33 👁 بازدید

Out Of Breath_EP3

خب 🙂

همونطور که قول داده بودم

از نفس افتاده قسمت سوم.

 

تلفن رو جابه جا کردم و گفتم:خب،میشنوم اوپا!

گفت:از کجا شروع کنم…ماجرا برمیگرده به خیلی سال پیش،اونموقع که چان حدودا ۱۸سالش بود!

گفتم:۱۳سال پیش!

گفت:آره…همین حدودا میشه…ما اونموقع هنوز دبیو نکرده بودیم و کارآموز بودیم…خب میدونم ناراحت میشی اما….چانیول اونموقع یه دوست دختر داشت که….در واقع اون عشق اولش بود!

لبخند کمرنگ روی لبم خشک شد.من میدونستم چانیول قبل از من دوست دختر داشته و حتی میدونستم من عشق اولش نیستم اما فکر نمیکردم الآن حرف اون آدم پیش بیاد.

بکهیون ادامه داد:خب اونا…از بچگی با هم دوست بودن،در واقع از مهدکودک با هم بودن و توی دبیرستان کم کم بهم علاقه پیدا میکنن.چانیول اون دختر رو دوست داشت…اما خونواده هاشون مخالف بودن…در حقیقت خانواده اون دختر از یکی از خرپولا و سرمایه دارای کره بود اما چانیول خانواده متوسط و معمولیی داشتن….بخاطر همینم پدر و مادرش مخالف با هم بودنشون بودن چون اونموقع چانیول فقط یه کارآموز بود و تکلیفش معلوم نبود…ماجرا از وقتی بدتر شد که اون دختر پزشکی قبول شد…مخالفتشون صد برابر شد!

ابروهام پرید بالا:پزشکی؟!

گفت:آره!چانیول یه کارآموز بود و حتی خبری از آیدل شدن هم نبود اما اون دختر یه خانوم دکتر شد واسه خودش!

پوزخند زدم.نکنه چانیول بخاطر همین عاشق من شده؟!من خاطره عشق اولش رو براش زنده میکردم؟!

با لحن بدی گفتم:درست مثل من!

بکهیون نفسشو داد بیرون:نه این چه حرفیه که میزنی!خدا نکنه!

تعجب کردم:چرا…خدا نکنه؟!

گفت:چون اون دختر مرده!

چشمام تا آخرین حد ممکن گشاد شدن و نفسم چند لحظه قطع شد:مـ…مرده؟!

گفت:آره…همون سالا بود که مخالفت پدر و مادرش بخاطر قبول شدن دخترشون شدت گرفته بود و ایندفعه پدر و مادر چانیول هم مخالفت میکردن و نمیخواستن غرور پسرشون اینقدر شکسته بشه اما هیچکدوم گوش نمیدادن و با هم قرار میزاشتن،تااینکه گویا یه مدت خبری از دختره نمیشه و چانیول نگرانش میشه و میره در خونشون.اما در کمال تعجب پدر و مادرش اونو خونه راه میدن و وقتی چان وارد خونه میشه مادر اون دختر میره با گریه چانیول رو بغل میکنه.چانیول گیج بوده تااینکه عکس عشقشو گوشه خونه میبینه که روبان مشکی کنارشه!گیج و شوکه میپرسه چی شده و مادرش هم با عجز و لابه تعریف میکنه یک دفعه که داشته از دانشگاه برمیگشته با یه ماشین تصادف میکنه و حتی به بیمارستان هم نمیرسه و توی آمبولانس تموم میکنه…

آهش سوزناک تر از هر آتیشی توی این دنیا بود:

_…ازون موقع به بعد چانیول دیگه اون آدم سابق نشد…میتونم بگم تا یه مدت چانیول هم همراه عشقش مرده بود.نه حرف میزد نه چیزی میخورد و نه حتی گریه میکرد…مدت زمان زیادی طول کشید تا یک کم به زندگی برگشت و همون موقعا بود که ما دبیو کردیم اما اون اوایل چان اصلا طرفدار زیادی نداشت چون منزوی و کم حرف بود اما کم کم دوباره لبخند اومد روی لبش و شروع به شوخی ها و خنده های قبلش کرد و شد و صدای اکسو،سایه لیدر! اما ازونموقع چانیول همیشه سعی میکرد مراقب ما و کسایی باشه که دوستشون داره.حتی اگه بگم اگه تواناییشو داشت میخواست از تک تک اکسو الا مراقبت کنه .اون دلش نمیخواد دیگه کسایی رو که دوستشون داره رو جلوی چشماش از دست بده.اون مراقب ماست و برامون غذا درست میکنه و اگه اتفاقی بیافته اون اولین کسیه که به سراغمون میاد.البته این رفتارش قبل ازینکه اسکای بیاد خیلی شدیدتر بود اما بعد از اومدن اسکای انگار خیال اون و همه ی ما از داشتن یه مامان مهربون راحت شده….دایموند جان میبینی اون واقعا دوستت داره و حتی نمیخواد…

