39 👁 بازدید

Out Of Breath_EP8

هلووووو 🙂 🙂 🙂 🙂 🙂

از نفس افتاده قسمت هشت

 

گردن کشیدم و برای صدمین بار راهروی شلوغ مدنظرمو نگاه کردم.پوفی کشیدم و روی ساعتم نگاه کردم:اه این فن ها دیوونه ان؟!

با صدای جیغ جمعیت من هم از جا پریدم و به روبروم و بعد نه مرد جذاب و یک دختر خوشگل که با هل دادن چمدون هاشون به سمت خروجی میرفتن نگاه کردم.دستی به لباسم کشیدم و سریع جمعیت رو کنار زدم تا جلوتر برم اما حقیقتا داد زدن برام مقدور نبود:چانیول اوپا!

تاثیری نداشت.حداقل بیست نفر همزمان بامن این کلمه رو گفتن.

پوفی کشیدم و تکرارش کردم.آخرین دفعه عصبی شدم و صدامو بالاتر بردم:یااا بیبی یول!

سرجاش ایستاد.به پشت سرش برگشت و بااخم توی جمعیت نگاه کرد.موقعیت رو مناسب دیدم و سرجام پریدم:منم…یاااا منم!

با ورجه وورجه های من والبته لطف خدا بالآخره منو دید و باتردید به سمتم اومد:دایموند؟!

لبخند زدم و سعی کردم از بین جمعیت جلوتر برم:آره خودمم!

ایندفعه ا‌ون دخترا بخاطر چانیول و شوکی که از نزدیکی باهاش داشتن خود به خود از سراهم کنار رفتن و من جلورفتم و لبخند زدم:اوپا من فنتم!تو خیلی جذابی!

وخندیدم.گیج نگاهم کرد و گفت:تو دیوونه ای دختر؟!

لبخند زدم و آروم زمزمه کردم:آره،دیوونه تو!

∞∞∞

چمدونارو گذاشت توی صندوق عقب و با دیدن اسکای هر دو جیغ بنفشی زدیم و پریدیم بغل همدیگه.

پسرا هم از دیدن من توی فرودگاه تعجب کرده بودن و بک با خنده گفت:آیگو چه نامزد کله خرابی داری چان!

چانیول با عشق نگاهم کرد و لبخند زد:دیوونه!

خندیدم و گفتم:چرا اینطوری فک میکنین؟!من فقط اومدم اوپامو ببینم،مث همه ی فنگرلای دیگه!

سوهو دستشو دور کمر اسکای انداخت و گفت:بقیه حرفارو توی ماشین بزنیم،هوم؟!

همه تایید کردن و چانیول هم با لبخند دستمو گرفت و سوار شدیم.

چون جا برای من نبود مجبور شدم روی ‌پای چان بشینم و اسکای از بس منو فیلم کرد مرد!

چن اوپا زودتر از همه گفت:مسئله فنگرل بودن نیست دایموند جان،مسئله اینه که تو الآن آنتی فن زیاد داری…و ممکنه توی این آنتی فن ها دیوونه روانی هم باشه،این قضیه رو حساس میکنه!اسکای کشیده!ازش بپرس!

بدنبالش اسکای آهی کشید و گفت:هنوزم بعد از اینهمه سال تموم نشده!

گفتم:آهان،پس برای این میگین!

رو به چانیول کردم و آروم گفتم:ولی تو خوشحال شدی نه؟!

لبخند زد و زمزمه کرد:من مردم برات دختر!

لبخند ذوقزده ای زدم و گفتم:همین مهمه.من از چیزی نمیترسم!

رو به پسرا گفتم:این خیلی حس خوبی بود!تازه فهمیدم اکسو الا چرا اینطور با عشق اینکارارو دنبال میکنن!تازه بهم بنر و ازین کارتا هم دادن!

همه لبخند زدن و اسکای گفت:خانوم دکتره کشورمونو ببین!

لبمو دادم بیرون و باحالت لوسی گفتم:همینی که هست!

