122 👁 بازدید

Out Of Breath_EP 10

قسمت ده 🙂

کاور جدید

از نفس افتاده+قسمت نهم+

مرگ رو واضحا با چشماش میدید و تمام تلاشش برای نفس کشیدن بی فایده بود.اینو میفهمید که اگه چند ثانیه دیگه همینطور بمونه از هوش میره و لطف خدا بود که تا بحال سرپا ایستاده بود.دیدن عفریته روبروش خیلی شوک برانگیز تر از تصورش بود و هر قدم که بهش نزدیکترمیشد بیشتر و بیشتر روحش از بدنش خارج میشد.

بالآخره با قدم برداشتنی که به اندازه صد سال طول کشید بالآخره اون آدم جلوش ایستاد و لبخند گشادی زد:مدت زیادیه همو ندیدیم اسکای جان…

آروم پلک زد و قبل ازینکه جوابی برای گفتن داشته باشه گرمای دستی که کمرش رو نوازش کرد نفس رو به ریه هاش برگردوند.

_وای ببین کی اینجاست!تو کی برگشتی نونا؟!

سرشو بالا گرفت و به چهره بی تفاوت سوهو که به جسیکا خیره شده بود نگاه کرد.

با پوزخند گفت:مدت زیادی نیست!نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود پسر عمو!

و رو به اسکای گفت:حالت چطوره عزیزم؟!

و دستشو به سمتش دراز کرد.

آب دهنشو قورت داد که مادرسوهو صداش بلند شد:حالا بیاین بشینین…بعدا هم میشه احوال پرسی کرد….

و به سمتشون رفت و دست اسکای رو گرفت واز بغل سوهو کشیدش بیرون:بیا دخترم!

و به سمت بقیه مهمونا رفتن و در همین حین دم گوشش زمزمه کرد:منو ببخش دخترم…حتی عموجان هم خبر نداشت اون قراره امشب بیاد اینجا…

اسکای بدون اینکه تفاوتی توی چهره گیجش حاصل بشه فقط به نشونه ی ″میفهمم″ پلک زد و سرشو تکون داد.

چند دقیقه بعد همه مهمونا دور هم نشسته بودن و مشغول گپ زدن و شوخی و خنده شدن اما اسکای با هجوم تمام خاطرات وحشتناک گذشته به قلب کوچیکش لرزه خفیفی به بدنش افتاده بود و نمیتونست حواسشو جمع کنه و بدتر ازون معده درد قدیمیی بود که بعد از مدت ها دوباره به سراغش اومده بود و در حال کلنجار رفتن با خودش بود.

کمی اونطرف تر هم سوهو هم نگرانترین حال ممکن رو نسبت به عشقش داشت و اون تنها کسی بود که میتونست حال همسرش رو در مواجهه با جسیکا درک کنه و تنها چیزی که میخواست این بود که زودتر دستشو بگیره و ازین مهمونی نفرین شده ببره.

با صدای پدرسوهو همه به خودشون اومدن:خب عمو جان کی از آلمان برگشتی؟!

جسیکا لبخند ملیحی زد و پاشو روی پای دیگه ش انداخت:مدت زیادی نیست…یکی دو ماهی میشه!

و اسکای نمیدونست چرا جسیکا جواب سوال پدرجونو رو به خودش جواب داده!

آهی کشید و مشغول بازی با ناخوناش شد و در جواب حرفهای بقیه فقط به جواب های کوتاه و لبخند کمرنگی بسنده میکرد و تقریبا همه متوجه حال دگرگونش شده بودند.چند دقیقه ای گذشت که حس بوی عطر آشنایی باعث شد متعجب سرشو بالا بگیره:کیم سوهو!

سوهو سرشو خم کرد و آروم زمزمه کرد:چند دقیقه تحمل کن…زود میریم!

اسکای هم آروم گفت:نیازی نیست…من صبر میکنم…برو پیش بابات اینا!

سوهو در جوابش لبخند زد و سرشو نزدیکتر کرد:خانوم من اینجاست…من ازینجا تکون نمیخورم!

و اسکای هم در جوابش فقط یه لبخند کمرنگ تحویل داد.

مامان سوهو با ذوق گفت:وای الهی قربون شما دو تا برم که اینقدر بهم میاین…جونمیون پسرم دو دقیقه نمیتونی این دختر ناز منو به ما قرض بدی؟!

سوهو که متوجه چرخیدن نگاه همه به سمتشون شد لبخند زد و دستشو دور کمر اسکای انداخت و محکم به خودش چسبوندش:مامان این چه حرفیه،مینهوا دختر شما هم هست!

