49 👁 بازدید

Out Of Breath_EP5

قسمت پنجم 🙁

از نفس افتاده قسمت۵

 

چند بار آروم پلک زدم تا حرف هاشو درک کنم.وقتی سکوت منو دید خودش شروع کرد:

_اونموقع من و چان هردومون دو تا جوون بیتجربه و بی منطق بودیم…اونقدر بی منطق که ذره ای به حرف های خانواده هامون توجهی نمیکردیم و حتی یک کم هم به آینده فکر نمیکردیم و فقط به این فکر بودیم که با هم باشیم…به هر قیمتی!خودت میتونی حدس بزنی پدرو مادرامون باهامون به زبون خوش حرف زدن و ما اهمیت ندادیم…اونا به زور متوسل شدن و بازم ما اهمیت ندادیم!عشق چشممون رو کور کرده بودیم و حاضر نبودیم حقیقت رو بپذیریم.ولی آخر سر پدرم اون بازی مسخره و کثیف رو باهامون کرد و باعث این جدایی شد…

آروم پلک زدم.هیچ حرفی برای گفتن نداشتم،همین که حرفاشو متوجه میشدم جای شکر داشت!

ادامه داد:اون تصادف صحنه سازی بود،برای اینکه هیچکس حتی ذره ای به زنده موندن من شک نکنه…چانیول اونجا نبود اما اگه حتی یه نفرم بهش میگفت تصادفی در کار نبوده همه چیز خراب میشد.من در ظاهر تصادف کردم و سوار آمبولانسی شدم که پدرم آماده کرده بود و از همونجا به سمت فرودگاه رفتم و به تنهایی رفتم بوسان،جایی که پدرم ومادرم قرار بود بعد از مدتی که آب ها از آسیاب افتاد بیان پیشم!بعد از چند روز که چان ازم بیخبر بوده سراغ مامان بابام میره و با حقیقت مواجه میشه و….اون موقع من بوسان بودم و…

به این جا که رسید آه کشید:نمیدونی چقدر سخت بود دایموند جان،اینقدر بهش عادت کرده بودم که حس میکردم بدون اون دارم توی جهنم زندگی میکنم…روزا دلتنگش بودم و شبا بخاطرش اشک میریختم…کلا بهم ریخته بودم،درست درس نمیخوندم و خوب غذا نمیخوردم…مادرم نگرانم بود اما پدرم هیچ جوره از مواضعش کوتاه نمی اومد…چند بار خواست تا با پسرهمکارهاش ازدواج کنم که اونا خیلی هم موقعیت عالیی داشتن اما من بخاطر لجبازی با پدرم قبول نکردم و گفتم چانیول رو از من گرفتی منم داماد دار شدنو ازت میگیرم…پدرم واقعا نگران من بود اما من همه کاراشو به پای بدجنسی میگذاشتم…

آه کشید:اونموقعا من درس میخوندم تا چانیول رو فراموش کنم اما اکسو دبیو کرد و اونقدر مشهور شد که همه جا میدیدمش،همه جا راجع بهش میشنیدم و همکلاسیام براش غش و ضعف میرفتن…اما من چی؟!این همون پسری بود که قرار بود مال من باشه اما حالا…

دوباره آه کشید:حتی پدرم هم پشیمون شد که اینکارو کرده ،حتی بااینکارش من دیگه نمیتوستم برگردم سئول…اینکه اون روزا با عکسا و ویدیو ها و آهنگاش چجوری گذشت بماند…اینکه روزبه روز موفقیتشو میدیدم و میدیدم روز به روز داره جذابتر میشه هم بماند…اما من روزی که خبر نامزدیشو شنیدم عمیقا خورد شدم،صدای خورد شدنمو خودم و حتی بابام هم شنید و برای چندمین توی این سالا فهمید بهم بد کرده…خیلی بد!اونموقعا میدونستم اگه پام برسه سئول نامزد چانیول رو زنده زنده میخورم!از بس دیوونه شده بودم،حتی نمیتونستم لحظه ای به این فکر کنم چانیول دستشو میگیره و اونو میبوسه!فکر میکردم اون یه عفریته هرزه است که عشقمو دزدیده!اما بعد وقتی دیدم تو چقدر کوچولو و کیوت هستی حقیقتا فهمیدم راجبت اشتباه کردم و تو اون اژدهای دوسری نیستی که فکر میکردم!دلم میخواست از نزدیک ببینمت…دلم میخواست بدونم توی سن۳۰سالگی سلیقه چانیول چطوری شده و چجور دختری رو پسندیده،اون حالا هم خیلی خوش سلیقه است ولی فکر نمیکردم انتخابش شبیه تو باشه….