همه خندیدن و گرم صحبت شدیم اما دست چانیول که از پشت کمرمو ناز میکرد باعث میشد همش حواسم پرت شه و نتونم حواسمو به اونا بدم.

نگاهی به خیابون انداختم و گفتم:من باید همینجا پیاده شم!

بک:چی پیاده شی؟!مگه نمیای پیش ما؟!

گفتم:نه اوپا دیگه دیر وقته،شماهم خیلی خسته این.اگه بخوام همراهتون بیام و بعد برگردم خونه میشه نصفه شب!قصد من سورپرایز کردنتون بود که انجام شد.بعدا به دیدنتون میام!

اسکای موذیانه گفت:سورپرایز کردن ما نه!سورپرایز کردن بعضیا!

و بدنبالش همه خندیدن و چانیول گفت:نمیشه امشب پیش ما بمونی صبح برگردی خونه ات؟!

برگشتم به سمتش و نگاهش کردم.باآروم ترین ولوم ممکن گفتم:دیوونه شدی؟!میخوای بکهیون اوپا تا صبح معذب باشه؟؟

اونم که فهمید اینکار شدنی نیست گفت؛آخه من سه ماه ندیدمت…چجوری بزارم بری!

اسکای گفت:وای چه مرد لوسی!خب میبینیش دیگه!

چانیول جدی نگاهش کرد:چوی مینهوا تو که عشقت وردلته صداتو نشنوم.

و دوباره خنده جمع.

سوهو ایندفعه گفت:خب تو چرا نمیری پیشش امشب؟!

همه ساکت شدن و چانیول گفت:من برم؟!

سوهو گفت:اوهوم،حالا که دلت واسش تنگ شده برو پیشش،اونجوری اونم مثل هرشب تنها نمیمونه…

چانیول لبشو با زبونش تر کرد:بیام؟!

گفتم:خب اگه میخوای بیا!

اسکای گفت:وای شما چرا اینقدر باهم تعارف میکنین؟!کمتر از یک ماهه دیگه عروسیتونو وهنوز از هم اجازه میگیرین؟!وای تو خیلی بچه مثبتی ایم دایموند!

قیافمو کج کردم و گفتم:شمارو هم میبینم چوی اسکای!

همه بازهم خندیدن و راننده قبل از چهار راه ایستاد و من و چان پیاده شدیم.

رمز رو زدم و جلوتر وارد خونه شدم:شانس آوردم قبل از اومدن خونه رو تمیز کردما…وگرنه آبروم جلوت میرفت.

خندید:خونه تو که همیشه تمیزه!

گفتم:نه اون مال قبلنا بود که دانشجو بودم.الآن بیکار و بی عار،از بیمارستان میام خونه ولو میشم پای پی سی،اینقدر سر اجراهاتون عر و عور میکنم تا گلوم میگیره باور کن!

خندید وچیزی نگفت.

گفتم:شام خوردی؟!

گفت؛یه چیزی توی هواپیما ته بندی کردم…

جدی نگاهش کردم:پارک چانیول!شام خوردی میگم یا نه؟!

دستی بین موهاش کشید:نه!

گفتم:تا تو یه دوش میگیری منم یه چیزی آماده میکنم بخوریم!

لبخند زد و گفت:چشم!

من هم لبخند زدم و اون رفت سمت چمدونش.

∞∞∞

دستشو زد به کمرش و به میز نگاه کرد:شام بخوریم یا خجالت خانوم دکتر؟!

لبخند زدم و به صندلی اشاره کردم که بره بشینه:میتونی با خجالت شام بخوری!

قاه قاه خندید و من هم از خنده اش خنده ام گرفت.بی حرف مشغول خوردن شدیم و اصولا مواقع غذا خوردن هر دو ساکت میشدیم.

برای انجام دادن کاری که قصدشو داشتم شک داشتم اما دلمو به دریا زدم و گفتم:یول چقدر دوری!

گفت:هوم؟؟دور؟!

بلند شدم و به سمتش رفتم:اوهوم،من این سر میز،تو اون سر میز!

لبخند زد و با تصور اینکه میخوام کنار صندلی بغلیش بشینم گفت:آره بشین کنارم!

