169 👁 بازدید

Out Of Breath_EP 12

سلام

از نفس افتاده_ قسمت دوازدهم.

 

همه گیج به پرواز و خارج شدنش از خونه نگاه کردن و با صدای کای به خودشون اومدن:وای رفت!

و دونه دونه بدنبالش رفتند.

همونطور که دامن بلندش رو توی دستاش مچاله کرده بود و بدون اینکه توجهی به کفش پوشیدن داشته باشه گیج و ترسیده و با پاهای برهنه روی آسفالت سرد قدم برداشت و ناخودآگاه به سمتی که گروهی از مردم جمع شده بودند رفت.

مغزش قدرت تحلیل اینکه اینهمه آدم اونم درست وسط منطقه محافظت شده اس ام چیکار میکنن رو نداشت چه برسه به اینکه فکر کنه اونجا چطور میتونه تصادف رخ بده و از همه بدتر توان فکر کردن به این که لباسش شاید خیلی مسخره بنظر برسه و اینکه بااین لباسش از فردا تیتر همه خبرها میشه رو هم توی وجود خودش نمیدید…

تنها چیزی که اون وسط میفهمید که یه تصادفی شده و یه عالمه آدم مشغول نگاه کردن و عکس گرفتن بودند و از فلاش عکس خبرنگارا اونجا مثل فرش قرمز ماما شده بود و اون گوشه ماشین پلیس و آمبولانس بهش دهن کجی میکردند.

بکهیون فقط گفته بود تصادف شده و حتی نگفته بود کی.و حتی نگفته بود این آدم از پسرای خودشونه یا از خوابگاه های دیگه است و حتی در جواب اسکای که وحشت زده گفته بود″سوهو″هم جوابی نداده بود اما چطور بود که اینطور دلش وحشتناک گواهی بد میداد؟!

با پاهایی که از شدت لرزش روی خودشون بند نبودن آروم قدم برداشت و جمعیت رو کنار زد و مردم هم که متوجهش شده بودند یا تعجب و گاهی هم با ترحم نگاهش میکردند و از سر راهش کنار میرفتند و حالا سوژه عکسها به سمت خودش برگشته بودند اما خدامیدونست چه دل آشوبیی داره که ذره ای متوجه اتفاقات اطرافش نبود.

با هر جون کندنی که بود بالآخره از مردم از سرراهش کنار رفتند و تونست به محل تصادف برسه اما ای کاش هیچوقت این مسیر مرگبار تموم نمیشد تا اینطوری با خود مرگ مواجه بشه…

با دیدن جسم بی جون و غرق به خون مردی که صبح همون روز با عصبانیت بهش گفته بود″سوهو هم بد بخت دوعالم که فقط نیاز به مراقبت داره…″چشماش به نهایت اندازه گشاد شدن و وحشت زده منظره روبروش رو که چند تا پرستار داشتن بهش رسیدگی میکردند رو نگاه کردند.بیشتر از چند ثانیه نتونست تحمل کنه.پاهاش قدرتشون رو از دست دادن و زانوزد روی زمین.

آب دهنشو به سختی قورت داد و با دستایی که واضحا میلرزیدن دستشو توی دستاش گرفت.گیج به چشمای بسته اش و خون های لخته شده ی روی زمین نگاه کرد.

زمزمه کرد:تـ…تو…نمیتونی اینجوری بـ…باشی…

چشماش پرازاشک شد:تـ…تو میدونی من مریضم…ا…ا…اگه اینکارو باهام بکنی…

چونه اش شروع به لرزیدن کرد.دستشو آروم کشید توی موهاش و با حس خیسی دستشو کشید و به خون دستش نگاه کرد و بالآخره اشکش ریخت:پاشو مرتیکه…من تحمل این مسخره بازیاتو ندارم…پاشو کیم سوهو…

خم شد و لبهای خشکیدشو بوسید:ببین من دیگه ابایی ندارم جلوی همه ببوسمت…پاشو تمومش کن…

با حس گرمای دستی برگشت.به چشمهای پف کرده سهون نگاه کرد.

