69 👁 بازدید

Out Of Breath_EP1

 

سلام:)

بریم با قسمت اول:)))

از نفس افتاده_قسمت اول

 

ناله ای کرد و با دستش اون یکی بازوشو ماساژ داد و گفت: ای درد بگیری با این ضرب دستت!چرا وحشی شدی؟!

در حالیکه داشتم حرص میخوردم با خشم ساختگیی گفتم:یه بار دیگه ازین حرفا بزنی این مشتو بجای بازوت حواله دندونای خوشگلت میکنم!

اسکای چشم غره ای بهم رفت و گفت:واه واه چه خشن!چانیول هیونگ خدا بهت رحم کنه چجوری میخوای کنار این موجود سر کنی؟!

چانیول که سرش توی گوشیش بود و اصلا حواسش به موش و گربه بازی من و اسکای نبود با شنیدن اسمش فقط گفت:هوم؟!

حرصم گرفت و گوشی رو از دستش کشیدم:تو دو دقیقه اومدی خیر سرم با من بیرون باید کلا توی این باشی؟!ببینی این داره به من چی میگه؟!

چانیول در حالیکه نگاهش به گوشی توی دست من بود گفت:عه عزیزم اونو واسه چی میکِشی؟!داشتم با سوهو هیونگ حرف میزدم!

با گفتن این جمله اسکای از جا پرید:چی با سوهو؟!اون مگه نگفت سرش شلوغه نمیتونه بیاد؟!نشسته با تو چت میکنه؟!

چانیول همونطور که با ملایمت گوشی رو از دست من میگرفت گفت:نه یه نفر یه سوالی ازش پرسیده،اونم از من پرسید!صحبتمون کاریه!تو حرص نخور!

اسکای”ایش”ـی گفت و با حرص رو به من ادامه داد:حیف من که بخاطر بعضیا تنها تنها پاشدم اومدم خرید عروسی تنها نباشه!اونوقت هی زارت و زورت باید کتک بخورم ازش!

چانیول این دفعه دیگه حواسش جمع بود و همزمان با قفل کردن صفحه موبایلش گفت:چرا زدت حالا؟!

اسکای :چرا از خودش نمیپرسی؟!نه اصلا بزار خودم بگم…

پریدم وسط حرفش:چوی مینهوا…

رو کردم به سمت چان:عزیزم پاشو بریم،این اسکای سوهو اوپا نیومده قاط زده!

اسکای:هیچم قاط نزدم!تو قاط زدی با همه دعوا میگیری امشب!هیونگ اصلا تو ببین حرف من اشتباهه؟!مگه هر زن و شوهری قبل از ازدواج نمیرن خرید؟!اونم خرید وسایل ضروری؟!خب من میگم دایموند جان،توی اون پاساژ بیا برو لباس زیر بگیر منو میزنه،میگم بیا اینجا برو لباس خواب بگیر بازم منو میزنه!خب مگه من حرف اشتباهی میزنم؟!

خون دویده بود به صورتم!اسکای جلوی همه عالم وآدم مظهر ادب و وقار حیا بود حالا چرا جلوی چان داشت اینطوری منو ضایع میکرد؟!

من و چانیول هر چقدرم بهم نزدیک باشیم هنوز واقعا وارد اون مسایل نشدیم !

احساس میکردم داره از یقه ام آتیش میزنه بیرون.و بدتر از همه لبخند موذیانه چانیول بود که تازه حرف های اسکای رو با سر تایید هم میکرد!

نگاه عصبیی به هر دو شون انداختم و گفتم:ساعت ۱۱ـه دیگه!واسه امشب کافیه،من خسته شدم!

و از روی نیمکت پارک بلند شدم تا برم که صدای اسکای بلند شد:دهه!باز بهش بر خورد!وایستا ببینم!

نیاستادم!حسابی از دستش کفری بودم!حق نداشت روی منو اینطوری توی روی چانیول باز کنه!

