36 👁 بازدید

Out Of Breath_EP2

سلام سلام:))

اول اینکه وااااقعا معذرت که اینقدر فاصله افتاد!

من مسافرت بودم و نتونستم آپ کنم ولی قووووول میدم ازین ببعد تاجایی که بتونم هرروز آپ کنم قول=)))

و اینکه بازم معذرت میخوام=((

بپاچین ادامه^^

از نفس افتاده قسمت ۲

 

دستمو گذاشتم روی قلبم و گفتم:خدا لعنتت کنه چانیول!تو یهو از کجا پیدات شد؟!

خندید:ترسیدی کوچولو؟!مگه ماباهم قرار نداشتیم؟!

گفتم:خب تو از کجا فهمیدی من اینجام؟!تازه میخواستم بهت زنگ بزنم!

گفت:قرارمون که توی همین خیابون بود،بعدشم منو دست کم نگیر!من مثل یه سایه میمونم!

لبخند کجی زدم:آره سایه!یه سایه قدبلند!

لبخند زد و به لباس اشاره کرد:دلتو برده؟!

بی فکر گفتم:نه…تو دلمو بردی!

از حرف من چشماش برق زدن.خندید و دستمو گرفت:پس بیا اینجا ببینم!

و دستمو کشید و من مثل یه پر کاه افتادم دنبالش.گفتم:

_عه عه یول منو کجا میبری؟!

وارد فروشگاه شدیم و من خداروشکر کردم اونموقع ظهر اینقدر اونجا خلوت بودو آدمای زیادی اونجا نبودن وگرنه کلاهمون پس معرکه بود.

چانیول ماسکشو زد پایین و گفت:ببخشید،میشه اون لباس پشت ویترین رو…اسمالشوSmall بهمون بدین؟!

کارمندای اونجا که همگی هنگ کرده بودن و بهت زده فقط به من و چانیول نگاه میکردن با شوک بهم نگاهی کردند و یکی ازونا که از همه بزرگتر بنظر میرسید گفت:اون لباس واسه ایشون خیلی بلنده!

و با تحقیر نگاهم کرد…

چانیول گفت:اشکالی نداره…فقط میخواد امتحان کنه!

و چون متوجه نگاه های بد اونا به من شده بود گفت:اگه خیلی بلند بود میگم طراح لباسمون واست کوتاهش کنه عزیزم!باشه؟!

آروم گفتم:باشه عزیزدلم!

کارمند با حرص رفت و لباس رو از طبقه ی بالا آورد و به سمت من دراز کرد.

چانیول گرفتش و بالبخند به من دادش:بدو برو بپوش!

لبمو گاز گرفتم:نیازی به این کار نبود یول!

اما اون آرومتر از من گفت:ولی من میخوام ببینمش…توی تن تو!

گونه هام رنگ گرفتن ، سرمو انداختم پایین و به سمت پرو رفتم.خجالت کشیده بودم اما توی دلم حقیقتا عروسی بود.میخواستم لباس دوست داشتنیمو بعد از مدت ها بپوشم و بودن چانیول باعث میشد اضطراب داشته باشم!

بعد از چند دقیقه که من درگیر بودم تقه ای به در خورده شد:نفسم…نمیخوای زیپشو برات ببندم!

از شیطنت صداش خنده ام گرفت:نه خیرم!زیپ هاش از کنارشن!

باحالت ناامیدی مثل پسر بچه های ۵ساله گفت:خب پس زود بیا!

گفتم:چشم شما تشریف ببرین منم میام!

بعد ازینکه کارم تموم شد وخودمو توی آینه دیدم مخم سوت کشید.عجب چیزی شده بودم.

در مورد تیپ و قیافه م همیشه اعتماد بنفس داشتم و بنظر خودم تنها نقطه ضعفم قد کوتاهم بود که وقتی چانیول بغلم میکرد از اونم ناراحت نبودم!

