریده رو میخوریم .

” میگم .. کریس.. اگه خیلی خوابت میاد بگیر یکم اینجا بخواب و وقتی بیدار شدی ، بیا و به ما اضافه شو برای کمک کردن “
یه تیکه ی درشت از غذایی که توی دهنش ، لا به لای دندون هاش میچرخید تا خورد شه ، به سمت من پرتاب شد و دقیقا روی صورتم ، گوشه ی لپم فرود اومد .
” میتونی غذاتو قورت بدی و بعد بهم بگی حرفات رو “
غر زدم و با گرفتن یه دستمال ، از جعبه ی کوچیک دستمال کاغذی هاش ، صورتم رو پاک کردم .
” وقت نمیشه .. فرصت نداریم ! فکر کن من اول غذا بخورم و بعد حرف بزنم .. فکر کردنشم کلی اتلاف وقت داره “
جیسون بعد از حرف هاش، عمدا دهنش رو باز کرد و من میتونستم تا ته گلوش رو ببینم و این ..
چندش آوره .

پیشنهادی که اون داده بود خوب بود ..
باید بگم عالی بود ، چون من واقعا نیاز به یه چرت زدن داشتم .
اما تایلر اونجا بود و من میخواستم یه دل سیر نگاهش کنم .
آه .. اما اگه بیدار میموندم هم بخاطر شدت زیاد خواب ؛ چشم هام باز نمیشد که ببینمش ..
جیسون که حالا چیزبرگرش تموم شده بود ، در ماشین رو باز کرد و ازش پیاده شد .
من موندم و سوال بزرگی که منو در بر گرفته بود ..
” خواب یا بیداری؟ “
من میخوابم ؟
من میخوابم .
تصمیمم قطعی شد .

?? ?? ?? ?? ??
“بیدار شو “
انقدر خوابم میومد که توی اون لحظه ، اگه بهم میگفتن عقد نامه ی خوابیدن برای خوابِ هزار ساله رو امضا کنم ، حتما این کار رو انجام میدادم . البته بدون اینکه چشم هام رو باز کنم ، اون رو امضا میزدم و به خوابیدنم ادامه میدادم .
صدایی که ازم درخواست میکرد بیدار بشم رو نادیده گرفتم و چند بار صدای ملچ و ملوچ غلیظی ازم تولید شد ..
این صدا بخاطر این نبود که چیز خوشمزه ای وارد دهنم کرده باشم .. این فقط نشون دهنده این بود که چقدر خواب شیرینه .. !!
” لطفا بیدار شو “
اون صدا بازم ازم خواست از خوابیدن دست بردارم .
اما مگه میشه ؟
نیاز به خواب رو توی همه ی اجزای بدنم احساس میکنم .
هیچ کدوم از این اجزا ، حاضر به ذره ای تکون خوردن نیستن ..
نه تنها من به خواب رفتم ، بلکه دست هام هم خوابیدن و حس فلج بودن میکنم برای حرکت دادنشون .
” زود باش .. پاشــو “
بازم اون صدا اومد و این بار بلند تر از قبل ، اما هنوزم با آرامش !
سعی کردم دست هام رو جابجا کنم اما اون ها هم با من به خواب رفته بودن .
تنها چیزی که میشد توی اون لحظه واکنشی نشون بده ، پلک های سنگینم بودن که به سختی باز میشدن .
با این اوصاف ، تنها عضو بخشنده توی کل وجودی من ، چشم هام بودن ..

اولین چیزی که میدیدم .. درواقع ‘هیچی ‘بود.
بار دیگه ای پلک زدم تا بتونم واضح ببینم و حالا ..
تایلر رو روی صندلی راننده ، کنار خودم میبینم .
اون هنوزم زیر لب ازم میخواد که بیدار شم ولی حواسش به من نیست که دارم بر و بر بهش نگاه میکنم .
اون خم شده و اینجور بنظر میرسه که زیر پاش دنبال یه چیزی میگرده ..

