26 👁 بازدید

Out Of Breath_EP7

درود به دوستان جانم

بریم که داشته باشیم قسمت ۷رو

از نفس افتاده قسمت هفت

 

از خدا خواستم کسی پیدا شه و مشت محکمی پشتم بزنه تا بتونم نفس بکشم.نمیدیدم اما مطمئن بودم کبود شدم و اگه چند لحظه دیگه همینطور میموندم می افتادم.

اون مرد بازوهای اون دختر رو گرفت و به داخل خوابگاه هدایتش کرد.داشتن میرفتن داخل و این یعنی بقیه برادراش هم میدونستن؟!بکهیون که اینقدر میگفت دوستم داره هم میدونست؟!اسکای چی…اون هم؟!

کم کم همه چیز داشت برام تار میشد.چشمام دیگه یاری دیدن نداشت و پاهام هم توان ایستادن…

اون مرد دستی به موهاش کشید و توی آخرین لحظه ای که داشت پشت سر اون زن وارد خوابگاه میشد برگشت و اطرافش رو نگاه کرد و لحظاتی چند نگاهمون توی هم قفل شد.

با نگاه متعجب و ترسیده ش به سمتم قدم برداشت.همین کافی بود تا راه تنفسیم به یکباره باز بشه و وحشت زده برگردم و به عقب قدم بردارم.بیشتر ازین جایز نبود خورد بشم،تحمل اینهمه حقارت رو دیگه نداشتم…

دستم رو روی سینه ام گذاشتم و سرفه زدم و با قدم هایی سریع ازش دور شدم.تمام سعیمو کردم تا به صدای نگرانش که توی سرم تبدیل به جیغ میشد توجه نکنم:دایموند…دایموند وایستا سرجات…

رفتم…اونقدر رفتم تا بهم نرسه و دیگه هم تصمیم نداشتم دستش بهم برسه…حتی اگه لازم بود ازین شهر میرفتم که دیگه نگاهمم بهش نیافته.

توی افکار خودم غرق بودم و هزارها بار با دستای خودم کشتمش…

اونقدر رفتم که دیگه بعید میدونستم دنبالم بیاد.حتی صداشم قطع شده بود و درست وقتیکه میخواستم سوار اتوبوس بشم صدای جیغ مردم رو شنیدم و بعد بازوم که تقریبا از جا کنده شد و خودم که مثل عروسکی تقریبا از جا کنده شدم و بدون اینکه بتونم مقاومت کنم به نقطه ی دیگه ای پرواز کردم.چشم که باز کردم همون جای قبلی بودم.جلوی محوطه خوابگاه اکسو.

سرمو گرفتم بالا و با چشمهایی خشمگین توی چشمهاش زل زدم.گفت:تو صدای منو نمیشنوی اینقدر صدات میزنم؟!

اما من بی هیچ حرفی فقط نگاهش کردم.نمیدونم شاید بااین حالتم حساب کار دستش اومد و آروم گفت:حداقل بذار برات توضیح بدم بعد بذار برو!

من هم برخلاف صورت آشفته م با همون لحن آروم همیشگیم گفتم:توضیح بدی؟!توضیحیم مونده؟!اصلا حرف دیگه ای هم باقی میمونه آقای پارک چان؟!

اون گفت:تو هیچی نمیدونی دایموند پس خواهش میکنم اول قضاوت نکن!گوش بده بعد…

_اتفاقا خیلی عجیبه،ولی من همه چیزو میدونم!متاسفانه من همه چیزو میدونم و خاک برسر احمقم که با دونستن حقیقت باز این حلقه لعنتی رو ازت قبول کردم و کنارت موندم!

نفسمو دادم بیرون و جوری که بشنوه زمزمه کردم:ولی اشکالی نداره،دیر شده اما هنوزم وقت هست…ایندفعه دیگه حلقه رو پس نمیفرستم..کل خریدامو پس میفرستم!کل زندگیمو از وجودت پاک میکنم پارک چانیول!

دوباره عصبانی شد و از لای دندوناش غرید:پس میخوای اینجوری رفتار کنی؟!

