12 👁 بازدید

Out Of Breath_EP4

دلام 🙂

از نفس افتاده قسمتچهارم

دگمه قهوه جوش رو زدم و خاموشش کردم و همونطور که زیر لب آهنگ All of Meرو زمزمه میکردم قهوه رو ریختم و در همون حالت پرسیدم:شیر یا شکر؟!

سرش توی گوشیش بود اما همونطوری گفت:شکر!

ظرف شکر رو برداشتم و همراه با فنجون گذاشتم کنارش.در همون حالت گفت:تشکر!

گفتم:چیکار میکنی؟!چراصداشو اینقدر بلند کردی؟!

گفت:میخوام بازدید رو ببرم بالا.باید صداش از یه حد خاص بلند تر باشه!

شونه بالا انداختم و قهوه تلخمو مزه مزه کردم:عجب!

نگاهشو با تعجب از صفحه گوشی گرفت:تو اینکارو نمیکنی؟!

گفتم:از این به بعد میکنم.

نوچ نوچی کرد و گفت:حیف چانیول!قراره زنش بشی ولی حتی بلد نیستی یه بازدید بالا ببری!

آهی کشیدم…چانیول…چانیول…

_آره واقعا حیفش!

با تردید نگاهش کردم:هنوزم…ازش خبری نیست؟!

پوزخندی زدم:خبر؟!این روزا پر خبر ترین تیتر ها مال اکسوعه!

گفت:منظورم ازون خبر ها نبود!تو نامزدشی!بهت زنگ نزده؟!

در جوابش فقط آه کشیدم.گفت:اینکه سرش شلوغه طبیعیه!اما…دارم فکر میکنم…توی یک ماه…حتی پنج دقیقه هم واست وقت نداشته؟!

دستمو لبه فنجون کشیدم و رد رژ لبمو پاک کردم:نداشته حتما!

بلند شد و کنارم نشست:تو چی؟!تو بهش زنگ نزدی؟!

گفتم:دیوونه شدی؟!بیشتر از صد بار!یا خاموشه،یا اصلا جواب نمیده!

ته هی دست گذاشت روی شونه ام:این یعنی همون سرش شلوغه نه چیز دیگه!پس صبر کن….چند روز دیگه ما دممونو میذاریم روی کولمونو ازین بیمارستان کوفتی میریم.اونهم سرش خلوتتر میشه و میتونه بیشتر برات وقت بزاره…اونموقع جدی جدی باید برای دوران نامزدیتون برنامه ریزی کنین.من که حتی حاضرم از خودم مایه بزارم که شما دوتا عین آدم برین سر یه قرار درست و حسابی…

لبخند زدم:مرسی دوست جونیم!

اونهم لبخند زد.صدای پیجر بیمارستان بلند شد:دکتر ایم دایموند سریعا به اورژانس…دکتر کیم ته هی سریعا به اورژانس…

به هم دیگه نگاه کردیم و میخواستیم بلند شیم که یکی دیگه از انترن های هم دوره مون پرید داخل و گفت:سریع باشین تصادفی داریم!

هر دو از جا پریدم و تقریبا تااورژانس پرواز کردیم!

∞∞∞

کش و قوسی به بدنم دادم و در همین حین زیر لب گفتم:خداروشکر جدی نبود!

اما ته هی صدامو شنید و گفت:واقعا خداروشکر.

به سمتش برگشتم.

گفت:بریم دیگه،باید شیفتو تحویل بچه های شب بدیم!

گفتم:بریم!

همون لحظه موبایلم که روی میز بود زنگ خورد.هر دو گیج بهم نگاه کردیم و من تقریبا شیرجه زدم روش اما با دیدن عکس نامادریم بادم خالی شد.

ته هی گفت:کیه دایموند؟!

پوفی کشیدم و لبمو دادم بیرون و گفتم:الو سلام اونی!

صدای خوشحالش توی گوشی پیچید:سلام رها جان…آه ببخشید از بس بابات توی خونه میگه رها منم عادت کردم.خوبی دایموند جان؟!یادی از ما نمیکنی؟!

بااینکه این زن رو خیلی دوست داشتم اما اینکه به جای آدمی که منتظرش بودم اون زنگ زده بود باعث شده بود تمام ذوق و شوقم فروکش کنه.