با سردرگمی سرش رو بلند کردو وقتی هنوز با چشم هاش داشت هرسمت رو با تردید دید میزد ، تاچیزی که دنبالش بود رو پیدا کنه ، نگاهش یه لحظه ، فقظ برای یه لحظه به چشم های بازِ من افتاد و بعد به ادامه ی دید زدن ، به سمت صندلی های عقب چرخید ..
اما همون یه لحظه چشم تو چشم شدن کافی بود .
تایلر که انگار تازه یادش افتاده که من رو با چشم های غیر بسته دیده ، برگشت سمتم و صاف نشست .
” خداروشکر .. آه تو بیدار شدی .. من به کمکت نیاز داشتم و حالا هم که تو بیداری !”
اگه درشت شدنِ چشم ها، محدودیتی نداشت ؛ الان چشم های من مثل یه آدامس باد میشدن و توی صورت خودم میترکیدن !
تایلر سوییت اومده توی ماشینی که من توشم و کنارم نشسته و همه ی اینا برای دیوونه کردن من کافی نیستن ، اون حتی به کمک من هم نیاز داره ؟
” متاسفم ..متاسفم .. باعث شدم هول شی .. جیسون بهم گفت که بیام و با این ماشین یه چیزی رو جابجا کنم “
نیشخند گرفته از ضایگی بیش از حد مجاز ، روی لب هام نشست و ردیفِ دندون های بالام رو نشونش داد .
کجکی به موهایی که از بغل گوش هام چندین بار پیچ و تاب گرفته بودن و سر آخر هم وارد دهنم شده بودن ، فوت کردم تا اون هارو از دهنم خارج کنم .

سرم رو با همون نیشخند ِ مخصوص دوبار ، به بالا و پایین بردم .
این یعنی ..
من فهمیدم .
من فهمیدم و میتونی ادامه بدی .
وقتی شروع به ادامه دادن کرد ، اون دسته موهای مزاحم دوباره به جای قبلی خودشون برگشتن و من هنوز دست های بی جونم قابل تکون دادن نبودن و نمیتونستم هیچ جوره از شرشون خلاص بشم ، جز با فوت کردن های پی در پی که اون هم من رو یه دیوونه ی حواس پرت جلوه میداد .
مخصوصا وقتی اون میخواست که بقیه ی حرف هاش رو بهم بگه .
” اولش وقتی دیدم یکی توی ماشینه یکم راحت نبودم و ..ولی بعدش من نتونستم سوییچ رو پیدا کنم و فهمیدم که بودن یکی توی ماشین هم میتونه گاهی یه نشونه ی خوب باشه .. میدونی سوییچ ماشین کجاست ؟ “
صورتش رو یکم نزدیک تر آورد و وقتی که به چشم های خواب آلودم زل زده بود ، منتظر بود تا بهش چیزی بگم .
اون بهم زل زده بود و برای من ..؟
برای من زمان ایستاده بود ..
فقط برای یه لحظه به این فکر کردم که این واقعا اولین باره که اون نزدیکمه و اگه ..
من واقعا داشتم به یه ‘اگه’ ی جنجالی فکر میکردم .
به بدترین اتفاقاتی که ممکن بود بیوفته.
و اون’اگه’ ی سرنوشت ساز ، چیزی نبود جز این … :
اگه اون با همین فاصله کنارم میموند و من شروع میکردم به جواب دادن به سوالش و اونوقت ..
اونوقت دهنم بو میداد چی ؟!

آره خب .. من خوابیده بودم و این میتونست طبیعی باشه .
هنوزم این معمای مرموز برام حل نشده اس .. اینکه دخترای این زمونه چطور از این صحبت میکنن که توی بغلِ دوس پسر خوشتیپشون جا میگیرن و به خواب رویایی میرن و سر صبح هم با ماچ های اغوا انگیزشون توی دهن هم میپرن و اونا هیچوقت از مسئله ی بوی زباله دونیه دهنشون رنج نمیبرن !