مکث کرد:دایموند تو داری گریه میکنی؟!

بینیمو کشیدم بالا:نه اوپا شما ادامه بدین!

گفت:دایموند منو ببخش..من نمیخواستم ناراحتت کنم…اه دیدی گفتم ناراحت میشی…دیدی گفتم اصرار نکن بدونی…

دست کشیدم زیر چشمام.نمیدونم چه مدت بود داشتم گریه میکردم اما میدونستم این اشکا بی اجازه و بی اختیار می اومدن و هیچ کنترلی برای گریه نکردن نداشتم…

بینیمو کشیدم بالا:نه نه اوپا تقصیر شما نیست…من زیادی احساساتیم…

گفت:نیازی به نگرانی نیست دایموند جان.اون دختر۱۳ساله که مرده و…چانیول الآن عمیقا عاشق توعه!

لب ورچیدم:بخاطر همین ناراحتم اوپا…چانیول من اینهمه سال داره زجر میکشه و من اینطوری ازش ناراحت شدم…وای اون دختر بیچاره چی؟!توی سن ۱۸سالگی…وقتی اینقدر جوون بوده…

دوباره بغض کردم.بکهیون کفت:دایموند تو…یعنی تو بخاطر مرگ سونگجه اینطوری گریه میکنی؟!

بینیمو کشیدم بالا.پس اسم اون دختر بیچاره سونگجه بود…

گفتم:وای الهی بمیرم…طفلکی!

گفت:وای چانیول حق داره اینطوری واست بمیره !من در مورد عشق سابق دوست پسرت حرف زدم اما تو داری برای مرگش اینطوری اشک میریزی؟!

آب دهنمو قورت دادم:عشق ما هر چقدر بزرگ باشه در برابر جون یه آدم خیلی حقیره اوپا!

میتونستم نگاه تحسین برانگیزشو از پشت تلفن هم حس کنم.گفت:بهت افتخار میکنم زن داداش!

منم لبخند تلخی بهش زدم:پس لطفا…بیشتر مراقب یولِ من باشید!

گفت:چشم!

و بعد خداحافظی قطع کردم.دوباره بغضم ترکید.چانیول درد کشیده بود…اما من چیکار کردم؟!باهاش بد حرف زده بودم…هر بار که نگرانم شده بود سرش غر زده بودم….

سرمو گذاشتم روی میزم و آروم اشک ریختم که موبایلم زنگ خورد.

ته هی بود.بینیمو کشیدم بالا و حواب دادم:سلام دوستم!

_سلام و زهرمار!میشه بدونم دقیقا کدوم قبری تشریف دارین؟!

گفتم:ممنونم بابت ابراز احساساتت…کجا باید باشم؟!خونه!

گفت:وای این دختر جدی جدی عاشق شده!دایموند تو چته؟!اون از امتحان امروز،اینهم از امشب!

گفتم :نمیخوای بگی که شیفتم؟!

گفت:ببینم تو اینا رو اصلا جایی یادداشت نمیکنی؟!

ناله ای کردم و گفتم:ته هی جون دایموند نگو باید پاشم بیام بیمارستان؟!

گفت:به جون دایموند باید پاشی بیای بیمارستان!

نفسمو دادم بیرون و سعی کردم به خودم مسلط باشم.

ته هی:الو مردی؟!

گفتم:خودمو میرسونم!

و قطع کردم و سرمو با دستام گرفتم.درد بدی توی سرم پیچید.خسته ترین حال دنیا رو داشتم.نشستم روی صندلی و شقیقه هامو ماساژ دادم و زیر لب گفتم:یک ماه دیگه…فقط یک ماه دیگه تحمل کن رها!

