40 👁 بازدید

The Man In The Moon – Chapter 3

مردی در ماه :}

قسمت سوم – خانواده ی کمیاب من

دنیس با قدم های بزرگ به بیرون از مون مال دوید و منم سعی کردم از پشت خودم رو بهش برسونم .
ما تقریبا دو بار اون کوچه رو دور زدیم و وقتی دیگه هر دو از نفس افتاده بودیم ، دنیس نزدیک در ِ ورودیِ مون مال وایساد و به دیوار تکیه داد .
رو به روش ایستادم و برای نفش کشیدن تقلا میکردم .
” وایسادی چون میخوای بهم بگی توی اون لیست چیه . درست میگم ؟ “
برگه رو جلوی صورتش گرفت و با شیطنت یه ابروشو داد بالا و به نوشته های لیست شده ، نگاه کرد .
” برات میخونمشون . “
دستم رو به نشونه ی ” شروع کن ” تکون دادم .
” اوو ببین اینجا چی ها داریم .. تایلر از اون دسته آدمای خشنه برای همخوابی ”
پلک هام رو جمع کردم و نفسم با صدای بلند از بینیم خارج شد .
برگه رو از دستش قاپیدم تا خودم بتونم اون نوشته هارو ببینم .
کارامل و کیک شکلاتی و شکلات های تویکس و مارشمالو ؟
سعی کردم یه دور دیگه از روی نوشته ها روخونی کنم تا به اطمینانِ خاطر برسم .
” که تایلر خشنه ؟ “
طلبکارانه بهش نگاه کردم و اون دندون هاش رو که شاید خیلی وقت بود روی لبی پایینش گذاشته بود تا نخنده ، رو آزاد کرد و بی صدا خندید ..
” و این شکلات ها هم حتما برای هم خوابی هاش استفاده میشن . هان ؟ ”
دست چپش رو جلوی دهنش نگه داشت و یکم تکونش داد تا خنده هاش مستقیما به چشم نیان .
” باید قیافه ی خودت رو میدیدی .. تو شبیه این بودی که .. وای عشقِ زندگیم یه منحرفه و باید ازش دست بکشم … “
” من اینجوری نبودم “
با اخم گفتم .
” چرا .. چرا بودی .. تو کم مونده بود که بزنی زیر گریه “
” باشه .. باشه تو منوهم خندوندی .. ولی .. اون چرا باید بیاد این لیست رو به تو بده ؟ “
برگه رو از دستم کشید و تاش کرد و گذاشت توی جیبِ شلوار جینش .
” من یجورایی میشناسمش .. و اون این چیزا رو بهم داده تا تهیه کنمشون ولی ..میدونی .. نه از مون مال “
زیرزیرکی به خندیدن ادامه اداد وقتی با قیافه ی شوکه شده ی من مواجه شد .
آ .. فکر کنم خرابش کردم . یه بارِ دیگه . اونا چجوری میتونن دوست بوده باشن ؟
چرا من اینو زودتر نفهمیدم ؟

یا شاید میتونستم حداقل حدس بزنمش …

” زیادی خراب کردم .. من همین یه ساعته پیش داشتم از اون برات تعریف میکردم و این داره خجالت زده م میکنه . تو میتونستی اینو از اول بهم بگی ! آه من واقعا کسی ام که همیشه در حال گند زدنه .. فقط . فقط بهم قول بده که این چیزا به گوش تایلر نمیرسه؟ ”