_این چه حرفیه اونی..من همیشه به یاد شما هستم!

گفت:تو لطف داری خوشگل خانوم!همه چیز روبراهه؟!نامزد جذابت چطوره؟!

بازم آه کشیدم:اونم خوبه.فعلا خبرا دست اکسو الاست!

خندید و گفت:آره همینطوره….تو بازم بیمارستانی؟!من هر وقت به تو زنگ ردم تو بیمارستان بودی!

گفتم:آره این چند ماه رسما دارم توی بیمارستان زندگی میکنم.

گفت:امشب چی؟امشبم باید بمونی؟!

گفتم:نه…امشب خونه ام!

لحن صداش عوض شد:پس امشب بیا پیش ما!…تو وچانیول!

چانیول….

چانیول….

گفتم:اونی شما که خودت اکسو الی…میدونی اون الآن از هر چیزی توی این دنیا دست نیافتنی تره!

گفت:اوه راست میگی…من فکر کردم همینطور که واسه ما در دسترسه و هی توی تی وی میبینیمش واسه خونواده هاشون همینطوره!

آه کشیدم:نه متاسفانه!

گفت:اشکالی نداره عزیزم.خودت تنهایی بیا.میدونی بابات چقدر دلتنگته؟!هی چپ میره راست میره میگه دخترم!بیا دیگه،هوم؟!

نفسمو دادم بیرون…دلم برای بابام پر کشید،تازه میفهمیدم چقدر دلتنگشم!

گفتم:چشم،میام.

خوشحال شد:وای مرسی.پس زود بیا.منتظرتم.

وبرام بوس فرستاد و قطع کرد.

ته هی که تمام مدت به من خیره شده بود گفت:کی بود؟!

بی حوصله مشغول بستن موهام شدم:چانیول بود،محض تنوع اونی صداش میکردم!

خنده اش گرفت:حرص نخور دختر!

شونه بالا انداختم و با حرص گفتم:کی حرص خورد؟!

خداحافظی کردیم و هر دو به سمت خونه هامون برگشتیم.بعد از دوش گرفتن مشغول لباس پوشیدن شدم و عازم خونه پدرم شدم…

اینقدر خوشحال بودم که میخواستم بعد از مدت ها برم بیرون و پدرم رو ببینم که نفهمیدم چجوری رسیدم…

اونشب خیلی خوش گذشت…به اندازه تمام این روز های همش کار و کار و کار و درس و تنهایی،بودن کنار پدرم خستگیهامو از بدنم بیرون کشید.

پدری که با تمام دغدغه ها و خستگیهاش و با وجود اینکه من ۲۵سالم بود و خرس گنده ای شده بودم واسه خودم باز هم منو روی پاهاش نشوند و ازم میخواست براش حرف بزنم.راجع به نامزدم…زندگیم…کارم…درسم…

پدری که شاید ماهی یک دفعه اونم بزور میدیدمش اما هیچوقت حمایت و محبتش رو از من دریغ نکرده بود و هیچوقت نذاشته بود احساس بی کسی کنم…

همین پدر بود که باعث شد من دوباره برگردم کره…این خونه،این زندگی،این خوشبختی…من این حال خوبمو مدیون بابام بودم…

شام رو کنار اونا بودم و بعد از گذروندن یه شب شیرین برگشتم خونه و تصمیم داشتم به توصیه ی ته هی کمبود خوابمو جبران کنم!

همونطور که پیراهنمو از تنم در میآوردم با نا امیدی شماره چانیول رو گرفتم تاشاید برای هزارمین بار توی ذوقم نخوره اما با شنیدن صدای پشت تلفن نفسم بند رفت و شوک زده روی تخت افتادم:بفرمایید؟!

صدای ظریفش هزارها بار توی گوشم اکو شد.چانیول سرش شلوغ بود آره میدونستم …اما ….اما این دختر کی بود؟!

