24 👁 بازدید

The Man In The Moon – Chapter 1

 

قسمت اول : خواسته ی پدر بزرگ !

افسانه های زیادی بودن و هستن که ” مردی در ماه ” رو توضیح میدن .
این میتونه توی هر کشور یا شهر یا حتی خونه ای بطور متفاوتی گفته بشه ..
حدس میزنم که شروع این قضایا از کشور های اروپایی بوده باشه ..
مادرای زیادی با استفاده از این داستان ِ کودکانه ، ساعت ها سر بچه هاشون رو گرم میکردن و وقتی بچه هاشون برای پیدا کردن مردی در ماه بی وقفه به ماه خیره میشدن ، اونا برای انجام کارهاشون وقت میخریدن .
منم وقتی خیلی کوچیک بودم ، پدر بزرگم برای اولین بار این قصه رو برام تعریف کرد تا خوابم ببره .
اون از من انتظار داشت که وقتی هنوز به اواسط داستان نرسیدیم ، من خوابم برده باشه و اون با یه ماچ روی پیشونیم ، پتوی نرمم رو بکشه روم و با خیال راحت بره توی اتاق خودش و بخوابه . اما خوب یادمه که هیچ چیز طبق برنامه ریزی اون پیش نرفت ..

من اون شب ، بیشتر از هر شب دیگه ای ، بابابزرگ رو بیدار نگه داشتم و از ” مردی در ماه ” ازش میپرسیدم .
هرچی تعداد سوالاتم بیشتر میشد ، خمیازه های پی در پی پدر بزرگ هم عمیق تر میشد و در آخر هم اون ازم خواست که بقیه ی سوال هام رو از خودِ ماه بپرسم ..

گل فالانوپسیس رو کنار تخته سنگی که اسمش روش هک شده بود گذاشتم .
این گل ارکیده ی مورد علاقه ی اون بود ..
به اسمش نگاه کردم .. گیلبرت مایر ..
وقتی کسی میخواست اون رو به اسم صدا بزنه ، باید شمرده و مودبانه اینکار رو میکرد . چون پدر بزرگ میگفت که باید اسمش حتما جوری به گوش بیاد که نشون دهنده ی عظمت و ابهتش باشه ..
همیشه شوخ طبعیش قابل تحسین بود !

روی چمن های ریزِ دور سنگش نشستم ..
پاهام رو یکم روی چمن ها تکون دادم و یه نفس تازه کشیدم ..
با لبخند پرسیدم :
” اینکه چرا رفتی هم باید از مردِ توی ماه بپرسم ؟ “
میدونم پدر بزرگ هرجایی که باشه ، الان داره بهم میخنده ..
میتونم تن صدای مردونش رو تصور کنم که با ” احمق جون ” گفتن شروع میکنه به خندیدن ..

“خب .. گـیلبرت مایـِرِ بزرگ ! .. ”
اسمش رو با غلظت خاصی به زبون آوردم و ادامه دادم :
” دیشب تولد ۱۹ سالگیم بود .. پدر تا دیر وقت به بهونه ی کار هاش نیومد خونه و مامان هم کل شب رو با کِیلا سر و کله میزد تا اون راضی بشه که درس هاش رو بخونه .. من بجای سرود معروف تولد ، مجبور به شنیدن سر و صداهای اونا بودم ..
بیشتر از هر شبی تنها بودم و توی اون تنهایی داشتم به این فکر میکردم که چجوری میتونم مرد توی ماه رو پیدا کنم ..
تو ازم خواستی که منتظرش باشم.. و من فکر میکنم که تو خیلی بدی “
به محض اینکه حس کردم پلکم داره خیس میشن ، دستم رو سمت چشمم بردم و قبل از اینکه چیزی به پایین فرود بیاد ، خشکش کردم ..قرار نبود اینجا بشینم و یه گالون اشک بجا بذارم ..
گلوم رو صاف کردم و بقیه ی حرفام رو سعی کردم رسا تر بزنم:
” خب.. تو توی لحظه ی آخر ازم خواستی که اون رو پیدا کنم .. منظورم اینه که .. مگه اصولا لحظه های آخر رو مختص بغل ها و حرفای خداحافظی نمیکنن ؟ و حتی اگه درخواستی هم بود .. بهتر نبود مثلا یه نوع گل ارکیده ی کم یاب رو نام میبردی و ازم میخواستی که پیداش کنم ؟ این یه ماجراجوییه خوب میشد … من حس میکنم این خیلی سخته و داره سخت تر هم میشه ..
مردِ توی ماهِ من پیداش نمیشه .. دیشب داشتم به این فکر میکردم که شاید باید خودم بگردم و یکیو پیدا کنم که بتونم دوسش داشته باشم و بعد بهش لقبِ مردِ توی ماه رو بدم .. اینجوری آخرین خواسته ی تو رو برآورده کردم “
وقتی خالی کردن دق و دلیم تموم شد ، یاد تایلر افتادم ..
امروز صبح دیده بودمش و اون دقیقا از کنارم رد شده بود ..
اون هر روز داره بهتر از روز قبل میشه .
نمونه ی بارزی از پسر اصطلاحا دختر کش و جذاب بود ..
وقتی زبونش رو روی بستنی یخی تمشکی که توی دستش نگهش داشته بود ، میکشید و بعد هم با یه گاز کوچیک ، سفیدی دندونای براقش رو به نمایش میذاشت و بی توجه از خیابون عبور میکرد ، دخترایی که اونجا صف کشیده بودن ، انگشت به دهن میموندن ..
و وقتی من عکس العمل اون دخترا رو دیدم ، با خودم فکر کردم .. شاید این خودشه ؟ این همون فرده ؟
اون میتونست مردی توی ماه باشه ؟
شاید پدر بزرگ هم ازش خوشش بیاد ..!؟