تند و سریع ازشون دور شدم تا حدی دیگه حتی صداشون رو نمیشنیدم.قصد هم نداشتم که خیلی دور شم چون حتی اگه یه فن منو میدید واویلا میشد.فقط میرفتم تا زودتر از اونا به ماشین برسم اما میانه راه صدای کفشی شنیدم.

تعجب کردم و کمی هم ترسیدم چون توی اون لحظه چان حتی اگه پرواز هم میکرد نمیتونست اینقدر زود به من برسه پس باید یه آدم دیگه….

سرعت قدم هام رو بیشتر کردم تا سریعتر به ماشین برسم اما صدای پا هم تند تر شد.آب دهنمو به سختی قورت دادم و آماده ی دویدن شدم که دستم تقریبا کنده شدو برگشتم.چانیول در حالیکه نفس نفس میزد گفت:هی تو آخر شبی مسابقه دو گذاشتی؟!نمیگی با این کفشا بخوری زمین طوریت شه؟!

گفتم:حالا که نشد!

و دلخور نگاهش کردم.اخم کرده بود اما بعد از چند ثانیه چپ چپ نگاه کردن لبخند مهربونی زد و گفت:

_هی من و تو قراره زن و شوهر باشیما!از چی خجالت میکشی؟!

اخمی کردم و گفتم:میدونی این جمله رو هر روز داری تکرار میکنی آقا پسر؟!”من و تو قراره زن و شوهر باشیما؟!”

خندید و گفت:چون یادت میره و همش از من خجالت می کشی!و اصلنم خوبیت نداره آدم بخاطر خجالت کشیدن از شوهرش پاش توی چاله گیر کنه و خودشو داغون کنه!

پوفی کشیدم:من هیچیم نشده ولی تو تا درب و داغون شدن منم پیش رفتی؟!

اخم کرد:ایم دایموند!

نفس عمیقی کشیدم:باشه باشه من خجالت نمیکشم!زمینم نمیخورم!حتی نمیمیرم!

مظلوم نگاهش کردم:ولی باور کن با همین کفشا خیلی راه رفتم!میشه…بریم خونه؟!

با دیدن قیافه ی مظلوم و موش شده ی من اخماش از هم باز شدن و لبخند زد:اگه قهر نباشی آره!

لبمو دادم بیرون:من کی قهر کردم با تو؟!هر دفعه هم قهر کردم خودم زودتر آشتی کردم،اونم که هیچوقت بیشتر از ۱ ساعت نشده!

لبخند چانیول کش اومد و توی چشمام خیره موند.جنس نگاهسو خوب میشناختم…از همون نگاهایی که هر چی سعی میکنی نمیتونی چشم برداری…از همون نگاهایی که عمق عشقشو میرسوند…

هر وقت اینطوری بهم خیره میشد حس میکردم دارم زیر نگاهش ذوب میشم و حس میکردم هیچوقت نمیتونم این حجم از محبتی که نثارم میکرد رو جبران کنم…

ولی چانیول همین بود.محبت هاش همیشه همینقدر بی حد و اندازه بودن و همیشه همینطور دیوونه وار دوستم داشت….

من رها آریان و با اسم کره ای ایم دایموند،متواد ۲۰۰۰دانشجوی سال آخر پزشکی بودم و از بچگی توی سئول بزرگ شده بودم و از ایرانی بودن یه جورایی فقط یه پدر و مادر داشتم…که البته اون مادر رو هم چند وقتی میشد که نداشتم…