” خب ؟ .. “

” هوم ؟ “
بدون اینکه مجبور بشم دهنم رو ذره ای باز کنم ، با صدایی که کاملا از توی بینیم پخش میشد ، با ریتمِ صدای ‘خب’ گفتنش ، هومِ پر هوایی گفتم وتایلر هم پلک هاش رو تنگ تر کرد و چشم های شفافش ، دقیق تر شدن .

همین الان باید یه فکری بکنی . . کریس سریع تر .. تو نمیتونی با وقت تلف کردن بذاری اون فکر کنه یه احمقی ، هرچند که هستی .. اما اون نبایاد بدونه . از طرفی هم تو نمیتونی چیزی بگی و چون احتمال داره اونقت واسه همیشه از تو به عنوان یه بوگندو فرار کنه .
آه .. تو توی سه شماره خودت رو با یه حرکت پرشی توی بغلش میندازی و وانمود میکنی که با دستات که حالا پشتِ اون حرکت میکنن ، دنبال اون سوییچی و بعد هم در گوشش میگی که اشتباها دیدی .. تو فقط توهم زدی که اون سوییچ رو دقیقا پشتِ تایلر دیدی و حالا هم فهمیدی که اونجا نیستن و تو روحتم خبر نداره که سوییچ کجا میتونه باشه . وقتی حرفات رو در گوشش بگی ، از صحبت کردن های رو در رو، اونم با فاصله ی به این کمی ، جلوگیری کردی و در واقع جواب سوالش هم دادی .

۱….
۲…
۳…. و حملـــــــــه..
من سعی کردم خودم رو توی بغل اون پرت کنم اما اون همزمان با شماره ی ۳ ای که توی ذهنم شمرده میشد ، به عقب خیز گرفت. من برای اینکه خودم رو به بغلش برسونم ، از حدی که باید خیز میگرفتم ، بیشتر جابجا شدم .

