153 👁 بازدید

” Oneshot White ShaDow “

سایـــ ـــه سفیــــد…

وان شات دیگــه ای که دلم خواست توی این حال و هوای پاییزی

که رنگ و رویزمستون به خودش گرفته

براتون پســت کنم : )

امیـدوارم دوسش داشته باشیــن ^_^

******

 

رو صندلی متحرک همیشگیم نشسته بودم و به بیرون نگاه میکردم ، همه جای پوشیده از برگایی که انگار دوتار رنگ زرد و نارنجی توشون مخلوطه ریخته شده بودو نور زننده و بی جون و زعفرونی رنگ آفتاب از پنجره میخورد تو چشم و و قطرها ی درشت و پشت هم بارونی که داشت میبارید حتی یه نقطه هم جا ننداخته بود وهمه جا رو خیس و نمناک کرده بود و این حس عجیبی بهم میــداد

***

رسیدم پشت بوم ساختمون و همینطور رفتم جلو و به حفاظ اصلی تکیه دادم و به پایین و نمای اصلی شهر نگاه میکردم.به خیابون و اوتوبان های شهر و چراغای بیشماری که روشن بودن و نگاه کردن زیادی بهشون اذیت کننده بود .. هوا تاریک و دما پایین تراز قبل بود و سرماشو حس میکردم که باعث میشد هرازگاهی تنم بلرزه ..فقط یه روز مونده بود ! فردا روز اخر بود و تونستم تاامروز تو کارم موفق باشم و یاینکه همه استرسم واسه فردا هرلحظه بیشترمیشد بازم این خوشحالم میکرد و دلم میخواست از این خوشحالی داد بزنم ولی بجاش ازسرما لرزم میگرفتو واسه یه لحظه..

دستای یکی رو دور خودم از پشت حس کردم و که محکم بغلم کرده بود و منو به خودش نزدیک کرد و وجودش همه سرمایی که درونم بود رو ازبین برد و جاش یه گرمای دلپذیر رو جایگزین کرد..

کریس ” یه چیزی رو فکرکنم هیچ وقت ازت نپرسیدم”

یکم رفتم جلوتر و خودمو جدا کردم و که بتونم برگردم سمتش ..برگشتم سمتش و با سوال به چشمای تیره رنگش خیره شدم و منتظر بقیه حرفش موندم..

درست مثل چندلحظه قبله من چند لحظه به شهر نگاه کرد و دوباره به من نگاه کرد

کریس ” قبلا ازت نپرسیده بودم براچی چی خواستی یه مامورپلیس باشـی ولی حالا ازت میپرسم چرا ؟”

حق بااون بود تاحالا اینو ازم نپرسیده بود و منم هیچ وقت حرفی نزده بودم..

رفتم نزدیکش و اینبار منم دستامو دورش حلقه کردم و سرمو گزاشتم روسینش با یه صدای آروم گفتم :

این کشور و خاکش..این مردم که دارن توش زندگی میکن همه برام عزیزن، چون من مثل یه سایم ..یه سایه ی سفیـد که خوبیارو میبینه ..یه سایه ی سفید که همیشه هم پشت هم جلو کسایی که دوسشون داره حرکت میکنه !اینطوری وقتی من لبخند بزنم دنیامم میتونه لبخند بزنه

منو محکم تر بغل کرد و دستاشو برد لای موهامو حرکتشون میداد و همزمان بادی که تو صورتم میخورد و صورتمو نوزاش میداد ..

کریس ” درسته..میــای من یه سایسه ی سفیـده.. “

لبخند زدم و یهو منو از خودش جدا کرد و با به یه قیافه ی جدی بهم نگاه کرد ..

کریس ” وایسا ببینم..کشور و مردمش ؟ حالا دیگه منو جزئشون حساب نمیکنی؟”

بااین حرفش زدم زیرخنده وچشامو چرخوندم ، لابه لای خنده هام گفتم ” مگه تو جزمردم این کشور نیستی ؟”

حالت صورتش از قبلم جدی ترشد و گفت ” هستم ولی قبول نیست تو فقط سایه منی و سایه من خواهی بود”

سعی کردمجلو خنده هامو بگیرم و با تعجب گفتم ” هــی این دیگـه خیلیــی خــودخوا.. “

یهو لباشو رولبام حس کردم و باعث شد نتونـم حرفمو ادامــه و ساکت شم و فقط نفسم تو سینم حبس کرده بودم ..

چندلحظه ای تو همون حالت بودیم و اون رفت عقب و منم سرمو گرفتم بالا و به آسمون ابری که جتی یه ستارم توش پیدا نبود نگاه کردم وفقط به خاطر حبس کردن نفسم چندبارآروم سرفه کردم و حس میکردم قیافم دقیقــا مثل یه گوجه رسیده شــده و صدای کریس رو کنارگوشم دوباره شنیدم

کریس ” تو فقط سایــه منی .. سایه سفید من اینو یادت باشــه”

سرمو آوردم پایین و خواستم بهش اعتراض کنم و اما تو صورتش یه حالت شیطنت بود و یه چیزیو بهم انگارداشت اخطار میداد واسه همین مخالفتی نکردم..این چهره ی شیطون و بامزشو بیشتردوست داشتم و نمیخواستم دوباره جدی شــه ..

برگشتم و به میله هاتیکه دادم و دستامو توهم قفل کردم گزاشتم بالای میله که سردیش کله وجودمو لزوند یه لحظه و دوباره به شلوغیه شهر تو شب خیره شدم و همه حواسم رفت سمته فردا

اومد کنارم وایساد اونم مثل من به میله ها تکیه داد و به شهرنگاه کرد ..

کریس ” ترسیدی ؟بخاطرفردا؟ اگه میخوای میتونی فردا کناربکشی”

صداش مثل یه تلنگرتو ذهنم پخش شد! درسته یکم نگران بودم ولی نمیتونستم بترسم واسه ی من که ازهمه چی گذشته بودم چه جای ترسی بود؟

باتعجب بهش نگاه کردم..

” ترس ؟ کنار بکشم؟ کریس میدونی داری چی میگی ؟ من شیش ماه بااونام و همه وقتم رو صرفشون کردم نه تنها من همه ی ما چطور میتونی اینو بگی ؟”

همونطور که حواسش به پایین بود یه نیشخند زد” جدی نگیــر فقط داشتم شوخی میکردم ولی میدونم نگرانی هممون نگرانیـم فردا مهم ترین و آخریـن روزه..”