” تایلر سوییت .. اون کسیه که احتمالا بخوام روش کار کنم .. یعنی شاید اون بتونه کسی باشه که تو دربارش بهم سفارش کردی مگه نه ؟ تو همیشه میگفتی دنبال نشونه ها باشم … نشونه ها منو به مردِ توی ماه نزدیک میکنن ..
و من یه نشونه ی خیلی بزرگ پیدا کردم … تایلر سوییت دقیقا مثل تیلور سوییفت ــ خواننده ی آهنگ لاو استوری که دوسش داشتی ــ تلفظ میشه .. این یه نشونه اس .. نه ؟ “
از حرفایی که زده بودم خودم خندم گرفت ..
” میبینی گیلبرتِ بزرگ که منو به روزی انداختی ؟”
وقتی میرم پیشش اگه بخاطر گریه اشک هام در نیاد .. اونقدر حرف های احمقانه میزنم تا این اتفاق از خنده بیوفته ..
از جام بلند شدم و بند کیفم رو اریب روی شونه ام انداختم ..
” من میرم تا یه فکر به حال خواسته ت بکنم ..یکی طلبت پدر بزرگ ..یکی طلبت چون این واقعا سخته “
یه نگاهی به دستم انداختم ..
آدرسی که نوشته بودم کف دستم رو مرور کردم ..
کل روز رو نشسته بودم و از توی روزنامه واطلاعیه ها و حتی اینترنت ، دنبال جایی میگشتم که کار سبک و حقوق بالا داشته باشه.
به هرجای که زنگ میزدم وقتی از بی تجربگی و دست و پا چلفتی بودنِ من باخبر میشدن جوابم میکردن و فقط اینجا بود که آدرس کامل رو بهم داده بود و ازم خواست تا همین امروز کارم رو شروع کنم .
من واقعا به یه کار نیاز داشتم … اگه میخواستم یجوری تایلر رو ببینم من باید این کار رو میگرفتم و با حقوقم ، سر ماه یه مهمونی بزرگ راه مینداختم و اینجوری حتما تایلر رو میدیدم و احتمالا هم میتونستم هرجوری شده کاری کنم اون ازم خوشش بیاد .

?? ?? ?? ??

من احتمال میدادم جایی که باید میرفتم اگه بزرگ نبود ، حداقل سر خیابون بود یا یه جای دنج .. اما اینطور که معلومه برای دیدن کردن این مکان باید وارد یه کوچه ی باریک ِ سوت و کور میشدم ..
کوچه ای که الان داخلشم و با دقت بین تابلو ها میگردم تا اونجا رو پیدا کنم ..