گفتم:کی گفت میخوام کنارت بشینم!

گفت:هوم؟!

گفتم:داشتم به این فکر میکردم چقدر خوبه همیشه سوار ماشینی بشیم که پر باشه،اونموقع همش میتونم رو پات بشینم!

به صورت متعجبش لبخند زدم و ادامه دادم:روی پات بشینم؟!

گیج خودشو عقب کشید وگفت:وای…زودبیا بشین ببینم!

لبخند زدم و روی پاش نشستم:من که سنگین نیستم نه؟!یا تو خیلی قویی؟!

توی چشمام نگاه کرد :تو سنگین نیستی…

سرشو نزدیک آورد و گردنمو بو*سید:ولی منم زیادی قویم!

لبمو به دندون گرفتم و آب دهنمو قورت دادم:حالا…بیا بخوریم!

لبخند زد:اوهوم،بخوریم!

اگه ازم بپرسین اونشب برای شام چی خوردین حقیقتا یادم نمیاد…اونشب غذایی خوردم خوش طعم تر از تمام عمرم…محبتی دیدم زیباتر از همه زیبایی های این دنیا و عشقی بهم تزریق شد عمیقتر از همه دریاهای این جهان…اون شب قشنگترین و با عشق ترین شام زندگیمو تو آغوش اون مرد خوردم و همه چی رو فراموش کردم…همه چیز رو راجع به فرداهای اون روز و آینده نه چندان زیبایی که قرار بود داشته باشم فراموش کردم و عاشقترین همسر شدم براش…بدون اونکه اون چیزی بدونه…

ظرفارو توی هم گذاشتم و گفتم:تو برو بشین،من اینا جمع میکنم!

گفت:عمرا!کمکت میدم!

گفتم:چیزی نیست که الآن اینا رو میذارم داخل ماشین و میام پیشت!

گفت:آیگو…تو کی ماشین ظرفشویی خریدی؟!

گفتم:همین چند وقت پیش.با حقوق این سه ماهم‌خریدم!نمیدونی چه کیفی داشت!

لبخند زد:واقعا لازمه اینهمه کار کنی وقتی فقط میتونی یک کلمه به من بگی؟!

گفتم:آیگو اونوقت اینقدر بابتش ذوق زده نبودم!بعدم من کارمو دوست دارم.کاری هم به حقوقش ندارم!تو نمیدونی من از بچگی رویای پزشک شدن رو داشتم!دلم میخواست برم بالای سر بیمارا و بالبخند بهشون بگم نگران هیچی نباشین من تمام تلاشمو میکنم!دلم میخواست لبخندشونو موقع بهبود بیماریشون ببینم!من برای عشقم کار میکنم،نه پول!

لبخند زد و گفت:وای روح لطیف این دخترو نگاه کن!

من هم لبخند زدم و دگمه ماشین رو فشار دادم:بیا اینم راه افتاد.تو برو بشین من نوشیدنی بیارم!

لبخند زد و رفت و من هم قهوه جوش رو روشن کردم و بعد از درست کردن دوتا قهوه که حسابی توشون حرفه ای شده بودم به سمتش که روی مبل نشسته بود رفتم.

به پاش اشاره کرد:اینجا بشین!

خندیدم:میخوای بدعادتم کنی؟!

خندید:بد عادت؟!همچین چیزی بلد نیستی!

لبخند زدم و روی پاش نشستم.

موهامو از صورتم زد کنار:خب،چه خبرا نفس خانومی؟؟دلت واسم تنگ نشده بود؟!

گفتم:خودت چی فکر میکنی؟!

خندید:خیلی زیاد!

پشت چشمی نازک کردم:نه خیرم!

خندید و دوباره دستشو کشید توی کمرم.

گفت:باید جدی جدی واسه مراسم آماده شیم دیگه!

گفتم:اوهوم…وای استرس دارم!

خندید:وای آقای دامادو بگو تا روز عروسی باید عین اسب کار کنه!

منم خندیدم:وای عروس خانومو بگو…

اونهم خندید:این مدت اذیت نشدی که دایموند؟!