پوزخند زدم:نه…این فقط یکیش بود!خیلی بدتر ازین رفتار میکنم…قبلا فقط قلبم شکسته بود اما حالا…باید تاوان جسم و روحمو که به بازی گرفتی بدی!من اونقدرا هم دلرحم نیستم…من کشیدم کنار نه بخاطر اون دختر و خواهشش ،فقط بخاطر تو که کنارش احساس خوشحالی کنی اما نه…اشتهای تو بیشتر ازین حرفاست!

اخمش عمیقتر کرد:خواهشش؟!تو با اون حرف زدی؟!

ایندفعه پوزخندم پررنگتر بود:از زندگیم محو شو!دیگه نمیخوام ببینمت!

و راهموکشیدم که برم.

داد زد:یاااا ایم دایموند!

بی توجه بهش راهمو ادامه دادم اما ایندفعه صدای ظریف اون زن سرجا میخکوبم کرد:چانَم چرا نیومدی؟!منتظرت بودم!

دستمو به حدی محکم مشت کرده بودم که ناخن های بلندم توی گوشت فرو رفته بود و امیدوار بودم زخم نشه.

صدای غمگین چانیول ترکی جدید بود روی همه شکستگی هام:تو باز داری میری…و حتی حرف های منو گوش ندادی…بازم زود قضاوتم کردی…بازم!

دلم میخواست جیغ بکشم…چه قضاوتی؟!همه چیز مثل روز روشن بود.چانیول جلوی چشمهای من اون زن رو بوسید.دیگه چی لازم بود ببینم؟!

برگشتم و چند لحظه روی سونگجه که بازوی چان رو بغل کرده بود قفل کردم اما سریع به حالت اولم برگشتم و گفتم:نیازی به شنیدن نیست آقای پارک!همه چیو دیدم!قبلترشم همه چیزو میدونستم!

سونگجه گفت:اینجا چه خبره؟!عزیزم تو اینجا چیکار میکنی؟!

رو به چان گفت:چان تو مگه باهاش حرف نزدی؟!تعجب میکنم که باز اینجا پیداش شده!خب منم یه زنم نمیتونم نامزد سابق عشقمو درست جلوی خونه اش ببینم!هوم؟!

من زن نبودم؟!

چانیول دوباره به همون حالت عصبیش برگشت.نگاه وحشتناکی به سونگجه انداخت و دستشو کشید.به سمتم اومد و گفت:نمیخوای بشنوی؟!نشنو،ولی من با سونگجه حرف دارم!

رو به سونگجه گفت:گفتم بریم داخل که همچین اتفاقی نیافته،ولی تو ذره ای ملاحظه نداری دکتر پارک!

سونگجه بی تفاوت گفت:بهر حال که باید میفهمید،حالا دیگه مجبور نیستی با سختی باهاش حرف بزنی،خودش همه چیو دید!

چانیول مثل یه ببر عصبانی بود.نمیدونم چرا ولی حس میکردم اگه ولش میکردی من و سونگجه رو میکشت!

غرید:آره بهر حال که میفهمید.ولی من میخواستم بخاطر اون سال هایی که باهم بودیم آبروت نریزه سونگجه!نمیخواستم جلوی همسرم کم بیاری!میفهمی؟!

سونگجه شوک زده گفت:چی؟!…همسرم؟!

و خندید:آره،اون دخترو میبینی؟!زن منه!متاسفانه خیلی دیر اومدی!اینو چهار ماه پیش توی اون رستوران کوفتی وقتی یهو پیدات شد هم بهت گفتم.گفتم سونگجه من حالا دیگه نزدیک۳۱سالمه،دیگه اون جوون ۱۸ساله بی عقل نیستم.حالا میدونم چی درسته چی غلط!حالا دیگه میفهمم دختری که منو توی ۱۸سالگی بخاطر وضعیت مالیم ول کرده و حالا که واسه خودم کسی شده احساس خطر کرده و برگشته با تمام خاطرات خوبی که باهم داشتیم و با تمام احترامی که براش قائلم دیگه ارزش عاشق شدن نداره و حالا اینو هم میفهمم نیازی نیست طرف مقابلم یه سلبریتی باشه یا زیبا ترین و لوندترین دختر کره!من توی سن سی سالگی کنار این دختری که میبینی احساس خوشحالی و راحتی میکنم!حاضرم نیستم بخاطر هیچی توی این دنیا کنارش بذارم!هیچی!چرا اینارو همون روز اولی که گفتم قبول نکردی و اینهمه مدت روی مغز من راه رفتی؟!سونگجه من دیگه نمیتونم به تو به چشم یه زن نگاه کنم!تو میتونی برای من یه دوست باشی مثل همه دوستهام اما ازم نخواه بهت حسی داشته باشم چون خودت این حسو توی من کشتی!اونم ۱۳سال پیش!

