33 👁 بازدید

Out Of Breath_EP 9

عند قسمت نه 🙂

از نفس افتاده+قسمت نهم+

″جمعه ۱ دسامبر″

یه دسامبر دیگه رسید،یه دسامبر سرد و ترسناک.دسامبری که برای همه مردم شور و شوق برف و قدم زدن کنار عشقشون و اشتیاق رسیدن سال نو اما دسامبری که برای اعضای اکسو چندان خوشایند نیست و خاطره های قشنگی مرور نمیکنه… دسامبر تلخی که سروکله جسیکا توی زندگی من پیدا شد و دسامبر بهم زدن با سوهو،پاشکستگی،ربوده شدن…دسامبر ازدواجش با جسیکا و عمل کردنم،دسامبر بستری شدنای پی در پی و از همه اینا بدتر…دسامبر ناپدید شدن ایم دایموند،خانوم دکترم،خواهرم،الماسم…دسامبر خورد شدن مردی به اسم پارک چانیول…دسامبر به تاراج رفتن قلب و روح و احساساتش…دسامبر غم انگیز جدایی یکی از رویایی ترین زوج های کره…دسامبر بی خبری،تنهایی،گیجی و متحیری….دسامبری تلخ تر از همه ماه های سال…دسامبری که قرار بود آخرش جشن عروسیشون باشه اما اولش همه چیز بهم خورد وکسی نفهمید چرا…چرا دایموند یه روز بود و روز بعد نبود…چرا رفت،و اصلا…کجا رفت؟!چطوری تونست اینقدر راحت بدون گذاشتن حتی یه نامه…یه خبر…یه پیغام…بره و چطوری تونست هیچ ردی از خودش نذاره؟!…چطور تونست با برادر من همچین کاری بکنه؟نزدیک به سه سال از رفتن اون دختر میگذره اما هنوز کسی نتونسته بفهمه اون کجاست…و از همه بدتر…اون زنده است؟!یا اصلا….″

آهی کشید و با صدای باز و بسته شدن در سرشو از روی سالنامه ای زیر دستش بلند کرد و لبخند زد:اومدی آقا؟!

سوهو لبخند زد و دستاشو از هم باز کرد.اسکای بی تردید به سمتش رفت و خودشو توی آغوش گرم عشقش انداخت:خسته نباشی…

سوهو حلقه دستاشو محکم تر کرد و توی موهای اسکای نفس عمیق کشید:عجیبه بعد ازین همه سال اینطوری ضربان قلبم برات میره بالا.نه؟!

اسکای لبخند زد و گردنشو بو*سید:عجیب نیست!منم همینطوریم!

سوهو هم با عشق گونه اشو بو*سید:جوجه کوچولو!

اسکای خودشو عقب کشید و نگاهش کرد:مرد جذاب من!

سوهو خندید و هر دو همدیگرو نگاه کردن.

سوهو:مینوشتی؟!

اسکای نگاهی به میز کرد:اوهوم.بیکار بودم گفتم تا تو میای بنویسم.الآن برو دوش بگیر تا بریم شام بخوریم!

سوهو:تو هنوز نخوردی؟!

لبخند زد:نه مگه من بدون تو چیزی میخورم آقا؟!بقیه داداشات الآن دارن خواب هفت پادشاه میبینن،نگرانشون نباش.غذاشونو دادم.حالا نوبت خودمو خودته!

سوهو با عشق نگاهش کرد:پس بهتره به جای داداشا،بگی پسرات!شام پسرامو دادی!

اسکای خندید:اوهوم همینطوره،پسرامون!فقط عجیبه چرا پسرام از خودم بزرگترن!

سوهو خندید.به سمت اسکای اومد و پیشونیشو آروم بوسید:خوشبحال اون بچه ای که مامانش تو باشی جوجه!

اسکای لبخند زد:و باباش تو!