آب دهنمو قورت دادم..اذیت نشده بودم؟!چرا…هزارها برابر از همه عمرم اذیت شده بودم…میلیونها برابر همه عمرم درد کشیده بودم و برای اولین بارهاتوی زندگیو آرزوی مرگ کرده بودم…

لبخند کمرنگی زدم:نه عزیزم…صدای تورو که میشنیدم حالم عالی بود…

اونم لبخند زد و حلقه دستشو محکم تر کرد.

چند ثانیه نگاهم کرد و گفت:این هفته شاید نشه ولی…از هفته دیگه میریم دنبال کارامون…هوم؟!

پلکامو روی هم فشار دادم:هروقت که موقعشه!

لبخندش عمیقتر شد و موهامو زد پشت گوشم.چند ثانیه توی چشمام خیره موند اما کم کم اخم کرد:دایموند…قبلا این رد زخم روی پیشونیت نبود…بود؟!

آب دهنمو قورت دادم.بالآخره دید.

گفتم:خب…

گفت:خب؟؟دایموند چیزی شده که من خبر ندارم؟!

گفتم:قول بده عصبانی نشی تا بهت بگم!

اخمش عمیقتر شد:بگو ببینم چه بلایی سر خودت آوردی!

گفتم:اول قول بده!

نفسشو داد بیرون:خیلی خب…بگو!

گفتم:خب…دمپاییم گیر کرد به پایین تخت…سرم خورد به لبه اش!

چشماش درشت شد:چی؟!

گفتم:هـ…هیچی نشدم بابا…حتی بستری هم نشدم فقط چند تا دونه بخیه خورد!

عصبی بودنش کاملا معلوم بود و تلاشی که برای پایین نیاوردن فک من داشت قابل تحسین!

از بین دندوناش غرید:تو سرت شکسته و من الآن باید بفهمم.

گفتم:قول دادی عصبانی نشی دیگه…توروخدا!باور کن هیچیم نشد،فقط یک کم درد داشت اون اولش،بعدش دیگه همون یه ذره رو هم نداشت!

اما اون عصبی تر ازین حرفها بود:الآن دایموند؟!الآن باید بفهمم؟!

اشک توی چشمام جمع شد:خب…بهت میگفتم چیکار میتونستی بکنی ازون سر دنیا؟!همینجا خوب شدم و الکی هم نگرانت نکردم!

توی چشمهای پراشک من نگاه کرد:چرا گریه میکنی حالا؟!

لبمو دادم بیرون:خب دعوام نکن دیگه!

نگاهش روی لبهام ثابت موند.آب دهنمو قورت دادم و چشمهامو بستم اما خبری نشد.چشمهامو باز کردم و نگاهش کردم.با اخم بهم نگاه میکرد وانگار قصدی برای بوسیدنم نداشت.

سرمو انداختم پایین و گفتم:بداخلاق!

سرمو چسبوندم روی سینه اش:نخوای باهام سرسنگین بشی که قاطی میکنما!بعد از سه ماه اومدی بعلاوه اون چهار ماه…بعد از هفت ماه بخاطر این چیز مسخره قهر کنی جیغ میکشم!

چند ثانیه بعد دستاش آروم موهامو نوازش کرد:کاش تو ترس منو میدونستی…

لبمو با تموم قدرت گاز گرفتم″ترست کاملا به جاست…″

چشمامو بستم و عطرشو بلعیدم اما این حس خوب چند ثانیه بیشتر طول نکشید…با تمام قدرت خودمو عقب کشیدم ،به پیراهنش چنگ زدم و ناله ام بلند زدم:وای خدا…

گیج شونه هامو گرفت و گفت:د…دایموند…

دستمو جلوی چشمهام گرفتم و نالیدم:خدایا کمکم کن…

صداهای اطرافم قطع شده بودن و واکنش چانیول رو نه میدیدم و نه میشنیدم وفقط حس میکردم داره تکونم میده و تلاش میکنه بفهمه چه خبره.

