1187 👁 بازدید

oneshot the last song

وان شات موسیقی آخر

به قلم هیتسوگایا توشیرو

برین حال کنین ینی…بالاخره اومد 😐

مثل یه شوخی مسخره س!

امروز هیچ تصور نمی کردم برق توی چشم های کوکی تا این حد برام آزار دهنده باشه.انگار برق اون نگاه بازتاب خورده شیشه هایی بود که توی قلبم فرو رفته بودن و با هر تپش بیشتر توی گوشت و خون عمق می گرفتن.من از درد میلرزیدم و ملافه ی خیس از عرق بالشتم رو بر عکس می کردم تا بشه دوباره روش خوابید اما خبری از خواب نبود.جیمینی این دومین نامه ایه که برات مینویسم.تصور می کنم اولیش رو زمانی نوشتم که ما دیگه دست های همیدیگه رو نگرفتیم.درست چهار سال قبل…

ولی امان از نامه هایی که با بی حمی پا روی گلوم فشار میدن و هیچوقت به دست تو نمی رسن.چون هیچوقت نوشته نمی شن تا پست بشن و من نمی فهمم نامه نوشتن به تویی که دیگه نیستی…به تویی که دیگه برای من نیستی چرا تا این حد برام جذاب میشه…

چی شوخی نیست وقتی انگار دارم نفس های آخرمو می کشم…انگار دارم اشک های آخرمو میریزم…انگار آخرین تصاویر زندگیم رو میبینم و سرم روی تخت گیج میره و محکم ملافه ش رو چنگ میزنم تا واژگون نشم.فندکم رو روشن و خاموش میکنم و فکر روشن کردن یک سیگار قلقلکم میده ولی میدونم اگه شروع کنم تا پاکت رو تموم نکنم ول کن نیستم.تو ازم خواستی خونه رو نسوزونم…دستامو نسوزونم…ریه هامو نسوزونم…

روزی که با چشم های لرزونت جلو اومدی و ازم خواستی تمومش کنی اینارو بهم گفتی.من خشک شده بودم و صدایی برای فریاد نداشتم تا بپرسم چرا ولی تو بغلم گرفتی و بهم گفتی که تقصیر من نیست و من باز هم گذاشتم که سکان اتفاقات دست تو باشه و توی قلب خودم خورده شیشه هایی رو فرو کردم که قبل از اون انگشتام رو پاره پاره کرده بودن.بغلت گرفتم و ازت خواستم خوشحال باشی و تو بغض کردی و من حالم از خودی که نقش یه آدم بی تفاوت رو بازی می کرد به هم خورد.نه تو منو شناختی و نه من تورو جیمینی…

چند وقتی میشه که از یه دختر توی دانشگاه خوشم اومده.من به خاطرش متعجب بودم چون فکر می کردم گرایشاتم به پسراست و تو اگه بودی حتما میخندیدی و میگفتی”اهوی مین یونگی!تو به هر چیزی که زنده باشه گرایش داری!”ولی تو نیستی و من با احساسات سر در گم خودم،دست و پام رو برای بار هزارم گم میکنم و دلتنگ خنده های تو میشم.

فکر میکردم فراموشت کردم و حالا دیگه آمادم تا کس دیگه ای رو دوست داشته باشم ولی زمانیکه نمجون من و اون دختر رو با هم توی آزمایشگاه دید که با هم حرف می زدیم ، بازیگوشانه به بازوم زد و گفت:”هی یونگی…اون دختر خیلی شبیه جیمین نیست؟”

راستش تو برای من زیادی بودی.و من هر کاری کردم تا کسی باشم که لیاقت تورو داره ولی فقط توی چاله ای فرو رفتم که نه دست تو بهم می رسید نه دست خودم…

از چهار سال قبل تا الان باید کلی تغییر کرده باشی…شاید صورتت کمی بالغ تر شده باشه و شاید هم کمی جدی تر و عضلانی تر شدی و دیگه اون جیمین با نمک دوساله نباشی ولی اون چشم ها نباید تغییر زیادی کرده باشن.تو هنوز باید همون چشم های معصوم رو داشته باشی و موقع خندیدن با لب هات ، با چشم هات هم بخندی…چون تو پارک جیمینی…

عشق بین دو مرد عجیبه…

درست چهار سال پیش توی سرمای استخون سوز زمستون دستای تورو زمانی که دیگه هیچکس نگاهمون نمی کرد می گرفتم و تو اون لبخندی که زنده نگهم میداشت رو تحویلم میدادی و من سعی می کردم حواس خودم رو از جای زخم هایی که روی مچت حس می شد پرت کنم.نمجون با نگاه های شیطنت بارش بهمون نگاه می کرد و دستمون مینداخت و ما بی توجه ،با هم آهنگ هایی رو زمزمه می کردیم که هیچکس نشنیده بود .