صورت گرد و چشمای مشکی درشتی داشتم .لپهام جزء اجزای خاص صورتم بود و وقتی میخندیدم بخاطر لپهام،چشمهام مثل خود کره ای ها خط میشدن.

لبها و بینی کوچیک و ابروهای کوتاه و پهنی داشتم و به قول چانیول همه چیز من کوچیک بود بجز چشمام که البته چشم هام هم برای اونا زیادی درشت بود و خودنمایی میکرد وگرنه بعنوان یه ایرانی اندازه چشمای من خیلی معمولی بود.

وقتی جوونتر بودم موهام حسابی پرپشت و فر بودن اما چون چند بار صافشون کرده بودم حالا جنسشون تغییر کرده بود و فقط موج های درشت داشتن که تا موج هاشون توی کمرم درشتتر از قسمت های بالایی بود و معمولا موهام رو چتری میزدم و این کوچیکی صورتمو بیشتر نشون میداد.

اعتماد بنفسم در مورد قیافه ام زیاد بود بجز وقتایی که آیدلای دیگه رو کنار چانیول میدیدم…اون موقع واقعا کم می آوردم و حس میکردم در مقابل اونا من هیچی نیستم!

کشمو باز کردم و دست کشیدم بین موهام .لبامو روی هم کشیدم تا رژم پخش شه و دوباره و سه باره خودمو نگاه کردم و دست آخر دل کندم و دامنو گرفتم توی دستم،سرمو از اتاق بردم بیرون و گفتم:یول…کار من تموم شد!

اما خبری ازش نبود.رفتم بیرون و دنبالش گشتم که دیدم سرش با امضا دادن و عکس گرفتن گرمه.ازینکه با دخترا گرم میگرفت ناراحت نمیشدم چون اونا طرفداراش بودن اما ایندفعه اخم کردم.اینا همونایی بودن که منو تحقیر کرده بودن.

گفتم:یول عزیزم؟!

یک دفعه همه ساکت شدند و به سمت من برگشتند.

حسادت توی نگاهشون غیر قابل وصف بود اما یک نفر برای حفظ ظاهر و البته با نفرت عمیقی گفت:وای عزیزم چه بهت میاد!خوشبحال چانیول اوپا!

پوزخندی زدم!کاملا واضح بود دختره سن مامان چانیولو داره!

رو به چانیول کردم:پوشیدم،حالا….برم عوضش کنم؟!

نمیدونم این اخمش واسه چی بود؟!تا حالا که نیشش باز بود!

گفت:آره…برو عوضش کن!

جا خوردم.همین؟!″برو عوضش کن″؟!تمام ذوق من به این بود که چانیول میخواد این لباس به تن من ببینه حالا همین؟!تمام واکنشی که میتونست داشته باشه این بود؟!

نفسمو دادم بیرون و سعی کردم ناراحت نشم.اون یه سلبریتی بود و نمیتونست جلوی اونهمه آدم بالا و پایین بپره و ذوق کنه!پس رفتارش منطقی بود!

اما یه لبخند چی؟!لبخندم براش قدغن بود؟!

سعی کردم درک کنم اما نتونستم.لبمو دادم بیرون و آروم گفتم:باشه…

و به سمت پرو برگشتم.وسط راه بودم که بازوم محکم کشیده شد:خیلی آروم راه میری…

و منو بدنبال خودش کشید.بازوم از فشار دستش درد گرفت و میدونستم قطعا کبود میشه.

عصبانی شد و گفتم :هی داری چیکار…

اما تا بخوام حرفی بزنم پرت شدم توی اتاق.وحشی!!چرا اینطوری میکنه؟!

دامنم زیر پام گیر کرد،سکندری خوردم و دستمو به آینه گرفتم تا پرت نشم.بغض کرده بودم،این چه رفتاریه؟!مگه لخت اومده بودم بیرون؟!تازه اونجا که آدمی نبود!این لباسم من فقط برای اون پوشیده بودم!

با بغض و صدایی لرزون گفتم:خیلی نامردی پارک چان!اگه میرفتم توی آینه چی؟!