من بواسطه دوست صمیمی ،چوی اسکای با پسرای اکسو آشنا شدم،تقریبا دوسال پیش بود و از همون موقع رابطه ی نزدیکی با چانیول اکسو داشتم وبعد از مدتی چانیول یه شب توی رستوران مامانش بهم اعتراف کرد که دوستم داره و از همون موقع ما با هم قرار میزاریم.مدت زمان زیادی از آشناییمون نمیگذره اما برای سلبریتی ها که کمتر از یک سال قرار میزارن این دوسال با هم بودنمون خودش خیلی بود…….وتوی این مدت شاید تعداد قرار هایی که باهم گذاشتیم از تعداد انگشت های یک دست هم تجاوز نمیکرد اما من حس عشق بینمون رو با تمام وجود حس میکنم و چیزی نبود که بشه نادیده اش گرفت…

مادر و پدر چان راجع به من میدونستن و به طرز عجیب و دوست داشتنیی من رو دوست داشتن و توی محبت کردن به من انگار میخواستن گوی رقابت رو از چانیول بدزدن.

من هم بعد از یه مدت راجع به رابطه مون با بابام صحبت کردم و اونم با اینکه اوایل راضی نبود و دلش میخواست من با یه مرد ایرانی ازدواح کنم اما وقتیکه چانیول به دیدنش رفت و اونهم فهمید ما عاشق همیم موافقت کرد و قبول کرد ما با هم بمونیم…

در واقع خانواده های هر دومون با خوشحالی موافقت کردند اما این همه ماجرا نبود…

در واقع تمام مشکلات ما توی شغل چانیول خلاصه میشد!اون یه سلبریتی از یکی از موفق ترین گروه های کره بود و برای همین اس ام_کمپانی چانیول_همون لحظه مخالفت خودشو اعلام کرد و چان رو مجبور کرد تا با من بهم بزنه!

منطقی هم بود چون رابطه ی من هیچ نفعی برای چان نداشت و تازه چانیول با بودن کنار من تعدادی از طرفداراش رو هم از دست میداد و از طرفی چانیول خیلی جوون بود و حتی اس ام تجیح میداد آیدلش اگه میخواد با یه آدم معمولی هم قرار بزاره توی سن ۳۵ سالگی و بشتر باشه نه دورانی که هنوز توی اوج جوونیشه و باید ستاره شه…

خلاصه این که منو اون اولا خیلی میکردن اما چانیول ازینم بیشتر اذیت میشد. وحتی اگه بگم هزار بار رفت و بااونا صحبت کرد دروغ نگفتم…اما هر دفعه جواب “نه”میشنید و حتی تا مرز اخراج شدن و ترک گروه هم پیش رفت اما آخر سر اونا نرم شدن و خدا یه لطف بزرگ بهمون کرد و وقتی چانیول اوضاع رو اونطور دید دیگه تعلل رو جایز نشمرد و گفت نمیخواد رابطه مون فقط در حد یه دوستی باشه که بعدش بتونن راحت بزنن زیرش و جدی جدی ازم خواستگاری کرد و حتی مثل ایرانیا به دیدن پدرم هم رفت.

ما توی یه جشن کوچیک خانواگی که مخصوص خانواده هامون و اعضای اکسو بود با هم نامزد شدیم و ۶ ماه دیگه هم عروسیمون بود…

چانیول بهم گفته بود نمیخواد من حس کنم با عروس های دیگه فرقی دارم و وقت و بی وقت میومد دنبالم ومنو میبرد تا برای عروسیمون وسیله بخریم و یا به قول بابام”جهیزیه”!

امروز یکی ازون روزا بود که چانیول با عشق تمام ،کل روزشو در اختیار من گذاشته بود و ما از اسکای و سوهو که مدتی بعد از ما قرار بود ازدواج کنن خواستیم تا با ما بیان،اما سوهو اوپا مجری یه برنامه بود و نتونست بیاد اما اسکای رو به زور همراه خودمون آوردیم تااینقدر تنهایی توی خونه نمونه و کل اونشب رو باهاش به مسخره بازی وخندیدن گذروندم اما این آخر شبی اعصابمو خورد کرد…

لبمو دادم بیرون:من کی قهر کردم با تو؟!هر دفعه هم قهر کردم خودم زودتر آشتی کردم،اونم که هیچوقت بیشتر از ۱ ساعت نشده!

دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و با شستش گونه مو نوازش کرد…

لبخند زدم و سعی کردم تمام عشقمو بریزم توی نگاهم.اما من کی میتونستم به پای اون برسم؟!

لبخندش کش اومد،خم شد و سرشو نزدیکتر آورد اما صدایی متوقفش کرد:

_عمرا اگه بزارم توی این بی کسی جلوی من همو ببوسین!

هر دو به سمت اسکای که دست به سینه ایستاده بود و داشت ما رو موذیانه نگاه میکرد برگشتیم،چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:کی خواست ببوسه؟!

بیخیال گفت:آره…مامان بزرگ خدابیامرز من لباشو غنچه کرده بود و داشت چشماشو میبست!

جیغ زدم:کی چشماشو بســــــــــت؟!

چانیول خندید و دستمو گرفت:از دست شما دو تا!بیاین بریم دی وقته!

و هر سه سوار ماشین شدیم ومن به خاطر حضور اسکای،سرمو به جای شونه چان به پنجره تکیه دادم و به مردم پرتکاپوی شهر نگاه کردم…

توی فکر بودم که آهنگ Stay With Meاز چانیول پلی شد و باعث شد تا من سرمو بردارمو نیشم باز شه!بهمراه خواننده که Punch بود شروع به خوندن کردم و چان و اسکای هر دو با لبخند به من نگاه کردند. وقتی به پارت چانیول رسید دست منو گرفت و خوند و تا آخر آهنگ همینطور با هم خوندیم و بعد از تموم شدن آهنگ اسکای ذوقزده شروع به دست زدن کرد و گفت:وای شمابهترین کاپل دنیایین!

لبخند زدم و گفتم:نه بهتر از شما!

بقیه راه رو به سکوت و گاه گاهی حرفهای تکراری گذشت تا رسیدیم به خونه من،در واقع خونه ای پدرم برام خریده بود.

چان لبخند زد:بهت زنگ میزنم!

من هم لبخند زدم:ممنونم…بابت همه چیز…

اسکای گفت:آره تشکر کن….منم مترسکی بیش نبودم!

با شیطنت نگاهش کردم:میخواستم از تو هم تشکر کنم ولی با کاری که کردی نمیکنم!

زبونی در آورد:به عنم!

و روشو کرد اونور!چانیول خندید و گفت:میخوای تا بالا همراهت بیام؟!

گفتم:نه خودم میرم…برو استراحت کن،امروز حسابی خسته شدی!

چانیول میخواست چیزی بگه اما این اسکای بود که باز پرید وسط حرفش:بیا برو گمشو دیگه خوابم میاد!اینقدر لاو نترکونین!

گفتم:کور شه هر کی نتونه ببینه!روتو کن اونور فعلا!

پوفی کشید و از پنجره به بیرون خیره شد و من هم سریع گونه چانیول رو بوسیدم و گفتم:شب بخیر خداحافظ!

و پریدم بیرون و جواب و واکنش اونو ندیدم.براشون دست تکون داد و وارد ساختمون شدم.

کفش های پاشنه بلندمو با دمپایی ابری عوض کردم و همینطور که از یخچال بطری آبو برمیداشتم دونه دونه دگمه های پیراهنمو باز کردم.وارد اتاقم شدم و بطری خالی آب رو گذاشتم روی میز و به خودم کش و قوسی دادم و خمیازه کشیدم.

چشمام پراز اشک شده بود که نگاهم به تقویم رومیزیم خورد و بی هدف نگاهش کردم اما با دیدن چیزی که توی تاریخ فردا نوشته بودم خشک شدم:”میانترم کارورزی قلب”

چند بار پلک زدم و برای مطمئن شدن تاریخ گوشیم و بعد ساعتم رو هم چک کردم اما لعنتی همه چیز درست و منطبق بود!اما چرا من چیزی یادم نبود؟!وای خدای من،من فردا امتحان میان ترم داشتم و امروز از صبح رفته بود دنبال علافی و ولگردی!