هر دو لبخند زدن و لحظاتی بعد سوهو توسط اسکای به داخل حمام هل داده شد و اسکای پشت میز نشست و دوباره سالنامه شو باز کرد:

″شاید بعد از گذشت سه سال چانیول بازم هم به زندگی عادی خودش برگشته باشه و همون پارک چانیول شیطون اکسو،نه بخاطر قلب شکسته خودش و فقط بخاطر برادرا و طرفداراش شده باشه…اما حداقل ماها که حداقل ده ساله داریم کنارش زندگی میکنیم اینو باور داریم که این لبخندا هیچ شباهتی به لبخندای چهار سال پیشش ندارن و اینو هم میدونیم که محبت چانیول به دایموند کجا و به آیرین کجا….مردی که قرار بود سه سال پیش با عشق زندگیش ازدواج کنه حالا سه ساله که توی برزخ زنده بودن عشقشه و چطور میتونه بااین خستگی بازم همون آدم باشه؟!من و سوهو قرار بود حداکثر تا یک سال بعد از اونا مراسم عروسیمون رو بگیریم اما با رفتن دایموند همه چیز بهم ریخت و این یک سال تا امسال کش اومد و اینبار توی این دسامبر لعنتی قراره بالآخره من و سوهو بهم برسیم و چقدر اضطراب داره این بهم رسیدن…بعد از قریب به ۶سال انتظار،اونم درست وسط نحس ترین ماه سال…امیدوارم همه چیزخوب پیش بره…از خدا میخوام دایموند پیدا شه و…ازدواج ما هم بدون مشکل پیش بره…امیدوارم این ماه نخواد دسامبر بودن خودشو یه بار دیگه بهمون نشون بده…″

بلند شد و به سمت سوهو که تازه از حمام بیرون اومده بود برگشت.هر دو با محبت به سمت آشپزخونه رفتند و کنار هم شام ساده ای که از بیرون سفارش داده بودن رو خوردند.

اینهمه سال گذشته بود اما برنامه کاری اکسو هنوز به همون شلوغی بود و خستگی از سرو کول همه شون میبارید…

فقط کاش اینقدر بلای آسمانی سرشون نازل نمیشد…

∞∞∞∞

_چی؟!

_عههه همه اینا رو باز توضیح بدم؟!

اسکای با چشمهایی گرد شده گفت:هیونگ خل شدی؟!کامبک زمستونی بدون من؟!بعد از دو سال این درسته؟!برم خودمو غرق کنم؟!

سهون چشم غره ای بهش رفت و گفت:حرف نزن یه لحظه ببین چی میگه!

اسکای دلخور مثل بچه ها دست به سینه نشست:من میخوام تو کامبک باشم!

منیجرشون با حوصله گفت:گوش بده ببینم…تو قراره جداگونه کامبک داشته باشی!

اخم کرد:نمیخوام.من میخوام با داداشام باشم!

منیجر:دههه عجب زبون نفهمیه!

اسکای:همینی که هست!

سهون گفت:دلیل خاصی داره هیونگ؟!

منیجر:بله اگه ایشون دو دقیقه زبون به دهن بگیرن عرض میکنم!

اسکای:خب عرض کنین هیونگ!

همه از تخس بودن اسکای خنده شون گرفت و منیجر هیونگ با چشم غره گفت:حقیقت اینه که امسال ،یعنی سال پیش رو کمپانی میخواد سرمایه گذاری جدیدی رو اسکای بکنه.خودتونم میدونید استعداد این بچه ده برابر اینیه که میبینین اما با لجبازی فقط تو کامبکای خودتون شرکت میکنه و در راه خدا یه سریال حاضر نیست بازی کنه که بترکونه.

اسکای بااعتراض گفت:وا اینهمه بازی کردم!

_اونا وبدرامای تبلیغاتی بودن هنرمند!!!

اسکای لبشو داد بیرون:استعداد من توی صدامه،من حتی توی رقصم همچین نمیدرخشم اما همش منو میذارین جلوتر ازهمه برقصم!!چون قدم کوتاهه و شما هم همش تاکید دارین من دیده بشم اما اصن لازم نیست!من ترجیح میدم از طریق استعدادم بترکونم نه بازیگری و این چیزا!