برگشتم به سمتش.بیرون بود اما بعد از گفتن این جمله انگار به سمتم حمله ور شد.

سریع به سمتم اومد و درو پشت خودش بست.

نمیدونم چرا ولی اون لحظه ازش ترسیدم و به عقب قدم برداشتم و بازم پام توی دامنم گیر کرد و ایندفعه جدی جدی پرت شدم به سمت آینه که دستشو دور کمر برهنه ام حلقه کرد و چسبوندم به خودش.

گردنم از شدتی که بالا گرفته بودم تا اونو نگاه کنم درد گرفته بود و باگیجی نگاهش میکردم.چرااینطوری نگاهم میکرد و اصلا چرااینقدر دستاش داغ بودن؟!

بااعتراض گفتم:ببین میتونی بزنی این آینه رو خورد کنی یا نه!اگه منو نگرفته بودی الآن باید خورده شیشه ها رو از توی بدنم میکشیدی بیرون!

اخمش عمیقتر شد.چانیول از حرف زدن درباره ی مرگ بیزار بود و منم با علم به همین موضوع این حرفو زدم چون حسابی ازش پر بودم.

صدام لرزید و گفتم:خوشت نمیاد بگو خوشم نمیاد چرا وحشی میشی؟؟جلوی همه اونا منو ضایع کردی.الآنم میخواستی منو به کشتن بدی!دلم خوش بود میخوام لباس مورد علاقمو جلوی شوهرم بپوشم!

و سرمو انداختم پایین.چه واژه عجیب و غریبی…شوهر….

اون دستشو گذاشت زیر چونه ام و سرمو گرفت بالا.عصبانیتش فرو کش کرده بود اما اخمش هنوز سرجاش بود.آروم گفت:دایموند…تو میدونی ….این واسه تو…خیلی بازه؟!

گفتم:میدونم!منم الآن نگفتم پول بده تا بخرمش!

گفت:چی؟!یعنی نمیخوای…این لباس عروست…

گفتم:نه نمیخوام!من خجالت میکشم جلوی بابام و برادرات در این حجم لخت باشم!من فقط تو ببینیش که تو هم دستت درد نکنه!

آه کشیدم:ولم کن من عوضش کنم!

اما اون حلقه دستشو محکمتر کرد.اینقدر نزدیک که صدای نفس هاشو دم گوشم میشنیدم!

نگاهش کردم :چان ولم….

حرفم با قفل شدن لبـــ*ــــهاش بین لبـــ*ـــهام ناتموم موند…نفسم توی سینه حبس شد و گیج نگاهش کردم.کمرم داشت به حالت n در می اومد اینقدر خم شد بودم و صدای ستون مهره هامو داشتم میشنیدم.چنگ زدم به یقشو و اونم انگار فهمید که بدون اینکه لبــ*ـهاشو برداره دستشو از روی کمرم تا بالا کشید و کمکم کرد صاف بیاستم و وقتی خیالم از موقعیتم راحت شد آروم چشمامو بستم و دستامو کشیدم بین موهاش…ایندفعه اون بخاطر من خم تر شد و لــــ*ــــب هاشو بیشتر بین لبـ*ــهام فرو کرد و آروم آروم بوســ*ــیدم.

نمیدونم چقدر طول کشید اما من آروم چشمامو باز کرد و به چشمای بسته اش نگاه کردم…مهم نبود اگه عصبانی شده و بهم اخم کرده…مهم این بود که خوشش اومده،مهم این بود که اینقدر روم غیرتیه و مهم این حجم از خواستن بود…

انگار متوجه نگاه خیره م شد و اونهم آروم چشماشو باز کرد .چند ثانیه ای همونطور بهم خیره موندیم تا اینکه آروم لباشو برداشت و دم گوشم زمزمه کرد:من چجوری….۶ماه برای داشتنت صبر کنم….دختر؟!

از ته دل لبخند زدم و چشمامو بستم.