میدونستم الآن خون از بینم بیرون میزنه برای همین دست دراز کردم تا دستمالی بردارم و مثل کورها دستمو روی میزم کشیدم تا بالاخره دستمال رو پیدا کردم و جلوی بینیم گرفتم.

کم کم علائم رفتن و چهره وحشت زده چانیول جلوی چشمام ظاهر شد و صدای سوت وحشتناک توی گوشهام کمرنگ شدن و درد سرم کمتر شد.

باز هم همون حس کوفتگی باعث شد سرمو باز به سینه اش بچسبونم…

اما ایندفعه از خودش جدام کرد و ترسیده پرسید:تـ…تو…

با بغض گفتم:هیچی نپرس چان!

چشمهام همون حالت قبلی بود:دایموند…تو…تو الآن…تقریبا…مردی….چـ…چطور…

خودمو کشیدم بالاتر و با لبهام جلوی حرف زدنشو گرفتم.

جدام کرد و گفت:دایموند…

گفتم:هیچی نپرس چانیول…خواهش میکنم نپرس…

و دوباره لــ*ـبهاشو بین لبهام گرفتم و با آخرین ذره جونی که توی تنم مونده بود بوسیدمش.

کم کم دستهاش دور کمرم حلقه شد و لــ*ــب هامو به بازی گرفت.

دست هامو به سمت دگمه های پیراهنش بردم و دونه دونه بازشون کردم.ایندفعه نوبت اون بود که تعجب کنه و دستمو بگیره.

گیج تو چشمای خمارم نگاه کرد:دایموند…

آروم گفتم:هیشش…تو میدونی…بهت اعتیاد دارم…پسر؟!

و سیب گلوش رو بو*سیدم…

چند ثانیه به صورت بی روحم نگاه کرد و بعد توی یه حرکت روی دستاش بلند کرد.چشمامو بستم و از قدم هاش فهمیدم به سمت اتاقم رفت…و بعد نرمی تخت ، نرمی لبــ*ــهاش و شیرینی بو*سه هاش…

دوباره خودمو به دستش سپردم…

خودش قول داده بود تا آخر عمر ازم مراقبت کنه…

حتی اگه این عمر قرار بود کوتاه باشه…خیلی کوتاه…

∞∞∞

با حس سوز سردی که به شونه های برهنه اش میخورد پتو رو روی خودش کشید اما صداهایی که از بیرون میومد کاملا بیدارش کردن.چند بار پلک زد تا موقعیتشو درک کرد و سر جاش نشست.به عکس پای تخت نگاه کرد و لبخند کمرنگی زد.دست دراز کرد و لباسهاشو از زمین برداشت و پوشید.صدای دایموند از آشپزخونه می اومد…لبخندش عمیق شد و دلش برای اون دختر پر کشید…

∞∞∞

بی هدف به ظرف غذا خیره مونده بودم و مشغول هم زدن بودم.بیشتر از هزارتا فکر توی سرم بود و هر کدومشون به اندازه یه کوه روی شونه های نحیفم سنگینی میکرد…دلم میخواست جیغ بزنم…گریه کنم و بپرسم ٬٬چرا؟!چرا من؟!″

اما همین هم از دستم بر نمیومد…غرق در افکارم نزدیک بود بزنم زیر گریه اما دستهایی که از پشت دور شکمم حلقه شدن منو از جا پریدن!

جیغ زدم:وای خدای من!

صدای خنده اش بلند شد و سرشو فروکرد توی گردنم:اوممم چه بوی خوبی میدی!

لبخند زدم و نفسمو دادم بیرون:وای سکته کردم!

لبــ*ــهاشو روی گردنم حرکت داد:ترس نداره که!منم نفسم!

نفسم توی سینه حبس شد و لبمو به دندون گرفتم:آه…نکن یول!

با شیطنت گفت:چرا نکنم؟!

گفتم:چون دو بار پشت سرهم اونم بااین فاصله زمانی کم من میمیرم!چه توقعی داری از من؟!

خندید و با همون شیطنت نگاه کرد:وای…عمرا اگه تصور میکردم تو میتونی اینقدر شیطون باشی دختر!

لبخند زدم:وقتی شیطونم یعنی حالم خوبه نه؟؟

لبخندش خشک شد:امیدوارم.