چی شوخی نیست وقتی که من دیگه دست های تورو نمی گیرم و تو دیگه لبخند نمیزنی.دیگه جیهوپ مارو به یاد نمیاره و دیگه آهنگی برای خوندن نداریم.من همه ی چیزهایی که باعث می شد تپش قلبم رو حس کنم از دست دادم و احتمالا تو فراموش کردی که یه زمانی مین یونگی کم حرف و کم تحرک بعد از تموم شدن کلاسش پشت در کلاست به دیوار تکیه می زد و به این فکر می کرد که وقتی ببینیش بازم بغلش می کنی؟

تو….لیلیوم رو یادته مگه نه جیمینی؟همون پیانوی قهوه ای و قدیمی که من باهاش برات آهنگ مینوشتم و تو در حالی که دهنت باز مونده بود میخندیدی و بهم میگفتی که شبیه مردهای عاشق رفتار میکنم.همونی که تو پشتش مینشستی و وقتی یه قطعه ی موسیقی رو بهت یاد میدادم سعی می کردی اونو بدون غلط بزنی و وسطش خندت می گرفت.همونی که منو تورو کنار هم نگه می داشت و من بعد از تو دیگه دست به کلید هاش نزدم و خاک روی صفحه ش رو گرفت و از کوک در رفت ولی هنوز همون لیلیوم بود.انگار حالا که نه تو و نه لیلیوم رو دارم ضعیف تر شدم.ضعیف تر از زمانی که به دنیا اومدم…

من واقعا خسته م جیمینی…

از یک سال پیش که بابام بازنشسته شد اوضاع وخیم تر شد.دیگه پول زیادی نداشت که هزینه های دانشگاه منو بده و من کم کم هر چی اطرافم داشتم فروختم تا زمانی که یه کار گیرم بیاد ولی این اتفاق نیفتاد.مادرم روز در میون بهم زنگ می زد تا حالم رو بپرسه و وسطش شروع به گریه می کرد چون بابام باهاش خوب رفتار نمی کرد و اون کسی جز منو نداشت.من از هر طرف می دویدم باز هم بال هام مجال پرواز بهم نمیدادن…

یک ماه پیش پسرخالم کوکی بهم پیشنهاد داد پیانوم رو با قیمت خوبی ازم بخره و من با عصبانیت رد کردم.ولی امروز …امروز همین مین یونگی پیانوش رو بار ماشین کرد و تا خونه ی پسر خالش رفت تا برق شوق رو توی چشم هاش ببینه که چطور با خوشحالی و هیجان دور پیانوی قهوه ای می چرخید و با مهارت انگشت هاشو روی کلید ها فشار می داد و تشکر می کرد.

اونجا…درست لحظه ای که به خوشحالی کوکی نگاه می کردم انگار تو هم اونجا بودی…انگار دوباره تورو میدیدم که با چشم های لرزون بهم می گفتی که تقصیر من نیست و من دلم میخواست اشک بریزم ولی فراموش کرده بودم که اشک ریختن چجوریه.

وقتی برای آخرین بار لیلیوم رو لمس کردم و لرزیدم دیگه تورو ندیدم.دیگه هیچکس اونجا نبود.و من شش نوت آخری که برای برای تو نوشتم به یاد آوردم که فقط توش یک جمله می گنجید و صبح روز بعد از اینکه همه چیز بین ما تموم شده بود اونو نوشتم و با یک گل زرد بهاری توی کیف تو گذاشته بودم.همون شش نوتی که آخرین بار بود.همون شش نوتی که بعد از اون من دیگه دست های تورو ندیدم و تو دیگه نخندیدی…

انگشتام رو روی کلید های پیانو فشار دادم و اون شش نوت رو زدم.هیچ چیز مثل قبل نبود…هیچ آهنگی تا این حد نمی تونست منو پایین بکشه و زمین بزنه…انگار لیلیوم وسط بی رحمی من اشک می ریخت و انگار برق نگاه های کوکی خنجر می شد و به پهلوی من می نشست.