منیجر هیونگ سر تکون داد:خب دقیقا همینه.امسال قراره تو دو تا کامبک سولو داشته باشی.یکی واسه کریسمس.یکی هم کامبک اصلی.اینطوری میتونی بدرخشی و توی فستیوالا هم جایزه هارو درو کنی…اما همیشه چون با پسرا بودی با گروه های پسرونه رقابت میکردین و اینطوری استعدادت نادیده گرفته میشد…یادته چند سال پیش بخاطر مشکلاتت سولو دبیو داشتی؟!یادته اونموقع چقدر آلبومت ترکوند؟!تو حتی از ته یان هم بردی!امسال هم قراره همینطور بشه…فقط عجیبه که چراتاحالا بفکر نیافتاده بودن!

اسکای با یادآوری خاطرات تلخ گذشته ای که مجبورش کرد سولو دبیو داشته باشه آهی کشید:یادمه…اما…پس پسرا چی؟!

منیجر هیونگ با تلخی گفت:عه ول کن دیگه هی پسرا پسرا!حالمو بهو زدی!

اسکای لوس گفت:سهونی ببینش!

سهون لبخند کمرنگی زد:هیونگ با خواهر کوچیک ما درست حرف بزن!یکی پیدا شده مارو تحویل بگیره حالا.

منیجر هیونگ از جاش بلند شد:من میرم دیگه.احتمالا این مدت تا جشن عروسی آزادین اما از بعدش کاراتون شروع میشه.استراحتاتونو بکنید که دوباره غرغراتونو نشنوم.

و بعد از خداحافظی رفت.

شیومین که برای بدرقه هیونگش رفته بود برگشت و گفت:خب حالا چه کنیم؟!

کای:شام بخوریم؟!

بکهیون:بازی کنیم!

اسکای دستاشو زد بهم:بازی کنیم بعد شام بخوریم!وقتی سوهو اومد.

همه اسکای رو نگاه کردن و بک گفت:یه خورده این دوست پسرتو لوس کن.

اسکای گفت:عه خب بیچاره داره زحمت میکشه!

کای:برقصیم؟!

اسکای:نه بازی!

کای جدی نگاهش کرد:منم منظورم بازی رقص بود.

بک گفت:موافقم.

و بدنبالش همه تایید کردن و کای اولین نفر بلند شد تا با بکهیون رقابت کنه.همه دور تا دور نشستن و شروع به تشویق بک کردن چون شانسش در برابر کای خیلی کم بود.بازی با هیجان ادامه پیدا کرد و بک بااینکه خیلی عالی ظاهر شد اما بااختلاف کمی از کای باخت.هر دو نشستن و ایندفعه بک با لب و لوچه آویزون گفت :چان تو برو!

چانیول گفت:برو بابا.بهتر از من پیدا نکردی؟!

بک گفت:تو خیلی هم خوبی چانااااا!برو حال این اسکای رو بگیر!

اسکای از جا پرید:نمیخواین این شوخی کثیف رو با من بکنین دیگه؟!

کای گفت:اتفاقا میخوایم همین شوخی کثیف رو باهات بکنیم.چانیول در برابر اسکای!بلند شین ببینم!

دستاشو برد بالا:ببینین اصلا بحث خوب یا بد بودن نیست،من اصلا به چان هیونگ نمیام میام؟!کنار هم وایستیم اصلا خنده دار میشیم از بس درازه این بشر!تو اجراهاهم دیدین من همیشه کنار سوهو یا دی او هیونگ وایمیستم تا ضایع نباشه!چانیولی تو با سهونی برو…آفرین داداشای گلم…برین با هم!