سونگجه ناباورانه خندید:تو…تو نمیتونی اینجوری باشی…تو عاشق من بودی چانیول…تو…

چانیول بی حوصله گفت:دیگه نیستم…تمومش کن!

اما سونگجه عصبی گفت:فکر میکنی داری چی میگی؟!من بخاطر موقعیت تو برگشتم؟!نه خیرم،من بخاطر خودت برگشتم،چون دوستت دارم!فکر میکنی من اون بازیو بخاطر خودم شروع کردم؟!نه خیرم من مجبور بودم…تو که میدونی من چقدر دوستت…

چانیول:میخوای بگی پدرت محبورت کرد؟!هه نه اینحوری نیست دکتر پارک.هر کی ندونه من میدونم تو روی پدرت چه نفوذی داشتی!اون با بودن ما دوتا مخالف بود اما بخاطر تو همیشه کوتاه می اومد.پس سعی نکن اینطور جلوه بدی که پدرت همه کاره بوده وتو هم بخاطر عشق من اینکارو کردی که باورم نمیشه!

سونگجه بغض کرد،چند قدم به چانیول برداشت ،روی پاهاش بلند شد و باز لبهاشو بوسید و من از شدت شوکی که برای دومین بار بهم وارد شدچند قدم به عقب برداشتم.چانیول نگاه نگرانشو به من دوخت اما توی چند لحظه باز مثل همون ببر خشمگین به سونگجه نگاه کرد.

نمیدونم چرا ولی کارد میزدی خونش در نمیومد.منتظر بودم هر لحظه منفجر شه اما قبلش سونگجه با لحن مظلومی گفت:اینطوری نباش…یه فرصت به جفتمون بده!حالا هر دوی ما بزرگ شدیم!حالا هر دومون عاقل شدیم و همو میفهمیم!اینجوری نکن!

چانیول پوزخند عصبیی زد:دیره عزیزم!خیلی واسه زدن این حرفا دیره!من حالا دیگه دارم ازدواج میکنم!

سونگجه عصبی گفت:این دختره چی داره مگه بااین قد کوتاهش؟!ببینم وقتی باهاش حرف میزنی گردنت درد نمیگیره؟!یا نکنه فکر کردی هر کی چشماش درشت بود خیلی جذابه؟!اصلا چقدر پول داره که حاضری تحملش کنی؟!

چانیول پوزخند زد:آره…تو و پدرت همینین!آدما رو براساس پولشون میسنجین!میزان آدمیت و ارزش آدما براتون همینه!چقدر پول دارن!ولی میبینی،من اینطور آدمی نیستم!من این دختر رو میپرستم!ولی اون حتی یه دفعه ازم نخواسته چیزی براش بخرم،هر دفعه هم که خودم خواستم اینکارو بکنم جلوم رو گرفته!همیشه ساده است…همیشه محترمه…جلوی یه بچه پنج ساله هم خم میشه!!هیچوقت به خودش اجازه نمیده که مثل تو آدما رو تحقیر کنه!حتی اگه اون آدم بدترین آدم این دنیا باشه!میبینی،اون با تو خیلی فرق داره!

سونگجه جیغ زد:تو دیوونه شدی چانیول!اینهمه سال گذشته ولی تو بجای اینکه ذره ای بزرگ بشی بجاش دیوونه شدی!

چانیول پوزخند زد:تو اینطوری فک کن!نه اصلا بیا اینطوری بگیم!من دیوونه این دخترم!اینطوری بهتره!

سونگجه پرنفرت ترین نگاهشو به من انداخت و گفت:یه روزی ازین حرفهات پشیمون میشی پارک چانیول…اونموقع دیگه خیلی واسه التماس کردن دیره!