چشمامو بستم و سعی کردم فکر کنم…اسکای بود؟!نه اسکای صداش با تمام دخترای روی زمین فرق میکرد…

نکنه یورا بود؟!نه اون یه مجریه و اینقدر صدای تیز و نازکی نداره…

کی بود؟!صدای این دختر ظریفتر از هر صدایی بود که شنیده بودم،حتی ظریفتر از صدای خودم…حتی لوس تر از لحن لوس خودم…

ضربان قلبم بالا رفته.با تردید شماره اسکای رو گرفتم و بعد از چند تا بوق صدای خوابالودش توی گوشی پیچید:خوشگل من چطوره؟!

میدونستم باید خجالت بکشم که اینطوری بیدارش کردم اما مغزم قفل کرده بود.بدنم روی ویبره بود و حتی آب دهنم رو هم قورت نمیدادم.

لب هامو کمی از هم فاصله دادم و به آرومی گفتم:سلام…مهلا!

خندید:به این سختی نمیخواد فارسی حرف بزنی!سلام بروی ماهت خانوم دکتر!

صدای خوابآلود سوهو هم توی گوشی پیچید:کیه؟!

اونم آروم گفت:دایمونده،تو بخواب عزیزم.

و بعد از چند ثانیه،انگار که جابه جاشد،گفت:جانم….کارم داشتی؟!

گفتم:مـ…معذرت میخوام اسکای…

گفت:اصلا این حرفو نزن که تقصیر تو نیست.ما مثل مرغا ساعت ده خوابیدیم!فردا باید ساعت ۳بریم استدیوی اس بی اس!من بعد از اینهمه سال هنوز نمیدونم روز رو ازینا گرفتن؟!

و خودش خندید.آروم گفتم:همتون؟!

گفت:آره دیگه،کامبک گروهیمونه دیگه!آه بعدش دیگه باید صبر کنیم تا کیونگسو هیونگ و جونگین هیونگ و سهونی برن سربازی و برگردن!خیلی غم انگیزه!باز خوبه شوور من و تو رفتن و برگشتن ما دیگه راحت شدیم!

بغض گلومو گرفت.خواب بودن…پس اون دختر کی بود؟!کی بود؟!

به سختی گفتم:یول حالش خوبه؟!

چند ثانیه مکث کرد و با تردید گفت:حال اونو از من میپرسی؟!

گفتم:شما هر لحظه و هر ثانیه کنار همین،بیشتر از من اونو میبینی!

گفت:آه حق با توعه!میفهممت که واست وقت کم میزاره…درکت میکنم اما واقعا باور کن ما این چند مدت داریم تا سر حد مرگ کار میکنیم!

واسم وقت نمیزاشت؟!

بهم زنگ نمیزد؟!

حالمو نمیپرسید؟!

به دیدنم نمی اومد؟!

اینا اصلا اهمیت نداشت،اون دختر کی بود؟!

گفتم:نه من درک میکنم…فقط بهش زنگ زدم جواب نداد الآن دیگه فهمیدم خوابه!

اسکای گفت:نه هیونگ که خواب نیست.

آب دهنمو قورت دادم.چرااسکای عین آدم همه حرفشو نمیزد؟!

گفتم:پس چی؟!

گفت:.چانیول هیونگ که رسما خواب و خوراک رو به خودش حروم کرده،هنوز از زیر این کامبک در نیومدیم داره کارای ریپکیج رو میکنه.در حقیقت ما چانیول رو فقط موقع اجراها میبینیم،بعدش دیگه کلا توی اتاق آهنگسازیشه!حالا نمیدونم شایدم طفلک اونجا خوابش برده!

چونه ام شروع به لرزیدن کرد.کاش میگفت تو اتاقش خوابه و اونطوری منم میفهمیدم اشتباه کردم…اما حالا….

اون دختر کی بود؟!

با بغض گفتم:آهان…پس لطفا ازش مراقبت کنین…و سلام منو هم بهش برسونین!

با تردید پرسید:حالت خوبه دایموند جان؟!

گفتم:ببخشید بیدارت کردم…خدانگهدار!

و سریع قطع کردم.سرمو فرو کردم توی بالشم و شروع کردم به اشک ریختن.

مثل آدمای افسرده اشکم آماده بود.

اینقدر گریه کردم که نفهمیدم چطور خوابم برد…

∞∞∞

ته هی دستاشو تا جایی که ممکن بود کشید و گفت:حیف که اینجا بیمارستانه وگرنه جیغ میکشیدم.