همه پوکر نگاهش میکردن که سهون گفت:کی گفته تو به چان نمیای؟!دایموند که از تو کوتاهتر…

و با نگاه وحشت زده همه حرفشو خورد.اسکای آب دهنشو قورت داد و به چانیول بی تفاوت که آه عمیقی کشید نگاه کرد.با استرس گفت:شام چی بخوریم پسرا؟!

کای گفت:برو…برو اون منو رو از آشپزخونه بیار انتخاب کنیم.

و همه بدنبالش تایید کردن.اسکای آخرین نگاهشو به صورت بی حس چان انداخت و به بک اشاره کرد که همراهش بره.

هر دو به آشپزخونه رفتن و اسکای همونطور که مشغول گشتن شد آروم گفت:هیونگ برو حال و هوای چانیول رو عوض کن!

بک گیج گفت:هان؟!

اسکای تند تند گفت:ندیدی حالش چطور شد؟!کی توی این سه سال جرئت کرده بود اسمی از دایموند بیاره که حالا اینطوری…برو شوخی کن جو عوض شه.این سهونی هم بگو بیاد اینجا من یکی بزنم پس کله ش!

بکهیون سر تکون داد:اوکی…من میرم!

و رفت و چند لحظه بعد سهون وارد شد که با نگاه خشمگین اسکای حساب کار دستش اومد و آروم گفت:خب حواسم نبود!از دهنم در رفت.

اسکای:هووووف اوه سهون کاش میشد اینقدر بزنمت صدا بدی!

سهون اخم کرد:من بعد از دو سال برگشتم(سربازی بوده بچه م )،از کجا میدونستم شما حرفی ازین دختره نمیزنین…فکر میکردم اونم یکی مثل بقیه دوست دختراش!

اسکای اخم کرد:مثل بقیه؟!داشتن با هم ازدواج میکردن خنگ خدا!

سهون گفت:خیلی خب حواسم نبود…اصلا بهتر که گذاشت رفت!دختره بی عقل!

اسکای گیج گفت:داری با دایموند اینجوری حرف میزنی؟!

سهون با حرص گفت:بله،با دختری که هیونگمو به این وضع انداخته!

اسکای با حرص گفت:الآن دیگه واقعا میزنمت!

و پاشو برد بالا که زنگ در خونه به صدا در اومد.اسکای با خشم گفت:شانس آوردی سوهو‌اومد وگرنه خونت حلال بود.

و از مقابل چشمهای سهون رد شد و رفت.

چند دقیقه ای طول کشید تا اسکای برگرده داخل و همه حسابی شروع به مسخره کردن اون زوج عاشق کرده بودن اما با دیدن آدمی که همراه اسکای اومد داخل همه ساکت شدن.

اسکای پشت سرش وارد شد و گفت:بله ادامه بدین آقایون…خجالتم نکشید!

بک با لبخند گفت:وای ببین کی اینجاست…

آیرین خم شد:سلام…اکسو سونبه نیم!

اسکای با مهربونی دست آیرین رو گرفت:اونی برو پیش چان هیونگ بشین ،اتفاقا الآن میخواستیم شام بخورین خوب شد که اومدی!

آیرین لبخند زد:ممنونم دختر مهربون!

اسکای لبخندی به صورتش زد و آیرین کنار چانیول نشست و آروم گفت:حالت خوبه؟!

چانیول لبخند کمرنگی زد و دستشو دور گردن آیرین انداخت:بله معلومه که خوبم خوشگل خانوم!

آیرین هم در جوابش لبخندزد که بک پرسید:چی شده یادی از ما کردی نونا؟!دلت واسه چان سوخته؟!

آیرین لبخند زد:سونبه ما همیشه به یاد شما هستیم…امروز اجرا داشتیم و دخترا بعد از اجرا رفتن به دیدن خانواده هاشون،من چند وقت پیش خودم رفته بودم و اومدم پیش شما…امیدوارم مزاحم نباشم.

