136 👁 بازدید

Out Of Breath_EP 11

سلام به همگی 🙂

من نتم قطع شده بود یه چند روز نبودم 🙁

مرسی که با کامنتاتون ترکونید پست قبلیو 🙁

واقعا اینقدر سخته؟!

قسمت یازدهم.

دستاشو جلوی دهنش گرفت و به چانیول نگاه کرد:هیوووونگ!

چانیول نگاه کرد:این چیه؟!

اسکای با ذوق گفت:هیونگ معلوم نیست؟!لباس عروسمه!

و با جیغ برش داشت و بایه حرکت بازش کرد.

چانیول با دیدنش لبخند تلخی زد و گفت:بالآخره اومد!

اسکای همونطور ذوق زده در حالیکه بالا و پایین میپرید گفت:وای آره!باورم نمیشه!

و گرفتش جلوش و نگاه کرد:ببین خوشگله هیونگ؟!

چانیول دست زد به کمرش:بله معلومه که خوشگله!

و اسکای باز هم با ذوق خندید.

چانیول به خوشحالیش نگاه کرد و گفت:خب حالا جمعش کن برو بزار تو اتاقت تا هیونگ نیومده ببینه!

اسکای:اون که حالا حالاها نمیاد!ولی باید بزارم همونموقع که اومد بپوشمش تا ببینه!

چشمهای چانیول درشت شدن:چی؟!حق نداری این کارو بکنیا!

اسکای گیج گفت:ببخشید چرا؟!

چانیول:مگه نمیدونی؟این یه رسمه،تا روز عروسی عروس و داماد نباید لباس های همو ببینن!

اسکای:وات؟!

چانیول:کشور تو رو نمیدونم ولی اینجا اینطوریه که عروس و داماد تا روز عروسی صبر میکنن تا اونجا برای اولین بار همو ببینن و این حرفا!الآنم شما حق نداری اینو نشون سوهو هیونگ بدیا!برو قایمش کن!

اسکای شونه بالا انداخت:من به این چیزااعتقادی ندارم هیونگ!

چانیول اخم کرد:میزنمتا!

اسکای گفت:بابا هیونگ عروس دوماد های ایرانی با هم میرن خرید لباس!اصن دوماد نباشه عروس لباس انتخاب نمیکنه!

چانیول گفت:اینجا هم ایران نیست!

اسکای گفت:هیوووونگ حالا اگه ببینه چی میشه؟!بزار بپوشمش من تا اونروز نمیتونم صبر کنم که!

چانیول اخم کرد:کاری نکن الآن قایمش کنم خودتم نتونی ببینیش!

اسکای مثل بچه ها لب ورچید:هیوووونگ!

چانیول بی توجه به سمت لباس رفت تا برش داره که اسکای پرید و دستشو گرفت:عه هیونگ خب باشه نمیپوشم!

چانیول:نشونشم نمیدی!

اسکای:خب باشه!

چانیول:قول بده!

اسکای:اممم خب..

چانیول:میگم قول بده جوجه!

اسکای:ایش!قول میدم!مسخره مزخرف!

چانیول لبخند پیروزمندانه ای زد:خب حالا میتونی بری!

اسکای چشم غره ای بهش رفت و باز با لباسش مشغول شد…

چانیول هم همونطور لبخند به بهش نگاه کرد و صداهای مزاحمی توی گوشش اکو شد:

″دلتو برده؟!″

″نه…تو دلمو بردی!″

″نیازی به این کار نبود یول″

″ولی من میخوام ببینمش…توی تن تو!″

″دلم خوش بود میخوام لباس مورد علاقمو جلوی شوهرم بپوشم!″

″تو میدونی ….این واسه تو…خیلی بازه؟!″

″منم الآن نگفتم پول بده تا بخرمش!″

″من چجوری….۶ماه برای داشتنت صبر کنم….دختر؟!″

پوزخند زد.شش ماه برای داشتنش صبر کرده بود اما حالا ۳سال بود که نداشتش…

باز هم این یادآوری مسخره خاطرات…

∞∞∞

زنگ در خونه به صدا در اومد.