کلافه دستی به موهام کشیدم و زیر لب گفتم:خواب با من قهره!

به آشپزخونه برگشتم.قهوه جوش،رو برق زدم و قهوه محبوبم رو ریختم داخلش و یه قهوه غلیظ برای خودم درست کردم.میدونستم بااین قهوه خوردنا آخرش نازا میشم ولی چاره ای نداشتم و میبایست تا صبح بیدار بمونم.

قهوه مو تلخ و داغ داغ خوردم و برگشتم به اتاقم.تمام چراغا رو روشن کردم و با اکراه تمام شروع به خوندن کردم.

ساعت ۵بود و من ساعت ۸امتحان داشتم و هنوز خیلی از جزوه دست نویسم مونده بود.کلافه شده بودم و کم کم داشت به سرم میزد بیخیال امتحان شم و بگیرم بخوابم اما تمام تلاشمو برای بیدار موندن میکردم.

طوطی وار مشغول خوندن بودم که صدای موبایلم بلند شد.چانیول بود اما من حتی وقت خمیازه کشیدن هم نداشتم پس گوشیو برداشتم و فقط یه جمله گفتم:وقت ندارم…

و قبل ازینکه قطع کنم صدای قهقه شو شنیدم.اون میدونست معنی این جمله من چیه چون چند بار دیگه هم این بلا سرم اومده بود مونده بودم چرا درس عبرت نمیگیرم!

به صفحه های باقی مونده نگاهی انداختم و نفس عمیقی کشیدم…اوففف عجب چیزی بود صدای خندش.تمام انرژی تحلیل رفته م برگشت…

این دو ساعت باقیمونده رو به اندازه ۲۰ساعت درس خوندم و به هر ضرب و زوری بود تمومش کردم و رفتم بیمارستان.

چشمام بدجوری گود رفته بودن و حتی از پشت عینک هم میشد سیاهی زیر چشمام رو دید و در کل چهره م آشفته بنظر میرسید.حقم داشتم البته،این چهره کل شبو بیدار مونده بود…

″ته هی″دوست صمیمیم به سمتم اومد و گفت:دایموند چیکاره ای؟!

کیفمو روی شونه م جا به جا کردم و بی حوصله گفتم:دانشجو ام!

خندید و گفت:وای غیب گفتی!بد بود؟!

پوفی کشیدم:نمیدونم!بااین وضعی که من خوندم همین که پاسم کنه کافیه!

چشماش گرد شدن:اومو شاگرد اول دانشکده رو ببین چی میگه!

آهی کشیدم:خسته شدم ته هی بخدا!میخوام هرجور شده این ترم فارغ شم برم سر زندگیم!باور کن بااینکه یه هفته تمام شبا کشیک وایستم مشکلی ندارم ولی دیگه نمیخوام این درسای کوفتی رو بخونم!

ته هی عمق خستگیمو فهمید و شونه امو فشرد:دیگه تموم شد دختر!هفت سال گذشت و ما چند ماه رسما خانوم دکتر میشیم!روحیه اتو از دست نده!

ایندفعه نوبت اون بود که آه بکشه:والا من اگه دوست پسری مث تو داشتم دیگه اینقدر غر نمیزدم!

خندیدم:دوست پسر نه،نامزد!

نگاهم کرد:وات؟!

گفتم:این تیکه کلامشه…

صدامو بم کرد و مثل چانیول گفتم:من دوست پسرت نیستم…من نامزدتم!اینا باهم فزق داره!

و با گفتن این جمله هر دو زدیم زیر خنده و ته هی میون خنده گفت:آیگو منم یکی میخوام!

خندیدم:کدوم یکی؟!نامزد یا دوست پسر!

با انزجار نگاهم کرد:هر خری بود!