فقط تصور اینکه اگه تایلر بیشتر از این عقب میرفت و به نوعی جاخالی غیر عمدی میداد و من چجوری میتونستم توی شیشه ی ماشین فرود بیام باعث شد قلبم شروع به تپش های استرسی بشه .
بخیر گذشت !!
دستم رو از پشتش به پایین کشیدم تا وانمود کنم که دارم دنبال سوییچ میگردم اما قبل از اینکه بتونم اینکارو انجام بدم صدای اون رو شنیدم ..
” آآ.. من پیدااش کردم “
حالا فهمیدم که تایلر به عقب رفته بود چون در حقیقت اون سوییچ رو پیدا کرده بود .
حالا من بودم و ذهن آشفته و دندونی که روی لب پایینم گذاشته بودم و مدام از نگرانی گازش میگرفتم و تایلر بود و یه دستی که اون رو بالا گرفته بود تا با خوشحالی سوییچ توی دستش رو به رخ بکشه و بگه که پیداش کرده و قیافه ی سردرگمش که بخاطر منی که توی بغلش میخزیدم سراغش اومده بود .
” ببینم .. تو الان داری من رو لمس میکنی ؟ “
اون با تعجب پرسید و من فقط تونستم سرم رو با انکار تکون بدم ، هرچند اون قرار نبود این حرکت نفیِ سرم رو ببینه .
تنها چیزی که توی این موقعیت خوبه ، اینه که ما صورت هم رو نمیبینیم و من قرار نیست باهاش چشم تو چشم بشم . حداقل نه الان .
حالا میتونم برای این حرکت ِ وقیحانه ی خودم چه بهونه ای بیارم وقتی همین الانش هم سوییچ پیدا شده ؟
” نه .. نه من .. “
” چرا تو همین الان دستت رو از کنار گردنم تا روی باسنم کشیدی ..انگشت هات رو ازم دور نگهدار “
با ترس دستم رو از بدنش بلند کردم .. این خجالت آوره .. این وضعیت خجالت آوره .
” من فقط اینکارو کردم چون نمیتونستم رو در رو باهات حرف ببزنم . من یه منحرف نیستم “
میخواستم قبل از اینکه بیشتر از این سوال پیچ بشم ، به سمت در برگردم و در ماشین رو باز کنم و برم و خودم رو یجایی گم و گور کنم .
میخواستم تکون بخورم اما آویز های کوچیکِ روی کمربندم به فرمون ماشین گیر کرده بودن و من همونجا قفل شده بودم .
من گیر کرده بودم و حالا قرار نبود بتونم به همین سادگی ها از این ماجرای آبرو بر فرار کنم .
کم مونده بود سرم رو روی گودی بالای شونه ش فرو کنم و از شدت بدبختیم گریه کنم .
من واقعا دلم میخواست همین الان بزنم زیر گریه ، ولی اگه گریه کردن به راه افتادن آبِ بینیم و خرابی های بعدی منجر میشد ، من ترجیح میدم وضعیت رو تا جایی که ممکنه کنترل کنم .
” چرا نمیتونستی رو در رو باهام حرف بزنی ؟ “
اون صداش آروم شده بود ..
” من گیج شدم ..ببین من خیلی دسته گل به آب دادم و الانم اینجا به این فرمون لعنتی گیر کردم و حق داری بهم بخندی .. من میخواستم رو در رو بهت چیزی نگم چون من دوست دارم و .. “
مکث کردم .. ببینم من واقعا میخواستم بگم چون دوسش دارم و نمیخواستم بوی دهنم اون رو واسه همیشه ازم بگیره ، این حرکت رو زدم ؟
من واقعا یه چیزیم میشه ..
اون صداش آروم شده بود و من برای یه لحظه حس کرده بودم میتونم کل حقیقت رو بهش بگم .
دستی که روی هوا نگه داشته بود حالا روی پشت من فرود اومد و .. اون داره نوازشم میکنه ؟
این با عقل جور در نمیاد ..
” نمیدونم اعتراف چقدر میتونه سخت باشه . تو انجامش دادی و من بهت افتخار میکنم “
اعتراف ؟
اعتراف ؟؟
درسته این قرار بود یه اعتراف باشه که من سر بزنگاه اون رو متوقف کردم و از گفتن اصل مطلب خودداری کردم .
و حالا تایلر سوییت فکر میکنه که کل این مدت میخواستم بهش یه اعتراف عاشقانه تحویل بدم و چون نتونستم اینکار رو، رو در رو بکنم ، پریدم بغلش ؟