سهون آروم گفت:بلند شو.بزار اینا کارشونو بکن!

اسکای بی توجه به سهون دوباره به سمت سوهو برگشت و ایندفعه تقریبا جیغ زد:پاشو دیگه داری شورشو در میاری!

سهون هم اینبار بازوشو گرفت و کشیدش که تعادلشو از دست داد و ناخودآگاه بلند شد و تا بتونه واکنشی نشون بده پرستارا سوهو رو روی برانکارد گذاشتن و سوار آمبولانسش کردند.

اسکای باز هم توی قالب شوک زده خودش فرو رفت و با نگاهش دور شدن ماشین رو دنبال کرد که سهون دم گوشش گفت:بیا ماهم بریم!

اسکای زیر لب گفت:نمیخوام!

سهون گیج گفت:نمیخوای بری پیشش؟!

اسکای نگاهش کرد:منو میبری پیشش؟!

سهون:آره عزیزم.بیا بریم!

اسکای آخرین بار به صحنه جرم که حالا توسط پلیسها در حال بررسی بود نگاه کرد و نگاهش روی خونی که از سوهو روی زمین بود خشک شد.اشک توی چشماش جمع شد و به فارسی ناله کرد:الهی بمیرم…

و سهون بیحرف دستشو کشید و سوار ماشینش کرد…

∞∞∞

نگاهش کرد.از پنجره به بیرون خیره شده بود و حرفی نمیزد و گریه هم نمیکرد.به نرمی دستشو دور شونه اش حلقه کرد و کشیدش توی بغلش و آروم گفت:خوب میشه.من مطمئنم!

اسکای نگاه ماتشو از بیرون گرفت و سهون رو نگاه کرد:قول میدی؟!

سهون گفت:هان؟!

اسکای:قول میدی خوب میشه؟!

سهون لبخند تلخی زد.باید قول میداد؟!برای آروم شدن قلب این دختر هم میبایست اینطوری روی هوا قول بده؟!

آروم گفت:آره کوچولو…قول میدم…شوهرت همین امروز،فردا چشمای زشتشو باز میکنه و اونطور با عشق نگات میکنه و حال ما رو بهم میزنه…

و چقدر وحشت داشت از بدقول شدن…

اسکای سرشو چسبوند به سینه سهون:مرتیکه بیفکر…نمیگه بعد ۶سال میخوایم بهم برسیم…حالا باید با سر و صورت باند پیچی شده عروسی بگیریم…

سهون حلقه دستاشو محکم کرد:اشکالی نداره.هیونگ من هرجوری باشه جذابه…

اما بعد از چند صدای هق هق اسکای بلند شد و قلب سهون رو چنگ انداخت:آخ…خدا…هیونگت…به هیونگت بعدا بگو امروز چی به سر من آورده…بگو…آخ معده ام…تورو خدا بهش بگو...ازش متنفرم..آخ…

∞∞∞∞

توجهی به کف پاش که زخمی شده بود نداشت اما لرزش وحشتناک زانوهاش واداراش میکرد بازوی سهون رو بچسبه…

سهون هم با نگرانی دستشو دور کمرش حلقه کرد و هر دو به انتهای سالنی که تابلوی ″اتاق عمل″بهشون دهن کجی میکرد و باعث شده بود اون راهروبیشتر شبیه تالار مرگ باشه قدم برداشتن و با دیدنشون بقیه پسرا که زودتر رسیده بودن و جونگهیون از جا بلند شن و به سمتشون بیان.

چانیول اولین نفری بود که حرف زد:سهون مگه نگفتم…

سهون تو‌یید بهش:هیونگ گفتی ولی توقع نداشتی بااون وضعیت ببرمش خونه و بگم هیچی نشده عزیزم بگیر بخواب!اون چیزایی که دیدی دوربین مخفی بود!

چانیول چشم غره ای بهش رفت و گفت:بیا بریم بشین دختر!هیچکدوم زبون آدمیزاد حالیتون نمیشه!