دنیس یکم سرش رو بالایی گرفت و درحالی که به یه چیزی ، درست پشت سر من نگاه میکرد یه دستش رو بالا برد .
” هِی تایلر ”
گفت و من نفسم برید .
به پشت چرخیدم .
به جز یه رهگذر که کوله پشتی سنگینی رو روی شونه هاش حمل میکرد ، هیچکس دیگه توی اون کوچه نبود .
سرم رو چند بار به بالا و پایین آروم تکون دادم .. این مثل ” برات دارم ” یا ” آماده ی تقاص پس دادن باش” بود .
همون لحظه یه ماشین جلومون پارک کرد و دنیس دست هاش رو به نشونه ی تسلیم یکم بالا گرفت .
” من نمیخوام کتک بخورم .. حالا هم اون قیافه ی عجیب رو از خودت دور کن و بیا برای کمک “
یه مرد که کت چرم قهوه ای به تن داشت و ذره هایی از سیگارِ روی لبش، آویزون به ریش های نچندان بلندش شده بودن از ماشین پیاده شد . این مرد قدِ خیلی بلندی داشت از ماشین پیاده شد و من قبل از اینکه به بسته هایی که از ماشین خارج میکنه ، فکر کنم ؛ داشتم به این فکر میکردم که چجوری سرش هیچوقت به سقف ماشین برخورد نمیکنه ؟
اون مرد و دنیس صمیمانه به هم دست دادن . و بعد دنیس یکی از بسته هارو از دست اون مرد گرفت و به سمت مون مال رفت .
کارِ دنیس رو تقلید کردم و رفتم تا بسته ی بعدی رو از دست اون مرد بگیرم که اون مرد بسته رو رها نکرد .
بسته رو سمت خودم کشیدم و با لبخند الکی ای گفتم :
” من اینا رو باید ببرم داخل “
اون مرد بسته رو سمت خودش گرفت ، وقتی هنوز دستای من دور اون بسته پیچیده بود .
” این بسته فقط برای افرادیه که اینجا کار میکنن “
بسته رو یه بار دیگه سمت خودم کشیدم و با اینکه حالا حرص میخوردم ، لبخندم رو نگه داشتم و یه بار دیگه با این ترکیب حالات ، من شبیه احمقا شدم .
” و من هم اینجا کار میکنم “
این بار محکم تر بسته رو سمت خودم نگه داشته بودم و وقتی اون مرد سعی کرد اون رو سمت خودش بگیره ، کارتون های اون بسته از وسط پاره شدن و ما بارونی از محتویاتی داخلی اون بسته رو به روی زمین بوجود آوردیم .

اون بسته پر از آلت های مصنوعی یا بهتره بگم دیلدو های صورتی رنگ بود که حالا روی زمین پخش شده بود و یکی از اون ها هم دقیقا روی نوک کفش من جا خشک کرده بود . جیغ کوتاهی زدم و یه قدم به عقب پریدم .
اون مرد خم شد و اون دیلدو رو توی دستش بالا آورد .
اومد سمتم و اون رو جلوم گرفت .. حس میکردم اون لزج و چسبناک باشه .
با یه دستش به سر ِ دیلدو زد و اونو جلوی چشم هام تکون داد و صدا هایی از دهنش خارج شد :
” یام یام یامی .. یامـــی “
بینیم رو بالا دادم و نمیتونستم کمکی به خودم بکنم .. این یکم منزجر کننده اس .
” اونجا چخبره ؟ “
دنیس برگشته بود و با تعجب به من و اون مرد نگاه میکرد .
” اون میخواست یکی از بسته هارو کِش بره . ولی من مثل یه شیر مقاومت کردم و نذاشتم چیزی نسیبش شه “
اون مرد توضیح داد و دنیس به بسته ی پاره شده و محتویاتِ پخش شده روی زمین خیره شد .
” دارم مقاومتت رو میبینم مرد “