* MoonMall- فروشگاهِ ماه*

خودشـــه !
مون مال ؟ تا جایی که میدونم مال به جاهایی میگن که .. جاهایی که حداقل به اندازه ی این مکان کوچیک و مرموز نباشن .. احیانا این اسم برای یه فروشگاه زنجیره ای مناسب تر نبود ؟
اینجا فقط یه مغازهخیلی کوچیک وجود داشت که با درچوبی بسته شده بود ..
یه سایه بون قرمز هم بالای در ورودی داشت که نمیدونم دقیقا جلوی کدوم آفتابی رو توی این روز ابری قرار بود بگیره .
با احتیاط درو باز کردم و رفتم داخل ..
هر طرف .. روی دیوار طبقاتی بود که دی وی دی های مختلفی اونجا ردیف شده بودن و بعضی قسمت ها هم بسته ها نخودی رنگی که هیچ ایده ای ندارم توشون چی میتونه باشه .
اینجا یه کلوپ دی وی دی فروشیه ؟
ولی بقیه ی بسته ها چی ان ؟
سمت چپ یه میز دراز بود که احتمالا وقتی افراد خرید هاشون رو میکردن ، سمت اون میز میرفتن تا فردی که پشت اون میز باید باشه و الان نیست ، باهاشون حساب و کتاب بکنه ..
سمت راست هم یه تی برای تمیز کردن کف اونجا و یه شمینه ی بزرگ هست که به جز گرم کردن ، کار دیگه اس از دستش بر نمیاد .
” ســـلام ؟ “
همونجوری که دور و اطرافم رو میدیدم ، با سلام دادن ، منتظر موندم تا یکی بالاخره خودش رو نشون بده و مطمئنم کنه که قرار نیست به استخدامی ارواح دربیام ..
” بیا داخل عزیزم ..”
صدایی که میتونست متعلق به یه خانوم مسن باشه اومد و ازم خواست که داخل برم ..
ولی من همین الانشم داخل بودم ..
نگاهم به یه بخش از اون محوطه افتاد که چند قفسه کتاب به دیوار جفت بود ، افتاد ..
همون لحظه دیوار پشتیه اون قفسه ها جابجا شد و من فهمیدم که پشت این قفسه ها در واقع بجای دیوار یه درِ مخفی بوده ..
یه ایده ی قدیمی اما زیرکانه !
به سمت در رفتم و حالا منظور اون خانوم رو از بیا داخل میفهمیدم .. اون ازم میخواست که داخل تر برم =))
وقتی داخل شدم یه جایی رو دیدم که برای توصیفش فقط میتونم از کلمه ی ” خودمونی” استفاده کنم ..
یه اتاق که توش همه چیز هست .. از مبل های خردلی رنگ تا شیر آب و یه یخچال کوچولو و لوستر های قدیمی گرد و خاک گرفته که بازم توان روشن نگه داشتن اونجا رو داشتن .. و عجیب تر از همه … ۲ تا آدم زنده !! بالاخره !!
” عزیزم تو چی میخوای بخری ؟ “
یه خانوم با قد کوتاه و صورت تپل و لپ های بزرگ که چند تا خط چروک روشون بود ازم اینو پرسید و مرد مو سفیدی که کلاه کوبوی روی سرش گذاشته بود و سعی میکرد دکمه ی آخر پیرهن مردونه اش رو با جمع کردن شکم بزرگش ، ببنده . رو بغل کرد ..
اونا زوج های خوبین .. درواقع باید بگم بیشتر از خوب بودن بامزه ان و اگه برای حفظ ادب نبود من الان در حال قهقهه زدن بودم .
” راستش .. من برای خرید نیومدم .. من اومدم تا اینجا کار کنم .. باهم تلفنی حرف زده بودیم ..”
توضیح دادم و لبخند زدم .
” هانی ؟ تو گفته بودی که یه پسر جوون برای کار کردن میاد .”
اون خانوم از مرد پرسید ..
” اون بهم گفت که اسمش کریسه “
مرد با گیجی جواب داد ..
” و تو نتونستی از روی صداش تشخیص بدی که اون یه دختره ؟ “
” عزیزم .. الان پسرای جوون همشون صداهای لوند و نازکی دارن “
” تو باید دقتت رو بیشتر کنی عشقم ..”
” همین کارو میکنم … عش..قم ..”
اونا به هم نزدیک تر شدن و قبل از اینکه شاهد بوسیدن این زوج ، اونم دقیقا جلوی صورتم باشم فریاد زدم :
” اما من میتونم هرکاری بکنم .. اینکه دخترم نباید فرقی براتون داشته باشه “
اونا دقیقا قبل از اینکه لب هاشون به هم چسبیده بشه ، با صدای من از هم جدا شدن و همزمان پرسیدن :
” هرکاری؟ “
سرم رو تکون دادم و موهام رو به پشت گوش هدایت کردم تا بهتر بنظر بیام ..
مرد پرسید : ” چرا اسم حقیقیتو نگفتی ؟ “
بازم این سوال ..
این اولین باری نبود که اینو ازم میپرسیدن .. پس منم جواب همیشگی رو تحویلشون دادم :
” اسمم کریستاله و کریس صدام میزنن ”
مرد دستش رو به چونه اش مالوند و میدیدم که ریش های کوتاه سفید رنگش چطور چپ و راست میشن ..
” ما هم خانوم و آقای کاپ کیک هستیم ”
خندیدم .. نمیشد دیگه کنترلش کرد … اونا به اندازه ی کافی خوردنی بودن و حالا فامیلیشون هم کاپ کیک شده بود ؟
سعی کردم جلوی خنده م رو بگیرم اما موفق نشدم ..
” وای خدا… شما فامیلی عالی ای دارین و این باعث میشه من احساس گشنگی بکنم ..”
با خنده گفتم و اونا هم لبخند زدن ..
” خب کریس باید بگم که تو حقوقت رو آخر ماه میگیری و اون بیشتر میشه اگه مدیرت ازت تعریف کنه “
خانوم کاپ کیک توضیح داد .
” مدیرم ؟ “