” ولی ماموفق میشیم مطمئنم..

******

صدای گیرگیر تکونای صندلی که تنهای صدای این خونه و منظره ی بیرون از پنجره رو دوست داشتم ، توی این تنهایی و سردی موحش وار این سکوت تنها چیزایی بودن که میتونستن آرومم کنن!!عقربه های ساعت مثل همیشه میگذشتن و هرلحظه به این تنهایی و خلوتم اضافه میشداما امروز فرق میکرد، ولی امروز برام متفاوت تربود تفاوت داشت

درست مثل دختــر بچه ای که تو راه گم میشه و همه امیدشو از دست میده منم همه چیزمو از دست داده بودم ..آره فرار کرده بودم و همه ی چیزی که میتونستم بهشون به عنوان عشق ، خانواده و زندگی نگاه کنم و حالا حس میکردم دارم بهشون برمیگردم..برمیگردم و دوباره میتونم بهشون مثل قبل نگاه کنم ..

***

ماشین رو کنارماشین بقیه پارک کردم و قبله اینکه پیاده شم یه نگاه به ساعت کردم ..۱۰ مین به هفت بود و هوا هنوز روشن بود و این زمان خوبی بود..از ماشین پیاده شدم و یه نگاه درو بر کردم تا مطمئن شم کسی این اطراف نیس ..ساکت و آروم بود ولی باید اینکارو میکردم چون برعکس ظاهرا هست.کیفمو تو دستم گرفتم و همونطور که تو دهنم با ادامسم ور میرفتم قدمامو بلند وشمرده سمته بار اصلی برداشتم..

“آروم باش میا..تومیتونی.. همه چی مثل روزای قبل پیش میره..اتفاقی نمیوفته ..همه چی اوکیه ” تمام این کلمات رو باخودم میگفتم تا خودمو خونسرد نشون بدم مثل روزای قبل ..

دستشو مشت کردم و اوردم بالا و چندبار نیمه محکم کوبیدم به در و برگشتم و دوباره یه نگاه به پشت کردم..

درو باز شد و با قیافه سوزا رو به روشدم..یه دور اطرافو نگاه کردو بعدروشو کرد سمته من ..

سوزا: بیا داخل..

از جلو دررفت کنار و کیفمو پرت کردم رودوشم از پشت و رفتم داخلــ و سوزا هم از پشت در بست و همونطور که داشتم سمته سالنی که بقیه بودن میرفتم سوزا هم پشتم راه افتاد

-: سوزا خیلی که دیرنکردم ؟

سوزا: نه به موقع اومدی بهتم نیازبود کلی کار ریخته سرمون

با یه صدای کنکجاو پرسبدم: ماهمیشه کارداریم منظورت ازکلی کارچیــه؟

سوزا :بین خودمون بمونه ها امروز بعداز اون اتفاق پارسال اولیـن باره که بالاخره مورنیک قراره یه معالمه انجام بده اونم امروز فکرشو بکن ؟؟

از پله های روبه رومون رفتیم بالا ..قدمام نامنظم تراز قبل کردم

با گیجی نگاش کردم و تقریبا باذوق گفتم: واقعـــا؟ شوخی نمیکنی ؟ یعنی امروز مورنیک میخواد معامله کنه؟ پس یعنی به نفع هممون میشه باورم نمیشه ولی تو از کجا فهمیدی هوم ؟

شونه هاشو داد بالا و اروم خندید: میدونم دیگــه

قبله اینکه کاملا برسیم بالا زدم به بازوش ” زودباش بگو از کی شنیدی؟ نکنه ادوین ؟”

جااینکه جواب بده بیشتر خندید و همه پله هارو رد کردیم و رسیدیم بالا و اون سریع رفت پیش آنری و نیکلا ..

منم رفتم سمته اتاق و کیفمو گزاشتم تو کمد و قبلش دوباره ساعت چک کردم ..

الان دیگه ۷ شده بودم و تقریبا طبق برنامه هنوز ۴ ساعت مونده بود..

رفتم سمته درو بازش کردم و تا از اتاق اومدم بیرون ادوین یا یه جعبه ـ بزرگ جلوم ظاهر شد و دستمو گزشتم روقلبم و یه صدای نسبتا بلند گفتم : ادویــن ترسوندیم

ادوین ” اشکال نداره حالا اینبارو بگیرببرش واسه مورنیک فقط کاره خودته”

“: اشکالی نداره ؟ واقعا که .. خودت ببر من نمیبرمش حالام برو کنار میخوام رد شم”

ادوین : میااذیت نکن توکه بحرحال الان میری پیشش اینم ببر .. من باید به چیزدیگه ای برسم

رفتم جلوتر جوری که فقط خودش بشنوه گفتم : و یه چیزدیگه ..میدونم تو و سوزا باهمین اما دلیل نمیشه همه چی رو بهش خبر بدی ..میدونی مورنیک بفهمه چی اتفاقی میوفته ایندفعه رو ساکت میمونم

از حرفم جاخورده بود و قبله اینکه بخوام صبرکنم تایه جوابی پیداکنه جعبه رو ازش گرفتم و ازش دور شدم و خودمو رسوندم طبقه بالا قبله اینکه برم داخل اتاق اصلی جک و جاش نگهبانای اتاق مونیک جلومو گرفتن ولی بعد اینکه هماهنگ کردن کشیدن کنار و منم رفتم داخل و مستقیم رفتم سمته میز و جعبه رو گزاشتم رو میز و بایداعتراف کنم شونم شکست بخاطرش.. کنجکاویم گل کرده بود و میخواستم ببینم داخلش چه که یه صدایی از پشت منو به خودم آرود..