چانیول دستشو روی موهای آیرین کشید:نیستی…

همه میدیدن چانیول رسما داره لحن سردشو پشت رفتارش پنهون میکنه اما میتونستن فقط بابت تلاشی که برای محکم بودن داره تحسینش کنن‌..

آیرین هم لبخند زد و چند دقیقه بعد همه کنار هم شام خوردن…

∞∞∞∞

سرشو به پشتی تخت تکیه داد و چشماشو بست.داشت بیهوش میشد اما انگار نبود سوهو محرک بیرونیی بود که نمیذاشت خواب بره.حرف سهون روی مخش رژه میرفت:

″اصلا بهتر که گذاشت رفت.دختره بی عقل…″

″دختری که هیونگمو به این وضعیت انداخته…″

آهی کشید.سهون بدم نمیگفت…دایموند بدترین کار دنیا رو با چانیول کرد.بدتر از هر خیانت و جدایی…چانیول رو اسیر خودش کرد و….کاش حداقل یه دلیلی برای جداییشون میآورد…کاش بهم میزد ومیرفت و این طوری قلب اون پسر بیچاره رو نادیده نمیگرفت…

این افکار داشتن مغزشو میخوردن که صدای در شد و به رسم عادت هر شبه سوهو که یه مدت از فیلمبرداری به شرکت پدرش میرفت تا کمکش کنه،خسته وارد شد و اسکای از جا پرید.به سمتش رفت و ایندفعه لــ*ــباشو روی لـ*ـبهای سوهو گذاشت.سوهو کیفشو انداخت و اسکای رو کشید بالاتر. لـ*ـبای سوهو رو بین لـ*ـبهاش گرفت و تمام خستگی رو از بدنش بیرون کشید.سوهو آروم دست از بو*سیدن برداشت و فقط لـ*ـب هاشو بی حرکت روی لب های منبع انرژیش نگه داشت و نفس کشید.

اسکای لبخند زد و آروم گفتی:خسته نباشی آقا!

سوهو هم لبخند زد:دیگه نیستم…

و هر دو باز توی تاریکی همو نگاه کردن و همون پروسه همیشگی قربون صدقه هم رفتن و بعد دوش گرفتن سوهو و بعد خوابیدن و آغوش سوهو که محکم آرامشش رو به خودش فشار میداد تکرار شد.

صداش زد:خواب رفتی خانومی؟!

اسکای زیر لب گفت:نه آقایی!

خندید و گردنشو بوسید:میگم…فردا شب….بابام اینا دعوتمون کردن…

اسکای گفت:جدی میگی؟!عاخ جون!داداشت هم هست؟!

خندید:پررو،داداش منو چیکار داری؟!

اسکای با ذوق گفت:خب با هم حرف میزنیم،خاطره هاش خیلی جالبن…خواهر که نداری چیکار کنم؟!

باز هم گردنشو بوسید:آره هست…در واقع همه هستن…عمه هام و…عموم!

اسکای به سمت سوهو برگشت و سرشو گرفت بالا و نگاهش کرد:واقعا؟!چرا؟!

سوهو:نمیدونم…شاید مامان میخواد پز عروس خوشگلشو به فامیل بده.

لبخند زد و گفت:ای بابا چیکار کنیم دیگه…

سوهو هم خندید:فروتنی و تواضع از سروکولت میباره یعنی!

اسکای لبخند زد:میدونم میدونم….وای حالا من چی بپوشم؟!

سوهو باز هم خندید و پیشونی اسکای رو بوسید…

∞∞∞∞

نگاهشو از جاده گرفت و به اسکای که به روبرو خیره شده بود نگاه کرد:چرا اینجوری شدی؟!

اسکای نگاهش کرد:چجوری؟!…استرس دارم!

سوهو:استرس چی؟!مگه میخوان بخورنت؟!

اسکای بی توجه به حرف سوهوگفت:جونمیون،دختر عمه هم داری؟!

سوهو اخم کرد:دختر عمه؟!آره،یکیشون امریکاعه،یکیشون چین!بقیه شون همینجان…

اسکای گفت:ازدواجم کردن؟!