همین کافی بود…نه نیاز داشتم برام ذوق کنه…نه جلوی دیگران ازم تعریف کنه و نه عشقشو به همه دنیا نشون بده…

همین نجواها و زمزمه های در گوشی زیباترین اعتراف دنیا بود و ….

این اتاق پرو قطعا یکی از قشنگترین جاهای زندگی من میشد…

∞∞∞

دستامو گذاشتم روی گونه هام و برگشتم که دیدم پشت سرم داره میاد و بازومو گرفت و منو به خودش چسبوند:

_هنوز قرمزی!

گفتم:فک کنم تا آخر عمرم عادت نکنم که قرمز نشم!

خندید:آره..تو هی از شوهرت خجالت بکش!

پوکر فیس نگاهش کردم:هنوز شوهرم نشدی!

لپمو کشید:حالا وقتی که شدم اتفاقاتی میافته که تو دیگه از یه بوس کوچولو سرخ نمیشی!

در همون لحظه حس کردم درجه قرمزیم دو برابر شد:خیلی پررویی پارک یول!

لبخند زد:من عاشق شماام خانوم!

منم لبخند زدم:حالا کجا بریم؟!مگه نگفتی میخوای باهام حرف….

حرفم با درد وحشتناکی در ناحیه صورتم ناتموم موند.شدت ضربه اونقدر زیاد بود که انگار یک نفر از پشت منو کشیدم و پرت شدم روی زمین.

چانیول وحشت زده به اطراف نگاه کرد تا آدمی که سنگ به این بزرگی رو به سمتم پرتاب کرده رو پیدا کنه و بکشه!اما کسی رو ندید.و همه داشتن عادی راه میرفتن.

کنارم زانو زد.از شدت عصبانیت نفس نفس میزد.اعتراف کردم هیچوقت چانیول رو اینطوری عصبانی ندیده بودم.

آروم چشمامو که از ترس بسته بودم باز کردم و گفتم:فکر کنم اینور دیگه زیادی قرمز شده!

و پشت بندش خندیدم تا جو عوض شه اما چان هنوز هم عصبی بود.اونقدر عصبی که داشتم ازش میترسیدم.گفتم:حالم خوبه یولی!یه سنگ کوچیک بودفقط!

حرف مفت میزدم سنگه اندازه کف دست من میشد.

بازومو کشید.چه بند کرده بود به این بازوی من حالا!

_بریم بیمارستان!

چشمام درشت شدن و تقریبا جیغ زدم:بیمارستان؟!مگه میخوام زایمان کنم؟!حتی یه خراشم برنداشتم یول!

اما اون فقط منو بدنبال خودش میکشید.از بخت بد یا خوب…نزدیک ترین بیمارستان هم همون بیمارستانی بود که خودم توش کار میکردم.

ناله ای کردم:خدای من حداقل میرفتیم کلینیک!بیمارستان؟!

∞∞∞

سرمو چرخوندم و به قیافه متفکرش نگاه کردم:به چی فکر میکنی؟!

گفت:سرم توی دستت…درد میکنه؟!

باورم نمیشد…چانیول حتی به درد کشیدن از سوزن سرم هم برای من راضی نبود!

گفتم:تقصیر خودته دیگه آقا!صورتمو نیگا!یه ذره قرمز شده فقط!اینهمه راه تا بیمارستان اومدیم و مجبورشون کردی منو بستری کنن؟!آبروم جلوی همکارام رفت!الآن فکر میکنن من چقدر لوس و بچه ننه ام!

بلند شد و نشست لبه تخت.توی چشمام زل زد:اولا قرمز نه و کبود شده!دوما واسم مهم نیست بقیه چی فکر میکنن چون هیچ چیز جز سلامتی تو توی این دنیا مهم نیست.سوما…سنگ خورده توی صورتت پس اینقدر حرف نزن فکت درد میگیره!