و دست اسکای رو کشید و وادارش کرد روی صندلی بشینه.خودش کنارش نشست:میخوای لباسشو عوض کنی؟!

اسکای به لباسش نگاه کرد.لباس سفیدش حالا کلا به رنگ خاکستری در اومده بود وپایینش هم کاملا خونی بود و بهتر بود اصلا به صورت و قیافه اش فکر نکنه…به کف دستاش که خونی بودن نگاه کرد و سرشو به اطراف تکون داد.اشکاش بی اختیار ریختن:نه هیونگ…بزار بیدار شه میخوام لباسمو ببینه!

و به چانیول نگاه کرد:ببخشید که قولمو شکوندم…

چانیول عصبی نزدیک شد و دست انداخت دور گردنش و کشیدش به سمت خودش.ایندفعه نوبت این برادرش بود که سعی کنه آرومش کنه اما تا وقتی خودش پا نمیشد و همینطوری بغلش نمیکرد مگه میتونست آروم باشه؟!مگه میتونست بعد از دیدن اون صحنه وحشتناک باز آروم بگیره؟!

آه کشید و چشماشو بست…همیشه توی این سالا سعی کرده بود حال چانیول رو خوب کنه اما حالا جاهاشون برعکس شده بود و عجب ازین صبر چانیول…عجب که اینطوری میتونست سنگ صبور بقیه باشه…عجب…

مدت زمان زیادی نگذشت که خبرنگارا همه کوچ کردند به بیمارستان و حالا همه با هم جمع شده بودند تا روی اعصاب داغون اون ۱۰نفر خط بیندازن و بااومدن بادیگارداشون و پلیس کم کم شرشون کم شد.

تعدادی از پسرا نشسته بودند و تعدادی هم عصبی عرض راهرو رو طی میکردند و اسکای که انرژی نفس کشیدنش هم رو به اتمام بود تازه متوجه وضعیت پاهاش شده بود و درد اونها هم به حال خرابش اضافه شده بود و با حال نزاری به صندلی تکیه داده بود که حضور کسی رو کنارش احساس کرد.

برگشت و به دی او که با لبخند مهربونی نگاهش میکرد نگاه بی روحی انداخت و آروم گفت:کیونگی…ساعت چنده؟!

دی او روی ساعت نگاه کرد:یکه!

اسکای:چقدر گذشته؟!

دی او:۶ساعت!نمیخوای بری یه استراحت بکنی؟!حالت اصلا خوب نیستا!

اسکای آه کشید:نمیتونم هیونگ!

دی او هم آه کشید.دست اسکای رو گرفت توی دستش که اسکای سعی کرد دستشو بکشه:کثیفه!

اما دی او فقط لبخند زد.نزدیک تر شد و دم گوشش شروع کرد یه چیزی زمزمه کردن:

″جلوی من قدم هات

از قدم های من تیره تره

به نظرم اشک هات

بیشتر از خودت بخاطر من ریخته شدن

وقتی که یه روز سخت طوفانی

بدون هیچ دلیلی به سمتم میاد

همه چیز خوب میشه (آره، تو این کارو میکنی)