سوهو:بعضیاشون ازدواج کردن…بعضیاشون از من بچه ترن!

اسکای آب دهنشو قورت داد:امشبم میان؟!

سوهو با اخم نگاهش کرد:این سوالا واسه چیه؟!خب میان لابد!

اسکای نفسشو داد بیرون:از کنار من جم نمیخوریا…ببینم با دختر عمه هات گرم گرفتی…

سوهو:اسکای الآن داری حسودی میکنی؟!

اسکای:هیچکدومشون مثل جسیکا هستن؟!

سوهو بااین جمله تازه منظور اسکای و ترسشو فهمید.نگاهش کرد و چند ثانیه بعد جلوی در خونه پدرش بودن.سوهو بلافاصله پیاده شد و به سمت اسکای رفت:دیوونه ای تو؟؟من تو رو ول کنم برم بااونا؟!

اسکای گفت:نه میدونم ولم نمیکنی ولی…هیچکدومشون مثل جسیکا هستن یا نه؟!

سوهو از سوال تکراری اسکای اخم کرد:نه نیستن…دختر عمه هام دخترای خوبین.اینقدر الکی نگران نباش.

و میخواستن برن اما اسکای دستشو گرفت:وایستا ببینم…به…به چه حقی داری جلوی من میگی اونا دخترای خوبین هان؟!

سوهو نمیدونست ازین رفتار اسکای عصبانی باشه یا بخنده…اسکای رسما بچه شده بود.

سوهو:چوی مینهوا…تو بعنوان همسر من داری میای اونجا..پس هیچکس به خودش اجازه کار اشتباهی نمیده…چون من متاهلم…و از کنار تو هم تکون نمیخورم تا خیالت جمع باشه!

اسکای:مطمئن …باشم؟!

سوهو:مطمئن باش!

اسکای:وای نه…چجوری…مطمئن باشم اصلا؟! دست و پام داره میلرزه!

سوهو اخمی کرد و اسکای رو چسبوند به ماشین و توی یه لحظه لـ*ـباشو بو*سید.آروم ازش جدا شد و گفت:مطمئن شدی؟!…یا بیشتر مطمئنت کنم؟!

وبه ماشین اشاره کرد.اسکای لبشو گاز گرفت:بـ…بریم.

سوهو دستشو دور کمراسکای انداخت و کنار هم وارد خونه شدن.به محض ورودشون مادر اسکای به سمت عروسش رفت و به گرمی بغلش کرد:خوش اومدی دختر نازم.

اسکای با مهربونی با مادر و بعد پدر،برادر و به ترتیب عمه ها و خانواده شون آشنا شد و همگی به گرمی ازش استقبال کردند و این رفتار مهربونشون مایه آرامش خاطرش شد .آخرین نفر عموی سوهو که در حقیقت جای پدر سوهو رو براش داشت بود که اسکای به سمتش رفت و عمو به گرمی اونو بغل کرد و موهاشو بوسید.سوهو از رفتار محبت آمیز خانوادش با عشق زندگیش توی آسمونا بود و اسکای هم تقریبا داشت بال در می آورد که از گوشه متوجه یک جفت پای برهنه با کفشای مشکی پاشنه بلند شد.

با تصور اینکه یکی از مهمونا مونده که بهش سلام نکرده لبخند زد و به سمتش برگشت اما با دیدن آدم روبروش زمان متوقف و سرجا میخکوب شد…

همه آدمای اطرافش محو شدن و اون به آدم ترسناکی با لبخند به سمتش می اومد نگاه کرد و تلاش کرد نفس بکشه اما امکان پذیر نبود…

همه اکسیژن اون سالن از بین رفته بود…چطور میتونست به نفس کشیدن ادامه بده؟!

چطور؟!

پایان قسمت نه

خب کامنتم بذارین من فکر نکنم واسه دیوار دارم پست میذارم… 🙁



دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
آگاهی از :