بکهیون:عشقت اومد،برو درو باز کن!

اسکای لبخندی زد و گفت:رفتم!

و در همین حین صدای چانیول رو شنید که برای صدمین بار توی اون هفته گفت:قولت یادت نره.

میانه راه عقبگرد کرد و با حرص چانیول رو نگاه کرد:خدا لعنتت کنه هیونگ!

چانیول قاه قاه خندید و همه که ماجرا رو فهمیده بودن زدن زیر خنده.

چند ثانیه بعد سوهو و اسکای با هم وارد خونه شدن و همه پسرا که به تازگی از سرکار برگشته بودن شروع به سلام و احوال پرسی کردند.

اسکای دست سوهو رو کشید و به سمت آشپزخونه برد وتند و تند حرف میزد:بیا بشین شام بخور من الآن باید برم!

سوهو با لبخند نگاهش کرد و پشت میز نشست:امشبم باید تنها بخوابم!

اسکای لبشو داد بیرون:اوهوم!نصفه شب برمیگردم!صبح از خواب بیدار شدی دیدی یه جوجه تو بغلته شوکه نشو!

سوهو خندید :قربونش برم!

اسکای لبخند زد و همونموقع گوشیش شروع به زنگ زدن کرد.اسکای دستپاچه گفت:وای من برم!

به سمتش رفت و چند ثانیه لباشو بوسید.ازش جداشد و نگاهش کرد:خوب بخوریا!من شوهر لاغر دوست ندارم!

و سوهو هم لبخند زد:منم زن لاغر دوست ندارم!

اسکای خندید و گفت:باشه منم به خودم میرسم!خداحافظ عشقم!

و از آشپزخونه زد بیرون و بیرون هم با پسرا خداحافظی کرد و بدو بدو از خونه خارج شد.

صبح همونطور که سوهو انتظار داشت متوجه همون جوجه که بغلش مچاله شده بود شد و دلش براش ضعف رفت.هزارها بار بوسیدش و به خودش فشار داد و اسکای تکون آرومی خورد و چشماشو باز کرد.لبخند زد و گفت:ساعت چنده آقا؟!

سوهو روی موبایلش نگاه کرد:۷عه!

از جا بلند شد:وای باید برم دانشگاه!

سوهو:دیشب کی اومدی؟!یه نفسم بینش بکش!

اسکای لبخند زد:۳اومدم!مهم نیست مگه چقدر اینطوری میشه!امروزم کلاس ندارم میخوام برم راجع به مقاله م بپرسم!زود برمیگردم!

سوهو:خوبه،اومدی استراحت کن!

اسکای لبخند زد:چشم آقا!

سوهو هم لبخند زد:اون چیزیو که میخوای بگی رو بگو!

اسکای لبشو با زبونش تر کرد:نه چه چیزی!

سوهو چشماشو ریز کرد:بروووو جوجه!الآن چند وقته هی میخوای یه چیزی بهم بگی ولی حرفتو میخوری!

اسکای:خب…دوتا چیزه!واسه اولی قول دادم چیزی نگم!دومیم میترسم بگم!

سوهو:قول؟!چه قولی؟!به کی؟!

اسکای:خب…قول دادم…به چانیول هیونگ…که نشونت ندم،ولی میگم بهت!چون دارم خفه میشم دیگه!یعنی یه هفته است همش دارم جلوی خودمو میگیرم!نمیدونم تا روز عروسی چجوری صبر کنم!

سوهو:ای بابا خب بگو دارم میترسم کم کم!

اسکای بلند شد و به سمت سوهو که روی صندلی میز توالت نشسته بود رفت و روی پاش نشست.سوهو با تعجب نگاهش کرد:خب؟!

پایین لباس سوهو رو گرفت و باهاش بازی کرد:خب لباس عروسم رسیده!منم میخواستم همونروزی که اومد بپوشم و بهت نشونش بدم که این یول بیشعور نذاشت!همش میخواستم قولمو بشکونم ولی خب نتونستم!قول داده بودم دیگه!