همیشه وقتی بهت نیاز دارم هستی

همیشه دستمو گرفتی

هر وقت شکست میخورم، هر وقت زمین میخورم

بهم قدرت بده و من قوی تر از قبل ادامه میدم

هر وقت شک میکنم، هر وقت میبازم

باعث میشی بهتر و بهتر بشم

احساس قوی بودن میکنم، احساس قدرت میکنم

این تاریکی طولانی کم کم از بین میره

مثل نور خورشید من و تو قوی هستیم، من و تو

وقتی قلبم خسته میشه

تو با همیشه بودنت حمایتم میکنی

آخر یه مسافرت طولانی سخت

تو هنوزم همونجایی.. من برای داشتنت سخت جنگیدم

همه چیز خوب میشه

تو همه چیو درست میکنی

حتا وقتی که من به خوب شدنش امید نداشتم

هر وقت شکست میخورم، هر وقت زمین میخورم

بهم قدرت بده و من قوی تر از قبل ادامه میدم

هر وقت شک میکنم، هر وقت میبازم

باعث میشی بهتر و بهتر بشم

وقتی من فقط میتونستم دیروز رو خیلی تار و مبهم به یاد بیارم

تو امروزمو به بهترین شکل ساختی

و حتا فرداها هم بخاطر تو بهترینن

هر وقت شکست میخورم، هر وقت زمین میخورم

تو دلیلی هستی که با فکر کردن بهش میتونم قدرتمند بشم

هر وقت شکست میخورم، هر وقت زمین میخورم

بهم قدرت بده و من قوی تر از قبل ادامه میدم

هر وقت شک میکنم، هر وقت میبازم

باعث میشی بهتر و بهتر بشم

احساس قوی بودن میکنم، احساس قدرت میکنم

این تاریکی طولانی کم کم از بین میره

مثل نور خورشید من و تو قوی هستیم، من و تو ″

“Stronger_EXO”

اسکای که چشماشو بسته بود بازشون کرد و با اشک نگاهش کرد:کیونگی!

دی او باز هم لبخند زد:هیونگ قویتر از این حرفاست دختر خوب!فکر کردی میتونه فرشته شو اینجا ول کنه؟!اینقدر خودآزاری نکن…اون زود بیدار میشه و مطمئنا دلش نمیخواد اینطوری ببینت!

اسکای لبخند تلخی زد:ممنونم هیونگ!

دی اوهم با لبخند نگاهش کرد.

اون عمل نفس گیر نزدیک ۸ساعت طول کشید و حالا همه کلافه و عصبی مشغول قدم زدن پشت در اتاق عمل بودند به جز اسکای که هنوز کسی نمیدونست کفش به پاش نداره.

با باز شدن در همه از جا پریدن اما پرستاری سریع از جلوشون رد شد و رفت و همه ناامید باز به حالت قبلیشون برگشتند.چند دقیقه ای گذشت که باز همین اتفاق افتاد که بکهیون جلوی پرستار رو گرفت:میشه از داخل بهمون چیزی بگین!

پرستار:نه…خواهش میکنم بزارین برم!

کای:خواهش میکنم فقط یه جمله کوتاه!عمل چطور پیش میره؟!

پرستار بااسترس نگاهشون کرد:خب…قلبش…قلبش ایستاده…من باید برم…

و سریع دور شد.همه شوک زده سرجاشون ایستاده بودند.انگار زمان ایستاده بود.کسی واکنشی نشون نمیداد و همه گیج و متحیر سعی داشتند حرفای پرستار رو هضم کنند.اولین کلمه ای که شنیده شد صدای سهون بود:لعنت!

و به سمت اسکای که خشک شده بود رفت و بازوشو گرفت:من اون پرستار احمق رو شده از کار بیکار میکنم تا بفهمه اول فکر کنه بعد حرف بزنه!ببین…اونا دارن سعی میکنن…ازین اتفاقا بین عمل میافته…تو تا حرف دکتر رو نشنوی نباید باور کنی خب؟!اون پرستار احمقی بیش.نبود…اونا دارن تلاش میکنن…وتو باید صبر کنی دکترش بیاد بیرون…از این اتفاقا بین عمل می افته…اون پرستار احمقه…

سهون پشت سر هم حرف میزد و متوجه نبود داره جمله هارو تکرار میکنه…فقط تلاش میکرد روح رو به تن اون دختر برگردونه اما هنوز سهون داشت حرف میزد که دکتر از اتاق عمل بیرون اومد و حالا همه وحشت زده به سمتش رفتند.

لی:دکتر…

دکتر آه کشید:متاسفم…

و همین…″متاسفم″کلمه ای بود که مثل قوی ترین بلندگوها هزارها بار توی اون سالن اکو شد.

متاسف بود.این یعنی اینکه سوهوش رفت…یعنی حالا واقعا بیکس شد.