آهی کشیدم.اینهمه نگرانی خودشو بیشتر از من اذیت میکرد و منم که اذیت نمیشدم فقط قربون صدقه اش میرفتم اما خودش…

آه کشیدم:ببین یولی…ممنونم که اینقدر به فکر منی اما…

گفت:ولی نداره!من نگران هستم و نگران خواهم موند و تو هم نمیتونی منو راضی کنی نگرانت نباشم همونطوری که نمیتونی راضیم کنی دست از دوست داشتنت بردارم!

و بعد زیر لب گفت:فکر کن یه جور فوبیاست!

لبخند کمرنگی زدم و گفتم:فوبیای از دست دادنم؟!ولی من جایی نمیرم!

چند ثانیه بی حس نگاهم کرد و گفت:هیچی نگو!

تا سرمم تموم شد بی حرف به چشمام خیره موند .انگار از حرفم دلخور شده بود .من هم چیزی نگفتم و فقط دستمو توی دستش حلقه کردم.سرمم که تموم شد کشیدمش از دستم بیرون که چشماش درشت شدن و گفت:ایم دایموند…تو…

انگشتمو گذاشتم روی لــ*ـب هاش :یول من یه پزشکم!اصلا خوشم نمیاد یه پرستار بیاد بهم بگه چیکار کنم و چیکار نکنم!درکم میکنی؟!

با نگرانی نگاهم کرد و سرشو آروم بالا و پایین کرد.

پنبه رو گذاشتم روی دستم و فشار دادم.به صورت هنوز نگران چانیول نگاه کردم.به سمتش رفتم و چند بار پشت سرهم لــ*ـــباشو بوسیدم.

لبخند زدم وگفتم:ببین این همون دایموند شیطونه!پس حالم خوبه نه؟!

اونم لبخند زد:اینطور بنظر میرسه…

∞∞∞

پنبه رو پرت کردم توی سطل و دستمو دور بازوش حلقه کردم:خب…کارتو نگفتی!

لیوان شیر موز رو داد دستم و گفت:کامبک…

تشکر کردم اما بلافاصله چشمام درشت شدن و گفتم:چی؟!

گفت:دوباره میشم ی ستاره دنباله دار دور از دسترس!

گفتم:چند وقت دیگه؟!

گفت:همین امروز ،فردا فیلمبرداریه…ماه دیگه هم انتشار آلبوم!

آهی کشیدم:پس باید منم بشم یه فن گرل؟!

لبخند زد:وای که چه فن گرل خوشگلی هم دارم من!

گفتم:یـــا کی گفته کراش من توی اکسو تویی؟!من از همون اولم کراش خاصی روی کای اوپا داشتم!

حرف مفت میزدم.بایس من توی اکسو از همون روز دبیو چانیول بوده!

اونهم با شیطنت گفت:عه؟!یعنی اگه یه وقت کای بهت ابراز علاقه کنم…

لبامو غنچه کردم:اونموقع تصمیم گیری برام سخت میشه!

انگار میفهمید دارم شوخی میکنم چون عصبانی نشد:عیبی نداره من فن بوی کایم!می تونم جفتتونو با هم بگیرم!

و خودش قاه قاه خندید.

من هم صورتمو با دستام پوشوندم و گفتم:Shy Shy Shy!

∞∞∞

لیوان رو دور انداختم و گفتم:ممنونم بابت امروز!

گفت:ممنون باش که بخاطر من کتک خوردی!

گفتم:بخاطر تو؟!عمرا!مگه تو کی هستی؟!

خندید:باز شیطون شدیا!

خندیدم:رنگ موهات واسه کامبک چه رنگیه!

گفت:آبی لاجوردی!

گفتم:اوممم بهتر از قرمز و صورتیه!ولی باید واسه عروسی تیره کنیا!

با محبت بهم نگاه کرد:چشم نفسم!

رسیدیم جلوی ساختمان.گفتم:پس باید برای یکی دو ماه دیگه ازت خداحافظی کنم آره؟!

گفتم:شاید بازم همو دیدیم!تا وقتی برنامه های رسمی کامبک شروع نشه هی میام و میبینمت!