به سمتش برگشتم و گفتم:برو بشین الآن اینا آمادن میشن!

دستی روی موهام کشید و رفت پشت میز نشست.

چند دقیقه بعد من هم همراه صبحانه مفصلی که حاضر کرده بودم سر میز و باز هم روی پاش نشستم و اون تا تونست شیطنت کرد.

گفت:دختر وسط زمستون سرما میخوری اینطوری موهای خیستو باز گذاشتی!

خودمو توی بغلش جا دادم:مهم نیست…فقط تو مهمی!

دستش دور کمرم حلقه شد و نفسشو داد بیرون:مطمئنی توی فاصله زمانی کم نمیشه؟!

اخم کردم:نه خیرم آقای منحرف!نکنه میخوای قبل از ازدواج بچه دار شیم؟؟

خندید و دست کشید توی شکمم:فکر بدیم نیست!

مشتی حواله بازوش کردم:خیلی منحرفی!

و اونم خندید…

ایندفعه هم نفهمیدم چی خوردم…اما ایندفعه نه از سر عشق و محبت و خوشحالی…ایندفعه از بدبختیی که درست روبروم ایستاده بود و بهم دهن کجی میکرد…از تنهایی…از اتفاقات وحشتناک پیش روم…از وحشت این آخرین بوسه ها و خداحافظی با این آغوش…ترس وحشتناکی که به جونم افتاده…اون مدام شیطنت میکرد و سر و صورتمو غرق بو*سه میکرد و من هم مدام التماس میکردم که لعنتی اینکار رو با احساس من نکن….اینطور راحت قلبمو به دستت نگیر و اینقدر ساده دیوونه م نکن…

میز صبحانه رو هم باهاش جمع کردم و روکردم بهش:باید بری؟!

لبخند زد:اوهوم..منیجر هیونگ خودشو خفه کرد!

لبخند زدم:باشه…ممنونم،خیلی وقت بود که تنهایی شام و نهار میخوردم!

صورتمو بین دستاش گرفت:ولی فقط یک ماه دیگه بااین وضعیت خداحافظی میکنی…اونموقع همش باید استرس اینو داشته باشی که وای شوهرم الآن میاد،غذا چی بپزم!

و خندید.من هم لبخند تلخی زدم:منتظر اونروز میمونم…

به اتاقم برگشت و لباساشو عوض کرد و بیرون اومد.بهم لبخند زد:امروز مثل زن و شوهرای واقعی شدیم!

لبخند زدم:واقعی هم هستیم!

لبخند زد:پس…من میرم،از خودت مراقبت کن…بیا دوشنبه همو ببینیم،هوم؟!

گفتم:اوهوم،دوشنبه!

و دستشو روی موهام کشید و به سمت در رفت.داشت میرفت…واقعا داشت میرفت.

مچ دستشو گرفتم:یول!

برگشت و باتعجب به صورت ماتم زده م نگاه کرد:جانم…چیزی شده؟!

بغض گلومو قورت دادم:میشه…

اشک توی چشمامو ندید و گرنه دوباره دیوونه میشد:میشه چی؟!

نفسمو دادم بیرون:میشه منو ببوسی؟!

چشماش درشت شدن:ببوسم؟

لرزش چونه م رو هم ندید و گرنه نمیرفت.

_گفتم که…من بهت اعتیاد دارم!

با این حرف لبخند و به سمتم اومد و لبــ*ــاشو روی لب*هام قفل کرد.لرزش چونه ام بیشتر شد.کجای این دنیا میتونستم همچین آدمی رو برای خودم داشته باشم؟؟کی توی این دنیا پیدا میشد که اینجوری عشق رو بهم تزریق کنه؟!

خودمو بالاتر کشیدم تا با تمام وجودم ببو*سمش…تمام تلاشمو کردم تا اشک نریزم و دستهام داشت از شدت مشت شدن میکشست.

آروم خودمو عقب کشیدم و زیر لب گفتم:برو!

نگاهم کرد:حالت خوبه دایموند!