” من اومدم خانوم کاپ کیک ”
همون لحظه یکی وارد شد .
یه پسر که همزمان با اومدنش داشت ژاکتش رو هم از تنش در میاورد ..
ژاکتش رو در آورد و توی دستاش نگهش داشت و منتظر موند تا یکی یه حرفی بزنه .
” این مدیرته .. “
از نوک پاش که نمیشد اما از نوک کتونیش تا فرق سرش رو چند بار دید زدم .. اون واقعا مدیرمه ؟
” مدیرم ؟؟ “
پرسیدم و خانوم کاپ کیک جواب داد :
” کسی که مدیریت میکنه .. ما صداش میکنیم مدیر .. ولی تو باید خوب به حرفاش گوش بدی “
” شما گفته بودین که یه پسر قراره بیاد ! “
اون پسر پرسید و بطور باورنکردنی ای زوج کاپ کیک بازم همزمان حرف زدن :
“اون اسمش کریستاله اما کریس صداش میزنن “
آقای کاپ کیک ادامه داد :
” و من فکر کردم که اون پسره .. اما نیست “
پسر سرش رو تکون داد سمت زوج کاپ کیک و بعد به من نگاه کرد … انگار سوال هاش رو برای من نگه داشته بود با اون نگاه ..
” خب ما میخوایم بریم تا کاپ کیک بگیریم “
خانوم کاپ کیک این حرف رو زد و جلیقه ی پشمیش رو از روی دسته ی مبل برداشت .
آقای کاپ کیک دست خپلش رو دور دست خانوم کاپ کیک گذاشت و یه بار دیگه آخرین دکمه ی پیرهنش باز شد و اون رو کلافه کرد .
قیافم شبیه احمقا شد و با بُهت بهشون نگاه کردم ..
” اونا نمیرن تا خودشون رو بگیرن .. میرن تا کاپ کیک واقعی بخورن .. “
اون پسر توضیح داد و باعث شد به قیافه ی عادی خودم برگردم ..
خانوم و آقای کاپ کیک وقتی دستاشون رو مثل بچه ها توی دست هم تکون میدادن از اونجا خارج شدن ..
وقتی صدای بسته شدنِ در بهمون اطمینان داد که اونا واقعا رفتن ، اون پسر تصمیم گرفت که باهام حرف بزنه و سوال هایی که واسم کنار گذاشته بود رو بپرسه ..
” من یه سوال دارم .. چرا بجای اینکه مخفف اسمت کریس باشه تال نشد ؟ “
اون پرسید هیچ نشون ای از شوخی بودن حرفاش توی چهرش مشخص نبود .
” شاید چون من قد بلند نیستم و تال صدا زدنم یکم مسخره اس ؟ “