چانیول:امیدوارم دیر نباشه،چون نمیخوام دیگه خبر مرگتو بشنوم!

سونگجه جیغ زد:امیدوارم بمیرین!هر دوتون!

و آخرین نگاهشو به منِ مرده انداخت و رفت.

هر دو تا لحظه ای که از جلوی چشمامون محو شد نگاهش کردیم و به محض اینکه ناپدید شد چانیول به سمت من برگشت و توی یه حرکت منو به خودش چسبوند و لباشو روی لبام قفل کرد.

بی حرکت ایستاده بودم و باز هم تلاش برای نفس کشیدن داشتم.اخیرا زیاد نفس کم می آوردم و تلاش زیادی برای بلعیدن هوا داشتم.

اون بی توجه به شوک من حریصانه میبوسیدم و من درحال تقلا برای ذره ای هوا.

درد آشنا توی سرم مزید بر تلاشم برای نفس کشیدن باعث بازوشو چنگ بزنم و تمام توانمو برای هل دادنش به کار بردم اما اون که متوجه تقلای من شد ازم جدا شد و نگاهم کرد:دایموند…

دستامو به طور نامفهومی تکون میدادم تا نجاتم بده اما اون گیج نگاهم کرد و وقتی دید نفس نمیکشم محکم مشتشو کوبید پشتم وهمین کارش زندگی رو بهم برگردوند ، به نفس نفس افتادم و با تمام توان هوای اطرافم رو بلعیدم.

نگران نگاهم کرد و گفت:بـ…بیا بریم…د…دکتر!

چشمامو که بسته بودم باز کردم و نگاهش کردم.صورتش چند میلیمتر بیشتر باهام فاصله نداشت اما تار میدیدمش .اون لحظه مطمئن شدم مریضم و تقریبا فهمیدم چمه اما از افکارم فرار کردم و دلخور نگاهش کردم.

اما نگاه اون هنوزم نگران بود صورتمو با دستاش قاب گرفت:الهی من قربونت اون صورت رنگ پریده ات برم دایموند…لعنت به من که باتو اینکاری کردم!بیا بریم نفسم…بیا بریم دکتر!

دستمو گرفت اما من محکم سرجام ایستادم و نگاهش کردم.نمیدونستم به چراهای مسخره ی توی ذهنم جواب بدم یا از حرفهای چند لحظه قبلم پشیمون باشم.

چند ثانیه با دلخوری و عصبانیت بهش خیره شدم اما کم کم اشک توی چشمام جمع شد و بی اختیار به هق هق افتادم.

اون که فقط بازوهای منو گرفته بود با دیدن اشک های من بی حرف منو در آغوشش کشید و گفت:لعنت به من…لعنت به من…گریه نکن عزیزدل من…گریه نکن نفس من!

اما مثل همه حرکاتم ،گریه ام هم بی اختیار و تحت کنترل خودم نبود.

منو توی بغلش فشرد و موهامو بوسید و شاید صد بار خودش رو لعنت فرستاد.

خودمو عقب کشیدم و اشکامو پاک کردم و با صدایی که از گریه بم شده بود گفتم:من فقط…فقط…شوکه شدم…

دوباره صورتمو قاب گرفت.

گفتم:الآنم…نـ..نمیدونم باید چیکار کنم…با…ید…باید خوشحال باشم…باید…چیکار کنم…نمی…دونم…

صورتمو ناز کرد.نگاهش کردم.لبخندکوچیکی کنج لبش بود اما من داغون بودم.اینکه بگم رسما نمیدیدمش دروغ نبود.

چشمای دردناکمو بستم و گفتم:اصلا بیا همین کاری که تو میگی بکنیم…بیا به حرف تو گوش کنیم!

و روی پنجهام بلند شدم و یقه شو پایین کشیدم و لبهامو چسبوندم روی لبهاش و بقیه اشو سپردم دست اون.

اون منو بالاتر کشید و اون محکمتر از قبل منو به خودش فشرد و اون با تمام وجود عشقشو بهم تزریق کرد…

اون منو انتخاب کرد…

و اون بازم،کسی بود که منو از ترس نجات داد.