لبخند کمرنگی زدم:اوهوم خوبم!برو دیرت نشه!

نگاهش تا آخرین لحظه نگران بود اما رفت…

رفت و در هم پشت سرش بسته شد.پشت در سر خوردم و بغضم ترکید.سرمو روی زانوهام گذاشتم و زار زدم و برای هزارمین بار توی اون سه ماه ناله کردم:خدایا کمکم کن…

∞∞∞

کنارش نشست و به چشمهای بسته اش نگاه کرد:خوابی؟!

اسکای چشماشو باز کرد و لبخند زدم:چانیولی!نه خواب نبودم،میدونی نور پروژکتورا اذیتم میکنن!

چانیول سرتکون داد:اوهوم…دوست پسر لیدرت کو؟!

خندید:از من میپرسی؟!تو داداش کوچیکشی!

هر دو خندیدن و اسکای گفت:آقای مجری،داخله استدیوعه!

چانیول گفت:راست میگی،این حواسه من دارم؟!

اسکای:پیر شدی رفت…راستی،از دوست دختر دکتر تو چه خبر؟!

چانیول لبخند زد:خوبه،قراره امروز بریم لباس عروس انتخاب کنه.

اسکای لبخند زد:وای عزیزم،اینقدری من برای شما دو تا ذوق دارم واسه خودم ندارم والا!

چانیول هم خندید وگفت:بریم…صدامون میزنن…

∞∞∞

با پاش روی زمین ضرب گرفته بود که اسکای به سمتش رفت:چیزی شده هیونگ؟!

چانیول موبایل رو از روی گوشش برداشت:خاموشه مینهوا!

اسکای چند ثانیه نگاهش کرد:خب باشه،شارژ تموم کرده لابد!میخوای نگرانش بشی الآن؟!

چانیول گفت:صبح هم بهش زنگ زدم خاموش بود…خب یه دلیلی باید داشته باشن دیگه!

اسکای اخم کرد:اینقدر این دختر رو لوس نکن هیونگ!مگه خاموش باشه حتما نشونه بدیه؟؟شاید خوابیده خاموش کرده.

چانیول نفسشو داد بیرون:میرم پیشش،ببینم ماجرا چیه،بیرونم که میخوایم بریم!

اسکای گفت:هیونگ…اول برو بیمارستان شاید اونجا باشه،یه وقت میری خونه نیست باید اینهمه راه برگردی!

چانیول سری تکون داد:اوهوم…فعلا!

وارد بیمارستان شد و به محض ورودش به سمت ایستگاه پرستاری رفت که توی راه با ته هی برخورد کرد.لبخند زد و به سمتش رفت:سلام…حالت خوبه؟!

ته هی با اخم چانیول رو نگاه کرد:سلام آقای پارک!

چانیول گفت:تو دوست صمیمی دایموندی،راجع به تو خیلی بهم گفته…اممم اونم الآن شیفته،درسته؟؟

ته هی سرشو به اطراف تکون داد:نه نیست…ببخشید پیجم میکنن!

و سریع راهشو کشید و رفت.چانیول گیج ازین رفتار سرد ته هی،شونه ای بالا انداخت و به راهش ادامه داد.با دیدنش پرستار بلند شد و ایستاد:اومو چانیولِ اکسو!

چانیول لبخند زد:سلام…بله چانیول اکسو هستم…شما دکتر ایم دایموند رو میشناسید؟!

لبخند پرستار خشک شد؛دایموند؟!

چانیول:اوهوم،میدونید که ما نامزدیم،میخواستم بدونم اگه الآن هست،میشه پیجش کنید؟!

پرستار گفت:اما…دکتر ایم یک هفته ای هست که…رفتن!

چشمای چانیول درشت شدن:رفته؟!کجا رفته؟!

پرستار:نمیدونم،اومد و استعفاشو داد و بااینکه باهاش مخالفت شد اما گفت مشکل خیلی بزرگی براش پیش اومده که باید بره…وحتی قول داد اگه خواست دوباره کار کنه بیاد همین بیمارستان اما در حال حاضر…گفت باید بره…

چانیول بااخم عمیقی به پرستار خیره مونده بود و سعی داشت حرفاشو هضم کنه.دایموند از بیمارستان رفته بود؟!چرا؟؟چرا کلمه ای حرف نزده بود؟!