” مثل همیشـــه به موقــع رسیدی”

برگشتم با دیدن مورنیک * یه پسرتقریبا جوون که به جرئت اعتراف میکردم خیلی از دخترای اینجا عاشق بیبی فیس بودن و چشمای عسلی رنگش که بارنگ پوستش خیلی مچ بود میشدن ” خودمو وادار به لبخند کردم وصدامو صاف کردم و گفتم”: چون هنوزم همه قرارو به یاد دارم”

سرشو تکون و حرفمو تایید کرد “: تونستی آمادش کنی ؟”

دستمو بردم توجیبم و فلشی توش بود رو آرودم بیرون و ارودم بالا..اینم لیست همه کسایی که با یرون معامله میکنن و قرارداد ثابت دارن.با لیست همه مبلغا و سودشون

مورنیک ” عالیــه میا..این کارت جبرآن میشه”

” من نیازی به جبرآن ندارم همین که گزاشتی بینتون باشم واسم خیلیــه”

مورنیک ” ولی میدونی که وقتی حرف میزنم سرشم هستم..درضمن به جز ادوین و پالی و کای توهم همرامون میای یعنی میخوام که توام بیای”

” درست همونطور که که حدس میزدم اون حالا قبول کرده بود منم همراهشون شم “

چشام ازشادی برق زدن و با صدای ذوق زده گفتم ” واقعا منم میتونم بیــام ؟؟”

بلند خندید و فلشو از دستم گرفت و رفت سمته پنجره ی بزرگی که وسط اتاق بود : آره میتونی بیای حالا بهتره بری به بقیه بچه ها کمک کنی ..

-: ممنــــون..

اینو گفتم و باعجله از اونجا اومدم پایین و رفتم پیش سوزا و نشستم کنارش یکی از عروسکایی جلومون بود رو برداشتم ومشغول سرهم بندیش شدم و چشم به محتویات داخلش بود..تمام این موادا قراربود وارد زندگیه بقیه شه و پولش فقط بیاد تو جیب اینا و ضررش واسه مردم.. همین که فکرشو میکردم تنفرمو از تک تک این آدما بیشتر میکرد ..

یازده گذشت و دیگه بسته بندیه همه اینا تموم شده و بعداینکه مورنیک همه رو مرخص کرد که برن به جز من و ادوین و کای و چندتااز مورداعتمادیای اصلش همه چی رو توی ماشیــن چیدِیــم و راه افتادیم سمته قرارگاهیی که قراربود اون معامله انجام شه و چون میخواستن خیلی بی سرو صدا تموم شه همراهاشاشون هم کمتر بود و از اینجا به بعد واسم یه شمارش معکوس بود …

.

.

۱ ساعتی رو تو راه بودیم وبا توقف ماشین ماهم پیاده شدیم و یه گاراژبزرگ دوبلکس بااینحال قدیمی رو جلوی خودم دیدم و این درست همون آدرسی بود که باید باشه ..

از ماشین پیاده شدیم و موقعی که وارد گاراژ شدیم یه فضای باز و تاریک بود که به خواست مورنیک من و کای تو طبقه بالا قرارشد مستقر شیم و بقیه هم تو طبقه ی اول پخش شن..

همه جا بهم ریخته بود و هرجایی که پامیزاشتم انگار قبلا جایگاهه یه مصرف کننده بوده ..همه جا پربود از شیشه های خالی الکل و ته مونده های سیگار و سرنگای توخالی و این حس افتضاحی بهم میداد..

درحالی که همش زیرپامو نگاه میکردم تاروچیزی پانذارم گفتم: اینجــا دیگــه چه جور جایی بوده ..

کای : تو که باید بهتر اینجارو بشناسی ..

برگشتم سمتشو گفتم : مظورت چیــه..

بایه حالت تمسخری که تو چهرش و همینطورصداش بود گفت: این توبودی که اینجارو انتخاب کردی پس باید بهتربشناسی ..

کاملا رو طبقه بالا مستقرر شده بودیم و طوری که ارتباطمون با مورنیک و بقیه وجود نداشت و فقط باید منتظرمیموندم بقیه برسن ..

-: من انتخاب نکردم فقط با پسر یرون روش توافق کردم همین

اینو گفتم جلوتر ازش راه رفتم که که از پشت گرفتممو و کوبوندم به دیواری که سمته چپمون بود و خودشم نزدیکم کرد و طوری که الان تقریبا جفت دیوارشده بودم و اگه یکم دیگه جلوتر میومد بین خودش و دیوار پرش میشدم..

-:یجورایی از حرکتش شکه شدم و تقریبا داد زدم ” هیی بروکنار معلومه چتــه ؟ “

__: بچه ها اونجا همه چی اوکیــه؟

صدای ادوین بود که ازپایین اینو گفت وظاهرا سر و صدای بالا شنیده بود ..

-: آره چیــزی نیست !

سرمو کشیدم کنار و سمته پایین اینو بلند گفتم تابشنوه

بخاطرتاریکی خیلی چهرش ولضح نبود اما صداش برعکس چهرش : من که میدونم معالمه ای درکل نیست و اینا همش نقشت .. اگه تاهمین الانشم به مورنیک حرفی نزدم فقط چون میودنم اگه بفهمه کارت تمومه

راستشو یگو کی تو رو فرستاده؟

-: کسی منو نفرستآده اینو خودت خوب میدونی ولم کن تا داد نزدم

کای بازاومد نزدیکتر و یقه لباسمو محکم تر گرفته بود و هرکاری میکردم نمیتونستم خودمو بکشم کنار : نه..د نشد دیگه منو خرنکن درسته همه اطلاعات توی مموری رو برای مورنیک تایید کردم اما شاید ندونی من ۵ سال ازعمرمو پیش یرون گذروندم و ازهمه چیزش خبردارم ..اون لیست لیستیه که فقط پلیسا ازیرون دارن و با لیست اصلی فرق میکنه میدونی چرا؟ چون یرون خودش پلیسارو انداخت به اشتباه و اینطور وانمود کرد و وقتی که خودشم آزاد شه دوباره کلی ازثروتش براش مونده چون مبلغای توی اون لیست حتی ۱ سومشم نیست

از حرفاش کاملا جا خورده بودم..اون ..اون فهمیده بودم ؟ اگه مورنیکم فهمیده باشه و اینا همه نقش باشه تا بخواد رسما خودم شکشو تاییذ کنم ..نه اینطوری طبق حرفش کارم تمومه

-: منظورتمو نمیفهمم چیو میخوای ثابت کنی ؟ من از کجا باید میدونستم اونی که لیستو ازش گرفتم پلیس بوده یانه