دوباره زدم زیر خنده.با حرص گفت:خوشت اومده نه؟!بچه پررو!

لبخند زدم:ته هی من عمیقا دارم بیهوش میشم!

ته هی:آره معلومه.برو بخواب یکمم به خودت برس!بیچاره ببینت وحشت میکنه!

گفتم؛باشه،امر دیگه؟!

گفت:بابای!

و مسیر خونه رو در پیش گرفتم .از شانس خوبم بود که اونروز مترو خلوت بود و با سرعت باور نکردنی رسیدم خونه و به محض رسیدن خودمو پرت کردم روی تخت که گوشیم زنگ خورد.

گرفتمش دم گوشم:جانِ من..

صداش پر از مهربونی بود:نفسِ من…دوباره امتحان داشتی؟!

آهی کشیدم؛وای نگو!اصلا ذره ای یادم نبود.وقتی اومدم خونه انگار ده تا سطل یخ روی سرم خالی کردن!

گفت:حالا چطور بود؟!

گفتم:نظر خاصی ندارم!استاده انگار ارث باباشو طلب داره!یه لبخند به من نزد ته دلم روشن شه:|

خندید:اینقدر خسته ای که ترجیح میدی اصلا راجع بهش حرف نزنی!پس حتما داری الآن بهم فحش میدی!

گفتم:عه عه این چ حرفیه میزنی؟!معلومه که من هیچیو به تو ترجیح نمیدم!

نفس عمیقی کشید:چه جمله ای بود…خستگیم در رفت!حالا برو استراحت کن خانوم من!من بعدا بهت زنگ میزنم…

لبخند زدم:چشم..نفس من!

خندید:نه جمله منو نگو!

منم خندیدم.و بعد از خداحافظی هر دو قطع کردیم.لبخندم هنوز سر جاش بود و همونطور که به قاب عکس روی میز عسلیم که عکس خودمو اون بود نگاه میکردم بیهوش شدم.

∞∞∞

وارد آشپزخونه شدم و پشت میز نشستم.هنوز گیج خواب بودم.ساعت ۱ظهر بود و از شدت ضعف از خواب پریده بودم. از کابینت بسته رامیون رو بیرون کشیدم و گذاشتم تا بپزه که باز گوشیم زنگ خورد!آیگو بهش الهام میشه من بیدارم؟!ایندفعه باانرژی و با صدای پر از نازی گفتم:جووووونم!

خنده اش بلند شد:آهان!این همون دایموند شیطون منه!

لبخند زدم:بله ایشونم چانیول جذاب منه!

گفت:قبلش انگار یکی دیگه بودی!

گفتم:روح تو تنم نبود یول!حالا احساس زنده بودن میکنم!

گفت:ولی من فکر میکردم دیگه به شب بیداری عادت داشته باشی!

به سمت اجاق گاز رفتم و همونطور که غذامو به آرومی هم میزدم گفتم:عادت که دارم…ولی دیشب خیلی راه رفته بودیم…تازه اینقدر یهویی بود..انگار از پشت خنجر خوردم!

گفت:حالا امروز رو هم افتخار میدین بریم بیرون؟!

گفتم:بازم خرید؟!

گفت:نه…هر جا که تو دوست داشته باشی…فقط میخوام ببینمت…و باهات حرف بزنم!

گفتم:کی دوست داری همو ببینیم؟!

گفت:همین الآن!

گفتم:آیگو الآن؟؟انتظار نداشتم!

گفت:الآن همه جا خلوتتره،راحت تریم!

گفتم:آره حق با توعه!ولی من باید یه دوش بگیرم!میشه نیم ساعت بهم مهلت بدی؟!

گفت:یک ساعت بهت مهلت میدم…که راحت کاراتو بکنی،جاشو هم برات میفرستم!

لبخند عمیقی زدم:باشه میبینمت نفسم!