سوهو چند ثانیه نگاهش کرد:جدی اومد؟!خوشگل بود؟!دوسش داشتی؟!

اسکای لبخند زد:اوهوم!خودم انتخابش کرده بودم اما رو تنم خیلی ناز تر بود.همونطور که دوست داشتم.آستیناش بلندن یقه اشم خیلی باز نیست.پشتش اما یه حالت اشک مانندی بازه.ولی کلن خیلی خوشگله.امیدوارم تو هم خوشت بیاد.

سوهو لبخند زد و گونه شو بوسید:تو هر چی بپوشی من دوست دارم…اگه هم نمیتونی صبر کنی عیبی نداره.من به این رسم و رسومات پایبند نیستم.هروقت خواستی بپوشش!

اسکای:جدی میگی؟!

سوهو:اوهوم.ولی بگما بعدش هر اتفاقی بیافته گردن خودته!

اسکاس لبشو گاز گرفت:منحرف!

و سوهو خندید:خب،بعدی؟

اسکای لبخندش خشک شد:اون مهم نیست!

سوهو نگاهش کرد:میدونم مهم نیست،ولی میخوام بدونمش!

اسکای:خب…سوهویی…میگم…از جسیکا خبری نداری؟!

سوهو لبخند زد:چیه دلت براش تنگ شده!

اخم کرد:من جدی ام!

اما سوهو لبخند زد:من چیکار کنم تو به اون دیگه فکر نکنی!

اسکای:هیچکار!اگه میتونستم من میکردم که اینقدر الآن بخاطرش حرص نخورم!

سوهو هم اخم کرد:نه خواهشا شما دیگه نمیخواد کاری بکنین!هموندفعه که یه بار منو سکته دادی کافیه!

اسکای گیج گفت:سکته ت دادم؟!

سوهو با حرص گفت:بله!صاف صاف توی چشمای من نگاه کردی و گفتی″ما بدرد هم نمیخوریم هیونگ!من اشتباه کردم.عاشقت نشدم!″یادت نیست؟!

اسکای لبخند زد:وای یادمه!چقدر سخت بود!

اما سوهو همچنان با عصبانیت نگاهش کرد.اسکای گفت:

_خب حالا این قیافه گرفتنت واسه چیه؟؟من که واسه خودم اینکارو نکردم!

سوهو:منم اگه نخوام تو واسه من از خود گذشتگی کنی چیکار باید بکنم؟!

اسکای بلند شد و نگاهش کرد:کاری نکن!من خودم میدونم چیکار درسته و چی اشتباه!تو ۶سال پیشو یادت رفته کارخونه اتون نزدیک بود ورشکست بشه و بیافتی زندون!اگه من لجبازی میکردم و بخاطر یه عشق و عاشقی کوتاه نمیومدم الآن باید تو زندان میاومدم ملاقاتت.اینکه چقدر کارگر بدبخت از زندگی میافتادن هم بماند!

سوهو:بخاطر عشق و عاشقی؟!یعنی ارزش عشقمون همینقدر بود؟!واست مهم بود که من نیافتم زندان و حتی زندگی اون کارگرا هم واست مهم بود اما قلب من چی؟!قلب من مهم نبود!

اسکای:دیوونه شدی کیم سوهو؟!تو حاضر بودی بری زندان اما با من باشی؟!اونم بخاطر روانیی مثل جسیکا؟!تا راه کوتاه هست واسه چی دور کلاهمون بچرخیم؟!

سوهو:تو چی؟!اگه میفتادم زندان بیخیالم میشدی نه؟!کی حاضره با یه سابقه دار بمونه اصلا؟!اونم تو که واسه خودت شخصیتی هستی!راه کوتاه؟!راه کوتاه بهم زدن باهام بود؟!نابود کردن هر چیزی که بینمونه و پشت پا زدن به عشقمون !تو حاضر بودی برای اینکه دور کلاهت نچرخی اینطوری همه چیزو نادیده بگیری؟!