من که هنوز قفل مونده بودم و فقط میتونستم آب دهنمو قورت بدم فقط نگاهش کردم و خودش باز ادامه داد:نه که تو بد باشی نه…منظورم اینه که…کلی دختر دلبر و لوند دورش ریخته…اما تو در عین خوشگل بودن…خب خیلی معمولی و ساده ای….در ضمن خودتم میدونی که ما دکترا زندگی عادی نداریم…فکر میکردم یه آیدل مثل خودش انتخاب کنه…

اینا رو خودمم میدونستم.اینکه چانیول خیلی از سر من زیادیه رو میدونستم…

اما این وسط این زن توی زندگی من چی میخواست؟!

 

از جاش بلند شد و به سمتم اومد.کنارم نشست و دستامو توی دستش گرفت:تو درکم میکنی نه؟!تو تا حالا عاشق کسی شدی؟!عشق اولت چی؟!اونو به یاد میاری؟!میتونی به این فکر کنی که اگه اون بخواد بیاد سمتت اما یه سد بینتون باشه چقدر همه چیز سخت و پیچیده میشه؟!

به من میگفت سد؟!

میگفت به عشق اولم فکر کنم؟!

چه اتفاقی قرار بود برای قلب من بیافته،وقتی که این عشق اولی که ازش یاد میکرد همین مرد بود؟!

من همه چیز رو سخت و پیچیده کرده بودم؟!

مغزم هنوز پاسخی نمیداد…چی میخواست؟!

ادامه داد:ببین من میدونم تو الآن شوکه شدی…اما من فقط میخوام خودتو بزاری جای من و…

کلمات گنگ و نامفهومی به آرامی زمزمه کردن از گلوم خارج شد:از من…چی میخواین…؟!

صورتش باز شد و لبخند زد:اینکه درکم کنی…اینکه بهم یه فرصت بدی…بزاری برگردم پیشش!

مرگ رو ازم میخواست با اشتیاق از خواسته ش استقبال میکردم…به خدا قسم که اینکار رو میکردم!

بازهم آروم پلک زدم:باهاش…بهم بزنم؟!

گفت:من نمیخوام باهاش بهم بزنی…میخوام بزاری اون انتخاب کنه…بین من و تو…میخوام فقط به خواستن اش احترام بزاری و بزاری خوشحال زندگی کنه!

چانیول اونو انتخاب میکرد؟!وقتی اینقدر مطمئن بود پس یعنی من قطعا یه بازنده بودم…

با حلقه توی دستم بازی کردم و آروم گفتم:ما با هم نامزدیم خانوم…

توی چشمام نگاه کرد،انگار میدونست تمام اعتماد بنفسم ته کشیده،انگار میدونست دنیام ویران شده که اینطور با اطمینان زل میزد توی چشم های تیره ام…

_تو دلت نمیخواد اون کنار کسی باشه که احساس خوشبختی حقیقی رو بهش میده؟!اون شاید الآن به تو احساس هم داشته باشه اما…خب میدونی من عشق اولشم…ما ۱۲سال با هم بودیم…تو خیلی دختر با درکی بنظر میرسی…قبول کن…بزار خوشحال باشه…

خوشحال باشه…چانیول کنار من خوشحال نبود…پس نبود…پس اون عشق اولشو میخواست…اون هنوز این دختر مرده رو میخواست…بار ها برای من تکرار میکرد که نفسشم…اما هنوزم به عشق این دختر نفس میکشید…

توی یه لحظه تمام این ۴ماه تنهایی از جلوی چشمام رد شد…دقیقا از همون روز که یهو منو گذاشت و رفت…چهار ماه منو فراموش کرده بود…تا خوشحال باشه؟!…

منتظر به چشم های من خیره شده بود…از چشمام بدم اومد،هر کسی میخواست باهام حرف بزنه دقیقا همینطور زل میزد توی چشمهام…مثل چشم ندیده ها!

گفت:قبول میکنی عزیزم؟!

همونطور آروم و حتی آرومتر گفتم:چطور تونستی جلوش نقش بازی کنی؟!

گفت:مجبور بودم.واضح نیست؟!پدرم تهدیدم کرده بود!

گفتم:میتونستی راحت باهاش بهم بزنی…نیاز نبود اینطوری زیر پات لهش کنی!