دستی که پشتم رو نوازش میکرد کند تر شد و اون با دست دیگه اش سعی کرد کمربندم رو از فرمون آزاد کنه .
” تو حالا باز شدی .. ببینم تو خوبی درسته ؟ “
قبل از اینکه بخوام ازش فاصله بگیرم برای یه لحظه سرم رو روی شونش گذاشتم .
من قسر در رفته بودم و همه چیز حل و فصل شده بود .
و حالا تازه متوجه ی این شدم که من کل این مدت توی بغل اون بودم تقریبا .
با لبخند نخودی ای که گوشه ی لبم هام نشسته بود سرم رو تکون دادم .
” میدونی که نمیتونم ببینمت ، مگه نه ؟ .. من فقط میتونم حس کنم که سرت رو تکون میدی .. اما این به جهت مثبته یا منفی ؟ “
” من خوبم .. فقط همه چیزو فراموش کن “
سرم رو از روی شونش برداشتم و خودم رو به عقب کشیدم و به جایگاه خودم برگشتم .
نمیدونم قراره جوابِ تایلر به اعتراف ناخواسته ی عشقیم چی باشه اما همین که برخورد عجیبی نداشت و احترام نسبی ای برام قائل بود ، همینش خیلیه .
با لبخندِ باقی مونده ، لب هام رو به هم فشردم و با یه نگاه ِ خداحافظی مانند ، در ماشین رو باز کردم تا پیاده بشم .
” باید بدونی فراموش نمیکنم ..”
خنده ی بی صدای ملایمی بعد جمله اش، توی چهره اش دیده میشد .
پیاده شدم و در رو بستم و اولین کاری که قبل از هرکاری میکردم ، این بود که انگشت سبابه ام رو وارد دهنم کردم تا از یه چیزی مطمئن بشم .
اینجور که مشخص بود ، تموم این مدت من بی دلیل حرص میخوردم و هیچ خبری از سطل زباله و بوی نامطلوب نیست .
” تو داری چیکار میکنی اونجا ؟ “
تایلر که انتظار داشتم تاحالا قصد روشن کردن ماشین و دور شدن رو داشته باشه، بجای رفتن ، از ماشین پیاده شد و وقتی به لبه ی ماشین تکیه میداد ، از من بخاطر فرو کردن انگشتم اونم تا حلقومم سوال میپرسید .
” من فقط دارم سعی میکنم سوت بزنم ”
انگشتم رو از دهنم خارج کردم .
” میدونی ..میتونی داخل ماشین هم سوت بزنی .. تو باید سوار شی چون احتمالا بازم به کمکت نیاز پیدا میکنم “
ابرو هام رو بالا و پایین بردم و زمزمه کردم :
” البته .. البته که نیاز داری.. اما کجا میریم ؟ “
تایلر که حالا مجسمه ی حدودا سنگینی رو توی دست هاش نگه داشته بود و اون رو وارد صندوق عقب ماشین میکرد ، شرع به توضیح دادن کرد :
” این یه مجسمه ی خیلی گرون قیمته که به گفته ی جیسون ، برای صاحب خانه ی سالمندانه و من مامور شدم تا این مجسمه رو از اینجا به خونه ی اون مرد ببرم که اتفاقا خونه اش هم دو تا کوچه اون طرف تره و زیادم دور نیست .. پس زود سوار شو چون وقت زیادی ازت گرفته نمیشه “
در صندوق عقب رو جوری آهسته بست که انگار شیشه ی عمرش رو اون تو جا داده بود .. و من میفهمیدم که چقدر اون مجسمه میتونه با ارزش باشه .
” و … من چه کمکی باید بکنم ؟ “
” اگه جیسون ماشینی رو بهم معرفی کرده که تو توش بودی ، حتما اون میخواسته که توهم سهیم باشی توی این کار “
ساکت شد و من به سمت صندوق عقب رفتم و بهش نزدیک شدم ..
پاهام رو تکون دادم که باعث میشد ، کفش هام به چمن های زمین برخورد بکنه و بوی سبزه ی تازه همه جا پر کنه .
این منظره .. طبیعت رو نشون میداد .. حس ِ زندگی .. حسِ زنده بودن .. حسِ چند ثانیه بی تلاتم بودن .. این یه حسِ تکامل بود .
تایلر درحالی که پاهاش به عرض شونه هاش باز بود ، دست هاش رو هم توی هوا باز کرد و معلق نگه داشت .
اون وقتی دست های مشت شده اش رو باز میکرد ، همزمان چشم هاش رو بست و با انرژی ، توی اون هوا نفس کشید .