پفی کشید که موهای روشنش رو توی هوا تکون میداد . و اون ادامه داد :
” بقیه ی بسته ها رو هم که پایین گذاشتی .. ممنونتم .. ما بقیه اش رو انجام میدیم ”
اون مرد دستی به سیبیل های کوتاه و کم پشش کشید و شونه هاشو بالا داد .
” به هر حال .. میدونی که اگه کمک خواستی میتونی روم حساب کنی پسر”
اون سوار ماشین شد و سعی کرد ماشین قدیمیش رو روشن کنه اما بعد استارت زدن ، صدای بدی از ماشین شنیده شد .
اون بازم تلاش کرد و همزمان هم دستی به آینه بغل میکشید و زاویه اش رو درست میکرد .
وقتی برای چهارمین بار اقدام به روشن کردنِ اون لگنِ آبی کرد ، موفق شد و با خوشحالی برامون دست تکون داد و دور شد.
” خب کریس .. تو توی مون مال کار میکنی . درسته ؟ “
سرمو تکون دادم و اون اومد کنارم و به سمت پایین خم شد .
” تو از امروز کارت شروع میشه . مگه نه ؟ “
صدای ” اهوم “از بینیم خارج شد و منتظر ادامه ی ماجارای اون بودم .
” و تو باید بیای و بهم کمک کنی تا این هارو از هم جدا کنیم . وقتی اینا توی بسته بودن ، سر جای درستی قرار داشتن ، اما حالا که بهم ریختن ، ما نیاز داریم که اونا رو از هم جدا کنیم “
حرفی نزدم و ساکت موندم .. اون جوری که نشون میداد فکرجدیدی براش جرقه زده بشکن زد و انگشت اشاره اش رو سمتم گرفت .
” ببین .. نباید اینا رو چیزای بدی بدونی .. حداقل نه وقتی که قراره از این به بعد باهاشون حسابی دست و پنجه نرم کنی . بیا و باهم چیزای بهتری براشون تجسم کنیم .. مثلا .. اینا ماهی هایین که توی خشکی گیر افتادن و باید اونا رو سریع تر ببریم داخل مون مال تا نمیرن.. اونا ماهی های نازی هستن که مجبوریم جمعشون کنیم “
یه چیزی بین قفسه سینه هام تکون خورد .. حس میکردم این خنده که به سراغم میاد از ته دلمه .. پقی زدم اما سعی کردم نخندم که البته نگاه چشم تو چشم ی اون پسر تلاش های من رو بی معنی کرد .
” تو دیوونه ای “
” میدونم ..میدونم ” .. یکی از اون جسم هارو طرفم گرفت و بقیه ی حرفاش رو شروع کرد :
” این ماهی کوچولو ها .. سایز بندی دارن . که توی این بسته ، فقط سایز اِی و بی بود . روشون رو بخون و اِی هارو جمع کن . منم بی هارو سمت خودم میذارم . اینجوری ما اونا رو سریع تر نجات میدیم “
چجوری این حرف ها میتونسته زده بشه؟
قوه ی تخیلِ اون زیاده یا واقعا یه جای کار درباره ش میلنگه ؟
شروع به جمع کردن سایز های اِی شدم .
ما زودتر از چیزی که فکر میکردیم تونستیم اون هارو جدا کنیم و بعد از بردن اون ها به داخلِ فضای مون مال ، ما بقیه ی بسته هارو هم برداشتیم .
اون بهم هشدار داد که روز بعد، روزِ کاری سختی خواهد بود چون باز کردن تموم بسته ها و مرتب رو در پیش داریم .
و به همین مناسبت ، من امروز زودتر راهی خونه میشم .
دنیس نیم ساعتی مون مال رو ترک کرد و وقتی برگشت ، اون با پاکت های پُر از شکلات و شیرینی و چیزای خوشمزه ی دیگه بود .. اون با چیزایی برگشته بود که توی لیستِ معروفِ تایلر نوشته شده بود !
ومن فهمیدم که زود تعطیل شدنم ربطِ زیادی به سخت بودنه روز بعد نداره ، در واقع اگه اونجا میموندم با باید تایلر رو به رو میشدم .

?? ?? ?? ?? ?? ??
روی تختم دراز کشیده بودم .. دستام رو طبقِ یه عادت قدیمی زیر بالش برده بودم و سرم رو به لبه ی بالش تکیه میدادم .
سوزِ بدی از پنجره داخل میشد و باد سردِ شبانه مستقیما به صورتم میخورد .
پنجره ی اتاقم دقیقا جفتِ تختم بود و چون ارتفاع زیادی از زمین نداشت ، من به راحتی میتونستم وقتی روی تختم هستم ، از پنجره بیرون رو نگاه کنم .
قبل از اینکه بخوام برای بستن ِ اون پنجره اقدامی بکنم ، به آسمون خیره شدم .
ماه توی آسمون بود .
خیلی وقت بود که با ماه حرفی نزده بودم .

وقتی کوچیک بودم .. همه چیز از افسانه ای شروع شد که یه پیرمرد با یه فانوس ، از ماه به زمین میاد .
این ورژن اولیه ی داستانی بود که پدر بزرگ برای اولین بار برام گفت و در واقع اکثر بچه های دیگه هم همین رو میشنون .
بعد از اون ، پدر بزرگ سر هر ماجرایی ، هر سوالی که برام پیش میومد به یادِ کنجکاوی بیش از حدی که سر این داستان داشتم ، بهم میگفت سوال هام رو باز هم از مردی در ماه بپرسم .
من کم کم بزرگ و بزرگ تر شدم و توی نوجوونی ، وقتی ۱۴ سالم بود ، از این روال که ادامه دار شده بود شکایت کردم .
من به پدر بزرگ گفتم که حالا دیگه من بزرگ شدم . من میفهمم که اون پیرمرد که توی ماهه هیچوقت به زمین نمیاد و من میدونم که نباید دیگه سوالی از ماه بپرسم ، چون جوابی ازش نمیگیرم .
” وقتی تو بزرگ میشی .. این داستان هم با بزرگ تر شدنِ تو تغییر میکنه . تو دیگه نباید دنبال یه پیرمرد باشی تا از ماه بیاد و به سوالاتت جواب بده .. حالا که تو بزرگ شدی ، باید بدونی که قراره منتظر یه مردِ جوونی باشی که دقیقا از ماه نمیاد ، اما ماه شما رو به هم میرسونه ..اون در واقع همون مردی در ماهه . مردی در ماه که فقط و فقط برای توئه و برای تو هم باقی میمونه ”
این جوابی بود که اون بهم تحویل داد .
این یکمی خنده داره که من این جریانات رو با فیلمی که به تازگی دیده بودم مقایسه میکردم .
من همیشه به خودم میگفتم اگه من بچه بودم و مردی در ماه یه پیر مرد بود و حالا که بزرگ شدم ، اون به یه جوونِ نجیب و شیک تبدیل شده .. نکنه مثل بنجامین باتن توی آینده به اندازه ی یه بچه ی کوچیک بشه و بعدشم از دستش بدم ؟
با یاد آوری اون دوران و اون لحظات .. .. من لبخند شیرینی زدم .. لبخندی به شیرینیِ همون خاطرات.
دستام رو از زیر بالش بیرون آوردم و حالا زیر چونه هام نگهشون داشتم .. یکم سرم رو بالا تر گرفتم تا ماه رو کامل ببینم .

” هی .. بهم بگو که قراره بزودی پیدات کنم “
خواهش کردم .. درحالی که هنوز لبخند میزدم .
” تو آخرین خواسته ی بابا بزرگ منی و منم قرار نیست پدر بزرگ رو نا امید کنم . خودمم برای دیدنت خیلی مشتاقم . پس بهم بگو که زود پیدات میکنم “
زمزمه کردم و امیدوارانه به ماه زل زدم .
لامپ اتاقم یه بار خاموش و روشن شد و من به خودم اومدم ..
اون اتصالی پیدا کرده بود ؟
این بازم تکرار شد و من از تختم پایین اومدم تا بفهمم چخبره .
اون لامپ برای سومین بار خاموش شد اما دیگه روشن نشد .
اتاقم به اندازه ای تاریک بود که نتونم هیچی رو ببینم .. هیچی به جز ماه .
نشونه ها !!.. اینم یه نشونه اس ..
با خوشحالی سمت در اتاقم رفتم وقتی هنوزم اون رو تکرار میکردم :
” درسته .. این یه نــشــونه بود ! “
در اتاقم رو باز کردم و همون لحظه متوجه شدم همه ی خونه روشنه و مشکل فقط از اتاق من بوده .
” چی یه نشونه بود ؟ “
مادرم با بیژامه و دمپایی خونگی عروسکش که پاش بود ، بهم اینو گفت .
اون از اتاق کِیلا میومد و مطمئن بودم که رفته بوده تا اون رو بخوابونه .
” هیچی .. امم .. لامپ اتاقم خاموش شده . واسه همین اومدم بیرون “
جیسون همزمان درِ دست شویی رو باز کرد و ازش خارج شد .
اون وقتی با یه حوله ی کوچیک مشغول خشک کردن ِ صورتش بود ، سمت من و مادرم اومد .
” این چه وضعشه .. دقیقا وقتی مسواک زدم ، حالا گشنم شده .. “
جیسون مشغول غر زدن بود که من و مادرم رو دید .
سرش رو آورد بین ما و بعد از دید زدن ِ اتاقم ، اون فهمید که چه بلایی سرمون اومده .
” من توی این کارا ماهرم . میرم تا درستش کنم “
جیسون تصمیم گرفته بود تا مثل یه قهرمان ، من رو از بلای بی برقی نجات بده .
وقتی از کنارم رد میشد با شونه هاش به پهلوم زد و خندید و از کنارم رد شد و وارد اتاق شد .
مادرم چشم هاش رو ریز کرد و بهم نگاه کرد .
این یعنی زنگ خطر !
اون با اشاره ازم خواست که جلو تر برم . من یه قدم به بیرون برداشتم و در رو آروم پشتم بستم تا جیسون متوجه حرفایی که احتمالا مامان میزنه ، نشه .

” کریستال تو تا دو هفته توی خونه میمونی و حق بیرون رفتن نداری “
” چی ؟ یعنی چی ؟ منظورت چیه مامان ؟ “
جمله ی آخرم رو با صدای بلندی گفتم که باعث شد پدرم از جلوی تلویزیون بلند شه و به نشونه ی اعتراض به سمتمون بیاد .
پدرم با تکون دادن دست هاش مثل ” چه خبره ؟ ” ازمون خواست پاسخگو باشیم .
” بیا اینجا .. بیا و ببین که دخترمون داره به کجا ها کشیده میشه “
من دارم به کجاها کشیده میشم ؟
نمیدونم .
شاید رفتار های جیسون خیلی زننده ان . اما جیسون همینه .. اون همیشه همین شوخی هارو داره و عوض نمیشه .
پدر نزدیک تر شد و مادرم فضای کافی رو برای غر زدن های بیشتر پیدا کرد .
” کریس نباید انقدر با جیسون بگرده .. این واسش خوب نیست . اونا امروز صبح غیب شدن و تازه برگشتن “
پدرم بهم نگاه کرد و من آهی کشیدم .
” ما صبح باهم رفتیم بیرون اما بعدش من رفتم پی کار خودم و جیسون هم ندیدم دیگه “
سعی کردم پدر رو متقاعد کنم .
” ببین دخترت چی میگه .. اونا صبح باهم رفتن بیرون و جیسون حتی انقدر مسئولیت پذیر نبود که بفهمه بعدش اون کجا میره “
” دخترم ؟ اول دخترمون بوده و حالا فقط من ؟ “
پدرم به مادرم نزدیک تر شد و مادرم حالت دفاعیه عالی ای به خودش گرفت .
” تو نمیخوای مسئولیت پذیر باشی ؟ “
خب .. خب ..خب .. از بحث اصلی خارج شدن .!
اون دوتا قراره من رو فراموش کنن و دق و دلی های قدیمی رو سر هم خالی کنن .
ازشون فاصله گرفتم .
اونا صداشون رو پایین آوردن و دقیقا نمیشنیدم چی میگن اما مادرم انگشت سبابه اش رو بالا گرفت و داشت به پدر اخطار میداد .
پدر هم با حالات دستش و شونه بالا و پایین انداختن یه سری منظور هارو میرسوند .
اونا کاملا درگیر شده بودن .. و این وضعیت زندگی منه !

پدرم ، مادرم رو به در اتاق ِ من جفت کرده بود و این بار اون بود که داشت اخطار های مخصوص خودش رو با حجم کمی از عصبانیت ، به مادرم میفهموند .
” درســــــــــت شـــــــــــد “
جیسون در اتاق رو باز کرد و اون تقریبا این کلمه رو فریاد زده بود .
مادر و پدرم چند باری دور خودشون چرخیدن و با ترس به جیسون که خبر خوش آورده بود خیره شدن .
” من خیلی حرفه ای ام .. “
جیسون از خودش تعریف کرد و دقیقا همون ثانیه برق کل خونه رفت .
هیچی مشخص نبود .. هیچی رو نیمشد دید .
ترجیحا سر جام ایستادم تا این شاهکار جیسون رو بیشتر ببینم … البته نمیشد دید ، میتونستم فقط این شاهکار رو حس کنم .
” مــــامـــااااان هیـــــولاااااا “
صدای جیغِ کیلا از اتاق خودش توی فضای خونه پیچید .
اون با گریه جیغ میکشید و این رو تکرار میکرد .
فقط با اینجا بودنه که میتونه معنی واقعی ‘خر تو خر’ رو به هر کسی نشون بده .

مادرم به محض شنیدن صداش دوید به سمتش .. من فقط صدای پاهای اون رو میشنیدم که به سمت اتاق کیلا حرکت میکردن .
” آآآآخ “
صدای برخورد یه جسم بزرگ به زمین اومد .
مادرم به سرعت زیادش به جیسون خورده بود و اون رو زمین زده بود .
” تو یه منحرفی .. دستت رو از روی رون هام بردار . “
و احتمالا خودش هم افتاده بود روی جیسون !
” تو هم یه گاوی که با سرعت میخوره به هر چیزی .. از روی من بلند شو “
با لمس کردن اجسام ِ اطرافم ، تونستم دست گیره اتاقم رو بچرخونم و به اتاقم پناه ببرم .
محض رضای خدا !
این یه خانواده اس یا من بین یه گله از حیوانات نایاب برگ شدم ؟
دوباره به سمت تختم خزیدم و قبل از اینکه بخوابم ، سعی کردم پنجره رو ببندم .

” امشب اینجا یه دیوونه خونه بود .. من باید بخوابم تا بتونم صبح راحت بیدار شم و به تلاش برای بدست آوردنت ادامه بدم .. شب بخیر “

???????????????

میدونم این داستان داره روال آرومی رو پیش میره .
و نظرتون رو دربارش دوست دارم بشنوم .



11
دیدگاه بگذارید

avatar
6 گفتگوها
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
5 تعداد نویسندگان دیدگاه
Nana_is_a_pandaلیاSaba-sbbhZiii آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
لیا
مهمان

عالیه

لیا
مهمان

مرسی خیلی قشنگه

Saba-s
مهمان
Saba-s

perfect

bbh
مهمان
bbh

خیلی خوووووبه… طنز قشنگی داره… عکس پوسترت تایلره یا دنیس؟؟؟

Ziii
مهمان
Ziii

‏‎:)‎همونطور که گفتی داستان داره اروم پیش میره(و من این رو دوست دارم) دوست دارم ادامه اش رو بخونم.مثل همیشه تند تند اپ کن