گفت:میشه دکتر کیم ته هی رو پیج کنید؟!لطفا!

پرستار گفت:بله اینکارو میکنم.

وته هی رو پیج کرد که بعد از چند دقیقه ته هی اومد اما با دیدن چانیول اخم کرد:بله؟؟

چانیول گفت:دایموند چرا استعفا داده؟!

ته هی بی تفاوت گفت:من از کجا بدونم!

چانیول عصبی گفت:شما خیلی بهم نزدیک بودین…

ته هی گفت:بودیم اما یک ماهی میشه قهر کردیم!با هم دعوامون شد و دیگه با هم آشتی نکردیم!خبر رفتنشم من از بقیه شنیدم…من نمیدونم اون چرا رفته!

چانیول گفت:ته هی لطفا اگه چیزی میدونی بهم بگو!

ته هی عصبی گفت:گفتم نمیدونم…

اشک توی چشماش جمع شد و با بغض گفت:اینقدر از من سوال نپرسین!

و سریع رفت و دور شد.

چانیول گیج صورت عصبی و اشکهای ته هی،به سمت خروجی حرکت کرد و سوار ماشین شد و به سمت خونه دایموند پرواز کرد.

رمز رو زد و در باصدای همیشگیش باز شد.وارد خونه شد و اطراف رو نگاه کرد.همه چیز سرجاش بود.مبل ها و تلویزیون و یخچال و میز…همه چیز معمولی بود.

صدا زد:دایموند…خونه ای عزیزم؟!

اما خبری نشد.گیج به سمت اتاق دایموند رفت اما با دیدن منظره روبروش سرجا میخکوب شد.

بجز تخت و میز و کمد ها اتاق خالی بود.کتابخونه خالی از هیچ کتابی و روی میزش خالی از هرگونه وسیله و لوازم آرایش.حتی در کمدهاشم باز بود و خالی بود کمد از هر لباسی بهش دهن کجی میکرد.

گیج به سالن برگشت و دوباره نگاه کرد.حالا با دقت بیشتر میتونست جای خالی تابلو و عکس هایی که روی دیوار جاخوش کرده بود و نبود مجسمه ها و وسایل کوچیک رو حس کنه و خالی بودن آشپزخونه هم واضح ترین چیز بود…

شوک زده دستشو به کانتر تکیه داد و شماره دایموند رو بازهم گرفت..

″مشترک مورد نظر….″

سرش در حال انفجار بود…دابموند کجاست…کجا رفته؟!بیخبر کجا ول کرده رفته و چرا…

نفسشو به سختی داد بیرون و چیزی که از گوشه چشمش برق زد توجهشو جلب کرد…

دستشو کشید و مات حلقه دایموندرو برداشت و با خوندن جمله ی روی کاغذی که زیرش بود تیر خلاص به چانیول شلیک شد…

دایموند رفته بود و همه چیز رو زیر پا گذاشته بود…

زانوهاش تاشدن و گوشه دیوار سر خورد و بی اخنیار اشکهاش شروع به باریدن کرد.

برای هزارمین بار دستخط دایموند رو خوند و تلاش کرد باورش کنه…

″دنبالم نیا…″

پایان قسمت هشت

مارو از نطرات جذاب خودتون محروم نکنید

اینم حلقه مشهور دایموند 🙂



4
دیدگاه بگذارید

avatar
2 گفتگوها
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
3 تعداد نویسندگان دیدگاه
Zahraنانیسسارا آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
نانیس
مهمان
نانیس

واسه قسمت نهم، چطور رمز رو میتونم داشته باشم؟؟؟

Zahra
مهمان
Zahra

رمز رو توی تایتل زدم عزیزم?
ep9

سارا
مهمان
سارا

وای مرسی که تند تند میذاری

Zahra
مهمان
Zahra

خواهش خوشگلم??
انجام وظیفه است❤❤❤❤