لبخند کمرنگی زدم:خیلی خوشحالی!

گفت:تو خوشحال نیستی؟!نه یه مرده متحرک چه میفهمه که خوشحالی چیه؟!الآن برو خونه این ۳۰،۴۰ساعتی که کم داری رو بخواب بعد میفهمی باید خوشحال باشی!

گفتم:اوووو سی،چهل ساعت؟!مگه من کووالام؟!

گفت:نه تو یه مرده ای،یه مرده متحرک که توی یه هفته کمتر از ۱۰ساعت خوابیده!

زیر لب گفتم:باید سر خودمو یه جوری گرم میکردم.

اما در جوابش لبخند زدم:آره،یه مرده فارغ التحصیل!

خندید:آره،یه خانوم دکتر مرده!

لبخند بی رمقی زدم و اونم قاه قاه خندید.چطوری همیشه اینقدر با انرژی بود؟!

صفحه موبایلم روشن و خاموش شد.به عکس بکهیون نگاه کردم و ته هی با ذوق به صفحه و بعد به من نکاه کرد:خدا شانس بده!

اما من آه کشیدم و برداشتم:سلام اوپا!

صدای مهربونش توی گوشی پیچید:تادااااا!خانوم دکتر واقعی حالش چطوره؟!

لبخند زدم:اوپا تو از کجا میدونی؟!

گفت:اون هفته که خودت بهم زنگ زدی گفتی امروز میری وسایلتو از بیمارستان جمع میکنی!

لبخندم خشک شد.این پسر برای چی باید بدونه؟!چطور بکهیون باید یادش باشه،مگه اونم سرش شلوغ نیست؟!

گفتم:بله خلاص شدم!حالا یه پزشک مدرک دارم!یعنی فردا دیگه یه پزشک مدرک دار میشم!

خندید و بعد از چند لحظه گفت:زنگ زدم یه چیزی بهت بگم دایموند!

گفتم:چه چیزی؟!

گفت:فردا روز خداحافظیمون ازین کامبکه و آخرین روز تور سئولمون،از پس فردا بدبختی جدید شروع میشه!

گفتم:ریپکیج؟!

گفت:اوهوم،باورم نمیشه بدون حتی یه وقفه میخوایم بریم سراغش،حتی قرار شده تور های جهانی هم باشه بعد از اون!

گفتم:اینطوری خیلی خوشبحال اکسوال ها میشه!

گفت:آره…خب برای این زنگ زدم که بگم فردا اس ام یه مهمونی کوچیک گرفته،خواستم بگم تو هم بیای!

پوزخند زدم.مگه من صاحب نداشتم که بکهیون باید به من این حرف رو بزنه؟!

بیفکر گفتم:من نمیام!

تعجب کرد،شاید از لحنم…

گفت:چرا…مگه….

گفتم:ببخشید،منظورم اینه که…نمیتونم بیام…بادوستام قراره بریم بیرون!

ته هی که کنار من نشستم بود چشماش درشت شد:واقعا؟!من چی پس؟!

اخمی براش کردم که ساکت شد.

بکهیون گفت:بخاطر قرار با دوستات نیست که نمیخوای بیای دایموند…

پوزخند زدم:چرا!چه دلیل دیگه ای میتونه داشته باشه؟!

گفت:تو از چان دلخوری نه؟!

بازهم پوزخند زدم…

_دلخور؟!چرا دلخور؟!بالآخره اونم سرش شلوغ بوده که ۴ماه گفته گور بابای دایموند!وگرنه…خدای نکرده اون که به من خیانت نمیکنه،نه؟!

بغض گلومو گرفت…چهار ماه زمان کمی نبود…چهار ماه…

گفت:ببین دایموند جان عزیزدلم…

گفتم:اوپا من همه چیو درک میکنم…اینکه سرش شلوغه،اینکه وقت نداره،اینکه کم میخوابه،اینکه حتی توی جمع شماها هم نمیاد…من همه چیزو درک میکنم اما دلتنگی این چیزا حالیش نمیشه…لطفا ازش مراقبت کنین…وسلام من رو هم بهش برسونید…خدانگهدار…

و نزاشتم حرفی بزنه و قطع کردم.