∞∞∞

دگمه های روپوشمو دونه دونه باز کردم و در همین حین گفتم:اگه چیزی قراره بهم یادآوری کنی بگو که دارم میرم!

ته هی نگاه عاقل اندر سفیهانه ای بهم انداخت و گفت:موندم تو کار خدا!چانیولِ اکسو….از چی تو خوشش اومده؟!

پوزخند زدم:معلومه…چکش خورده تو سرش!

آه کشید:خوبه خودت قبول داری لااقل!آخه نگاش کن!مثل معتاداشدی دایموند!یه رژلب به لبات بزن آخه!

قیافمو جمع کردم:من از دیشب تا همین الآن از بالای سر این مریض میرفتم بالای اون یکی مریض!رژلب توقع داری از من؟!خودت چقدر آرایش داری؟!

با حرص گفت:من دوست دختر پارک چانیول نیستم!

کش موهامو باز کردم و دوباره موهامو بستم:من جلوی اون باید خوشگل کنم که میکنم.تو نگران نباش!

بازم آه کشید:آره ما که آدم نیستیم!

دستمو گذاشتم روی شونه ش:ته هی من دارم میرم!کاری نداری؟!

انگار اونم فهمید من اصلا حال خوبی ندارم!گفت:سردردت هنوز خوب نشده؟!

پیشونیم رو فشار دادم:یادم ننداز دارم بی محلش میکنم!

ته هی:یه مسکن میخوردی حداقل بیفکر!

سرمو تکون داد:میبینمت عزیزم.خداحافظ!

و رفتم.سرم بخاطر بی خوابی تیر میکشید و گریه های دیشبم هم دو چندانش کرده بود.

دستامو توی جیب شلوارم فرو کردم و سرمو انداختم پایین و راه افتادم.اما بعد از چند قدم برخورد با یه چیز نرم متوقفم کرد.سرمو گرفتم بالا تا عذر خواهی کنم که با دیدن چانیول چشمام ۸تا شد.بهت زده نگاهش کردم:تو…اینجا…

لبخند زد:آف بودم!دلم واست تنگ شده بود!بنابراین اومدم ببینمت!

اما من گیج به اطرافم نگاه کردم و گفتم:تو از کجا فهمیدی من بیمارستانم؟!اصلا از کجا فهمیدی من اینموقع تعطیل میشم؟!پس….پس کامبک چی؟!

گفت:من قراره شوهرت باشما!منو دست کم نگیر.من خیلی چیزارو میدونم!نگران کامبک هم نباش.عصر ضبط آلبومه!

نگاهش کردم.از چشمای اونم خستگی میبارید.پیدا بود حسابی بخاطر آهنگ نوشتن و تمرین ها سرش شلوغه.با یادآوری حرف های بکهیون دوباره بغض گلومو گرفت و دلم براش ضعف رفت.رفتم جلو وسرمو گذاشتم روی شیکمش.[از بس قدش کوتاهه?]و گفتم:

_خوب کردی اومدی….منم خیلی دلتنگت شده بودم!

خندید و دست کشید بین موهام:کفش های پاشنه دارتو نپوشیدی!جدی جدی کوچولو شدی!

نگاهش کردم و لبخند بی رمقی زدم.دستمو گرفت :بیا با من …تا یه جا بریم…

بی حرف کنارش راه افتادم و حتی نپرسیدم کجا قراره بریم.سوار ماشین شدیم و جلوی یه مجتمع تجاری پیاده شدیم وگفتم؛اومدیم خرید؟!

رفت پشت سرم و یه ماسک رو برام پوشید و گفت:خرید نه…ولی خرید هم میکنیم!

کنار چانیول بودن بهترین حس دنیا بود و توش هیچ شکی نداشتم.اما جدی جدی داشتم از هوش میرفتم و اگه فقط کلمه ای راجع به سر دردم به چانیول میگفتم شهررو میگذاشت روی سرش!

به دنبالش وارد پاساژ شدم و بازوشو گرفتم:چرا اینجاییم،یول؟!

گفت:تو متوجهی که اخیرا داری با درس خوندن و کار کردن خودکشی میکشی؟!

آهی کشیدم:فقط یه ماه دیگه،بعدش دیگه راحت میشم!

گفت:ولی من که نمیتونم واسه یه لحظه اذیت شدنتو ببینم چی؟!

لبخند زدم و چیزی نگفتم.