گفت:اون بیخیال من نمیشد،همونطور که بعد از ۱۳سال نشده!الآنو نمیدونم ولی اونموقع چانیول اگه چیزیو میخواست محال بود بیخیالش شه…

الآنم همینطور بود!بیخیالم میشد؟!

گفتم:میدونی چه بلایی سرش آوردی؟!

آه کشید:من باهاش بد کردم ولی بخاطر خودش بود.پدر من نفوذ زیادی داشت،اگه زیادی لجبازی میکردم ممکن بود خودش در خطر بیافته!شایدم اگه من باهاش میموندم اون اینطوری موفق نمیشد،میبینی اونو الآن تمام دنیا میشناسن!از کجا معلوم عاشق من بودن کار دستش نمیداد؟!

چقدر راحت راجع به احساسات یه آدم حرف میزد…چانیول مرده بود،خرد شده بود اما اون راجع به مصلحت حرف میزد؟!نمیدونم چرا حرفهاش با تمام منطقی بودن به دلم نمینشست…اون اصلا ذره ای از جدایی ناراحت نبود…اصلا احساس پشیمونی نمیکرد!همش حق رو به خودش میداد و فکر میکرد درست ترین کار رو کرده…

صدام در نمیومد،اما باید حرفام رو میزدم.قلبم احساس سنگینی میکرد:بعد از ۱۳سال…فکر نمیکنی اگه اینقدر میخواستیش باید زودتر میومدی؟!

اخم کرد.تمام حرف هاش در عین آرامش بودن اما وقتی حس کرد نمیتونه جوابی بده عصبی شد.آروم گفت:چرا اینقدر سوال میپرسی وقتی اون قراره منو انتخاب کنه؟!

منِ بیچاره…حتی حق سوال پرسیدن هم نداشتم؟!

بغض کردم.حقیقت هم همین بود…اگر قرار بود من بازنده باشم سوال پرسیدن چیزی رو عوض نمیکرد…حتی قلبم رو هم آروم نمیکرد…

دوباره مهربون شد و دستامو گرفت:میدونم توی بد موقعیتی قرارت دادم ولی فقط کافیه خودتو جای من بزاری هوم؟!این لطف رو در حق من بکن!اونموقع تا آخر عمر مدیونت میشم…

دیگه نمیتونستم…دهنم خشک شده بود و ضربان قلبم شاید صد بار در دقیقه بود به حدی که صداشو توی گوشم میشنیدم…

نمیدونم چقدر مات نگاهش کردم که آخرین جمله اش توی گوشم زنگ زد:ممنون که میکشی کنار…

و بعد هم صداش باز و بسته شدن در…

نمیدونم چقدر توی اون حالت به یه نقطه خیره موندم و گیج فقط نگاه کردم و نگاه کردم…میدونم اونقدری بود که خشک شدن کمرم رو حس میکردم و از همه بدتر غروب آفتاب و تاریک شدن کل خونه و وحشت حکم فرما بر کل وجودم…

حالا دیگه واقعا نفسم در نمیومد.دستمو گرفتم به میز و کورمال کورمال خودمو به اتاقم رسوندم و کلید رو زدم.تمام بدنم میلرزید و از شدت ترس نفس نفس میزدم…

فوبیای تاریکی به درک…با فوبیای از دست دادن چانیول چه کنم؟!

گیج بودم…اونقدر گیج که نفهمیدم چی شد دوباره خون دماغ شدم و نصف خون بدنم از بینیم رفت…اونقدر گیج که حتی عصبی شدنم رو هم نفهمیدم،به سیم آخر زدنمو هم نفهمیدم!

شلوارمو با شلوار جین زخمیی عوض کردم و پالتوم رو هم روی لباسهام پوشیدم و موهای خیسمو نبستم…میبایست برم و فقط ازش بپرسم چرا؟!چرا کلامی حرف نزد؟!چرا اینقدر راحت به من خیانت کرد؟!مگه من گوش نمیدادم؟!چرا فقط یک کلمه،حتی بدون دلیل نگفت بهم بزنیم؟!بهتر ازین نبود؟!بهتر از این برزخ مسخره نبود؟!نبود پارک چانیول؟!

دیگه همه چیز برام مثل روز روشن شده بود…

اون روز چانیول اون دختر رو دید که مثل یه روح پرکشید و منو گذاشت…

جواب تلفن هاش رو هم همین دختر میداد…آره،خودش بود!

دلم برای اکسو ال ها و برادراش میسوزه که فکر میکردن داره توی اتاق آهنگسازیش اونم توی تنهایی آهنگ میسازه و زحمت میکشه…

لعتت به منِ احمق!

برام جوابش مهم نبود،من شکسته بودم،همین امروز فهمیدم که شکستم…ولی اون نمیبایست به من خیانت کنه،اسم من بعنوان نامزدش توی کل این کشور شناخته شده بود و اون با عشق سابقش…

اینقدر پوست لبم رو جویده بودم که مزه خون رو داشتم توی دهنم حس میکردم.

با صدایی به خودم اومدم:خانوم رسیدیم!

به خیابون روبروم نگاه کردم.پیاده شدم و پیاده به سمت مجموعه خوابگاه های اس ام حرکت کردم.

زنگ در به صدا در اومد و بلافاصله در باز شد.وارد خونه شدم.توی پذیرایی خبری نبود.بی توجه به سمت راه پله حرکت کردم که با شنیدن صدای اسکای از جا پریدم:جیغغغغ خوشگل منه!

و پرید از سروکولم بالا…پنج ماه ازم بیشتر بچه تر نبود اما همیشه مثل دخترهای نوجوون ۱۵ساله رفتار میکرد،بااینکه اونهم کم زجر نکشیده بود توی زندگیش…و من چقدر این روحیه شو دوست داشتم.زورکی ترین لبخندمو بهش زدم و به سمتش برگشتم:چطوری اسکای اکسو؟؟

خندید:چه عجب یه سر به اکسوی بیچاره زدی که داره میترکه!

پوزخند زدم،آره مخصوصا چانیول اکسو داره خیلی میترکه!

بکهیون هم از آشپزخونه به سمتمون اومد:زن داداش دکتر من چطوره؟!

باز هم پوزخند…زن داداش…

آب دهنمو قورت دادم:دلم براتون تنگ شده بود،حالتون خوبه؟!

بکهیون لبخند زد:خوب!یه کامبک دادیم هلو!نگران چی باشیم!

و پشت بندش اسکای زد زیر خنده!

منم به این خوشحالیشون لبخند زدم:بقیه کجان؟!

اسکای:بالا،برای طرف شستن توی سنگ کاغذ قیچی منو هیونگ باختیم این سوهوی گوربه گوریم خوشحااااال!نگفت خانومم تو خسته ای برو استراحت کن!زارت رفت خوابید!

بکهیون انگار داشت ازین حرفهای اسکای کیف میکرد.من هم لبخند زدم:خسته است طفلک!

قیافه شو کج کرد؛آره ازش طرفداری کن!

بکهیون گفت:حالا سر پا واینستین!بیاین بشینین!

گفتم:ممنون…من اومدم چانیول رو ببینم!

قیافه هر دوشون رفت توی هم!اینا دیگه چشون بود؟!

اسکای با حالت گرفته ای گفت:منو باش فکر کردم دلش واسه من تنگ شده!نه مثل اینکه یکی عزیزتر داره!

و بکهیون هم در تاییدش سرتکون داد.کاش دلیل این قیافه اشون فقط همین باشه.

گفتم:معلومه دلم واسه شماها هم تنگ شده بود!

بکهیون پیشدستی کرد:برو ببینش تا ما یه چیزی حاضر میکنیم!

گفتم:نیازی نیسـ…

اسکای:بدو تا از دوریت دق نکرده!

ایندفعه دیگه واقعا منظور پوزخند واضحمو درک کردن و هر دو آه کشیدن و من از راه پله بالا رفتم و پشت در اتاقش ایستادم.نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم:خدایا کمکم کن!

تقه ای به در زدم و وارد شدم.حرفی نزدم.روی تختش نشسته بود و با حوله مشغول خشک کردن موهاش بود.متوجه من نشد و احتمالا فکر بکهیونه.

من هم بی حرف مشغول تماشاش شدم،مست بوی عطرش و دلتنگ این بازوهای ورزیده اش…انگار یادم رفت اومدم تا باهاش قاطی کنم و داد و هوار راه بندازم.دلم میخواست برم روی پاهاش بشینم و اونم سرشو فرو کنه توی موهام و سرم غر بزنه″باز موهاتو نبستی؟!گفتم فقط جلوی خودم موهاتو باز کن!″

دلم میخواست دست بکشم توی موهاش و منم غر بزنم″تو بااین قدت و با این سنت خجالت نمیکشی یه همچین رنگ های عجیب و غریبی میزنی به موهات؟!″

و اونم بیافته به جون لب هام و قربون صدقه ام بره!

بغض کردم…من نمیخواستم از دستش بدم…اما…

اما چرا من باید بازنده این بازی مسخره باشم؟!اونهم بعد از ۱۳سال؟!

همونطور که مشغول بود گفت:بک باز داری چه آتیشی میسوزونی که صدات در نمیاد؟!

با شنیدن صداش اشک نشست توی چشمام…اینهمه بی رحمی رو از کجا می آورد؟!میخواست منو بندازه دور؟!

آب دهنمو قورت دادم و با صدای لرزونی گفتم:سلام!

دستش بیحرکت موند.سرشو آورد بالا و حوله رو از روی سرش برداشت:دایموند!

گفتم:خیلی عجیبه نه؟؟پس فردا دقیقا میشه چهار ماه!بنظرت عوض شدم؟!

عوض شده بودم…لاغرتر،خسته تر…بی روح تر…عصبی تر…

نگاهی روی ساعت که ۱۰:۳۰رو نشون میداد انداخت ،اخمی کرد و گفت:اینموقع شب اینجا اومدی چیکار؟!

پوزخند زدم.هردفعه دیگه بود میذاشتم به پای نگرانی و غیرتی شدنش اما حالا دلم میخواست جیغ بکشم!

_اومدم عشقمو ببینم!مشکلیه؟!

بلند شد:میتونستی بزاری یه وقتی که اینقدر دیر نباشه که تا بخوای برگردی بشه یک نصفه شب!

سرمو گرفتم بالا تا بتونم نگاهش کنم:عشق شب و روز حالیش نمیشه آقای پارک!

اخم کرد:عشق؟!عشق مهمتره یا امنیتت؟!

شونه بالا انداختم:نمیدونم،شاید تو بهتر بدونی!

گفت:منظورت ازین حرفا چیه دایموند!

گفتم:منظور،؟!هیچی…فقط فکر میکردم تو هم دلتنگ نامزدت میشی!بعد از این همه مدت!ولی مثل اینکه امنیتم مهم تره تا دلتنگی!

گفت:معلومه امنیت و سلامتی تو از همه چیز توی این دنیا مهم تره!اصلا مهم نیست اگه دلتنگت باشم و تو قرار باشه توی دردسر بیافتی!

صورتم سخت و بی روح شد.مثل یه مرده نگاهش کردم.بی احساس ترین و بی تفاوت ترین نگاهمو پرت کردم توی صورتش که جا خورد.شاید هیچوقت فکرشو نمیکرد منم میتونم اینجوری نگاهش کردم.

با لحن سردی گفتم:نمیخوای تموم کنی این چرندیاتو؟!

ابروشو داد بالا:دایموند!

گفتم:گردنم درد گرفت.بشین تا حرف بزنم!

و به تخت اشاره کردم.

عقب عقب رفت و نشست روی تخت:چیزی شده؟!

لبخند زدم:چیزی؟!نه چه چیزی!اومدم ببینم خوش میگذره بدون ما؟!خوب سرتو با فن هات گرم کردی نامزدتو یادت رفته!خواستم ببینمت!همین!

طعنه حرفامو گرفت و گفت:ببین عزیزم…

دستمو گرفتم بالا:نه نوبت منه حرف بزنم،تو چهار ماه وقت داشتی و حرف نزدی حالا بزار من بگم که چیزی رو دلم نمونه!

گیج بود.چند قدم ازش فاصله گرفتم.به حالت قبلیم برگشتم و گفتم:تو از سر من خیلی زیاد بودی چان!اینو خودم چند بار گفتم!

_دایموند…

عصبی گفتم:نمیتونی ساکت بمونی؟!

چشماش درشت شدن و گیج نگاهم کرد.

ادامه دادم:ولی بهم گفتی دوستم داری!نه یک بار!صد،بار!و صدهابرابرش بهم ثابت کردی!منم آدمم…احساس دارم،قلب دارم و عاشق میشم!اینو درک میکنی یا نه؟!

گیج و منگ نگاهم میکرد.

_ولی بخاطر اینکه خیلی از من سرتری حق نداری به خودت اجازه بدی هرجور دوست داشتی باهام رفتار کنی!…حق نداری بهم دروغ بگی!

بغض گلومو گرفت.دلم نمیخواست گریه کنم اما صدام لرزید:حق نداری بهم خیانت کنی!

نفس عمیق کشیدم اما تاثیری نداشت:حق نداری وقتی حلقه ی من دستته به کس دیگه ای دست بزنی میفهمی؟!