” خب تو چرا قدت انقدر کوتاس ؟ “
” تو جدی ای ؟ “
اوه خدا … این پسر حالش خوب نیست ؟
اون پسر اشاره کرد که از اون اتاق بریم بیرون و وقتی از اونجا اومدم بیرون.. شروع کرد به زدن کلید ها برای خاموش کردن لوستر های اون اتاق :
” یادت باشه وقتی از این اتاق میای بیرون حتما لوستر هارو خاموش کنی چون اونا برق زیادی مصرف میکنن و ما باید تا حد امکان اینجا صرفه جویی کنیم . “
گفت و خودش هم اومد بیرون و در اون اتاق با اون قفسه های کتاب ، بطور خودکار به جای اولشون برگشتن و دیگه ردی از هیچ دری باقی نموند .
به من نگاه کرد و وقتی دید هنوز منتظر جوابمم ، ژاکتش رو داد دستم ..
” آره من کاملا جدی بودم .. حالا هم این ژاکت رو ببر اونجا که میز هست .. پشت میز یه آویز برای اویزون کردن لباس هاست .. میتونی اونجا بذاریش .. “
کتش رو آویزون کردم و روی صندلی ای که همونجا پشت میز بود نشستم .
اون سمت شومینه رفت و یکم دست هاش رو نزدیک گرمای شومینه ، رو هوا نگه داشت و بعد چند لحظه ، یه صندلی دیگه که کنار تِی بود رو برداشت و آورد دقیقا کنارم گذاشت و روش نشست .
” تو واقعا نباید دختر بودی “
به فاصله ی نزدیکی که داشتم نگاه کردم .. نکنه .. نکنه اون ..
” نکنه تو ازم خوشت اومده توی نگاه اول و واسه همین نمیخوای که باشم پیشت ؟ “
پرسیدم و اون سریع سرش رو تکون داد .
” نکنه تو عقلت رو از دست دادی ؟ “
سرفه ی ساختگی ای کردم و یکم خودم رو جمع کردم و صاف نشستم .. ابرومو بالا دادم و سعی کردم به روی خودم نیارم که چه گندی زدم .
” خب .. حالا هرچی .. چرا من نباید دختر باشم ؟ “
” چون اینجا جای یه دختر لج باز و نازنازی که نمیتونه کارش رو خودش درست انجام بده نیست “
توضیح داد و دستش رو از پیشونی به بالا کشید .
دونه دونه تار های موهای قهوه ای روشنش که با حرکت دستش توی هوا تکون میخوردن و بعد سر جای اولشون برمیگشتن توجهم رو جلب میکرد ..
پفی کشیدم وقاطعانه گفتم :
” من یه دختر نازنازی نیستم .. بهم بگو باید چیکار بکنم و منم انجامش میدم . “
اون پسر پاشو روی پاش گذاشت و خودش رو روی صندلیش کش و قوس داد .
” اینجا فروشگاه جنس های ممنوعه اس .. فکر میکنم تا الان نفهمیدی و من باید بهت توضیح بدم .. اینجا اصلی ترین مرکز تهیه ی انوع اسناف ها و پورن هاست و یه سری وسایل که فعلا دلت نمیخواد اسمشون رو بدونی ”
یه دستم سمت سرم رفت تا کلم رو بخارونم ولی با یه دست دیگه جلوشو گرفتم .
خب .. این .. این شغل ِ آبرومندانه ای نیست . خب کریس .. خب .. ام… من واقعا قاطی کردم !
ولی اون گفت به جز پورن اسناف هم میفروشن .. من نمیدونم اسناف چیه ولی شاید بتونم راضیش کنم که اون پورن بفروشه و من اسناف .. هرچی که هست نمیتونه به اندازه پورن بد باشه .

” امم .. اسناف چیه ؟ میشه من با اون سر و کار داشته باشم و تو با پورن ها ؟ “
لبخند کجی زد و بهم نگاه کرد .
” اسناف ها یه سری ویدیو از قتل های واقعی هستن . انواع اقسام شکنجه ها که از صحنه های واقعی گرفته میشه و به فروش میرسه .. هر چقدر میزان خشونت بیشتر باشه پول بیشتری براش میپردازن “
اها . خب .. در خروجی کجا بود ؟ : |

این هم از قسمت اول .. مردی در ماهبنظرتون چطوره ؟
منتظر نظراتتون باشم ؟ :}



10
دیدگاه بگذارید

avatar
4 گفتگوها
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
5 تعداد نویسندگان دیدگاه
Nana_is_a_pandahitsugaya toshiroZiiiSaba-sbbh آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Ziii
مهمان
Ziii

سلاممم،واووووو به نظر جالب میاد،لطفا ادامممه بده‎:)‎

Saba-s
مهمان
Saba-s

وووووووییییی
چه خفنهههههههههههه

bbh
مهمان
bbh

اوه مای گااااااااد.. خیلی خوب بووووود… منتظر بقیش هستمممم…

hitsugaya toshiro
نویسنده

اوه مای کامپیوتر 😐
ازش خوشم اومده…دوستش دارم…متن ساده و صمیمی داره و از فعل ها توی جاهای خوبی استفاده شده.ولی جدا هیچ ایده ای در مورد اینکه چی میتونه معما و مسئله باشه ندارم.:|||
ما که هلاکتیم بانو!سپاس بابت این قسمت
منتظر قسمت بعدیم!