گفت:پس این یه ماهو بزار یکم کمتر اذیت شی،هوم؟!

گفتم:هان؟!

لبخندی بهم زد و دست کشید توی کمرم:وقتی زیاد میشینی کمر و ستون مهره هات زیادی خم میشن و برای همین اذیت میشی….میخوام…واست صندلی طبی بخرم!که راحت تر درس بخونم…

چند لحظه گیج نگاهش کردم.خندید و گفت:ازینایی که میشینی روشون پاهاتو دراز میکنی و مثل گهواره میمونن!

زد زیر خنده:وسط درس خوندن خوابت میبره!

با همون حالت گیج گفت:نیازی به این کار نیست…یولی!

لبخند زد و موهامو زد پشت گوشم:اما تو نفس منی!نفس من که نباید اذیت شه.

نگاهش کردم.بازم نگران سلامتی من بود.بازم میخواست از من مراقبت کنه…

بازوشو محکم تر چسبیدم و رفتیم تا به مغازه مد نظرش رسیدیم.وارد شدیم و چانیول مشغول صحبت با فروشنده شد و منم مشغول نگاه کردن به اطرافم که یک دفعه سرم تیر کشید و دستمو گرفتم به گوشه دیوار.چانیول پشتش بهم بود و منو ندید اما فروشنده گفت:خانوم شما حالتون خوبه؟!

صاف ایستادم و گفتم:بله پام لیز خورد!

چانیول نفهمیدم چجوری کنارم ظاهر شد و شونه هامو گرفت:دایموند…

گفتم؛یول پام لیز خورد!

چند لحظه به صورت کمرنگ اما جدی و مطمئن من نگاه کرد وبااکراه میخواست برگرده که از شدت درد ناخودآگاه چشمامو روی هم فشار دادم.

با استرس گفت:پاشو بریم بیمارستان.

گفتم:نه!

بازومو گرفت و گفت:بیا بریم.بلند شو!

بازومو کشیدم:من هیچ جا نمیام!

و روبه فروشنده گفتم:میشه روی یکی از اینا بشینم؟!

فروشنده گفت:بله بله البته!

با اخم به چانیول گیج و نگران نگاه کردم.به سمتش رفتم و به توجه به اطرافم ماسک خودمو کشیدم پایین و گونه اشو بوسیدم و زمزمه کردم:وقتی دایموند شیطونه یعنی حالش خوبه دیگه نه؟!

توی چشمام نگاه کرد.من هم بااطمینان توی چشماش زل زدم:تو برو کارتو بکن!منم میشینم و نگاهت میکنم!

ولبخند زدم و به سمت یکی از صندلی های اون مغازه که بنظر خیلی نرم میرسید رفتم و نشستم. و تکیه دادم و نمیدونم چقدر خسته بودم که بااون سردرد وحشتناک ثانیه ای طول نکشید که بیهوش شدم!

من از بچگی خواب سبکی داشتم.اونقدر سبک که اگه کسی فقط از کنارم رد میشد هم از صدای پاش بیدارم میشدم.امروز هم یکی از همون روز ها بود.حس میکردم توی یه گهواره ام و آروم داشتم تکون میخوردم.توجهی نکردم و سرمو جایی که بود کمی جابه جا کردم اما بعد از چند ثانیه گرمای لب های یه آدمو حس کردم…داشت صورتمو میبوسید.

سعی کردم باز خودمو جابه جا کنم اما اون دست برنمیداشت.پیشونی و گونه هامو و چونه امو لــ*ـــبامو تند تند میبوسید و موفق شد منو کاملا از خواب بیدار کنه.آروم لای چشمامو باز کردم و به صورتش که چند میلیمتریم بود نگاه کردم و کش و قوسی به خودم دادم:کجاییم؟!

اون فقط لبخند زد و چیزی نگفت اما خودم فهمیدم توی ماشینیم و گفتم:کارت تموم شد؟!

لبخند زد:فردا واست میارنش!

منم لبخند زدم:ممنونم یولی!

دستشو زد زیر چونه اش و به چشمام نگاه کرد.

لبخندم کش اومد:اینجوری نگام میکنی حس میکنم الآنه که تموم شم!

خندید:آخرشم همین من میخورمت!

هر دو زدیم زیر خنده.

گفتم:حالا داریم میریم خونه؟!

گفت:قبلش باید بریم صبحانه بخوریم؟!