اسکای عصبی شد:ببینم خودت میفهمی چی میگی؟!یه جوری حرف میزنی انگار تو تنها کسی بودی که آسیب دید!انگار من خوش و خرم به زندگیم ادامه دادم و تونستم همه چیزو فراموش کنم!من درست بخاطر عشقمون همه چیز رو نادیده گرفتم اما تو داری منو متهم میکنی؟!

سوهو عصبی از جاش بلند شد:آره بخاطر عشقمون…فرق تو با دوستت چیه؟!اون حداقل بیخبر گذاشت و رفت اما تو باحرفات..تو باکارات منو له کردی!میتونستی بدون اینکارا همه چیزو تموم کنی!

اسکای عملا شوک زده بود.چرا بعد از ۶سال سوهو اینطوری از گذشته ها یاد میکرد؟!

گفت:سوهو…مـ…من…فقط بخاطر…تـ…تو…

سوهو عصبی کیفشو برداشت و گفت:آره بخاطر من…اسکای اسطوره از خودگذشتگی…سوهو هم بدبخت دو عالم که فقط نیاز به مراقبت داره…دیگه نمیخوام راجع به این موضوع بحث کنم…تمومش کن!

و عصبی از در اتاق زد بیرون!اسکای گیج فقط رفتنشو نگاه کرد و حتی نتونست صداش کنه تا بیایسته و حرف بزنن.

از در اتاق بیرون رفت اما سوهو رفته بود و اسکای فقط گیج بود.″چرااینقدر عصبانی شدی؟!″

∞∞∞∞

تو آینه به خودش نگاهی انداخت و دوباره لبخند زد.مهم نبود این صدمین باره که داره مثل بچه ها لباسشو میپوشه و براش ذوق میکنه مهم این بود که ایندفعه باهمه ی دفعه ها فرق داشت.

هر بار یاد رفتار صبح سوهو میافتاد اعصابش خورد میشد اما حالا تصمیم درستی گرفته بود.

لبخند زد و دستی بین موهاش کشید که در با صدای بلندی باز شد :اسکایا میگم…

و با دیدنش خشک شد.اسکای لبخند زد:جونم سهونی؟!

سهون گیج خیره شد بهش و آب دهنشو قورت داد.اسکای گفت:هی هی اینجوری نگام نکن میخوای هیونگت بکشت؟!

سهون نفسشو داد بیرون:اینو چرا الآن پوشیدی؟!

لبشو با زبونش تر کرد:خب…واسه منت کشی!

سهون:چی؟!

اسکای دامنشو گرفت بالا و روی تخت نشست.بدنبالش سهونم رو صندلی نشست:خب،صبح دعوامون شد.تقصیر من بود!منم بیشعور نیستم که!میخوام از دلش در بیارم!

سهون ابروشو داد بالا:تقصیر تو بود؟!

اسکای:خب تقصیر تقصیر هم نه!خب اون یه خورده ناراحت شد.منم ادامه ش دادم!اونم زد به سیم آخر رفت!

سهون:پس بخاطر همین صبح نزدیک بود قورتمون بده!

اسکای:منم آخه همچین چیز بدی نگفتما.نمیدونم چرا اینقدر قاط زد!

سهون:ولی اینکه تو میخوای بخاطرش کوتاه بیای خیلی خوبه!

اسکای لبخند زد.و سهون هم در جوابش لبخند تلخی زد و سعی کرد به این فکر نکنه که چقدر دلش میخواست به جای هیونگش باشه…

اسکای:لباسم خوشگله؟!

سهون سرشو بالا و پایین کرد:خیلی!همه چیز روی تن تو خوشگله.

اسکای خجالت کشید:میگم..چیکارم داشتی؟!

سهون:آهان…میخواستم…

حرفش با صدای وحشتناکی از پایین متوقف شد.هر دو از جا پریدن و به هم نگاه کردند.

اسکای:یا خدا!این صدای چی بود؟!

سهون گیج بلند شد و به سمت در رفت و اسکای هم دامنشو جمع کرد و بدو بدو پشت سرش رفت.خودشونو پایین رسوندن.

اسکای:این صدای چی بود؟!

کای به سمت اسکای رفت:اسکایا بیا بریم بالا!

سهون:میگم چی شده؟!بقیه کجا رفتن؟!