و مادرش باز هم قربون صدقه اشون رفت و اسکای با خجالت تشکر کرد.

همه دوباره مشغول حرف زدن شدن و این وسط خدمتکارا مدام مشغول پذیرایی بودن و ایندفعه اسکای با حضور سوهو در کنارش احساس آرامش بیشتری میکرد!

صحبت جمع اینبار با صدای پر از عشوه جسیکا قطع شد:شنیدم توی این ماه قراره عروسی بگیرین پسر عمو!

سوهو به سمت جسیکا برگشت و با پوزخند نگاهش کرد:چه خوب از همه چی خبر داری نونا!بااینکه تازه از سفر برگشتی!

جسیکا بیخیال گفت:بالآخره خبرا میپیچه!تو هم که مشهوری!

سوهو حلقه دستشودور کمر اسکای محکم تر کرد:بله،مدت زمان زیادی نمونده!

جسیکا لبخند زد:چه خوب!حتما منو هم دعوت کنید!

سوهو هم لبخندی مثل خودش زد:البته!

و رو مادرش گفت:مامان فکر کنم ما باید مرخص شیم!

مامانش گیج گفت:وای!الآن؟!هنوز حتی شام هم نخوردین!

سوهو گفت:ممنونم مامان ولی برنامه کاری ما رو که میدونی چقدر شلوغه،تا همینجا هم دلم کلی برای عمه ها و عموجان تنگ شده بود که اومدیم!

و امیدوار به اینکه مادرش مثل همیشه موقعیت رو بفهمه و بذاره برن نگاهش کرد که همینطور هم شد و از روی حال نه چندان خوب اسکای گفت:بسیار خب،بذارین واستون شام آماده کنم که ببرین!

سوهو لبخند زد:ممنونم مامان!

اون زوج با همه مهمونا خداحافظی کردند و مادر و پدر و برادر سوهو کسایی بودن که تا دم در برای بدرقه شون رفتند.

سوهو:شما برین داخل مامان…واسه چی تااینجا اومدین!

مادرش بسته رو داد دستش:بیا اینو بگیر!فکر کردی من نفهمیدم شما دو تا امروز بیکارین و بخاطر اون دختره دارین اینقدرزود میرین؟!این شامتونه،واسه بقیه پسراهم گذاشتم…

سوهولبخند زد:مامان…اخه خودت میدونی که مینهوا…

_آره چون خودم میدونم دارم با خوشحالی بدرقه تون میکنم!برو ازش مراقبت کن طفلک مثل ماست رنگش پریده!

اسکای به آرومی گفت؛متاسفم مادرجون!

مامان با مهربونی دستاشو گرفت:من متاسفم دخترم!شبت خراب شد!

اسکای لبخند زد:این حرفو نزنید!

‌پدر سوهو دستشو روی شونه اش گذاشت:کارای مراسم خوب پیش میره؟!

سوهو:آره همه چیز اوکیه تقریبا!

لبخند رضایتمندی زد:خوبه اگه کم و کاستی بود بهم بگو!

سوهو لبخند زد:اینکارو میکنم بابا!

و آخرین نفر هم جونگهیون رو به اسکای گفت:معده ات چطوره؟!رعایت میکنی یا حرص خوردنو ازسر گرفتی؟!

اسکای لبخند کمرنگی زد:دارم سعی میکنم!

_سعی کن چون اگه باز گند بزنی به خودت خودم میکشمت!

وهمه خندیدند و سوهو بااخم گفت:هیونگ به زن من دست نزن!

و جونگهیون در جوابش شکلک در آورد و بعد از بغل کردن دوباره همه خداحافظی کردند و اون دونفر از خونه پدری سوهو خارج شدند.

به محض خارج شدن سوهو به سمت اسکای رفت اما اسکای انگار که توی این دنیا نباشه،با سری افتاده به سمت ماشین رفت.

سوهو نفسشو داد بیرون و نگاهش کرد.دلش میخواست اوضاع رو یه جوری تحت کنترل خودش در بیاره اما اسکای گیج تر ازین حرفا بود.

هر دو سوار ماشین شدن و تا خود خوابگاه هیچکس حرفی نزد.در واقع اسکای حرفی برای گفتن نداشت و سوهو هم تمام مدت منتظر بود اون حرفی بزنه.

پیاده شد و اینبار سوهو به سمتش رفت و مجشو گرفت:چوی مینهوا!

اسکای سرشو بالا گرفت:جانم!

و لحظه بعد اسکای پرت شده بود توی آغوشش و سوهو محکم فشارش میداد:نمیخوای آروم بشی؟!

اسکای چشماشو بست و دستاشو دور کمرش حلقه کرد:الآن آروم شدم!