گفتم:صبحانه؟!خب بیا بریم خونه خودم درست میکنم!

گفت:نه خیرم شما فقط باید الآن بخوری جون بگیری!

لبخند زدم و چند ثانیه هیچکدوم حرفی نزدیم.اما اون کم کم لبخندش خشک شد و نگاهشو ازم گرفت.

تعجب کردم و گفتم:یول…از چیزی ناراحت شدی؟!

نگاهم کرد و دستشو گذاشت کنار صورتم:دایموند تو چرا اخیرا اینقدر رنگ پریده ای ؟!دارم از نگرانی میمیرم اما نمیخوام با حساسیت هام اذیتت کنم!

تمام حرف های بکهیون دوباره و هزار باره توی گوشم اکو شد…

″اون مرده..″

″اون پسر واقعا آسیب دید…″

″نگرانته چون نمیخواد از دستت بده…″

بهش نگاه کردم و ضربان قلبم بخاطرش ده برابر شد.یقه شو گرفتم و کشیدمش سمت خودم.چند ثانیه توی چشمهای متعجبش نگاه کردم و بعد لــ*ــبهاشو بین لــ*ــب هام گرفتم و با لذت بــ*ـوســیدمش.دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و سرشو بیشتر خم کرد و من هم دستامو دور گردنش حلقه کردم.بعد از یه بو*سه عمیق و طولانی بالآخره رضایت داد و ازم جدا شد.لبخند زدم و اونم با عشق نگاهم کرد:این بهترین صبحانه ای بود که میتونستم اینموقع صبح بخورم!

میخواستم بگم منم همینطور اما حقیقتا بیشتر ازین دیگه خجالت کشیدم.همین الآنشم کم کم صورتم رو به سرخی میگذاشت…سرمو پایین انداختم …اینو خودش میدونست نه؟!

میدونست نفس کشیدنم در گرو بودنش و بوسه هاش و آغوششه…

بخاطر همینم بود که بهم میگفت″نفسم″وگرنه چه دلیل دیگه ای داشت؟!…

∞∞∞

دستشو زد زیر چونه اش و گفت:خب چی میخوری؟!

گفتم:هر چی که تو بخوری!من عینکم ته کیفمه دنیارو تار میبینم!پس زحمتش گردن خودت!

لبخندی زد و گفت:باشه!

و میتونم بگم تمام غذاهای تو منو رو سفارش داد!نگاهی به اطرافم کردم و گفتم:حس عحیبیه!کمتر زوجی پیدا میشن که اینموقع صبح با هم برن سرقرار!همه معمولا شام میرن بیرون!

با شیطنت گفت:بستگی به هدف آدم داره!واسه مایی که بطور محجوبانه ای فقط همو بو*س میکنیم هر موقعی از روز بیایم اوکیه!

گیج نگاهش کردم:هان؟!

و وقتی متوجه منظورش شدم لب پایینمو به دندون گرفتم:آهان!

اون خندید و غذا رو برامون آوردن و هر دو مشغول خوردن شدیم و ادامه حرفهامون به جز حرفهای معمولی و کار و زندگی و دانشگاه و کامبک چیز خاصی نبود.

چاپستیکمو توی ظرف گذاشتم و گفتم:وای توی عمرم صبحانه به این مفصلی نخورده بودم!

گفت:تو چیزی خوردی اصلا؟!

گفتم:خوردم.ظرفیت معده من همینقدره دیگه!

گفت:از بس کوچولویی!

لبخند زدم و دستمو زدم زیر چونه ام:تو بخور!من میخوام خوردنتو تماشا کنم!

اونم لبخند زد و با کلاس خاصی مشغول خوردن شد که من خنده ام گرفت اما جلوی خودمو گرفتم و اون بعد از چند دقیقه گفت:راستی…دقیقا کی فارغ التحصیل میشی؟!

گفتم:دقیقنشو که نمیدونم ولی میشه ماه دیگه،بعد از آخرین امتحانمون!اما جشنمون سه چهار ماه دیگه است!

گفت:جشن؟!

گفتم:آره،جشن سوگند!

گفت:منم میخوام بیام!

گفتم:معلومه که باید بیای!وظیفته!

خندید:چشم چشم!من برم حساب کنم!