لبخند زدم:پس هر وقت بیکار بودی بهم زنگ بزن.چون خیلی قراره دلم برات تنگ بشه!

اونم لبخند زد و خم شد،سرشو نزدیک تر آورد و دوباره توی چشمام خیره موند.این باورم شده بود که اگه به چان میگفتن چشمای منو برداره ببره واقعا همراهش برمیداشت و میبرد.ماسکشو زد پایین ،چشماشو بست و آروم لــ*ــباشو روی گونه کبود من گذاشت و بوسـ*ــید.

لبخندم کش اومد:مراقب خودم هستم اوپا!

گفت:وظیفته!

خندیدیم و بعد از خداحافظی طولانی از هم جدا شدیم و وارد ساختمان شدم.

فکرم درگیر شده بود و یه چیزی مثل خوره از درون داشت اذیتم میکرد.

موبایلمو برداشتم و نگاهش کردم.خیلی فکر کردم تا بالآخره خودمو راضی کردم تا انجامش بدم.

چند تا بوق خورد و صدای خندونش توی گوشی پیچید:به به زن داداش!

لبخند زدم:بکهیون اوپا!من هنوز زن داداشت نشدم!منو عروس کردی رفت!

خندید:ولی تو الآن چند ساله زن داداش منی و مطمئن باش من تا آخرش همینطوری صدات میکنم!

منم لبخند زدم:اوپا…ببخشید مزاحمت شدم…راستش یه سوال ازت داشتم!

گفت:جانم در خدمتم!

یهو بی مقدمه گفتم:چانیول چشه!

انگار که شوکه شده باشه،چند ثانیه مکث کرد و گفت:چشه؟!میخوای عیب بزاری رو برادر من؟!

گفتم:نه ببخشید…منظورم این بود که…

گفت:سرما خوردی؟!خون از دماغت اومده؟!دل درد شدی؟!و اونم با نگرانیاش کلافه ات کرده درسته؟!

ایندفعه نوبت من بود که شوکه بشم.بکهیون میدونست؟!که چانیول حساسه؟!که کلافه ام کرده؟!که من به جهنم،خودش داره اذیت میشه؟!

گفتم:شما….میدونین؟!

گفت:ما ده سال و بیشتره کنار همیم،نباید بدونم؟!

گفتم:پس دلیلشو هم میدونین نه؟!رفتار چانیول یه دلیلی داره مطمئنم…و گرنه اینقدر نگران شدن فقط واسه ی یه…

گفت:دلیل داره ولی بهت نمیگم…

گفتم:اوپا خواهش میکنم!

گفت:دایموند دونستن تو چیزیو عوض نمیکنه!

گفتم:ولی من همسرشم…حق دارم بدونم رفتار عجیب همسرم بخاطر چیه…

آهی کشید و چند ثانیه مکث کرد:اگه فکر میکنی با دونستنش بیشتر اذیت میشی یا اونو اذیت میکنی…

گفتم:من دوستش دارم اوپا…میخوام کمکش کنم…

بازم آه کشید.چی اینقدر اذیتش میکرد.

_ماجرا برمیگرده به گذشته چان…وقتی که هممون زیادی جوون بودیم!

و بازم آه کشید،سوزناک تر از قبل…

_چانیول یه دفعه مرد….یه دفعه مرد و دوباره زنده شد!

چرا حس میکردم داره صداش میلرزه؟!

_وای اون…اون پسر واقعا آسیب دید…

 

پایان قسمت دوم

امممم دوباره سلام و ببخشید 🙁

قول دادما!دیگه بینش وقفه نمی افته 🙁

یه چی بگم؟!این اولای داستان خودمم در جریان هستم اصلا اتفاق خاصی نمیافته و روی یه خط صاف پیش میره!

ولی اصلا نگران نباشین!همیشه همه چیز اینط.وری معمولی پیش نمیره 🙂

خلاصه اینم از دومیش!

نظر یادتون نره

Dislike