من چشمامو بستم و دستمو بهش دادم…خودش قول داده بود تاابد ازم مراقبت کنه…

اون اینکارو کرد اما…

من لیاقتشو نداشتم…

∞∞∞

به بطری نوشیدنیی که به سمتم دراز شد و بعد صورت مهربونش نگاه کردم.

گفت:بخور!قندت افتاده!

تکیه سرمو از پشتی تختش گرفتم ،لبخند بی رمقی زدم و از دستش گرفتم:بلدیا!

خندید:نامزد من یه خانوم دکتره!پس چی!

من هم خندیدم اما بدنبالش آه کشید:همه چی رو برای خودم تموم شده میدونستم!

اخم کرد:تو بیخود کردی!

گیج نگاهش کردم:یول!

عصبی گفت:دختر تو زبون آدمیزاد حالیت نمیشه؟!چند بار و به چه روشی باید بهت بفهمونم دوستت دارم!به من بگو!

لبمو دادم بیرون:اون عشق اولت بود چان!من این چیزا رو میفهمم!

چند ثانیه به لب های من خیره موند و آب دهنشو قورت داد:اولا لباتو اونطوری نکن!

منظورشو نگرفتم.نگاهش کردم و ادامه دادم:چانیول تو واسه من اولین بودی خودتم گفتی…من دوستت دارم و اگه یه وقت قرار باشه تو توی زندگی من نباشی من هیچوقت تو رو فراموش نمیکنم…تو عشق اول منی و من حس اون زن رو میفهمم!

اخمش عمیقتر شد:توی زندگیت نباشم؟!

گفتم:مثلا گفتم!

گفت:مسئله اینه که تو اگه عاشق من باشی هیچوقت ولم نمیکنی!این در مورد اونم صادقه!اون اگه واقعا عاشق من بود اصلا تن به این کار نمیداد…اصلا این هیچی،بعدش چی؟!فکر نمیکنی واسه عاشق بودن۱۳سال سن زیادیه؟!

آه کشیدم:ولی تو منو انتخاب کردی!آه…احساس عذاب وجدان دارم!

لبخند زد و دست کشید روی موهام.خودمو لوس کردم و لب ورچیدم.

نفس عمیقی کشید و گفت:آه نکن دختر!

و قبل از تعجب من چند ثانیه لب هاشو چسبوند روی لبهام و بی هیچ حرکتی فقط توی چشمای متعحبم خیره شد.

ازم جدا شد و گفت:دختر بد!

چند ثانیه گیج نگاهش کردم و خندیدم و موذیانه گفتم:حالا کسی که اینجا نیست،واسه چی جلوی خودتو میگیری؟!

ابروهاشو داد بالا:عه؟!چه دختر شیطونی!

خندیدم و جمله معروفمو تکرار کردم:دایموند وقتی شیطونه یعنی حالش خوبه!

و خندیدم و خودم از پشت روی تخت انداختم.گرچه این حرفمو قبول نداشتم…

خندید و مشغول بازی با موهام شد.گفتم:سوال بپرسم؟!

اخم کردم:چرا بوسیدیش؟!

اخمای اونم رفت توی هم:من نبوسیدمش!خودت که دیدی!اون یهو منو بوسید!میدونی یکی از مشکلات دخترای قدبلند اینه که راحت میتونه ببوسنت!

نفسمو دادم بیرون:یک دفعه دیگه ببینم هر خری رو بوسیدی میکشمت ها!

لبخند زد و موهامو زد پشت گوشم:چشم نفس من!

گفتم:گوشیتو توی این مدت کی جواب میداد؟!

اخم کرد:گوشی؟!

گفتم:بله،اون دختره کی بود گوشیتو جواب میداد همش!

ابروشو داد بالا:گوشی من دو،سه ماهی هست گم شده!کل خونه رو گشتم دنبالش!از منیجرهامون پرسیدم…هیچکس ندیده بودش.پس قضیه دزدی بوده!

من هم با تعجب گفتم:گوشی نداشتی؟!

اخم کرد:نه نداشتم،فکر کردی بهت خیانت کردم؟!

لبمو گاز گرفتم.من راجع بهش چی فکر کرده بودم.

گفتم:یه سوال دیگه یول!اینو…صادقانه ازت میپرسم و میخوام راست ترین جواب عمرتو بهم بدی و احساسات منو هم در نظر نگیری خب؟!

گفت:چشم!

بلند شدم و چهار زانو جلوش نشستم:اون زن رو…هنوزم دوست داری؟!

اخماش رفت توی هم:چند بار بگم…

گفتم:آره میدونم گفتی…ولی الآن میخوام احساس قلبیتو بگی…بهم بگو،ناراحت نمیشم!

توی چشمام خیره شد و گفت:پس گوش بده چون تکرار نمیکنم.من اون دخترو دوست داشتم آره اما ۱۳سال پیش!ما با هم خاطرات قشنگی رو ساختیم چون همو دوست داشتیم!همونطور که منو تو هم داریم خاطره های قشنگی رو میسازیم چون عاشق همیم!تو فکر میکنی عشق چیه؟؟عشق توی بهترین حالت منجر میشه به ازدواج و تا آخر عمر کنار هم خوشحال زندگی میکنیم!اما چند درصد از عشقا پایدار میمونن؟!چقدرشون تا آخر عمر دووم میارن و نه اصلا چقدرشون مدت طولانیی ادامه دارن!تو فکر میکنی این داستانایی که توی سریالا نشون میده مرده به عشقش مدت طولانی وفادار مونده واقعیته؟!نه اینا همه قصه است.حتی اگه یه عشق حقیقی و آتشین هم باشه بیشتر از سه چهار سال طول نمیکشه!من هم عاشق سونگجه بودم وقتی هم مرد حقیقتا زجر کشیدم!ولی چقدر میتونستم براش شیون کنم؟!من دوسال برای سونگجه خودمو کشتم ولی دیگه تموم شد،گاهی یادش میافتادم و دلم براش میسوخت اما دایموند بعد از۱۳سال حتی آتشفشانم باشه خاکستر میشه،عشق ما که آتشینم نبود!نه من الآن بعنوان یه دوست شاید،ولی هیچ حسی بهش ندارم!من تو رو دوست دارم دایموند…من عاشق توام و دیگه نمیخوام به این شکی کنی!خواهش میکنم!

آروم پلک زدم و گفتم:حتی…اگه…منم برم…و یه روزی برگردم…نسبت بهم..سرد میشی؟!

غافلگیر شد و سکوت کرد.گفتم:عشق ما آتشینه؟!ولی اگه از هم جدا شیم…تبدیل به خاکستر میشه؟!

نفسشو داد بیرون:دایموند…

گفتم:دوست دارم بدونم…این حرفی که زدی کلیت داره؟!یا من فرق دارم؟!

گفت:منو تو داریم ازدواج میکنیم!

گفتم:هنوز نکردیم!

گفت:میخوای منو ترک کنی که اینجوری میگی؟!

گفتم:ابدا!فقط از بین حرفای خودت سوال پرسیدم!

گفت:ما قرار نیست از هم جدا شیم،پس قرارم نیست من بهت سرد شم.

گفتم:یول این احتمالات واسه همه هست،معلومه من ولت نمیکنم.فقط میخوام بدونم…

گفت:آره بیخیالت میشم!

حرف توی دهنم ماسید.آب دهنمو قورت دادم:چی؟!

گفت:اگه قراره ولم کنی تو هم یکی مثل بقیه میشی واسم…اگه قراره مال من نباشی من بهتره هیچ جایگاهی برام نداشته باشی!

همینو میخواستی احمق خانوم؟!چرا اینقدر پیله میشی که همچین حرفی بشنوی؟!

حق داشت،حرفاش بنظر منطقی می اومدن اما چرا من دلم میخواست بگه بیخیالم نمیشه؟!

نفسمو دادم بیرون و گفتم:آ…آهان!

دستشو زد زیر چونه ام و سرمو گرفت بالا:ناراحت شدی؟!

لبخند زدم:نه بابا حالا کی خواست جدا شه!من همسرتما!

چشماش روشن شد و لبخند زد.خودشو کشید جلو وتوی چشمام نگاه کرد.موهامو ناز کرد و گفتم:اگه برای کاری شک داری نداشته باش!

آروم لبامو بوسید.لبخند زدم و خودمو بالاتر کشیدم.دست کشیدم بین موهاش و آروم لبهامو از هم فاصله دادم و بوسه هاش عمیقتر شدن.نفس هامون تند تر شدن و آروم دستشو از زیر پیراهن روی کمرم کشید و با فشار آرومی خوابوندم روی تخت.صورتشو آروم ناز کردم و خودمو کشیدم عقب:الآن نه یولی!

چشماش سرخ شده بودن با التماس نگاهم کرد.گونه اشو آروم بوسیدم:الآن موقعش نیست عزیزم.میخوای یهو بکهیون اوپا بیاد داخل و آبرومون بره؟!

گفت:درو قفل میکنم!

گفتم:الآن نه عشق من….

معلوم بود حسابی خورده توی ذوقش.مثل پسر بچه ها سرشو انداخت پایین و گفت:باشه هر وقت تو بخوای!من میرم پایین آب میخورم و بر میگردم!

لبخند زدم و گفتم:ممنونم که درکم میکنی…

لبخند زد ، پیشونیم رو بوسید و رفت.

آهی کشیدم و سرمو به پشتی تخت تکیه دادم.چشمامو بستم اما با حرکت آشنای مایه گرم و لزج پشت بینیم وحشت زده چشمامو باز کردم و از ترس اینکه چانیول منو توی این وضعیت نبینه خودمو پرت کردم توی توالت.

دستمو پشت بینیم کشیدم اما درد وحشتناک سرم و بعد درد جدیدی تو گوشم که برای اول تحربه میکردم حقیقتا نفسم رو برید.دستمو به روشویی تکیه دادم اما پاهام تحمل وزنمو نداشتن و روی زمین سر خوردم.توی گوشم صدای سوت وحشتناکی باعث شد ناله ای کنم و دستامو روی گوشهام فشار بدم.حس میکردم این درد کم کم داره جونمو میگیره و تا لحظاتی بعد نفسم برای همیشه بند میاد.دستمو دراز کردم و دستمال رول رو کشیدم و چند تا دستمال مچاله کردم و گذاشتم زیر بینیم تا همه جا رو به گند نکشه.

سرمو تکیه دادم به دیوار و تنها سعی کردم تا نفس بکشم.هنوز صدای سوت توی گوشم جیغ میزد و همه جا جلوی چشمهام تار بود.چند دقیقه ای طول کشید تا روح به بدنم برگشت و تصویر جلوی چشم هام واضح شد.انگار چند تا ماشین همزمان از روم رد شده باشن،به سختی دستمو به جایی بند کردم و بلند شدم.به صورت رنگ پریده و چشمهای گود افتاده ام نگاه کردم.از پزشک بودن خودم متنفر شدم که اینهمه حدس و بیماری توی ذهنم میچرخید.چند مشت آب به صورتم زدم و از دستشویی بیرون رفتم.چان روی صندلی نشسته بود و مشغول ور رفتن با گیتارش بود..لبخند بی جونی زدم و روبروش نشستم:میخوای واسم بخونی؟!
لبخند زد:اومدی!آره،میخوام واست بخونم.بعدهم باهم بریم بیرون شام بخوریم…دوتایی،هوم؟!
لبخند زدم،سرمو خم کردم و لباشو بوسیدم.
دستشو از روی گیتار برداشت و پشت گردنم گذاشت و من هم دستامو روی سینه اش گذاشتم.توی همون حالت آروم گیتارشو از روی پاش روی زمین گذاشت و دست انداخت دور کمرم که روی پاش بشینم.تلاشمو کردم تا بوسه مونو عمیقتر کنم و لباشو بین لبام گرفتم و سرمو حرکت دادم و اون که تلاشمو دید منو محکم به خودش فشار داد و لبامو با حرص بین دندوناش کشید.
تلاش برای نفس کشیدن باعث شد کمی سرمو عقب بکشم و آروم خط فکشو بوسیدم و لبخند زدم:هرچی تو بخوای نفسم…

∞∞∞

عینکمو در آوردم و چشمامو با دستام فشار دادم.خمیازه ای کشیدم و روی ساعت نگاه کردم.

در لپتاپو بستم و گفتم:بسه هر چی نگات کردم دیگه!

و از حرف خودم خنده ام گرفت.

چانیول یک هفته بود که رفته بود و توی این یه هفته کار من شده بود دیدن برنامه ها و اجراهاش.به این فکر میکردم که احتمالا بعد ازین دو سه ماه من تبدیل به یه فنگرل واقعی میشم.

بلند شدم تا برای خودم شام درست کنم که موبایلم زنگ خورد.لبخند زدم و برداشتم:

_سلام لیزا جونم!

_شما صاحب این گوشی رو میشناسید!

اخمی کردم و از جا بلند شدم:شما؟!

گفت:ایشون توی خیابون تصادف کردن و ما آوردیمشون بیمارستان.آخرین شماره شماره شما بود!

وحشت زده گفتم:چـ…چه…چه اتفاقی…

_نه نه نترسید.یه ضربه جزئی به سرشون خورده ‌اما چون توی بیمارستان بستری شدن باید یه نفر برای ترخیصشون بیاد!

نفسمو دادم بیرون:یعنی حالش خوبه؟!

_بله مشکلی نیست!

خداروشکر کردم و اسم بیمارستان رو پرسیدم و قطع کردم.

نفس عمیقی کشیدم :آیگو این چه طرز خبر دادنه؟!داشتم سکته میزدم!

به سمت کمدم رفتم تا لباس عوض کنم اما سرم گیج رفت و تعادلمو از دستم دادم و در حین پرت شدن نتونستم خودمو کنترل کنم و سرم محکم خورد به لبه تخت.

ایندفعه علاوه خونریزی بینیم و همه اون دردهای کشنده درد سر و خونی که از بین ابروهام پایین می اومد هم بهش اضافه شده بود.ناله ای کردم:وای خدا…

اما ایندفعه تمام دردها دو برابر شده بود و حتی یک ثانیه هم نمیتونستم تحمل کنم.

خزیدم و دستمو به جایی بند کردم اما نتونستم بلند شم .ایندفعه بجای تار دیدن،همه جا رو سیاه میدیدم و گوشهام هم تقریبا از کار افتاده بودن.مثل کور ها دستمو به اطراف کشیدم و موبایلمو پیدا کردم.دستمو روی صفحه کشیدم و بدون اینکه بدون کی رو دارم میگیرم تلفن شروع به بوق زدن کرد.بعد از چند ثانیه صدای ته هی توی گوشی پیچید:خانوم پارک احوال شما؟!

ناله کردم و بریده بریده با صدایی که بزور در می اومد گفتم:بـ…به…به دادم برس….دارم…میمیرم…تـ…ه…ته هی…کـ…کمکم….کن…

آخرین کلمات رو نامفهوم جوری که خودمم نمیفهمیدم چی دارم میگم ادا کردم و حتی صدای اونم برام نامفهوم بود…نفهمیدم چی پرسید و نفهمیدم گفت میاد یا نه…

چشمام آروم بسته شدن و سرم روی فرش اتاقم فرود اومد…

پایان قسمت۷

نظر نظر 🙂 🙂 🙂 🙂 🙂 🙂



6
دیدگاه بگذارید

avatar
3 گفتگوها
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
4 تعداد نویسندگان دیدگاه
ZahraدلارامCutiefatiima آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
دلارام
مهمان
دلارام

فایتینگ چینگویا:*

Zahra
مهمان
Zahra

فایتینگ اونییی????

Cutie
مهمان
Cutie

Vay fice kh khubie k girl×boy e va dr eyne hal awli o malume k vaqt gozashte shde**
Sry k nshd ta aln. Nzr bzarm-__-
Mrc k vaqt mizari …shkhsiat chano dus drm tu fict**

Zahra
مهمان
Zahra

وای تشکر تشکر عزیز دلم ممنونم از تو که وقت میذاری امیدوارم دوست داشته باشی و ممنونم بابت نظرت????
همین نظرات جتی اگه کم هم باشن آدمو دلگرم میکنن?
ممنونم???

fatiima
مهمان
fatiima

?????

Zahra
مهمان
Zahra

عععررررر?????