فقط یک احمق می تونست تا این حد از همه چیز فرار کنه…

اگه مونده بودم و سینه م رو جلوی همه ی مشکلات روبرومون سپر کرده بودم اوضاع بهتری داشتیم؟اگه سرسختانه برای عشقی که هنوز نمی تونم خاموشش کنم و خاکسترش وجودم رو میسوزونه می جنگیدم الان این اتفاقات نمی افتاد مگه نه؟اگه به خاطر اینکه عاشق یه پسر شدم از خودم نا امید نمی شدم و تورو نمیباختم الان میتونستم کنارم داشته باشمت؟میتونستم کنارت دراز بکشم و صورت معصومت رو نوازش کنم؟میتونستم خنده هات رو ببینم و ببوسمت؟

روزی که داشتم زیر کتک های بابام جون میدادم و مادرم نجاتم داد رو خوب یادمه.هیچ پدری خوشحال نمیشه وقتی یه عکس از پسرش پیدا کنه که داره یه پسر دیگه رو میبوسه.هیچ پدری دلش نمیخواد پسرش غیرمعمول باشه…دلش نمیخواد جوری خوشحال باشه که اون نمیخواد…اون روز به سختی نفس می کشیدم و اشک می ریختم .مادرم با حسرت بهم نگاه کرد و ازم خواست تمومش کنم ولی من نکردم.هیچ چیز به اندازه ی حرف های تو که ازم میخواستی ولت کنم دردناک نبود…هیچ چیز به اندازه ی آغوشی که برات باز گذاشتم و تو ازش فرار کردی شونه های من رو خم نکرد.راسته که عشق همون دردیه که تمومی نداره؟

از حالا به بعد زمانی که از دانشگاه بر می گردم و توی اتاق اجاره ای نمورم دنبال چیزی برای بر گردوندن انرژی از دست رفته م می گردم متوجه جای خالی لیلیوم می شم و بعد یاد تو میفتم و یک قدم به نقطه ی پایانم نزدیک میشم.حس می کنم پاهامو توی یه باتلاق سرد فرو کردم و دستام با یک شاخه ی خاردار بسته شده و بین دو کتفم سوز می کشه.حس های عجیب و غریب زمانی بهت دست میدن که دچار جنون باشی؟

خدا کیه…؟

از خودم می پرسم و بعد چشم هام رو به مدت طولانی بسته نگه می دارم.درست زمانیکه انتهای ناامیدی دست و پا میزنی همیشه همین سوال یادت میاد.شاید خدا کسیه که هم میتونه بکشت و هم میتونه زنده ت کنه ولی من ناخواسته انتخاب کردم که بمیرم چون از زنده بودن خسته شده بودم…ولی خد ا باز هم دلش میخواد که زنده باشم.

درک روحانی و فلسفی برای من زیادی خسته کننده س…اینکه بهم میگن خدا ازم متنفره به خاطر اینکه تورو دوست داشتم زیادی عجیب و غریب نیست؟خدایی که میخواد زنده بمونم پس چرا باید نخواد که بخندم؟ همه چیز زیادی در هم و برهم به نظر میرسه…

خیلی مسخره ست…

اگه تا فردا بشینم و آرزو کنم که ببینمت این اتفاق نمیفته ولی باز هم نمیتونم انکار کنم که دعا میکنم. دعا میکنم ببینمت. حتی از یه فاصله ی خیلی دور.بشینم و تماشا کنم که چقدر رویایی و دور از دسترس به نظر میرسی.بشینم و در جدال با قلبی که با گریه و زاری خودش رو به قفسه ی سینم میکوبه خودم رو ملامت کنم که چرا زندگیت رو خراب کردم…که چرا عاشقت شدم…

واقعا ناعادلانه س…

بین این همه موسیقی بزرگ و کوچیک فقط یه قطعه ی شش نوتی اینجوری منو از پا درمیاره و باعث می شه همه چیزو فراموش کنم و فقط به تو فکر کنم.قسط های عقب افتاده م رو…مادر غمگینم رو …نمرات دانشگاهم رو…پدر بازنشسته و از کار افتاده م و مریضی وخیم نمجون رو…

تو با من چیکار کردی جیمینی…؟

من با تو چیکار کردم…؟

من با خودمون چیکار کردم…؟

چند وقت پیش نمجون باز هم مریضیش اود کرده بود.اون دوست خوبیه البته تا زمانی که بتونه عمود روی دوپاش بایسته.تا زمانی که ریه های آسیب دیده ش خون بالا ندن و اون انقدر سرفه کنه که از حال بره.وقتی توی بیمارستان کنارش نشسته بودم و کتاب میخوندم بهم گفت که خیلی زود میمیره.داشت گریه می کرد و اشک هاشو با سر آستینش میگرفت. و من سر بلند کردم و به مدت طولانی نگاهش کردم بدون اینکه حتی پلک بزنم.خیلی عوض شده بود.تمام مدت جلوی چشمم بود و من نمیدیدمش.لاغر مردنی و زرد و بی مو شده بود و نوک انگشت هاش به خاطر بیماری باد کرده بودن. نمجون راست می گفت…داشت می مرد…تسلیم بود…