..یعنی عشقش..یعنی زندگیش…مردش…همسرش رفت…یعنی برادرشون رفت…یعنی اکسو بی لیدر شد…یعنی همه چیز تموم شد…یعنی حتی با هم ازدواج هم نکردند اما اون مرد با بیمعرفتی تمام به آغوش مرگ رفت…یعنی…

اولین واکنش از سمت جونگهیونی بود که باور کرد برادر کوچیکش رو از دست داد و بعد از هشت ساعت تلاش برای محکم بودن اینبار گوشه دیوار سر خورد و سرشو بین دستاش گرفت.

همه چیز توی سرش میچرخید.از حرفهای امروز صبحش تا شیش سال گذشته و تک تک لحظاتش و بهم زدنشون و مراسم ازدواجش با جسیکا و اعترافی که توی یکی از دورافتاده ترین روستاهای کره بهم کرده بودند و عشقی که هر روز بهم ابراز میکردند و همه و همه چیز توی سرش چرخ میزد و برمیگشت و صدای ناقوس مانندی که جیغ میزد″متاسفم…″

نتونست تحمل کنه…

این دسامبر هم بالآخره زهر خودشو ریخت و با موفقیت تونست از پا درش بیاره…

تلاشش برای باز نگه داشتن پلکهاش بی نتیجه موند و دست سهون بود که جسم بی روحشو توی هوا نگه داشت…

∞∞∞

حس بد اما آشنایی ذره ذره مایع خنکی رو به بدنش تزریق میکرد.توجهی نکرد و غلت زد و سرشو توی بالش فرو کرد.نفس عمیق کشید و توی دلش غر زد:صد بار گفتم این عطرتو روی خودت خالی نکن.حداقل بزار با آرامش بخوابم…

صدایی رو توی گوشش شنید:بوی منو میشنوی آرامش نداری جوجه؟!

با حرص گفت:نه خیر!از بس آرامش دارم دیگه خوابم نمیبره!همش میخوام این لعنتیو بخورم!

خندید:خب بجاش منو بخور!منم همین بو رو میدم!

اخم کرد:خیلی بی شرم و حیایی کیم سوهو!اصلا بجز این مسائل خاکبرسری به چیز دیگه ای هم فکر میکنی؟!

لبخند زد:آره به تو!تمام مدت به تو فکر میکنم…به چشمات،به صدات…

اونم لبخند زد:مرتیکه!بیا بخواب کنارم اونطوری نگام نکن…

و دوباره غلت زد اما از درد دستش ناله اش بلند شد:آیی…

آروم لای چشماشو باز کرد و به سرم توی دستش نگاه کرد و از گوشه چشم متوجه آدمی شد که بهش خیره مونده بود.

نگاهشو چرخوند:سهونی!

سهون واقعا چشماش قرمز بودن.اینو از اون فاصله هم میفهمید.

آب دهنشو قورت داد:پا شدی؟!

و همون لحظه در باز شد و دونه دونه پسرا اومدن داخل.

چانیول:بالآخره بیدار شدی؟!

اسکای با بیحوصلگی گفت:باز من یه معده درد مسخره شدم منو بستین به تخت؟!این مرتیکه لیدرتون کو؟!یه بار باهاش قاطی کنم اینجوری نمیکنه!بابا این سوزنه دردش بیشتر از درد معده مه بفهمین!

و روشو کرد اونور!

صدای گریه کسی بلند شد و اسکای گیج برگشت و به کای که از در اتاق زد بیرون نگاه کرد.

_خب باشه!چرا گریه میکنین؟!

و گیج به حال خرابشون نگاه کرد:کای هیونگ…

اخم کرد:شما چتونه؟!…من چمه اصن؟!…همتون چرااینموقع صبح خونه این؟!…سوهو کوش؟!

و با شنیدن این جمله ایندفعه بک سرشو انداخت پایین تا کسی اشکاشو نبینه.

اسکای اخم کرد.چطور چیزی سردرنمیآورد؟!

گیج سرشو چرخوند تا فکر کنه اما نگاهش روی لباس خاکیی که با فاصله زیادی از خودش گوشه زمین رها شده خشک شد.برای چند لحظه همه چیز مثل یه فیلم از جلوی چشماش رد شد.