چند ثانیه بی حرف توی همون حالت موندن تااینکه اسکای خودشو عقب کشید:نمیدونم چی راجع به من فکر کردی ولی من….

به سوهو‌نگاه کرد و خنده ش گرفت:عین سگ از جسیکا میترسم…

و ریز خندید.سوهو بی توجه به قیافه خندونش نگران گفت:اسکایا ببین…

اسکای:ازش میترسم اما تو کنارمی دیگه!پس هیچی!بیا بریم که معده م داره از گرسنگی سوراخ میشه!

و دست سوهو رو کشید و به سمت داخل رفتند.

ترس بود یا اضطراب…نمیدونست فقط تلاش عجیبی داشت که برگشتن جسیکا رو به دسامبر ربط نده…البته اگه موفق میشد….

∞∞∞

غلتی زد و پتو رو بیشتر توی بغلش مچاله کرد.بدون اینکه چشماشو باز کنه دست کشید و وقتی جای خالی کنارشو حس کرد لای چشماشو باز کرد و متوجه مردی که پشت بهش مشغول پوشیدن کتش بود شد.لبخند زد و توی دل قربون صدقه قد و بالاش رفت و گفت:

_چند بار بگم بیدار میشی منم بیدار کن مرتیکه؟!

سوهو به سمتش برگشت و لبخند زد:تو باز مثل بی نزاکتا حرف زدی؟!

و به سمتش رفت و روی تخت نشست.دماغشو کشید:خودتو دیدی وقتی خوابی؟!اگه ببینی عمرا دیگه به من بگی بیدارت کنم!

اسکای خندید و قیافه شو مثل موش کرد:من همه جوره جذابم!

سوهو خم شد و گونه شو بوسید:معلومه!زندگی منی!

و بعد روی ساعتش نگاه کرد:برم،پاشو برو پایین صبحانه بخور!

اسکای تو جاش نشست:تو چی؟!

سوهو:من اونجا واسم میارن!

لبخند زد:آقای نائب رییس و این حرفا!

سوهو هم خندید.از جاش بلند شد که اسکای هم از جاش پرید و یه دفعه با نگرانی گفت:اوپا!

خندید:باز میخوای خودتو لوس کنی اینجوری صدام میزنی؟!

اسکای لبشو با زبون تر کرد:میگم…جسیکا هم…میاد کارخونه؟!

سوهو به سمتش برگشت و نگاهش کرد:هنوز درگیر اونی؟!

سرشو انداخت پایین:دیروز که بهت گفتم!

سوهو دستاشو گرفت و تا سرش پایین بود گفت:معلومه نمیاد!کی دیگه اونو اونجا راه میده؟!

اسکای نفسشو داد بیرون:آهان!

و لبخند رد:پس زود برو!

سوهو نزدیکش شد و سرشو خم کرد.اسکای لبخند زد و چشماشو بست.نفس های سوهو که پوستش خورد خودشو کشید بالاتر اما صدای وحشتناک در باعث شد هر خودشون رو سریع بکشن عقب:بیدار شدین شما دو تا کفتر یا نه؟!

سوهو که از عصبانیت قرمز شده بود به سمت بکهیون که با شیطنت نگاهشون میکرد برگشت و گفت:خونت حلاله بیون بکهیون!

و دوید به سمتش.اسکای که خنده اش گرفته بود کیف سوهو رو برداشت و دنبالش رفت.

∞∞∞∞

صدای بوق بلند شد و دستگیره در رو کشید.همونطور که کفشاشو عوض میکرد کش و قوسی به خودش داد:آخ خدا الآن میمیرم!

اما با صدای بم چانیول از جا پرید:ازین حرفا زدی نزدیا!

هین بلندی کشید و دستشو گذاشت روی قلبش:هیونگ نیم!

چانیول به کانتر تکیه داد:خسته نباشی دونسنگ نیم!

اسکای لبخند زد:قربونت هیونگ!داشتی آشپزی میکردی؟!

و آب دهنشو قورت داد.

چانیول خندید:شکمو!برو لباستو عوض کن بیا!

اسکای لبخند احمقانه ای زد و در عرض۳۰ثانیه لباس عوض کرد و برگشت توی آشپزخونه.

چانیول ظرف غذا رو گذاشت روی میز:گرسنتم هستا!!

اسکای با اشتیاق به غذاهانگاه کرد:هیونگ کم مونده معده م بر بقیه اعضای بدنم پیروز شه و بخورشون!اونوقت از اسکای فقط یه معده میمونه واستون!

چانیول پشت میز نشست و خندید:خب حالا بخور!