سرمو انداختم پایین و لبمو جویدم.سعی کردم با نفس های عمیق پی در پی خودمو آروم کنم که گرمای دستهای ظریف ته هی باعث شد اشکام آروم روی گونه هام بغلطه…

نه این درست نبود،این حق من نبود…چهار ماه و حتی بیشتر چانیول گم و گور شده بود،البته برای من!و حتی پیام های من رو باز هم نکرده بود.

از اوندفعه دوبار دیگه هم بهش زنگ زده بودم و هر دفعه همون دختر برداشته بود و من هم هر دفعه بقدری شوکه شده بودم که حتی نتونستم بپرسم که اون کیه..

به خوابگاهشون رفتم و گفتن نیست..گفتن سرکاره،سر ضبطه،مهمون یه برنامه است،حتی گفتن توی اتاق آهنگسازیشه و من به اونجا رفتم و نبود…نبود..نبود…ونبود تک تک روزای این ۴ماه رو…تک تک این ۱۲۰روز رو منتظر تماسش بودم.که فقط یه پیام بهم بده،یه زنگ بزنه،یه بار صداشو بشنوم،یه کلمه،یک شکلک…اما دریغ…دریغ از حتی یه اعلام وجود….

از همیشه بیشتر احساس تنهایی میکردم،حس میکردم شاید چانیول میخواسته باهام بهم بزنه و نتونسته مستقیم بهم بگه…اما خبری نبود،همه جا هنوز مارو نامزد میدونستن!

تنها کاری که از دستم بر می اومد این بود که به اسکای یا بکهیون زنگ میزدم و این جمله تکراری رو میگفتم:لطفا ازش مراقبت کنین…و سلام من رو هم بهش برسونین!

پس اون چی؟!چرااون هیچوقت به من سلام نمیرسوند؟!چرا اونا هیچ وقت نمیگفتن″اتفاقا اونهم دلتنگته؟!″

چرا اون نگرانم نمیشد؟!

بهم نمیگفتن؟!یا اصلا خودش بفکرم نبود؟!

آروم و بی صدا چند تا قطره اشک ریختم و ته هی بغلم کرد:وای این دختر کوچولوی مغرور جدی جدی دلشو به اون پسر داده!

پس چی؟!مگه من آدم نبودم؟!مگه من احساس نداشتم؟!مگه میشد اینهمه عشق و محبت ازش ببینم و نخوامش؟!حالا اون چرا منو اینطوری به حال خودم رها کرده بود؟!

اشکامو پاک کردم و بینیمو کشیدم بالا:ته هی اگه یه مدت خبری ازم نشد نگرانم نشو!

اما همون لحظه اون با نگرانی گفت:وای چحوری نگران نشم!میخوای چیکار کنی؟!

خندیدم و گفتم:میخوام برم سی،چهل ساعت بخوام!

اخماشو کشید توی هم:مسخره،ولی حتما همینکارو بکن!و لطفا قبلش ۳ساعت اشک نریز!

گفتم:سعی خودمو میکنم!

بلند شدم که بغلش کنم اما دوباره همون درد وحشتناک توی سرم پیچید و

چشام سیاهی رفتن.توی این مدت دو بار دیگه هم اینطوری شده بودم که همه رو به پای خستگی و غصه خوردن بیش از حد گذاشته بودم و تحملشون کرده بودم.ته هی با استرس بازومو گرفت و گفت:دایموند خوبی؟!بیا بریم داخل،یه سرم بهت بزنم!

گفتم:دیوونه شدی؟!من فقط خسته ام…

اما با صدای جیغ کوتاهش حرف توی دهنم ماسید.

_ته هی خوبی؟!چی شدی؟!

با صدایی لرزون گفت:دایموند…تو…جدی جدی حالت خوب نیست!

اخم کردم اما قبل ازینکه بپرسم چرااین حرفو میزنه حرکت مایع گرمی رو پشت لبم حس کردم.دستمو زیر بینیم کشیدم و متوجه قرمزی و چندش آوریش شدم.

اخمم عمیقتر شد ‌و با دستمالی که از جیبم در آوردم پاکش کردم و گفتم:چرا جیغ میزنی دختر؟!ببین تموم شد!