در جوابش لبخند زدم و اون رفت.من هم به نقطه ای نامعلوم خیره شدم و منتظر اون به فکر فرو رفتم…یادم نمیاد به چی فکر میکردم…به گذشته،آینده،حال،به رابطمون،به شغلم،به شغل اون،به ازدواجمون…فقط یادمه هر چی منتظرش موندم خبری ازش نشد.روی ساعتم نگاه کردم تقریبا ۲۰ دقیقه از رفتن چانیول گذشته بود اما برنگشته بود.شونه ای بالا انداختم و کیفمو و کلاهشو از روی میز برداشتم و به سمت جایی که اون رفته بود رفتم اما اونجا هم نبود.نگاهمو توی کل رستوران چرخوندم.از بدشانسیم بدون عینک اصلا دور رو نمیدیدم.چشمامو ریز کردم و بالآخره یه گوشه از رستوران دیدمش.چند لحظه فکر کردم.نکنه اون بهم گفته بیام و من اینهمه نشستم؟!عجب حواس پرتی ام من!یعنی تمام مدت اون منتظر من بوده؟!

به سمتش رفتم.دستاشو توی جیبش کرده بود و به یه نقطه خیره شده بود.گفتم:

_یول کجایی تو؟!بهم گفتی بیام؟!اصلا حواسم نبود،یه زنگ میزدی بهم !

اما اون ذره ای متوجه من نشد.اخمی از روی تعجب کردم.چانیول اصلا توی این دنیا نبود.مسخ چیزی شده بود که من نمیدیدمش.

بخاطر قد کوتاهم نمیتونستم مسیر نگاهشو بگیرم.مثل بچه کوچولو ها آویزون بازوش شدم و گفتم:هی هی یول تو معلوم هست کجایی؟!داری کجا رو نگاه میکنی؟!

بازوش رو به شدت از دستم کشید.شوک زده نگاهش کردم.از کنارم رد شد و رفت.حقیقتا داشتم از تعجب میمردم!

بعد از چند قدم انگار تازه متوجه من شده،به سمتم برگشت.اخم عمیقی داشت.خم شد و شونه هامو گرفت:من باید برم دایموند….بعدا میبینمت!

و دوباره مثل یه روح ناپدید شد.گیچ بودم و آروم زیر لب گفتم:کلاهت…

اما اون رفته بود…

چی دیده بود؟!چه کسی؟!یا چه چیزی؟!

چی باعث شده بود چانیول منو این طوری اینجا ول کنه و بره؟!

چی اینطوری پریشونش کرده بود؟!

این قیافه آشفته…از کجا می اومد؟!

پایان قسمت ۳

 


خب خب

اینم ازین

کامنت بزارین خا 🙁 🙁

Dislike


جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
دلارام
مهمان
دلارام

وای چقد قشنگه این فیک ‘(
چقد کاپل کیوتی ن, *-*
وای قلبممممT-T
اون دوستی که فیک دختر پسری قشنگ میخواست، فیکای آوا قشنگن:)
Ava_aryaie@ آیدی تلگرامشونه. آیدی چنل تلگرام و پیج اینستا هم هردوش exo_love_story12@ هستش 🙂
این پیج اینستا هم فیکای خوبی میذاره : real_exol_sara@

Zahra
مهمان
Zahra

جونممم مرسی خوشگلم خوشحالم که دوست داشتییی
مرسی بابت کامنتت دوست مهربونم…و ممنون بابت راهنمایی خوبت
ماچ موچ

fatiima
مهمان
fatiima

akheeeeeeey???

Zahra
مهمان
Zahra

🙁 🙁 🙁

چان‌لاور
مهمان
چان‌لاور

عاااااااااااااااااالییییییییییییی بوووووووووددددددد…راستش جذابیت این ذوج توی اسکای بلو هم منو دیوونه خودش کرد!!ممنون که داری فصل دو رو میزاری
میگم دوست عزیز، جز فیکای این سایت، فیک دختر پسری قشنگی هست؟اگه هست میشه بهم معرفی کنی؟؟

Zahra
مهمان
Zahra

وایییی مرسی خوشگلمممم:*
قربونت رم خیلی لطف داری:*
منم خواهش میکنم انجام وظیفه است:*
راستش فعلا چیزی یادم نیست حقیقتن،ولی اگه پیدا کردم حتمن واسه ایمیل آدرست میفرستم گلم:*
مرسی که نظر گذاشتی:*