و اسکای با تشکر شروع به بلعیدن غذاهاکرد.چانیول اما با لبخند دستشو زیر چونه اش زد و مشغول تماشا شد اما بعد از چند دقیقه لبخندش خشک شد گفت:چقدر دوری!

اسکای با دهن پر گفت:هوم؟!…آره دورم!بزار بیام کنارت بشینم هیونگ!

و بلند شد و به صندلی کناری چانیول جابه جا شد.چانیول آروم پلک زد:بیا روی پام بشین!

اسکای سرشو گرفت بالا و بهت زده نگاهش کرد:چی هیونگ؟!

چانیول چند ثانیه نگاهش کرد و چشماشو بست:دیوونه شدم!…هیچی هیچی غذاتو بخور!

اسکای چند ثانیه گیج نگاهش کرد و چانیول برای عوض کردن بحث گفت:دانشگاه بودی؟!

اسکای آهی کشید:اوهوم!ماهی یه بار یه کلاس میزارن واسمون اونم فقط شروور میگن!بقیه شم من دارم عکس میگیرم!آخه یکی نیست بگه تو دردت چی بود یهوفکر پی اچ دی افتاد تو کله ات؟!پول لازمی آخه؟!یا هنر و موسیقی بلد نیستی؟!بابا هیونگ من اراده کنم تمام این دانشجوهارو درس میدم!حوصله م سر میره سرکلاس!

چانیول خندید:عوضش ازین ببعد میتونیم خانوم دکتر صدات کنیم!

اسکای گفت:حالا هر چقدر ما شمارو آقای دکتر صدا زدیم بسه!

و چانیول فقط خندید و با غذاش بازی کرد.

اسکای گفت:هیونگ…کل کل کن!

چانیول:وات؟!

اسکای آهی کشید:الآن میبایست یه چی بزاری تو کاسه ام حالمو بگیری!ولی هر چی من میگم فقط لبخند میزنی!پارک چانیول خودت باش…شوخی کن،مسخره م کن،ضایعم کن،اینقدر فقط لبخند ملیح تحویل من نده!

چانیول باز هم لبخند زد:نگران نباش،به موقعش دارم برات!

و اسکای ازین حرف بی معنی چانیول که مفهومی جز″دلم نمیخواد!″نداشت فقط آه کشید.

چانیول گفت:سن من دیگه از کل کل کردن با تو نیم وحبی گذشته جوجه!هم سن و سالای من الآن همشون چند تا بچه دارن!چه توقعی از من داری!

اسکای مثل بچه ها گفت:تو پارک چانیولی!با منم بحث نکن!…اصلا ببینم دراز خان!تو چرااینموقت ظهر خونه ای؟؟

چانیول:فیلمبرداری من نصفه شباست اگه خاطر مبارکتون باشه!

اسکای:آهان!منم که شبام!بدبختیه ها!یک هفته است عین آدم سوهو رو ندیدم.اون تا ۹سرکاره منم ۹دقیقا باید برم سرکار!اوضاعیه!

و چانیول بازم لبخند زد:عوضش چند وقت دیگه ازدواج میکنین حالتون از هم بهم میخوره بس همو میبینین!

اسکای لبخند زد و آروم گفت:فک نکنم هیچوقت حالم ازش بهم بخوره!

و چانیول به غذاخوردنش ادامه داد تا اسکای گفت:وای هیونگ عاشقتم!من اگه تورو نداشتم از گرسنگی تلف میشدم.من اگه جای اونی آیرین بودم دو دستی میچسبیدمت ولت نمیکردم!

چانیول لبخندتلخی زد:حیف که نیستی و سوهو هیونگ باید تورو دو دستی بچسبه عوضش!

اسکای:اووو چسبیده ول نمیکنه!

و یه دفعه چانیول از جا پرید:راستی اسکایا!

_جونم!

چانیول:یه بسته واست آوردن صبح!

اسکای:بسته چی؟؟

چانیول:نمیدونم بازش نکردم!یه جلد سفید داره فقط!بیا ببینش!

و از آشپزخونه بیرون زد و اسکای هم بدنبالش.

چانیول از روی مبل بسته بزرگ سفید رنگ رو به دستش،داد؛اینه!

اسکای ابروشو داد بالا:این چیه؟!

و تند تتد بازش کرد اما با دیدن محتویات داخلش جعیه از دستش افتادو جیغ کوتاهی کشید:وای….خدای من….

پایان قسمت ده

توضیح:

اگه اسکای بلو رو نخوندین و میخواین بدونین جسیکا کیه و حوصله هم ندارین بخونینش ازم بپرسین براتون توضیح میدم 🙂

کامنت هم نمیذارین که 🙁



guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments