21 👁 بازدید

The Man In The Moon – Chapter 2

ممنونم از همه افرادی که واسم کامنت گذاشتن و اعلام حضور کردن ^^
خیلی دوس دارم بتونم تا آخر این داستان ، پیش خودم و این داستان نگهتون دارم :}

قسمت دوم – حال بهم زن !

بعد از یه روز شوک دهنده توی فروشگاه ِ ماه ، یه صبح عجیب دیگه رو شروع کرده بودم !
من توی ماشین ، کنار جیسون نشسته بودم .
جیسون در حال رانندگی بود و همزمان سعی میکرد با آهنگی که توی ماشینش پخش میشد بخونه .

اون با یه کت مشکی اسپورت و شلوارک نارنجی که روش طرح پرچم آمریکا رو داشت، پیشم بود .
نیمی از بدنش فرم نیمه رسمی و نیم دیگه ی بدنش ، با اون شلوارکِ عالییش ، ناهماهنگی زیادی رو ایجاد کرده بود که در واقع دیگه داشت تو ذوق میزد .
اون سعی میکرد تا جایی که امکان داشت ، آستین چپشو بالا بده تا چشمش به خالکوبی بزرگ مار و اژدهایی که توی هم پیچیده بودن رو ، روی بازوش ببینه و خودش رو تحسین کنه ، و بعد از رضایت ، همزمان پاهاش رو توی دمپایی لا انگشتی سیاهش تکون بده .
اون 11 سال ازم بزرگ تره و تازگیها 30 سالگیش رو جشن گرفته اما به گفته ی مادرم ، اون شبیه پسرای 13 ساله رفتار میکنه .
جیسون در واقع عموی منه و هرجوری بخوایم اون و وضعیت ظاهریش رو با بقیه ی اعضای خانواده مقایسه کنیم ، ما در اخر به یک جواب واحد میرسیم : اون خیلی متفاوته !

پدرم بیشتر وقتش رو برای کارش فدا میکنه .. اون یه پزشکه متعهده و از دیدگاه بقیه ، من باید تحسینش کنم . ولی من خیلی وقت ها اون رو به عنوان یه پدر کنار خودم میخوام نه یه جراح قلب ِ چیره دست .

مادرم یه خبرنگاره . بعضی اوقات اون برای گزارش هاش باید شهر های دیگه و گاها کشور های دیگه هم پا بزنه .
وقتی هم که خونه اس .. اون فقط با خواهر کوچیک ترم کِیلا سر و کله میزنه و معتقده به اینکه بچه های کوچیک نیاز به محبت خانواده دارن. پس اون باید کل وقتی که توی خونه حضور داره رو پیش کیِلا بمونه و ازش دلجویی کنه .

با توجه به این شرایط ، من سال قبل تنهایی رو تجربه کردم. سال قبل وقتی پدر بزرگ که همدم همیشگی من توی خونه بود ، فوت کرد ، من داشتم معنای واقعی تنهایی رو میفهمیدم .. تا اینکه توی یه روز طوفانی ، زنگ در خونمون زده شد و عموم با دوتا ساک بزرگ وارد خونمون شد .
آخرین باری که عموم رو دیده بودم فقط 9 سالم بود .. عمو میگفت زندگی به سبک خانواده ی ما مزخرفه .
اون میگفت میخواد دنیا رو بگرده و خوش باشه و همین کار هم کرد .
و وقتی پدر بزرگ واسه همیشه از پیشمون رفت ، عمو برگشت تا فرصت آخرین خداحافظی رو داشته باشه .
آره همینجوری بود که عمو توی یه روز طوفانی اومد و دیگه هیچوقت نرفت . اون توی خونمون موندگار شد .
مثل یه مهمون ناخونده که بدون هماهنگی میاد و بهت میگه که قراره از حالا به بعد ، همیشه ببینیش .

مادرم هیچوقت نتونست ازجیسون خوشش بیاد ولی چیکارش میشه کرد؟اقلا من دیگه تنها نبودم !

جیسون سرعت ماشینش رو زیاد کرد و باعث شد با صدای بلند تذکر بدم :

” میخوای به کشتن بدیمون ؟ “
قبل از اینکه جواب بده یه بار با ماشین دور خودمون چرخیدیم و با یه پارک کردنِ پر سر و صدا ، ماشین متوقف شد .
جیسون که بخاطر رانندگی سریعش نیشخند پیروزمندانه میزد ، عینک دودیش رو که به یقه ی رکابیش آویزون کرده بود رو برداشت و زد به چشمش . اون خودش رو توی آینه جلوی ماشین دید زد و انگشت شستش رو به نشونه ی تایید برای خودش بالا آورد .
در ماشین رو باز کردم و غر زدم :
” مرسی از جواب “
یه سری مرد دیگه که ظاهرشون شبیه جیسون بود از دور دستاشون رو برامون تکون میدادن و با صدا زدن اسم عمو، ازمون میخواستن که بریم کنارشون .
ما توی یه پارک جنگلی کوچیک اومده بودیم که چند تا ساختمون بزرگ یکم اون طرف تر وجود داشت .
من هنوزم دقیقا نمیدونستم چرا اینجاییم و قراره چه کاری انجام بدیم .
جیسون بعد از صبحانه بهم گفت باهام کار داره . اون منو سوار ماشینش کرد و حالا هم که اینجاییم و اون هیچ توضیحی نمیده که چرا اومدیم اینجا .
جیسون دستم رو گرفت و تا به خودم بیام دیدم که وسط جمعیتیم .
” خب میبینم که هممون تونستیم اینجا کنار هم جمع شیم “
جیسون شروع کرد و همه ساکت شدن .
این یه چیز مثل سخنرانی بود ؟
” از همتون ممنونم که برای یه کار خوب و درست قراره وقتتون رو خرج کنین “
یه ماشین آبی رنگ اومد و دقیقا کنار ماشینِ جیسون پارک کرد .
به محض اینکه در اون ماشین باز شد و دو تا پسر ازش خارج شدن و من فهمیدم که یکی از اونا ، تایلر سوییته .. من سریعا پشت جیسون رفتم و خودم رو مخفی کردم .
تایلر اینجا چیکار میکنه ؟ ما اینجا چیکار میکنیم ؟
” ما اینجا دور هم جمع شدیم تا به پاکسازی این فضا کمک کنیم .. ما باید خوشحال باشیم که جزوی از این عمل انسان دوستانه ایم “
جیسون گفت و من سرم رو یکم کج کردم تا بینم تایلر کجا رفته .
تایلر و پسری که باهاش بود ، اومدن توی جمعی که ما بودیم و مثل بقیه دور جیسون حلقه زدن .
من خودم رو توی خودم پیچیدم و سعی کردم بیشتر از قبل پشت جیسون استتار کنم تا تایلر منو نبینه .
عمل انسان دوستانه ؟ جیسون و هم نوعانش ؟ حقیقتا با اینکه جیسون عموی خودمه و میدونم که آدم بدی نیست ؛ اما من احتمال میدادم این جمع بیشتر بخوان کار های خلاف انجام بدن تا یه کاری که بهش بشه گفت انسان دوستانه .
جیسون دستم رو از پشت گرفت و منو به جلو کشید و من حالا دقیقا وسط جمعیت میدرخشم !
” و ما این دختر جوون رو داریم که داوطلب شده .. ما هنوزم جوونایی داریم که میشه بهشون افتخار کرد ..” جیسون به من اشاره کرد و وقتی سعی میکرد منو به همه نشون بده ادامه داد : ” اون برادر زاده ی خودمه “

دهنم به چند زاویه کج و ماوج شد و قیافم روی حالت *وات دِ هِک* ثابت موند و وقتی همه ی افرادی که دورمون دایره تشکیل داده بودن برام دست زدن و تشویقم کردن ، به سختی لب و دماغم رو جمع کردم .

” بله .. همونطور که همتون میدونید یه سری دختر و پسر جوون در روز قبل به اینجا اومدن و این محیط که متعلق به ساختمون جلویی ــ خانه ی سالمندان هست ــ رو آلوده کردن و افرادِ داخل اون ساختمون هم فعلا از بیرون اومدن منع شدن تا اینجا پاکسازی بشه و حالا ما و این چند تا تینیجر افتخار اینو داریم که بتونیم یکم این فاجعه رو جبران بکنیم “
دوباره همه شروع کردن به تشویق کردن و منم با یه لبخند ساختگی و عجیب سعی کردم خودم رو هماهنگ با بقیه نشون بدم .
من تازه جاخشک کرده بودم و کم کم داشت از تشویق شدن و نگاه های تحسین آمیزِ ناخواسته خوشم میومد که جیسون یه نایلون زباله ی بزرگ مشکی انداخت توی دستم و بعد با دستای سنگینش ضربه ای به باسنم زد .
اون با اینکار میخواست بهم یادآوری کنه که باید شروع به کار کنم .. اما من از این حرکت زننده ی اون شرمنده و خجالت زده بودم .
تایلر اونجا بود و اگه این حرکت رو دیده باشه .. اگه دیده باشه من به یه موجود ماورایی نیاز دارم که همینجا و توی همین لحظه من رو ببلعه .
جیسون به ترتیب به بقیه ی افرادِ اونجا هم یه نایلون مشکی داد و افراد ، دو به دو ، برای تمیز کردن اون محیط دست به کار شدن .
من و جیسون باهم اینکارو انجام میدادیم .
نمیدونستم تایلر چرا اومده بود .
اون پسر بنظر نمیومد اهل همچین کار هایی باشه .. من احتمال میدادم که اون مجبور به اومدن شده باشه .
این عجیبه که بگم تایلر حتی اونجا هم جذاب بود ؟
وقتی به بهونه نفس گیری ، چند ثانیه مکث میکردم واز دوراون رو دید میزدم ، من اینو میفهمیدم .
وقتی عرق روی پیشونیش رو میخواست پاک کنه ، ما اتفاقی چشم تو چشم شدیم و چشم های اون گیرا بودن .
ما تقریبا تا ظهر اونجا موندیم و موقع خداحافظی که شد ، تایلر و دوستش برای لحظاتی غیب شدن و توی دقیقه ی 90 اونا با آوردن بستنی هممون رو سوپرایز کردن .
اون دقیقا همون بستنی یخی تمشکی ای بود که تایلرهمیشه ازش میخوره و توی خیابونا رژه میره .
ما به همه خسته نباشید گفتیم و قرار شد صبح روز بعد بازم به اونجا بیایم تا بقیه ی کار ها رو انجام بدیم .

اینا همه ی اتفاقاتی بود که افتاده بودن و باعث میشدن من از خوشحالی توی پوست خودم نگنجم .
راستش روز قبل تصمیم گرفته بودم که دیگه به مون مال نرم . اما امروز که تایلر رو اونقدر نزدیک خودم دیدم ؛ تصمیمم جدی تر شده .
من مصمم تر از همیشه ، اون مهمونی ای که قراره توش تایلر رو دعوت کنم رو میخوام .
من اون حقوق آخر ماهی رو میخوام . !

جیسون من رو تقریبا نزدیکِ مون مال پیاده کرد و بعد از اینکه از رفتنش مطمئن شدم ، من وارد مون مال شدم .

دوتا یکی قدم بر میداشتم و بخاطر هیجان زیادم توی خودم میپیچیدم ..

اون پسرکه انگار بیرون بوده ، بعد از من وارد مون مال شد و به محض اومدنش خمیازه ای کشید .
بعد از اینکه خمیازه اش تموم شد ، درست قبل از اینکه دهنش رو ببنده ، اون من رو دید و یه نگاهی مثل ” واقعا ؟ ” بهم انداخت .
” من باید چیکار کنم ؟ ”
با صدای بلند که معلوم بود از یه جای گرم بلند میشه پرسیدم .
” پس تو اومدی ! “
با لحنی که مشخص بود انتظار نداشت دیگه من رو اونجا ببینه زمزمه کرد و خب منم قبل از اتفاقات ِ صبح ، تصمیم نداشتم که به اینجا برگردم .
نیشم تا بنا گوشم باز بود .. اون با نگاه بعدی ای که بهم می انداخت ، قیافش عوض شد .
” یکی امروز یه اتفاق خوب براش پیش اومده ”
روی صندلی پشت میز نشست . نیمی از بدنش رو روی میز خم کرد و با گذاشتن دست هاش به زیر چونه اش ، خودش رو برای شنیدن مشتاق نشون داد .
” تو دیگه ناراضی نیستی از بودنی من اینجا ؟ “
چشم هام رو ریز کردم چون خوب یادمه که روز قبل اون بزور باهام هم صحبت میشد و تنها چیزی که میتونست درباره اش صحبت کنه این بود که من نباید اینجا باشم .
” اون فقط برای اخطار بود. حالا که اینجایی یعنی تصمیم گرفتی که اینجا باشی . تو حالا همکارمی و من نمیخوام با همکارم رابطه ی سردی داشته باشم .. حالا هم من سرتا پا گوشم تا ببینم چیشده که امروز انقدر با انرژی بنظر میرسی ”
اون لبخند زد و اینو گفت .
صبر کن ببینم .. واوو اون واقعا داره لبخند میزنه !
” خب .. هم .. من امروز یکی رو دیدم .. من کسیو دیدم که فکرشم نمیکردم که ببینمش “
وقتی ناخودآگاه پای راستم رو به زمین میزدم اون رو با شادی گفتم .
” جالبه . اون کی بود ؟ “
” اون اسمش تایلره .. اون خیلی هاته و نه تنها امروز ، بلکه فردا هم ما توی یه مکان مشخص هستیم و من فکر میکنم که شاید یه اتفاقایی بین من و اون بیوفته و این داره منو دیوونه میکنه . من خیلی وقته که اون رو میشناسم .. نه نه من اون رو نمیشناسم من فقط خیلی وقته که اون رو میبینم چون ما هم سن هستیم و قبلا توی یه دوره ی خیلی کوتاه هم ، هم کلاس بودیم . “
زمانی که از تایلر حرف میزدم، مثل یه ماشین ؛ بی وقفه حرف میزدم ..
من الانشم به زور تونسته بودم خودم رو خفه کنم تا اون چیزی بگه و بعد ادامه بدم .
” و .. ؟ “
گفت و من نگاهم افتاد به تصویر خودم که روی تلویزیون خاموشِ قدیمی ای که روی دیوار نصب بود .
موهای پریشون تیره ام که به سختی تا بالای شونه هام میرسیدن و چشم های خسته ای که امروز استثنا برق میزدن ، تو ذوق میزدن . من با جین آبیم و بلوز گشادِ خاکستری رنگم قطعا یکی از بهترین استایل ها رو نداشتم .
جواب اون پسر رو با آه کشیدن شروع کردم .. :
” شاید اگه من یکم بهتر بودم همه چیز بهتر بود ؟ میدونی خیلیا هستن که روزانه میرن جلوی آینه و به خودشون میگن که چقدر زشتن و تهش هم اونا کسایی هستن که زیبایی منحصر بفردی دارن و فقط خودشون بی خبرا ان . من هیچوقت به تصویر منعکس شده از خودم نمیگم زشت یا اشاره ای به اینکه چقدر کم و کاستی دارم هم نمیکنم ولی حقیقت اینه که من اونجوری ام .
من حتی به اون 2..3 کیلو وزن اضافه ای که احتمالا دارم هم گیر نمیدم اونم وقتی که بقیه ی دخترای پوست استخونی ، اون بیرون دارن برای افرادی مثل تایلر دلبری میکنن .. من فکر میکنم که .. که .. ”
صدای در مخفی اومد . من چشم هام رو خوب باز کردم و دیدم کسی دیگه جلوی من ، روی صندلی نشسته نیست .
برگشتم و به در مخفی اتاق ِ زوجِ کاپ کیک که باز شده بود خیره شدم .
” من برای خودم توضیح میدادم ؟ “
صدایی از اون داخل بلند شد و جوابم رو داد :
” نه .. در واقع من داشتم بهت گوش میدادم اما چون حدس میزدم که حرفات بخوان حسابی طولانی باشن ، تصمیم گرفتم برم و دوتا نسکافه بیارم “
باید رو راست باشیم . بهم بر خورده بود .
اون یه چیزیش میشه .
اون با دو تا فنجون که ازشون بخار بلند میشد ، اومد بیرون و یکی از فنجون هارو سمت خودش برد و درحالی که داشت اولین جرعه رو مینوشید ، فنجون دیگه رو سمت من گرفت .
” نمیخوام “
” فکر میکنم برای دوتا فنجون ، جای خالی داشته باشم “
فنجون هارو روی میز گذاشت و دوباره روی همون صندلی نشست .
دست به سینه رو به روش ایستاده بودم . اگه یه تفنگ اون دور و برا بود ، من حتما با اولین گلوله به سمت این پسر شلیک میکردم .
” من این تو یه کاری دارم .. “
صدای شخص سومی که از بیرون مون مال میومد . توی لحظه ی اول باعث شد چشم هام از حدقه به بیرون پرتاب بشن و قبل از اینکه وارد لحظه ی دوم بشیم من دویده بودم سمت اون پسر .
” این صدای تایلره ..این همونه .. همونی که ازش حرف میزدم “

اون جوری بهم نگاه کرد که حس کردم داره به یه آدم فضایی نگاه میکنه .
” خواهش میکنم .. خواهش میکنم نذار منو ببینه .. “
از اون پسر خواهش کردم تا یجوری منو نجات بده .. اون نباید میذاشت تایلر من رو اونجا ، توی اون مکان ببینه .
اون ابا گیجی بهم نگاه کرد و از روی صندلی بلند شد و یه قدم به سمتم برداشت . اما همون لحظه در اصلی مون مال بات صدای تقی باز شد !
اون همزمان دستاش رو روی شونه های من گذاشت و منو به پایین هل داد و من جلوی پاهای اون به زمین فرود اومدم .
پشتم به میز بود و همین دلیلی بودکه شاید توی لحظه ی اول ، دیده نمیشدم اما وقتی تایلر داخل تر میومد حتما متوجه منی که جلوی پاهای این پسر زانو زدم میشد .
نفسم رو توی قفسه سینه م حبس کرده بودم .
دستام روی زانو های اون پسر ، بی حرکت مونده بودن .
در واقع من توی همون حالتی که فرود اومدم ، ثابت موندم و بعدش نتونستم هیچ حرکتی بکنم ..
انگشت هام روی زبری جینِ اون پسر میلرزیدن و داشتم دعا میکردم که تایلر جلو نیاد .. تایلر باید از همون دم در میرفت و غیب میشد .
” آآ .. سلام .. من به یه سری وسایل نیاز دارم “
صدای تایلر اومد .
از اونجایی که اینجا یه خاروبار فروشی نیست ، من کنجکاوم که اون دقیقا به چه وسایلی نیاز داره ؟
” خب .. همونجا که وایسادی ، بایستد و بهم بگو چی میخوای .. من میارمش و میدم بهت “
اون پسر گفت و من توی دلم ازش بار ها تشکر کردم .
” من یه لیست دارم . بذار بیام و این برگه رو بهت بدم تا اونا رو بهم بدیشون “
تایلر گفت و همزمان قدم های آرومی به سمت ما گرفت ..
بدبخت شدی…
سیاه بخت شدی ..
وارونه بخت شدی ..
اون پسر دست هاش رو آروم به زیر میز آورد و روی شلوارش مکث کرد .
اون داره چیکار میکنه ؟
عاق !!
اون به آرومی کمربندش رو باز کرد و یکم شلوارش رو بهم ریخته کرد .. جوری که بنظر میرسید که شلوارش پایین کشیده شده . اما اینطور نبود .
اینجا داره چه اتفاقی میوفته ؟
دست هام رو با ترس از روی زانوش عقب کشیدم .
” ایوووو “
حتی تصورشم کاری باهامکرد که چندشم بشه و نمیتونستم کاری بکنم تا این کلمه از دهنم بیرون نره ..
” چی ؟ “
تایلر پرسید و بعد از اینکه چشم هاش افتاد به پاهای اون پسر که کمربندش آویزون بود و کله ی من که دقیقا رو به روی پاهای اون پسر بود و تایلر میتونست فقط تیرگی موهام رو ببینه .. اون سر جاش متوقف شد .
” آآآه .. تو .. نمیتونی بفهمی ..آه .. این چیه ؟
صداهای ناهنجار و حال بهم زنی از اون پسر خارج شد .
من باید جلوی خودم رو بگیرم تا همونجا بین پاهای این پسر بالا نیارم .
” اوه .. باشه .. باشه .. من لیست رو همینجا میذارم و نیم ساعت بعد برای گرفتن وسایل برمیگردم “
تایلر برگه رو روی کف زمین گذاشت و جوری که انگار یه یوزپلنگ وحشی دنبالش کرده ، دوید سمت در و با عجله از مون مال خارج شد .
” هی .. کریس تو میتونی بیای بیرون “
اون پسر بهم گفت و من همون حالت موندم .. مثل ماهی ای که گذاشتنش توی خشکی و دهنش باز و بسته میشه .. من دهنم باز و بسته میشد و حس میکردم قراره دل و رودم رو بالا بیارم .
اون پسر صندلی رو یکم کنار تر برد با پاهاش و بعد از بستن کمربندش، کنارم رو زانو نشست و بهم نگاه کرد تا مطمئن شه سالمم .
” کمرت گرفته ؟ “
” ساکت شو ..”
سرش رو به عقب برد و سکوت کرد .
” من میخواستم کمکت کنم و اینو خودتم میدونی “
سکوتش زیاد پایدار نبود ..
” نمیتونستی جور دیگه ای این کمک رو بکنی ؟ “
بهش پریدم .
” توی یه همچین جایی قابل باور ترین کار همین بود “
” تو حال بهم زنی .. “
اجزای صورتم بهم پیچیدن و کلمه ی “حال بهم زن ” رو با تاکید گفتم .
” حقیقتش من دنیسم “
از جام بلند شدم و وقتی سعی میکردم گرد و خاک لباسم رو بتکونم اون ادامه داد :
” در ضمن کسی که حال بهم زن اصلیه اون پسره تایلره .. اون اینجا بوده تا نه فقط یه وسیله.. اون میخواد وسیله ها بخره کریس.. وسیله ها !”
دنیس با خنده گفت و ازم فاصله گرفت ..
” حدس میزنم میمیری تا بدونی چه چیزایی توی این لیست کوچولوش نوشته ”
اون با خنده برگه ی توی دستش رو بالا گرفت و توی هوا تکونش داد .
به سمتش رفتم و اون عقبی رفت .
” نمیخوای بدونی اون چه زائقه ای توی پورن دیدن داره ؟ “
ابروهاشو همزمان بالا و پایین داد و بازم عقب تر رفت ..
کنجکاویم اغوا شده بود .
تایلر چی نوشته بود اون تو ؟

اون چه چیزی از مون مال میتونسته بخواد ؟
یعنی ….
تایلر …
به سمت دنیس دویدم .

♥♥?♥♥?♥♥?♥♥?♥♥?♥♥?♥♥?♥♥?♥♥?♥♥

اگه خوندین و خوشتون اومد منو بی خبر نذازین ^-^

Dislike


8
دیدگاه بگذارید

avatar
4 گفتگوها
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
5 تعداد نویسندگان دیدگاه
Nana_is_a_pandaSaba-sbbhhitsugaya toshiroZiii آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
Saba-s
مهمان
Saba-s

این عااالییییههههه 🙂

bbh
مهمان
bbh

عااااالی بووووود…

hitsugaya toshiro
نویسنده

آقو خیلی باحاله.طنز قشنگی داره و آدمو به شدت جذب میکنه.ولی نمیدونم چرا با روحیات من جور نیست.:|
بیشتر حس میکنم به نثر پایبند موندم و میخونم به خاطر نثر.چون نثرش از ایناییه که میخوای لپشونو بکشی بگی تو عمویی کی بودییی؟ :||||
پ.ن:منظورم اینه قشنگه.:|

Ziii
مهمان
Ziii

سلاممم،عالی بود.مخصوصا اخرش خخخخخ.ادامه بده، فایتینگ‎;)‎