51 👁 بازدید

Out Of Breath_Introduction

هِلو 🙂

سلامی دیگر

من اومدم با معرفی داستان جدید.

امیدوارم آبی آسمانی رو دوست داشته بوده باشین:|

اسم داستان هست”از نفس افتاده

شخصیت ها:ایم دایموند،پارک چانیول،چوی اسکای،کیم سوهو و بقیه اعضای اکسو=)))

داستان راجع به زوجیه که مدت زمان زیادی از آشناییشون نمیگذره اما تصمیم به ازدواج دارن اما سر راهشون موانع و مشکلات زیادی وجود داره…

اونا با تمام وجود با مشکلات میجنگن تا باهم باشن اما سرنوشت برای اونا اتفاقات دیگه ای رقم زده…

توضیح اینکه این داستان زیادی غمگینه،پس اگه واقعا روحیه حساسی دارین توصیه نمیکنم:(

احتمالا دو یا سه فصل میشه و مثل اسکای بلو طولاااانیه:)

یه عالمه طولانــــی=))

اینم چند خط از داستان:

“لیوان رو دور انداختم و گفتم:ممنونم بابت امروز!
گفت:ممنون باش که بخاطر من کتک خوردی!
گفتم:بخاطر تو؟!عمرا!مگه تو کی هستی؟!
خندید:باز شیطون شدیا!
خندیدم:رنگ موهات واسه کامبک چه رنگیه!
گفت:آبی لاجوردی!
گفتم:اوممم بهتر از قرمز و صورتیه!ولی باید واسه عروسی تیره کنیا!
با محبت بهم نگاه کرد:چشم خانومم!
رسیدیم جلوی ساختمان.گفتم:پس باید برای یکی دو ماه دیگه ازت خداحافظی کنم آره؟!
گفتم:شاید بازم همو دیدیم!تا وقتی برنامه های رسمی کامبک شروع نشه هی میام و میبینمت!
لبخند زدم:پس هر وقت بیکار بودی بهم زنگ بزن.چون خیلی قراره دلم برات تنگ بشه!
اونم لبخند زد و خم شد،سرشو نزدیک تر آورد و دوباره توی چشمام خیره موند.این باورم شده بود که اگه به چان میگفتن چشمای منو برداره ببره واقعا همراهش برمیداشت و میبرد.ماسکشو زد پایین ،چشماشو بست و آروم لباشو روی گونه کبود من گذاشت و بوسید.
لبخندم کش اومد:مراقب خودم هستم اوپا!
گفت:وظیفته!
خندیدیم و بعد از خداحافظی طولانی از هم جدا شدیم و وارد ساختمان شدم.
فکرم درگیر شده بود و یه چیزی مثل خوره از درون داشت اذیتم میکرد.
موبایلمو برداشتم و نگاهش کردم.خیلی فکر کردم تا بالآخره خودمو راضی کردم تا انجامش بدم.
چند تا بوق خورد و صدای خندونش توی گوشی پیچید:به به زن داداش!
لبخند زدم:بکهیون اوپا!من هنوز زن داداشت نشدم!منو عروس کردی رفت!
خندید:ولی تو الآن چند ساله زن داداش منی و مطمئن باش من تا آخرش همینطوری صدات میکنم!
منم لبخند زدم:اوپا…ببخشید مزاحمت شدم…راستش یه سوال ازت داشتم!
گفت:جانم در خدمتم!
یهو بی مقدمه گفتم:چانیول چشه!
انگار که شوکه شده باشه،چند ثانیه مکث کرد و گفت:چشه؟!میخوای عیب بزاری رو برادر من؟!
گفتم:نه ببخشید…منظورم این بود که…
گفت:سرما خوردی؟!خون از دماغت اومده؟!دل درد شدی؟!و اونم با نگرانیاش کلافه ات کرده درسته؟!
ایندفعه نوبت من بود که شوکه بشم.بکهیون میدونست؟!که چانیول حساسه؟!که کلافه ام کرده؟!که من به جهنم،خودش داره اذیت میشه؟!
گفتم:شما….میدونین؟!
گفت:ما ده سال و بیشتره کنار همیم،نباید بدونم؟!
گفتم:پس دلیلشو هم میدونین نه؟!رفتار چانیول یه دلیلی داره مطمئنم…و گرنه اینقدر نگران شدن فقط واسه ی یه…
گفت:دلیل داره ولی بهت نمیگم…
گفتم:اوپا خواهش میکنم!
گفت:دایموند دونستن تو چیزیو عوض نمیکنه!
گفتم:ولی من همسرشم…حق دارم بدونم رفتار عجیب همسرم بخاطر چیه…
آهی کشید و چند ثانیه مکث کرد:اگه فکر میکنی با دونستنش بیشتر اذیت میشی یا اونو اذیت میکنی…
گفتم:من دوستش دارم اوپا…میخوام کمکش کنم…
بازم آه کشید.چی اینقدر اذیتش میکرد.
_ماجرا برمیگرده به گذشته چان…وقتی که هممون زیادی جوون بودیم!
و بازم آه کشید،سوزناک تر از قبل…
_چانیول یه دفعه مرد….یه دفعه مرد و دوباره زنده شد!
چرا حس میکردم داره صداش میلرزه؟!
_وای اون…اون پسر واقعا آسیب دید…”

امممم فکر میکنم همه چیزو گفتم.و اگه چیز دیگه ای واستون سوال بود بپرسین حتما:)))

امیدوارم این داستان رو دنبال کنید و دوسش داشته باشید:))

پس تا قسمت اول داستان فعلن

 

 

Dislike


دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
آگاهی از :