بااین حرفم لباسمو ول کرد و چندقدم رفت و یکم آزاد تر شدم و تازه توسنتم نفس بکشم وچشام به تاریکی عادت کرده بود و حالا بهتر میتونستم ببینمش

کای واسه چندثانیه با شک بهم نگاه کرد: تو اونارو از کسی گرفتی؟ کی ؟ کی اونو بهت داده ؟

” بنظر میومداون باور کرد..چهرش اینطور داد میزد. پس میخواسته مطمئن شه و هنوز اونقدرام چیزی بو نبرده بود”

“: از یکی از قبلا میشناختمش ولی اون هیچ وقت حاضر نبودم کمکم کنه چون همیشه ازش پول درخواست میکردم اماا وقتی بخاطر مورنیک دوبار رفتم پیشش و اینباردرخواست دیگه ای داشتم اونم اینارو بهم داد

من نه به اون نزدیک بودم نه از لیست های یرون و قضیه پلیسا خبرداشتم چطور باید میدونستم اینو ؟”

کای : مطمئنی از این بابت ؟ مطمئن باشم ؟

-: چندبار دیگــه باید حرفمو تایید کنم ؟

یه صداهایی از پایین اومد و اون رفت سمته نرده های فلزیو قدیمی تا یه نگاه به پایین بندازه و میخواستم ازش فاصله بگیرم ولی اینجا تاریک بود و فرار کردن یعنی تایید هویت خودم و دردسر بیشترر

صدای کای رو جلوتر شنیدم که گفت : لعنــ ــتی پلیســ ــا ..

برگشت سمت من و منم باترس داشتم نگاش میکردم ..

-: چــــــــ ــــِی ؟

-: اونی که اینو بهت داده نقششم داشته دختره ی بی عقل..باید سراز اینجا بریم..

بدون اینکه وقت تلف کنه دستمو گرفت و منو کشوند باخودش حالا دیگه سر وصداها کله فضارو پر کرده بود..حتما اونا رسیده بودن .. اخر این بازیه ۶ ماهم داشت تموم میشــد باسادگیه که جور شده بود..

حسم میگفت مسیرمون سمته پشت بومه و مموقع دویدن دمپای جینم گیرکرد به چیزیو محکم باسرافتادم زمین و یه دردیو تودستم حس کردم ولی تو تاریکی نمیتونستم ببینم چیشده انگار زخم شده باشه و همین که بلند شدم کای منو دوباره با خودش کشیــد سمته پشت بوم و همین که رسیدیم پشت بوم حضور همه مامورایی که قرار بود بیانو میتونستم دورتادورمون حســ کنم و بعد اون تاریکیه طولانیه فقط نورایی که رومون افتاده بودن داشتن چشامو میزدن

**

همزمان با قطع شدن بارون بلند شدم و رفتم سمته کمد لباسام ، توی لباسام گشتم و سوییشزت کرم شکلاتی رنگی رو که هدیه پارسالم از “کریس ” بود رو برداشتم و پوشیدم و شال گردن قرمزم انداختم دورم

موهای بلند وخرمایی رنگمو از زیرش در آوردم جلوی آینه وایسادم .. مثل قبل نبودم نه فقط چون موهام بلند شده بود و رنگ کرده بودمشون یا بخاطر چشام که با یه لنز آبی مخفی کرده بودمشون نههه،هیچ چیز مثل قبل نبود..من اون آدم قبلی نبودم اگرم بودم آینده ی که میخواستم رو دیگه نداشتم ..روزی که فکرمیکردم توش موفق شدم بعد گذشت یه زمان طولانی توی یه موقعیت دیگه که همیشه بخاطرش منتظربودم همه چی رو برام نابود کرد و راهی برام باقی نزاشت

کیفمو از روی میز توالت برداشتم و انداختم رو شونم و از اتاق رفتم بیرون و یه نگاه به کله خونه انداختم ،همه چراغا خاموش بود و خونه کاملا تاریک شده بود و فقط یه سوی کمی از پشت پرده ها افتاده بود داخل خونه ..

رفتم سمته پنجره ها و همه پرده هارو کاملا کشیدم کنار و دوباره به همه جا نگاه انداختم ..حالا روشناییش حتی از روشنایی چراغای خونه بیشتربود و نمای قشنگتری داشت ..

چشمم افتاد به دسته گلی که توی گلدون روی کانتر بود ..تازگیش مثل قبل نبود اما گلاش هنوز زنده بود ! گلارو از جاش درآوردم و گرفتم تو دستم ،باید اینارم باخودم میبردم این دسته گلم متعلق به اینجا نبود و باید برشمیگردوندم ..

برآی آخرین بار یه نگاه به کله خونه انداختم !اخرین بار .آره آخرین بار !این تفاوتی بود که امروز برام داشت !حسی که بهم میگفت این میتونی خلاصی از خونــه ای باشــه که درست ۶ ماه پیش از همه چیز فرار کردم و بهش پناه آرودم

رفتم سمت در و همونطور که نگام به داخل خونه بود درو سعي کردم ببندم که باد بيرون باعث شد در باشدت زيادي بسته شه و صداي بلندايجاد شه و ناخودآگاه بااين صدا چندقدم رفتم عقب و چشامو بستم و برای یه لحظه همه چیز از جلوی چشام گذشتن ..يه صداي بلند بود ؛درست مثل صداي ناقوسي که توکليسا زده شد..

****
..

تواتاق اختصاصي عروس نشسته بودم و فقط به خودم و لباسي که پوشيدم نگاه ميکردم ! این لباسی بود که واس همه دخترا بهترین خاطره هاشونو رقم میزد ..ولی چرا حس میکردم واسه ی من اینطور نیس ؟

همه اشکام تو چشام جمع شده بود و نمیخواستم بزارم کسی از روی چهرم بهم شک کنه و سوال پیچ شم

پلکامو محکم رو هم گزاشتم و اشکامو کنار زدم و دوباره چشامو باز کردم ..

_:میا مطمئني ميخواي اينکارو بکني؟هنوزم وقت هست مجبور نیستی تااین حد پیش بری ؟

صدای جینا بود ..بهترین دوستم ! تنها کسی که ازاین جریان خبرداشت .. نگاهامو از توی آینه برداشتم و چرخوندم سمتش

-: جینا خودت میدونی اگه کسی از این قضیه چیزی بفهمه چطور بهم نگاه میکنه ،فهمیدنش بقیه رو هم بهم میریزه !همین که خودم داغون شدم بسمه بیشترازاین من تحملش ندارم

جینا:خب آخــه..آخــه..تو اصلا به بقیــه فکرکردی ؟آصلا بقیه هیچی کریس چی؟ شک ندارم آخرش خودت پشیمون میشی میا

-: پشیمون ؟ اگه همه چی رو میگفتم و بازم این مراسم کامل پیش میرفت و همه چی تموم میشد نمیتونستم با وجدانم کناربیارم ..اونوقت بیشتر پشیمون میشم ..جینا نمیتونم کسه دیگه ای رو درگیر کنم خصوصا وقتی اون نفر کریس باشــه

اومد و نشست روبه روم

-: باور نمیشــه ..دوست عزیزم اینطوری اینجا نشسته و نمیتونم هیچ کمکی بهش بکنم، اخه چیکارمیتونم بکنم؟

رومو کردم یه سمته دیگــه و به زمین خیره شــدم…باید محو میشدم ..جزامروز هیچ فرصتی دیگه ای نداشتم تمام این مدت رو داشتم تظاهر میکردم همون ادم قبلیم در صورتی که داغون شده بودم !انگاری موفقم شده بودم که تااینجا پیش اومده بودم ..اون حادثه همه چی روبرام عوض کرد .. رویاهام ..آرزوهام ، همه چی رو برام بی معنی کرده بود !حتی بهشتی که تو ذهنم از زندگیم ساخته بودم تبدیل به یه جهنم تمام شده بود!دیگه نمیتونستم اون سایه ی سفیدی باشم که خوبیارو میدید و دنبالشون میکرد..حالا یه سایه سیاه شده بودم که با خودم تو این تاریکی گم و محو شده بود

-: جینا بهتره دیگــه در موردش حرف نزنیم ، ترجیح میدم به برعکس بودنش امیدوار باشم!هنوزم چنددرصد امید هست مگه نه ؟

جیناا:معلمومه که هست عزیزم ! ولی نمیفهمم چرا نمیزاری زودترزنگ بزنم ؟ چرا دقیقا موقع خوندن سوگندنامه میخوای بفهمی ..

-: میخوام بشنوم .. میخوام آخرین چیزایی که ازش تو ذهنم به یاد میسپارم اون کلمه هایی باشه که تو سوگندنامه بود و همیشه تو ذهنم تصور میکردم !اینطوری راحت ترمیتونم این دوری رو تحمل کنم ..

دستامو محکم گرفت و در جوابش یه لبخند تلخ زدم : همین که زنگ زدم بهت جوابشو میگم ..فقط اگه ..

اگه یه وقت چیزی تغییر نکرد تو راه بعداینکه رفتی خودم برای همه ی همه چیزیو توضیح میدم

با سر حرفشو تایید کردم و داشت میرفت بیرون که قبلش در باز شد و همون لحظه کریس اومد داخل

سریع پاشدم و برگشتم یه پشت و جینارو دیدم که رفت بیرون و صدای کریس توگوشم منعکس شــد و اونقدر صداش نزدیک بود که حس کردم پشتم وایساده ..

کریس : میا؟ نمیخوای برگردی ؟

“تحمل کن میا..تحمل کن..طاقت بیــار”

سرمو برگدوندم پشت و کاملا برگشتم پشت و بایه قیافه ی لوس بهش زد و اخمامو توهم بردم و بهش خیره شدم

باگیجی بهم نگاه کرد و انگشت اشارمو آوردم بالا و یقه ی لباسش اشاره کردم که کج شده بود

سرشو آورد پایین بعد اینکه یقشو دید زد زیرخنده : واسه این اینطوری اخمات توهمه

سرمو تکون دادم : میخوای آبرومون بره ؟ 🙁 درستش کن کریس زوووود

سرجاش دست به سینه موند: نه خودت بیا درست کن من هرکاری کردم درست نشد

حرفی نزدم و رفتم جلوشو یقه لباسشو کشیدم جلوترتا حالتشو درست کنم و اینکارم باعث شد فاصلمون کمتر شه

-: نمیدونستم میخوای تو روز عروسیمون شلخته بشی

کریس ” دیگــه چه کنم ؟”

جوابشو ندادم فقط ریزخندیدم ..

-: اخیشــ حالا درست شد ..

از خنگ بازیم بود یا ذوق الکیم که پریدم هوا و اصلا حواسم به پاشنه کفشم نبود و همین که پام خورد زمین سرخوردم و قبله اینکه کاملا ازپشت کله پاشم همونطور که داشت میخندید دستاشو محکم حلقه کرد دور کمرم و جلوی افتادنم رو گرفت..

-: نخـندبهم ..حالا دیگـه منو مسخره میکنی ؟

خندش به نیشخند تبدیل شد توهمون حالت مونده بودیم و توچشام خیره شد و چشماش از هروقتی بیشتر برق میزد و یه چیزی تو ذهنم رژه میرفت” من چطور میخوام از این چشمای تیره شیشه ای دل بکنم ؟ “

کریس : سایه سفیدمن حالا دیگه رسما بااین لباس خودشو ثابت کرد..

اینو گفت و داشت همینطور نزدیک ترمیشد و اون بااینکاراش داشت همه چی رو برای من سخت ترمیکرد..

سرمو برگردوندم و ازبین دستاش اومدم بیرون و صاف وایسادم ..

-: فکر اینکه میکاپ صورتمو بدزدی واسه خودت رو اصلا نکن اصلاااا

کریس : میکاپتو بدزدم ؟

اول با تعجب نگام کرد ولی یهو تعجبش ازبین رفت زد زیرخنده و حالا من باتعجب نگاش کردم

کریس : حالا فهمیدم چرا ترسیدی ..تازه یادم اومد اکثر دخترا با میکاپ خیلی خوشکل میشن فقط

جمله دومشو با یه حالت منظور داری گفت و داشت میخندید و منم خندم گرفته بود ولی جلوی خودمو گرفتم و

بلند گفتم : میخوای بگی من زشتــــم ؟

دستاشو برد بالا و گفت : من هیچ وقت همچین چیزی نگفتم ..

-: چرا گفتی 😐 خیلیم غیرمستقیم بود ..

خواست جوابمو بد که دربازشده جینا بود که گفت داره شروع میشه و اماده شیــم ..

کریس : من باید زودتر برم .. تو سالن میبینمت عزیزم

یه لبخند کوچیک زدم و سرمو تکون دادم و حرفشو تایید کردم و رفتنشو نگاه میکردم …رفتنه اون تلخ نبود و برعکس شیرین بود اما رفتن من چی ؟

با صدای بسته شدن در نشستم سرجام و هرلحظه انتظار کشیدنم کم میشد .. ثانیه هارو دلم میشماردم و بالاخره دراتاق بازشد بابا وارد شد و همزمان ناقوس اصلیه کلیسا به صدا اومد و باید با بابا همراه میشدم و میرفتم ..

بابا: میا دخترم امآآده ای ؟

یه لبخند مصنوعی زدم و گفتم : آره بابا بریــم ..

به سمته بابا حرکت کردم و دستشو گرفتم وارد سالن شدیم و همزمان باواردشدنمون صدای پیانو بانت مخصوصی همه جارو گرفت و ازجلوی چشم همه مهمونا قدم برمیداشتم تاجایی که حالا جای دسته بابا دست کریس بود که توی دستام قرار داشت و رفتم بالا و درست کنارش وایسادم ..

کشیش عاقدی که اونجا بود بعد گفتن حرفایی که باید میگفت سوگند نامه داددستمون و نگام رفت سمته عقب ترین نقطه جایی که جینا ایستاده بود و ازدور بااشاره چیزیو که منتظرش بودم بهم فموند و فقط لحظه چشامو بستم و دوباره بازشون کردمو همون لحظه

کریس شروع کرد:

” من ! کریس وو !از امروز به بعد میــا وایت را به عنوان همسر قانونی و وفادار خود در خوبی و بدی ،ثروتمندی و تنگدستی ، بیماری و سلامتی با عشق و احترام تا هنگام مرگ میپذریم”

****

“من ! میــا وایــت !از امروز به بعد کریس وو را به عنوان همسر قانونی و وفادار خود در خوبی و بدی ،ثروتمندی و تنگدستی ، بیماری و سلامتی با عشق و احترام تا هنگام مرگ …. “

به اینجای حرفم که رسیدم ساکت شدم به کریس نگاه کردم که مثل همیشه اون لبخند پرمفهومش رو نشونم داد و منتظر تموم کردن حرفم بود و باچشام داشتم ازش عذرخواهی میکردم خیلی زیر آروم گفتم طوری که خودمم بزور میشنیدم گفتم : منو ببخش کریس

اون متوجه حرفم کاملا نشد و گفت : چـــی ؟

سرمو آوردم بالا و همه منتظر تکمیل جلمه بود..سوگند نامه رو دوباره دستم گرفتم بغضم گرفته بود اما سرکویش کردم و دوباره شروع کردم

“من ! میا وایت !از امروز به بعد کریس وو را به عنوان همسر قانونی و وفادار خود در خوبی و بدی ،ثروتمندی و تنگدستی ، بیماری و سلامتی با عشق و احترام تا هنگام مرگنخواهــم پذیرفت

درست موقع گفتن قسمت اخر پلکامو محکم بستم و صدام اینقدربلند بود که تو گوش خودمم انعکاس پیدا کرد بدون اینکه منتظر چیزی باشم و به چیزی و کسی توجه کنم سوگند نامه رو انداختم زمین و باتمام سرعتم دویدم سمته بیرون و نگاهای متعجب مهمونا ، پدر مادرم و حتی کریس و صداهایی که اسمم رو بلند توگوشم پخش میکرد زو پشت سرگزاشتم و گوش و چشمم رو روبه همه بستم تاچیزی نشنوم و نبینم نباید نه میشنیدم نه میدیدم .. همین که ماشین جلومو دیدم و سوارش شدم جینا حرکت کرد و بغضی که داشتم بالاخره ترکیــد

متاسفم مامان..متاسفم بابا ..متاسفم نتونستم اون دختری که ارزوش را داشتین باشم تااخر و اینطوری از پیشتون برم ..متاسفم کریس ..متاسفم که نتوستم سر قولم بمونم..متاسفم که باعث شدم سوگندت بيهوده شه .. من متاسفم…فراموش نميکنم..لحظه هايي که باهم داشتيم ,سايه سفیدی که فقط به تو تلعق داشتم و هرروز که میگذشت این و تو گوشم تکرار میکردی , تک تک حرفات و صدات موقع خوندن سوگندنامه ..فراموششون نميکنم و قسم ميخورم هميشه توذهنم نگهشون دارم..اشکام متوقف نميشدن و به هق هق افتاده بودم اما اگه اين سبکم ميکرد پس بزار برن..اين اشکاي لعنتي…

***

**

تاکسي کنارپارکي که کنارکليسا بود متوقف شد و پياده شدم و به محض پياده شدنم يه,چيزخنک رو همراه باد روی پوست صورتم حس کردم و سرمو گرفتم بالا..دونه برفی بود که توصورتم,خورده بود و داشت دوباره اروم اروم شروع به باريدن ميکرد ..

شهر..خيابونااا..حتي پارک از هرروزي شلوغ تر بود حتی توی این هوا ولی من فقط خودم رو تنها تو جايي ميديدم که سال پيش ازش فرارکرده بودمو حالا بايد برميگشتم چيزيو,که برداشته بودم پس,بدم ..من نتونستم..نتوستم سرقولم بمونم ..نتونستم همه خاطرااتم نگه دارم برگشتم تاقلبم رو,براي هميشه جايي,که ازش فرارکرده بودم جابزارم و برم..اره از خاطراتمم فرار کنم..منکه قبلا فرار کرده بودم پس,اينبارم ميتونم مگه نه؟

بايد بتونم..يه سال گذشت..يه سال از اون,روزي,که رفتم و تمام يه سال سرقولم بودم و حالا ميخوام بشکونمش..ميخوام اين سالاي آخرزندگيمو بدون گذشته باشم تا عذابش واسم کمتر باشه…

قدمام روي زمين خيس پارک ميگذشتن و بوي خاکي که اطراف بلند شده و بود و نم نم باروني که بامخلوطی از برف که ميباريد و آسمون ابري که بخاطر وجود ابرا رنگ کبودي,به خودش گرفته بود شبيه يه نشانه برام تلغيين ميشدن ..يه تلغيين که حس و پيام خاصي داشتو منوبه گذشتم ميبرد..شايد..شايد اگه ي توي آخرين روز از اون ماموريت لعنتي ريسک ميکردم همراهه کای نميشدم ..شايد اگه حواسمو بيشترجمع ميکردم و همونجا ميمونذم .

.هرگز توي اون مکان کثيف آسيب نميديدم ،آسيب نميديدم و نميشدم دختري که ناخواسته دچار HIV شده.,بارهاو بارها اين شايد هارو باخودم تکرارميکردم و هيچ وقت نتيجه نگرفتم..انگارراست ميگفت گذشته ها گذشته و پشيمون بودن ديگه سودي نداره و بايد به فکرآينده بود..ولي کدوم آينده؟به کدوم آيندم دلخوش ميکردمم وقتي همه چي رو از دست داده بودم و يهه زمان کوتاه رو داشتم فقط..

محو حرفای گذرا توی ذهنم بودم و همه چی رو باخودم مرور میکردم و حواسم به نگاهام که روی زوجایی که اینجا بوذ نبود و خودمو توی عالم دیگه میدیدم.

درســت پشت ساختمون کلیســا ایستاده بودم وبه همون باغچه ی کوچیکی که روبه روم نگاه کردم و اون دوتا رزسفیدی که وسطشون بودن و مثل گذشته هنوزم زیباییشون تو چشم بود ..

خم شدم و گلایی که دستم بود رو درست پشت همشون گذاشتم طوری که دیده نمیشد و دستم بردم سمته یکی از اون رزای سفیــد ..رزایی که روزای اول باهم اینجا کاشتیمشون و سفید بودن کریس انتخابشون کرده بود و میگفت اینام مثل من یه سایه ی سفیــدن.!! زمان چه زود گذشت و همه خاطرات و لحظه هارو باخودش شست برد

ساقه ی اصلی کاملا رو تودستم گرفتم و سعی کردم از خاک ..بیرونش بیارم میخواستم برش دارم ..وقتی من نیستم اینم نباید باشـه .. دیگه سایه ی سفیدی نیست که این رز بخاطرش بخواد اینجا باشه ..دیگه اون زندگیه قبلی نیست و نمیتونه باشــه

__: صبــر کن..

یه صدای بم و تند درست از پشت سرم تو گوشم پیچید و باعث شد فاصله بگیرم! این صدا ..آشنا بود..اونقدر آشنااا که حتی شنیدشم تنمو میلرزوند !!

حتما خیالات ورم داشته بود که فکر میکردم صدای “کریس ” رو شنیدم .. ! تو این مدت که واسم غیرطبیعی نبوده

جلوتر خم شدم و دوباره اون گل رو توی دستم گرفتم و فقط خواستم ی یه لحظه جداش کنم و یه آن..

فقط یه لحظه دست یکی رو دستای یخ زدم حس کردم که دستمو کشید کنار و با صدای تندتر گفت

-: گفتم دست نگــه دار

سرمو برگردوندم طرفشو و به طور عیجبی خشکم زد بدون اینکه بهم توجهی کنه اومد دقیقا کنارم و تمام حواسش به اون رز بود! اخه برای چی هنوز مهمه ؟ ..اون واقعا خودش بود ..این خیالات نبود

خدای من ..اون اینجا بود؟ نهه اون نباید اینجا باشه ..نه این منم که نباید اینجا باشم .. قلبم داشت از جاش در میومد انگار قراره این وسط زمان یه دروغ شیرین بزرگ رو جلوی چشام ظاهر کنه

هنوز نگاهش به اون دوتا رز بود و همین که خواست برگرده من سرمو چرخوندم و بادستم شالمو که دور گردنم بود اوردم بالاتر و جلوی صورتمو پوشوندم و یه سمته دیگه نگاه کردم ..این اشتباهه !من نیاد اینجاباشم کناراون ..

دستی رو روشونم حس کردم و فقط دستای خودمو مشت کردم و احساساتیو که ازبین بردم دوباره برنگردم

-: ! اون رزی که داشتی بهش آسیب میزدی برام خیلی مهم بود

صداش آروم ترشده بود بااینحال بازم قلبمو به لرزه درمیاورد اخه چرا؟ چرا هنوزم باید برات مهم باشه ؟

-: بحر حال من متــ..

یه باد شدیدی تو صورتمون خورد که باعث شد بخاطر سوز و سرماش اشک تو چشام جمع شه و مجبور شدم پلکامو محکم ببندم و ناچار سرمو یکم برگردوندم تا سرمات بیشترازاین اذیتم نکنه ..

اون باد سرد گذشت و با شنیدن اسم خودم که مدت ها ازش مگیذشت روبه رومو نگاه کردم و با نگاه های متعجب کریس متوجه شدم و به خودم اومدم..اوه خدا من خیلی احمقم که گذاشتم باد شالمو از روصورتم کناربزنه

کریس : میا؟ این تویی؟ تو واقعا خودتی ؟

گیج تراز اونی بودم که بتونم حتی جوابی بدم و فقط یه کار میتونستم بکنم ..

سریع برگشتم و کله راهی که که اومدهع بودم رو شروع کردم به دویدن و تقریبا از کلیسا دور شده بودم و وسط پارک رسیده بودم و بارون ازقبل شدیدتر شده بود و یه چیزی باعث توقفم شد

-: حتماا اشتباه گرفتی ! بزار بــرم ..لطفا

بالاخره به حرف اومدو این تنها چیزی بود که گفتم و وقتی کریس بهم رسید و دستمو ازپشت گرفت و متوقفم کرد

کریس : من اشتباه نگرفتم میا. حتی صداتم اینو میگه .نمیتونم بزارم همینطوری بری ! نه تاوقتی که از هیچی خبر نداری !