نفس عمیقی بعد ِ اون کشیدم و انگشت های اشاره ی هر دستم رو به انگشت شست دست دیگه ام چسبوندم و توی مسطعتیلِ تو خالی ای که ایجاد کرده بودم با دست هام ، اون رو دیدم .
انگار میخواستم با دوربینِ فرضیِ دست هام از تایلر و این لحظه و این حال و هوا عکسی بگیرم .
تایلر چشم هاش رو باز کرد و قبل از اینکه نگاهم رو ازش بردارم و دوربینِ فرضیِ دست هام رو از بین ببرم ، اون با تقلید صدای دوربین و “چیک ” گفتنش ، اون عکس رو به ثبت رسوند.
دست هام رو از هم جدا کردم .
” به هر حال .. من تایلر سوییت ام و میدونم که میشناسی منو . و خوشحالم از آشناییت “
دستش رو به سمتم آورد و قبل از اینکه من دست هام رو کنار بدنم رها کنم ، دستم رو توی دستش گذاشتم .
” منم کریستالم و کریس صدام میزنن . خوشبتم ..”
دستش رو از دستم بیرون کشید و به سمت در ماشین رفت و اون رو سمتم باز کرد .
” حالا وقتشه “
به سمت درِ باز شده رفتم و بار دیگه ای سوار اون ماشین شدم . البته این بار با یه حس خیلی بهتر.
تایلر خم شد تا در رو برام ببنده ..
” تایلر سوییت جنتلمن میشه ! “
گفتم و اون در رو بست و خودش هم سوار ماشین شد و بلافاصله اقدام به روشن کردن ماشین کرد .
” نه نیستم “
بعد از گفتنِ جواب کوتاهش ، اون کمربندش رو بست و اون کمربندِ مشکی بین سیاهیه پیراهن مردونه اش محو شد .
” چرا نه ؟ “
” یه جنتلمن واقعی هیچوقت این رو به زبون نمیاره . چون اگه اقرار کنه که جنتلمنه ، اون دیگه هیچوقت یه جنتلمن نمیشه “
اون حرکت کرد .
دست های دراز و همینطور لاغرش روی فرمونِ ماشین آویزون شده بودن و موهای صافِ سیاهش با بادی که از پنجره ی بازش به داخل میومد، مواج میشدن .
” تحت تاثیر جمله ات قرار گرفتم “
یجورایی برای اینکه بگم حرفش رو به کرسی نشونده این رو گفتم .
” اینجوریاس ؟ “
با شیطنت و گونه های گل انداخته اش گفت و به من نگاه کرد ..
قبل از اینکه جوابی بدم .. به جلو نگاه کردم .. یه ماشین دقیقا از جهت مخالف میومد و انگار قصدی برای متوقف شدن هم نداشت .
بجای جواب دادن .. جیغ بلندی کشیدم که تایلر متوجه جلوی خودش بشه ..
اون ماشین توی آخرین لحظه راهش رو کج کرد و قبل از اینکه تصادفی رخ بده ، ما نجات پیدا کردیم .
تایلر با صدای بلندی ترمز کرده بود .
اون شوکه شده بود ..
کلافه وار دستش رو توی موهاش فرو کرد و سعی کرد بتونه راحت تر نفس بکشه .
به محض اینکه تایلر سرش رو بلند کرد و خواست که استارت بزنه برای ادامه ی راه ، همون ماشین که به سختی از خطر تصادف باهاش جون سالم بدر برده بودیبم ، از پشت ، عمدا بهمون کوبید و صدای برخورد ماشینش به عقب ماشینی که توش بودیم و خورد شدنِ مجسمه ی توی صندوق عقب باهم هارمونی لطیفی رو تشکیل دادن .
درست به لطیفیِ یه تصادفِ سخت .
اون ماشین با سرعت بالایی ازمون دور شد و ما حتی نتونستیم بفهمیم چه کسی راننده بوده و چرا همچین کاری باهامون کرده .
تنها چیزی که میتونستیم بفهمیم خورد شدنِ مجسمه ای بود که نباید حتی یه خراش بر میداشت .

به تایلر نگاه کردم و بعد از اشاره به وضعیتی که توی اون لحظه داشتیم جوابش رو هرچند دیر شده بود، دادم:
” اینجوریاس . “

?????????????

اینجور که بوش میاد ، این چلمن ها باز گند زدن : |

این قسمت قرار بود جنایی باشه .. غیرعمد طنز شد = ))
لطفا نظرتون رو درباره ی این قسمت با من به اشتراک بذارین ^^
Nana panDa . xX



4
دیدگاه بگذارید

avatar
2 گفتگوها
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
2 تعداد نویسندگان دیدگاه
Nana_is_a_pandaZiii آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Ziii
مهمان
Ziii

سلام،چرا دیگه اپ نمیکنی؟؟؟؟من منتظرم‎:(‎‏.
لطفا زود اپ کن!

Ziii
مهمان
Ziii

سلووم،مرسی که زود اومدی،داستان قراره جنایی بشه؟؟؟