پسرا رد نگاهش رو گرفتند و متوجه اشتباهشون شدند.این لباس میبایست نابود بشه.

اسکای گیج به سمتشون برگشت و نگاهشون کرد:مـ…متاسف بود…

پوزخند زد:گفت متاسفه…

خنده تلخی کرد:سهونی تو گفتی فقط به حرف دکتر گوش بدم…اون دکترم گفت متاسفه!

نگاهش کرد:اونم میتونی از کار بی کار کنی؟!

سهون سرشو انداخت پایین.چانیول کنارش روی تخت نشست:اسکایا…

اسکای بی توجه بهش رو به سهون ادامه داد:می تونی بیکارش کنی؟!…یا اینهم دروغ گفتی؟!…مثل قولت؟!…انگار خوب بلدی دروغ بگی اوه سهون!

چانیول بازوهاشو گرفت:منو ببین!

اسکای پسش زد و جیغ زد:قول دادی عوضی!…قول دادی اتفاقی نمی افته پس اون آشغال گه خورد گفت متاسفه!

چانیول هم داد زد:منو نگاه کن!

اسکای بی توجه به جیغ زدن ادامه داد:به این بگو گوش کنه!این داداشت بلد نیست نباید حرف مفت بزنه؟!غلط میکنه میگه متاسفه وقتی سهونی به من قول داده…

چانیول محکم بغلش کرد:به خودت بیا چوی مینهوا…به خودت بیا!

اسکای کم کم دست از تقلا کردن برداشت و جیغهاش به ناله خفیفی تبدیل شدن و کم کم توی همون حالت توی بغل چانیول دوباره پلکاش سنگین شدن و از هوش رفت.

دفعه بعد که به هوش اومد حرفی نزد و بدون کلامی از سهون که غذاش رو براش آورده بود بی مقاومت غذاش رو خورد و باز هم به همون حالت شوکه خودش خواب رفت و تمام مدت سهون نگران کنارش نشست اما این روند سه روز طول کشید و اسکای فقط برای غذا خوردن برای زنده موندن بیدار میشد و باز خواب میرفت و بااینکه دکتر چیزی نگفته بود اما سهون اینو فهمیده بود که توی اون سرم یه مسکن خیلی قوی میزنه.

ناله ای کرد وچشماشو باز کرد.چند ثانیه به سقف خیره شد و غلت زد و باز هم سهونی که کنارش روی صندلی نشسته بود و نگاهش میکرد.آروم پلک زد و به پیراهن مشکیش نگاه کرد و لحظه ای از خاطرش گذشت″اصلا نمیخوابه؟!″

اما حرفی نزد و بی روح نگاهش کرد.توی این چند روز که همینطوری فقط به زنده موندن ادامه میداد هر بار چشماشو باز میکرد به امید اینکه بالآخره از این خواب ترسناک بیدار شده غلت میزد و هر دفعه با قیافه گرفته سهون مواجه میشد و کاخ آرزوهاش هزار باره ویران میشد…

آب دهنشو قورت داد و سعی کرد کلمه ای حرف بزنه…از این که باز زبونش قفل شده باشه وحشت داشت اما حرفی برای زدن هم نداشت…

آروم زمزمه کرد:بهم دروغ گفتی…

سهون نفسشو داد بیرون:معذرت میخوام…

اسکای:ولی معذرت خواهی تو چیزیو عوض نمیکنه!

سهون بعد از همه ی تحمل کردن های این چند روز بالآخره بغض کرد:اشتباه کردم اسکای…ببخش منو…اشتباه کردم…تورو خدا پاشو بزن توی گوشم…پاشو فحشم بده…اینقدر اینطوری نخواب جلوی من…پاشو چار تا لگد بپرون جیغ بزن گریه کن…اینطوری نباش…فکر میکنی من خوبم؟!

صداش لرزید:تو فکر میکنی حال من خوبه؟!