کای نگاه معنی داری به سهون انداخت و مچ اسکای رو گرفت:بیا بریم واست میگم!

اسکای سعی کرد مچشو آزاد کنه :هیونگ…بگو این صدای چی بود؟!چیزی رو زدین شیکوندین؟!بگین قول میدم دعواتون نکنم!

کای:نه چیزی نشده عزیزم.فقط بیا بریم!

اسکای سهون رو با التماس″بیا منو از دست این نجات بده!″نگاه کرد اما قبل از اینکه حرکتی بکنه بکهیون آشفته وارد خونه شد:باید بریم بیمارستان شما میاین؟!

و یک دفعه سکوت تمام خونه رو گرفت و همه به سمت اسکای برگشتن.

اسکای گیج گفت:بـ…بیما…بیمارستان؟!

هیچکس حرفی نمیزد.انگار همشون قفل کرده بودند.

بک آروم گفت:تـ…تصادف شده!

اسکای وحشت زده به جمع نگاه کرد:چـ…چانیولی؟!

بکهیون سر تکون داد:اون…اون بیرونه!

اسکای آب دهنشو قورت داد:شیومین هیونگ؟!

بک باز هم سر تکون داد.

اسکای با بغض گفت:وای…لی هیونگ؟!

صدای کای بلند شد:نه.اونم بیرونه!

اسکای درمونده نگاهشون کرد.دلش میخواست زمین و زمون رو به فحش ببنده که اینا حرف نمیزنن.ناله کرد:خب همتون که هستین!کی پس؟!

همه با نگرانی همو نگاه کردند و اسکای بعد از چند ثانیه گیج نگاه کردنشون وحشت زده از جا پرید:یا مریم مقدس!سوهو!

و بدون اینکه منتظر واکنشی از پسرا باشه دامن لباسشو توی دستش مچاله کرد و به سمت بیرون دوید…

پایان قسمت یازدهم

یه چیزیم بگم..

ازاینجا به بعد دیگه من آماده ندارم متنو باید تایپ کنم…

ممکنه نتونم هرروز سر ساعت پست بذارم…

لطفا نظر هم بزارید



guest
6 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
صدف
صدف
3 سال قبل

وای اسکای و سوهو
دلم ضعف رفت براشون

میگم…چقد عکس سوهو و آیرین و چانیول توی این کاور خوشگله
اسکای و دایموندُ اصن یجور دیگه تصور کرده بودم راستش…:دی

Zahra
Zahra
Reply to  صدف
3 سال قبل

مینهو ی من????(سوهو.مینهوا)
عره سوهو وآیرین خیلی خوشگل شدن اما در حقیقت عکس دایموند و اسکای رو از ناچاری گذاشتم چون هر چی گشتم عکسی که به تعریفم از دایموندو اسکای بخوره پیدا نکرم بجز اینا???
دهنم سرویس شداااا????

Cutie
Cutie
3 سال قبل

Vay blakhare up krdi
Kh khub kalafegi o parishunie chano nshun ddi ama hes miknm y kuchulu bayad bishtar jav sazi mishod baraye qesmate tasadof ama ba in hal mn vaqean negarani skai ro hesrordm
Ba Lebas aruuus raf ??

Zahra
Zahra
Reply to  Cutie
3 سال قبل

عزیز دلم???
آره،راستش صحنه تصادف رو نمیخواستم خیلی کش بدم چوم همینجوریشم همه ریختن سرم که چرا این بازی رو باهاشون میکنم???
ولی میفهمم.کم توضیح دادم??
خوشحالم که تونستی باهاش حس بگیری آبجی جونم.ایشالله که تا آخرش دوست داشته باشی و همراهمون بیای???
ممنونم❤❤❤

نانیس
نانیس
3 سال قبل

اوه!!
تنکس…
واقعا ممنون……
فیک دختر پسری ایز مای استایل!☺

Zahra
Zahra
Reply to  نانیس
3 سال قبل

وای یه کامنت 🙁 🙁 🙁
ممنونم عشقم
خوشحالم که دوست داشتی