فکر نکنم وقتی حالا نمجون رو ببینی دیگه بشناسیش…زمانیکه با هم بودیم نمجون خیلی خوشتیپ و قد بلند بود.تو اونو به یاد میاری مگه نه جیمینی؟ تو براش مثل پسرش بودی و هر کاری می کرد تا به تو خوش بگذره و من همیشه از کاراش کفری می شدم.ولی حالا منو ببین که دلم میخواد باز هم بتونه اون کارارو بکنه. حیف که نه نمجون نمجون گذشته ست و نه من من گذشته…

ناامیدی گلوی همه ی مارو فشار میده…وقتی تسلیم میشی توی رگ هات ریشه میکنه و وقتی به قلبت برسه دیگه فرقی نمیکنه چی سرت بیاد.من ناامید شدم؟نمیدونم…

راه ما چهار سال پیش از هم جدا شد و تو رفتی تا سرنوشتت رو بسازی و من موندم تا بلکه برگردی ولی این اتفاق نیفتاد.من نامید نبودم…خوب یادمه که ناامید نبودم…باید بذارم بری جیمینی؟باید از فکرم بیرونت کنم؟باید فراموش کنم که روزی عاشقت بودم؟

اگه بذارم بری باید یک تیکه از وجودم رو بدم…باید مغزم رو بیرون بکشم و اشک ها و خنده هات رو که تمامش رو تسخیر کردن جدا کنم و باز بذارم سر جاش.کار نشد نداره…هر روز یه روز جدیده…فردا اینکارو می کنم…فردایی که انگار هر چی بدوم بهش نمیرسم…

فردا پیدات میکنم…فردا به آغوش می کشمت و ازت خداحافظی میکنم و میذارم بری…فردا برای نمجون گل میبرم و از مین یونگی خشک و خسته یه مین یونگی کله شق و بی پروا بیرون میکشم تا نجاتش بدم…فردا مادر و پدرم رو به یه مسافرت خوب میفرستم و فردا توی کارخونه ی سنگ معدن کار میکنم تا هر جور شده پول زندگیم رو جور کنم…فردا روز بهتری میسازم…فردایی که روشن تر خواهد بود…روشنایی ای از جنس تو جیمینی…



guest
53 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Shizoro
Shizoro
2 ماه قبل

عرررررررررر :″|
چرا انقد خوب بودددد چرااااا.؟؟؟؟؟
به طرز لنتی ای غمگین و زیبا بود :″)
الان نمیدونم ذوق مرگ شدم یا ناراحت 😐

M.gh
M.gh
4 ماه قبل

چرا انقد غمگین بود؟ من غمگین دوس ندارم ۰-۰
الانم خیلی عصبانیم که خوندمش >~<

Vkooklover
Vkooklover
6 ماه قبل

*اشکککک خیلییی خوب بودد*فییننن @_@ نمیخوام این طوری تموم شهههه… چراااا ؟*وی به همراه اشک هایش در افق محو می‌شود

heemiin
heemiin
8 ماه قبل

in vaqn awli bod lnti ashkm dar omd khoshhlm ke hmchin jaee ro pyda krdm in vaqn qlm ye psre?harki hsti vaqn awli neveshti tbrik migm qlmt awli bod

elmira
10 ماه قبل

خیلی قشنگ بود ولی یه سوالی داشتم دیدگاه های تیزرشو میخوندم گفته بودی که پسری و یه سری زده بودن فن بوی و اینا ! واقعا تو پسری ؟

Jin
Jin
Reply to  hitsugaya toshiro
8 ماه قبل

اولین پسری هستی که از بی تی اس خوشت میاد واقعا ممنونم ازت که حمایتشون میکنی وانشات هم بی نهایت قشنگ بود احساساتت از ی دختر ساده تزه منم پسرم

shida
shida
Reply to  hitsugaya toshiro
7 ماه قبل

مرگ من پسری؟

『 вεţн 』
مدیر
Reply to  hitsugaya toshiro
7 ماه قبل

اگه نمیگفتی کلا راحتتر بودی :/

shida
shida
Reply to  shida
7 ماه قبل

خیلی عالی بود
دست به نوشتن خیلی حالی داری