اما ته هی گفت:دایموند خواهش میکنم اینقدر بی تفاوت نباش.ببین…اصلا فکر کن من چانیولم هان؟!بیا بریم یه سرم بهت بزنم.

ایندفعه از کوره در رفتم:من نمیتونم تصور کنم تو چانی،چون نیستی!اون اگه خودش خیلی نگران سلامتی منه یه زنگ بزنه بگه دایموند جان،زنده ای؟!یا هفت تا کفن پوسوندی؟!

ته هی:دایموند…

گفتم:بسه ته هی من دیگه میرم.

و بغلش کردم و بعد از خداحافظی نمیدونم با چه حالی خودمو رسوندم خونه.

بلافاصله وارد حمام شدم.دوش آب سرد رو باز کردم و زیرش ایستادم.اواخر پاییز بود و هوا بدجوری رو به سردی میرفت و سرماریزهای گاه گاه خبر از اومدن زمستانی سرد رو میداد.

از شدت سرما میلرزیدم اما با لجبازی همونجا ایستادم و بغضم ترکید و هق هق هام فضای خونه رو پر کرد.

همش هم بخاطر چانیول نبود…من حقیقتا داشتم درد میکشیدم و حتی نمیدونستم دقیقا چه مرگمه…ضعیف شدم؟!یا واقعا مریضم!

اونقدر توی اون سرمای لعنتی ایستادم که دوباره سرم گیج رفت و دوش رو بستم.حوله مو پوشیدم و اومدم بیرون.ضعفم زده بود.روی ساعت نگاه کردم ۴رو نشون میداد و وقت شام خوردن نبود پس تصمیم گرفتم یه عصرونه مقوی برای خودم درست کنم تا ضعف و درد یادم بره.

حوله مو با یه دست گرمکن شلوار ورزشی عوض کردم اما بدون خشک کردن موهام به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول شدم.

فکر میکردم وقتی فارغ التحصیل بشم خیلی اتفاق باشکوهی میافته.فکر میکردم خیلی ذوق زده باشم . به زمین وآسمون بپرم..فکر میکردم خاص ترین و قشنگترین لحظه های زندگیمو سپری میکنم…اما حالا…فردا جشن فارغ التحصیلیم بود و من برای همیشه از دوران دانشجو بودن و کارآموزی و انترنی خداحافظی میکردم و به قول ته هی میشدم خانوم خودم!اما هیچکدوم از اون حس های شادی توی من بیداد نمیکرد…بدنم کرخت و بی حس شده بود…زیر چشمام از همیشه سیاهتر بود و موهام به طرز مسخره ای دو رنگ شده بودن…وقت اینکه به خودم برسم رو نداشتم و انگیزه ش رو هم نداشتم…سرم تیر میکشید و قلبم بدجوری از اون پسر گرفته بود…احساس تنهایی بر تک تک اجزای خونه کوچیکم حکمفرما بود…پوزخند زدم،ازین بهتر نمیشد!

بااین که تمام سعیمو کردم تا یه غذای خوب درست کنم اما بجز رامیون آماده حوصله درست کردن هیچ چیز دیگه رو نداشتم…پاهامو توی شیکمم جمع کردم و بی علاقه مشغول خوردن شدم.بعد از چند دقیقه زنگ در خونه به صدا در اومد.ابرومو دادم بالا وبعد از چند ثانیه از تصور آدمی که ممکنه پشت در باشه از جا پریدم. ونمیدونم چطور خودمو به آیفون رسیدم.اما با دیدن آدم توی صفحه برای هزارمین بار توی اون چهار ماه ناامید شدم.

گوشی رو برداشتم و گفتم:بله؟!

_سلام…شما دکتر ایم دایموند هستید؟!

گیج به زنی که توی صفحه نشون داده میشد نگاه کردم:خودم هستم،شما؟!

قطعا اولین باری بود که میدیدمش،قد بلندی داشت و سنش هم بالای۳۰ میخورد.خوشتیپ و خوش هیکل بنظر میرسید و عینک آفتابیشو برنداشته بود.

لبخند دوستانه ای زد و گفت:من دکتر پارک سونگجه هستم،متخصص زنان!از آشناییت خوش وقتم!