نمیتونستم بیشتر این انکار کنم : این تویی که هیچی نمیدونی! دارم خواهش میکنم جلومو نگیــر

دستمو کشیدم و خواستم دوباره براهم ادامه بدم که اینبار محکم تر دستمو گرفت و منو کاملا برگردوند سمته خودش و بااینکار مجبورم مکرد واسه ی یه بار دیگه توی زندگیم دوباره توی چشماش نگاه کنم و هیچی نمیتونستم بفهمم

کریس : میدــونم میا ! من همه چی رو میدونم

اگه همینطور تو وضعیت بمونم کلا احساسات قبلیم روی سرم آوار شن و هرچی لحظه گذشت زمان رو واسم سخت ترمیکرد و باید هرطور شده برمیگشتم جایی که بودم

-: پس چرا نمیزاری برم ؟ چرا اینقد جلومو میگیری و مانعم میشی ؟

اینو گفتم و درحالی که هنوز سعی میکردم خودمو جدا کنم و حتی متوجه نشدم که صدام چقد بالا رفته بود و شبیه فریاد شده بود

کریس : چون دروغ بوده..هرچیزی که تو فهمیدیــی دروغ بوده ..

حالا صدای اونم مثل من بلند شده بود و من تقریبا باجوابش سرجام میخکوب شدم ..اون شوخیش گرفته ..اون حتما شوخیش گرفته ..

-: داری دروغ میگــی ولی من نیازی به دروغات ندارم ! سعی نکن بادروغات منو نگه داری

کریس : دروغ نیست میا! چرا متوجه نیستی همه چی یه نقشه بود ! اون بیماری ساختگی که فکرمیکنی درگیرشی ..اون فقط یه بهانه بوده ..یه بهانه تا تو دوباره کشیده بشی سمته یه گروه دیگه مثل دارو دسته مورنیک ولی اینبار همیشگی و یه عضو اصلی

دیگه تقلا نمیکردم خودمو بکشم عقب و اون خودش منو رها کرد و ناخوداگاه چندقدم رفتم عقب و نگاهام رو زمین خیس زیرپام خشک شده بود.که کم کم سفیدی برف داشت هرلحظه بیشتر میپوشوندش.چطور ممکن بود ؟ دروغه ..همه چی دروغه ..همه چی توی این دنیا دروغه !نمیتونستم باور کنم .. این چطور ممکن بود ؟

کریس : بهترین دوستت .. تنها کسی که بهش اعتماد کرده بودی همون کسی بود که زودتر از اون اتفاق جذب اون گروه شد و همه چی رو برات اینطور جور کرد ..

هنوز نمیدونستم چی بگم و به طرز عجیبی زبونم بند اومده بود و تمام این سال و اون لحظه ها داشتن از جلو چشام میگذشتن و حالا میتونستم اشکای داغی رو که جمع شده بودن رو توی این سرما کاملا حس کنم اگه همه چی راست باشه ؟ چطور ممکنه ؟ که تمام این ماه ها با دروغی پوچ پشت سرهم رفته باشن؟ جیینآ بهترین همدمم و دوستم بود وخواهر نداشتم ..چطور باور میکردم اون همچین کاری باهام کرده باشه ؟ یعنی اینقد احمق بودم که هیچی رو متوجه نشده باشم ؟

بالاخره سرمو آوردم بالا و متوجه کریس که روبه روم ایستاده بود شدم و شاید اون راست میگفت اما گفتنشم دیگه هیچ فایده ای نداشت ..

-: متاسفــم ولی گفتن این حرفا خیلی دیره ..! همه چی همون موقع از بین رفت

قدمای سستم ناخواسته آروم و شمرده شده بودن و منو سمته مسیر مخالف رو میکشوندنو فقط سعی میکردم جلوی اشکای صورتمو که با دونه های بارون یکی شده بود بگیرم

__: این تویی که فکر میکنه دیره میا.. تو هنوزم همون سایــه ی سفیدی هستی که بودی ..هی چیز تموم نشده برگرد میــآ فقط برگــ ـــرد

صداشو از دور میشنیدم … دستمو رو تیرچراغی که کنارم بود گزاشتم و واسه چندلحظه همونجا ایستادم..سایه سفید ؟ من ؟ اره انگاری ..اسمی بود خودم برای خودم انتخاب کرده بودم و باارزش ترین اسمی بود که داشتم ..

باروشن شدن اون چراغ بالاسرم برگشتم پشتم و خواستم به عقب واسه آخرین بار نگاه بندازم و همین که برگشتم با کریس مواجه شدم که دقیقا پشم بود و الان روبه روم و ناخواآگاه از ترس محکم خورده به تیرک برق و

همون لحظه کریس زد زیر خنده و ماتم برده بود و ولی واسه یه لحظه یه لبخند بزرگ رو رو صورتم خودمم تونستم حس کنم ..لبخندی رو که خیلی وقت بود ازش محروم شده بودم و خنده های کسی که تاحد مرگ دلم تنگش بود و حالا روبروم بود

-: منـــ

من بالاخره لب وا کردم و میخواستم اینبار حرف آخرم رو بزنم و نفهمیدم چطور شد که ماشینی که از کنارمون گذشت تمام آب جمع شده رو پاشید سمتمون و کاملا به موش و گربه ی آب کشیده تبدیلمون کرد و انگار نباید حرفی میزدم ..

کریس با تعجب به سر وضع من نگاه کرد و منم دقیقا داشتم به وضعیت خودش نگاه میکردم جااینکه بیشتراین حرفی بزنم و اون لحظه فقط صدای خنده هامون بود که داشت توی گوشم مدام منعکـــس میشــد .

*****

پــ ــــایـــ ـــان

امیدوارم اگـه وقتی صرف کردین واین وان شات رو خوندین بابتش پشیمون نشده باشین 🙂

این وان شات جزاولین وان شات هایی بود که نوشته بودم و مطمئنن ضعف های زیادی میتونه داشته باشه

ولی بازم توی این روزا حس کردم جاش توی سایت یکم خالیهReading a Book

بهرحال مرسی که تاانتهای متن رو خوندین یا حتی به ادامه ی این مطلب سرزدین 😀

ALl The LoVe XHeRaX



2
دیدگاه بگذارید

avatar
1 گفتگوها
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
2 تعداد نویسندگان دیدگاه
Byulinahani آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
hani
مهمان
hani

اخی عشقم کررررررریس
داستان خوبی بود