و به دستش که حلقه نداشت نگاه کردم و پوزخند زدم.حتی مغزم اینو هم درک نمیکرد که آدمی که حمام بوده حلقه دستش نداره!

چهره اش عملا مات و مبهوت بود…این چه واکنشی بود؟!مگه حرف جدیدی میزدم؟!

پوزخند زدم:ولی من بهت گفتم هرچی هست بهم بگو تا با هم حلش کنیم،حتی اگه بدترین چیزها باشه…

صدام لرزید:ولی تو چهار ماه حرف نزدی تا همه چی اینطوری بهم بریزه!تو خیلی خودخواهی!

اخم کرد و بلند شد وبهم نزدیک شد:خب ادامه بده!

نفسم حبس شده بود،زیادی نزدیکم شده بود اما نمیخواستم کم بیارم.

گفتم:خودخواهی و خائن…ولی نمیدونم چرا هنوزم دوستت دارم!

اخمش کاملا روی پیشونیش خط انداخته بود.نفس عمیقی کشید:بوی الکل نمیدی!

چشمام درشت شدن:فکر میکنی من مستم؟!

گفت:داری هذیون میگی رها!

حتی نمیتونستم انکار کنم وقتی اینطوری دست و پاشکسته رها صدام میزد دلم براش ضعف میرفت…

گفتم:اینکه میگم دوستت دارم هذیونه؟!آره هذیونه!من دوستت دارم.بار اولی نیست که بهت میگم اما این…این بار آخره!

اخم کرد:گوش بده!

گوش ندادم:هر غلطی دوست داری با زندگیت بکن!من دیگه غرورمو خرد نمیکنم!خوشحال باش…آره…دوستت دارم که میخوام خوشحال باشی وگرنه میتونستم مثل خودت خودخواه باشم!

بغض کردم و ایندفعه میتونستم خیس شدن چشمام رو هم حس کنم:من تلاشی برای نگه داشتنت نمیکنم چون درکت میکنم…پس هر انتخابی که داشتی لطفا خوشحال باش چون من بخاطر خوشحال بودن تو دارم اینکار رو میکنم…

و در مقابل چشم های شوک زده اش حلقه مو به آرومی در آوردم و گذاشتم روی میز و بدون گفتن کلمه ای سریع از اتاق زدم بیرون…

صدای خرد شدن همه چی رو شنیدم،غرورم،احساسم،قلبم…

احساس شکست روی زندگیم چنبره زده بود…

اشکام بی وقفه شروع به باریدن کردن و زیر لب گفتم:گناه من چی بود؟!

پایان قسمت پنج

باشد که نظری در راه خدا بگذارید….



12
دیدگاه بگذارید

avatar
6 گفتگوها
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
5 تعداد نویسندگان دیدگاه
Zahraدلارامfatiima....چان‌لاور آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
دلارام
مهمان
دلارام

وای چی شد یهو؟؟T-T
چرا چان یه کلمه حرف نزد؟!
من برم قسمت بعدی رو بخونم :((
زهرا جون مرسی که تند تند و زیاد زیاد آپ میکنی دست گلت درد نکنه عزیزم*-*
راستی نمیدونم قبلا بهت گفتم یا نه.. طنز داستاناتو خیلی دوس دارم…خیلی قشنگ در میاریشون:)
فایتینگ:*
خب من برم قسمت بعدو بخونم دیگه چقد حرف زدم:|

Zahra
مهمان
Zahra

چان اون اولا خیلی خربازی از خودش در میاره???عشق خل من?
خواهش میکنم عزیز دلم وظیفمه من باید ممنون باشم که میخونین???
من عاشقتم عزیزم خیلی خوشحالم که دوست داری و باعث افتخارمه که شماها رو دارم??
ممنونم بابت همه چیز??
فایتینگ اونییی???

fatiima
مهمان
fatiima

fuck you diamond??
mrccc babatee dastan??✌

Zahra
مهمان
Zahra

اوا!
چرا اینقدر به بچه ی من فحش میدی مادر؟! 🙁 🙁 🙁

fatiima
مهمان
fatiima

دایموند عیز گاو ?
مرسی بابت داستان???✌

Zahra
مهمان
Zahra

دایموند بیچاره 🙁 🙁
قربونت برم فاطیمایاااا

....
مهمان
....

قسمت بعدی رو امشب نمیزارید؟؟

Zahra
مهمان
Zahra

چرا همین الان:))))))

....
مهمان
....

در انتظار…
فیک خوبیه

Zahra
مهمان
Zahra

تشکر تشکر