داشتم از تعجب شاخ در می آوردم.یه متخصص،اومده در خونه ی من تا بهم بگه خوش وقته؟!

گفتم:بـ…بله منم خیلی خوشوقتم!

گفت:میتونم بیام داخل؟!شاید واست عجیب باشه که من از کجا پیدام شده اما حرفایی باهات دارم!

گیج تر از لحظه ای گفتم:بله بله بفرمایید!

و دگمه رو فشار دادم و خودم به اتاق رفتم و فقط عینکم رو زدم و به استقبالش رفتم.

∞∞∞

فنجون نسکافه رو جلوش گذاشتم و روبروش نشستم:خیلی خوش اومدین سونبه نیم!

لبخند زد و گفت:اینقدر رسمی نباش!منو ″اونی″ صدا بزن!

لبخند شرمزده ای زدم و گفتم:بله!

نگاهی به خونم کرد و گفت:چه خونه جمع و جور و قشنگی داری!

لبخند زدم:ممنونم!راستش من اصلا وقت نمیکنم بهم بریزمش!خیلی کم میام خونه!

گفت:آه آره تو منو یاد جوونیام میندازی!

و بعد از چند لحظه مکث گفت:برنامه ات واسه تخصص چیه؟!

گفتم:راستش من…چند وقته دیگه دارم ازدواج میکنم…اما بعدش تصمیم دارم برای تخصص تلاش کنم!

وضوحا اخماش رفتن توی هم!از شنیدن خبر ازدواج من؟!

گفت:منظور من این بود که چی میخوای بخونی؟!

گفتم:اگه موفق بشم،قلب!

گفت:اوه اون خیلی رشته سختیه،ولی تو از پسش برمیای!نگران نباش!

لبخند زدم.این زن،بااین حجم از مهربونی و خوب بودن اینجا با من چیکار داشت؟!داشتم از فضولی میمردم!

با تردید گفت:ببینم،تو..احیانا…همون دوست دختر چانیول نیستی؟!

گفتم:شما هم اکسو ال هستین؟!بله،ما با هم نامزدیم!

پوزخند زد:واقعا،مایه مباهاته که من اینجام پس!

گفتم:نه من که کسی نیستم!

گفت:خیلی عاشق همدیگه این نه؟!

گفتم:خب…بله!

گفت:ولی لازمه عشق شناخت هم هست،همدیگه رو خوب میشناسین؟!

گفتم:تقریبا…اینطوره!

با تردید گفت:حتی راجع به دوست دختر سابقش؟!

ابروهام پرید بالا.بکهیون گفته بود از اون ماجرا فقط خودشون خبر دارن و خانواده چان،پس این زن از کجا میدونست؟!باخودم گفتم شاید سسانگ فنه که توی زندگی چانیول دخالت میکنه اما آخه اصلا بهش نمیخورد…

گفتم:بـ…بله میدونم!

یکهو بی مقدمه گفت:اگه راست میگی اسمش چیه؟!

ابروهام پرید بالا:چی؟

گفت:اسم دوست دختر سابق چانیول چیه؟!

اینکه میگفتم داشتم از تعجب میمردم دروغ نبود.این آدم،که یه متخصصه،،،که تمام عمرشو درس خونده..اومده اینجا داره چی از من میپرسه؟!

گفتم:درست یادم نیست…سونگ….امممم.سونگری؟!…نه…

_سونگجه!

بشکن زدم:آره آره سونگجه!

و نگاهش کردم که دیدم با یه لبخند ملیح داره بهم نگاه میکنه.دستمو آوردم پایین و چند ثانیه نگاهش کردم و وقتی قطعه های این پازل رو کنار هم چیدم وحشت زده از جا پریدم:ا….ا…اون مرده!

لبخندش پررنگ تر شد؛من پارک سونگجه هستم.۱۳ساله که بوسان زندگی میکنم،و متاسفانه نمردم…من عشق اول چانیولم…

پایان قسمت۴


موهاهاهاهاها

از الآن قسمتای هیجان انگیز داستان شروع شد:))

کامنتم بزارین سر کامپیوترتون درد نمیگیره=|(و یا حتی گوشیتون^^)

تا فردا

Dislike


دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
آگاهی از :