اسکای به سردی نگاهشو ازش گرفت و دوباره به سقف نگاه کرد:با فحش دادن و زدنت هم چیزی عوض نمیشه…حتی…حال منم دیگه خوب نمیشه!میشه؟!

و بی روح دوباره سهون رو نگاه کرد.سهون چشماشو بست و نفسشو داد بیرون.

اسکای از جاش بلند شد و سرم رو از توی دستش کشید و به سردی گفت:پس دیگه هیچی!

و از اتاق خارج شد.سهون بدنبالش رفت و پایین پله ها بهش رسید.

اسکای نگاهشو توی خونه چرخوند:بقیه کوشن؟!

سهون نگاهشو از نگاه خیره اسکای گرفت و به یه سمت دیگه رفت.اسکای گیج نگاهش کرد:سهونا!بقیه کجان؟!

سهون:برمیگردن خودشون بهت میگن!

اسکای عصبی گفت:با توام!میگم کجان؟!

سهون هم با اخم نگاهش کرد و قبل ازاینکه اسکای جیغ جیغ کنه در خونه باز شد و پسرا دونه دونه وارد شد و از دیدن اسکای اونم پایین شوکه شدند اما نگاه اسکای بعد از گردش بین چشم های قرمز و صورت های رنگ پریده اشون روی عکس با روبان مشکیی که دست دی او بود خشک شد.آروم پلک زد و به سمتش رفت.

آروم عکس رو از دست دی او کشید و نگاهش کرد.گیج و شوک زده سرشو گرفت بالا و رو به دی او گفت:رفتین…مراسم؟!

دی او سرشو انداخت پایین.

چرخید به سمت کای:خاکش کردن؟![البته نمیدونم اونا هم مرده هاشون رو خاک میکنن یا نه=|]

کای چشماشو بست و اونم سرشو پایین انداخت.

اسکای سرشو خم کرد:واقعا…متاسف بود…

و نگاهش رو به عکس مردی که قرار بود همسرش باشه انداخت…مات و گیج آروم دستشو کشید روی عکس و انگار که خود واقعیش باشه صورتش رو نوازش کرد…

لبهاش بطور نامحسوسی میلرزیدن و دوباره بدنش رعشه افتاده بود.زمزمه کرد:همه چی تموم شد…

قاب رو بالا آورد و چسبوند به سینه اش و چند قطره اشک غلتید روی گونه هاش:تـ…تموم شد…

شاید بعدا فهمید اون آدم کی بوده اما اون لحظه درک نکرد آدمی که توی آغوشش فرو رفت همون سهونی دروغگوش بوده…مهم هم نبود…سوهوش که نبود دیگه چه اهمیتی داشت کی باشه…سرشو چسبوند به سینه اش و بعد از چهار روز بغضش ترکید :کیم سوهو…

ناله کرد:سوهویی…

قاب عکس رو محکم به خودش فشار داد و ضجه زد:تو اینجوری نبودی…

هق هق های دردناکش فضای خونه رو پر کرد و جمله ای هر چند لحظه تکرارش میکرد:تموم شد…

تموم شده بود…دوران خوشبختیش واقعا تموم شده بود و حالا دیگه هیچ ایده ای برای ادامه ی زندگی نداشت و اینبار برای اولین بار بطور احمقانه ای آرزو کرده بود کاش جسیکا می اومد و باز اونو ازش میگرفت اما چشماشو باز میکرد و میدیدش…حتی کنار جسیکا…حتی دورتر از ستاره ای آبیش…حتی مال خودش نباشه…اما حالا برای اولین بار فقط خواست ببینش…فقط ببینش و…

این کابوس لعنتی تموم شه…

اما اون رفته بود…

و برای بار هزارم تکرار کرد:

″همه چی تموم شد…″

پایان قسمت ۱۲

توجه:قبل از به فحش بستن من و رها کردن داستان صبور باشید^^

همین!کامنتم بذارین

بوج بوج



guest
10 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
صدف
صدف
3 سال قبل

یه چیز بگم بهم نخندی ها
من همه ی صفحه ها رو باز کردم ( قسمت ۱ تا ۲۳ رو ) ، مودمُ خاموش کردم ، شروع کردم به خوندن
بعد هر قسمتی رو که میخوندم، ری اکشنم رو ( کامنتی که میخواستم بدم) توی نوت گوشی مینوشتم که بعدا بهت بگم
واسه همین الان پشت هم دارم کامنت میدم 😀
دیروز خوندم اینا رو
:دی

Zahra
Zahra
Reply to  صدف
3 سال قبل

چرا بخندم عزیزم?
فقط الان مقادیری دارم پرواز میکنم?????????
اصلا عاشقتماااا که اینقدر وقت میذاری و واست مهمه?????
واقعا واقعنی ممنونم❤❤❤❤❤
ایشالله که قسمتای بعدی هم با هم باشیم?????

صدف
صدف
3 سال قبل

عجب شوکی بود!!!
وای چقد هیجان داشت این قسمت!!

راستشو بخوای بنظرم فیکت واقعا ارزش ترجمه شدنو داره!
خیلی ذهن خلاقی داری!
فایتینگ چینگویا*-*

Zahra
Zahra
Reply to  صدف
3 سال قبل

وای خداجون???ترجمه???من به دیار باقی شتافتم اصن????
تو خوابم نمیدیم یکی بهم بگه فیکم بدرد ترجمه شدن میخوره????
ووج‌ووج بیا ماچت کنممم????
ممنونم آبجی عزیزمممم خیلی ممنونم❤?????????

نانیس
نانیس
3 سال قبل

فردا میزاریش دیگه؟؟؟؟

Zahra
Zahra
Reply to  نانیس
3 سال قبل

آره عزیزم امروز میذارم

سارا
سارا
3 سال قبل

صحبتی نمیکنم

Zahra
Zahra
Reply to  سارا
3 سال قبل

فقط صبور باش خواهرم??❤????

نانیس
نانیس
3 سال قبل

کوفت!کوفت!کوفت!بوج و کوفت!!!!!!(البته ببخشیدااا! فقط میخوام خالی بشم!!نویسنده جان، به دل نگیرید!! و حالا ادامه فحش ها!!) درد، مرض!تو دل نانیس!! اولا اینکه، اسکای بلو و ماجراهاش کم بود، از نفس افتاده هم که مارو از نفس انداخت!! سوهواوپای بیچارم اگه فردا ترجمه این فیکو بخونه چی؟؟؟؟؟؟؟؟بیچاره سکته میزنه!(خاک به سرم، دور از جونش) بعدشم، چرا موضوع از دایموند و چان اینقدر فاصله گرفته!!اینکه بازم اسکای‌بلوئه!!!! بابا یه دَم بگو سوهو حالش خوبه، دایموندم به زودی برگیرده سر خونه زندگیش!! اهه…………من ساعت سه و بیست دقیقه صبح افسردی گرفتم سکته زدم، عکس قاب گرفتمو تو بغل میکنی یا مامان بیچارم؟؟؟؟… ادامه »

Zahra
Zahra
Reply to  نانیس
3 سال قبل

عاح خدای من???بیا ماچت کنم خواهرم??? اینکه بگی کوفت اصلا فحش حساب نمیشه خودتو خالی کنون خودم درکت میکنم?اینقدر توی این چند روز فحش شنیدم که دیگه ضدضربه شدم?من یه سادیسمیم✌ ای جونم چه جمله عشقی″از نفس افتاده هم نفس مارو بربد???″ ایشالله که همیشه سلامت باشی خواهر? آهان راجع به ماحرای چان و دایموندم بگم در واقع چند قسمتی{حدود ۵،۶}اصلا از ماجرای از نفس افتاده میایم بیرچن و به قول خودت میشه اسکای بلو. چون یه مدت باید بگذره تا بفهمیم دایموند چی شده و کجا بوده.ایشالله که بزودی برمیگرده غمت نباشه?? وای فکرشو بکن سوهو ترجمه اینو بخونه??من… ادامه »