بااعتراض گفت:یاااا تو!

خندیدم و خداحافظی کردم.به سراغ غذاهام رفتم و بی توجه به داغ بودن سریع خوردمشون و پریدم توی حمام و با نهایت سرعت دوش گرفتم و اومدم بیرون و به سمت کمدم رفتم تا لباس انتخاب کنم…

دامن کوتاه سرخمو با پیراهن نیم تنه کرمم دوشیدم و با آرایشی به مون رنگ آرایش کردم و به صورت خودم توی آینه لبخند زدم.

داشتیم باهم میرفتیم بیرون پس اینم یه قرار محسوب میشد دیگه…بین تعداد قرارای محدودمون…

 

….

همون خیابونی که چان گفته بود پیاده شدم و گوشیمو گرفتم دستم تا بهش زنگ بزنم.داشتم شمارشو میگرفتم که توجهم به ویترین روبروم جلب شد و لبخند زدم.عشقم هنوز اونجا بود!نمیدونم از چند وقت پیش این لباس عروس رو اینجا دیده بودم و شیفته اش شده بودم و هر دفعه که ازینجا رد میشدم و میدیدم هنوز اینجاست خوشحال میشدم و ذوق میکردم.

لباس ساده ای بود و میشه گفت هیچ چیز جالب توجهی نداشت اما بدجور به دلم نشسته بود.قدش بلند بود متاسفانه که به من قد کوتاه لباسای بلند نمی اومد اما منم دل داشتم خب!

پشتش باز بود و بند هاش بجای اینکه روی شونه باشن روی بازوهام قرار میگرفتن.تنها مشکلش یقه خیلی بازش بود که م

علوم بود کاملا همه چیزم معلوم میشه و بخاطر همین احتمال میدادم چانیول اجازه نده همچین چیزی بپوشم!

همینطور مشغول دید زدن لباس مورد علاقم بودم که صدایی سه متر پروندم:

_ازش خوشش میاد خوشگله؟!

وحشت زده به سمت صاحب صدا برگشتم و چند بار آب دهنمو قورت دادم تا موقعیتمو درک کنم!

اگه بگم قلبم چند لحظه ایستاد دروغ نمیگفتم…

حقیقتا با شنیدن اون صدا،حتی میتونستم بمیرم…

پایان قسمت۱

آه باورم نمیشه بعد از مدت ها بالآخره داستانمو شروع کردم.

راستی برای توضیح،چانیول در حال حاضر ۳۰ سالشه.

و یه چیز دیگه که یادم رفت توی خلاصه بگم اینه که این داستان ادامه ی اسکای بلو عه،اما حتما نیازی نیست که اونو خونده باشین گرچه اگه خونده باشین بهتره اما گیج نمیشین،اما اگه نفهمیدین چی به چیه حتما بپرسین:)

عامممم یه چیز دیگه،من آدم بدقولی نیستم و قرار هم نیست برای گذاشتن هر قسمت دقتون بدم اما تصادفا ما فردا داریم میریم مسافرت و ممکنه بین قسمت ۱ و ۲ کمی وقفه بیافته اما از قسمتای بعد جبران میکنم:))

دیگه همین.لطفا تا روی روال افتادن داستان صبور باشید:))

و نظر هم فراموش نشه:))

فعلا:*

 



3
دیدگاه بگذارید

avatar
2 گفتگوها
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
3 تعداد نویسندگان دیدگاه
m.zZahraParisa آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
m.z
مهمان
m.z

با سلام 🙂 اسکای بلو خوندم خیلی خوشم اومد این یکی هم تاه دیدم ذوق زده شدم ولی کاش زود تر تبدیل به pdfکنیدش و از طریق همین سایت باریدش من جور دیگه ای نمیتونم دانلود کنم !کومائو

Parisa
مهمان
Parisa

دختره چند سالشه؟

Zahra
مهمان
Zahra

۲۵سال خوشگلم 🙂