160 👁 بازدید

oneshot chanback (train )

 

 

سلام

من اومدم با یه وانشات دیگه

وانشاتی از چانبک ۱۸+

روی وانشات ها من خیلی زحمت می کشم

پس اگه می خونین نظر بدید

ببینم خوبه یا نه ؟ 🙂


مثل هر روزی منتظر بودم که قطار برسه روزهام خیلی کسل کننده بود

من یه پسری ۱۹ ساله بودم که پدرم مرده بود و مادرم مریض بود و فقط ۱ ماه وقت داشت

بدبخت تر از من دیده بودید ?

در همین فکرا بودم که بدون مامانم چیکار میکنم حتی رسیدن قطار رو هم متوجه نشدم وقتی به خودم اومدم دیدم همه داخل قطار میشن بغض کرده بودم

منم سریع وارد شدم و جای همیشگی ام نشستم

اما یه چیز توجهم رو جلب کرد

این همون پسر هست

همونی که همیشه اینجا هست و درست روبه روی من یه چیز عجیب دیگه این بود که من ۲ ساله با این قطار میرم و برمیگردم زمانی بود که جا نمیشد و من سر پا می ایستادم یا در یه جایه دیگه می نشستم اما این پسر همیشه اونجا می نشست و سرش پایین بود همیشه

و یه مورد عجیب دیگه من هر وقت می اومدم همونجا بود

یه روز من به خاطر دارو های مادرم ساعت ۴ بلند شدم که برم وقتی که از کنار قطار رد میشدم دیدم داخلشه اون‌موقع خیلی ترسیدم و فرار کردم

حالا که بهش فکر میکنم می بینم خیلی عجیبه به خودم هی شاید هایی می گفتم

شاید پسر فقیری هست

شاید قطار ماله اونه و …….

و ….

اما فقط می تونستم اینا فقط بهانه هست

بهانه ای میکردم که نزدیکش نشم می‌ترسیدم ازش

بدون هیچ دلیلی

قطار به مقصد مورد نظر من رسید قبل از پیاده شدن دو باره به پسر نگاه کردم که سرش پایین بود

از قطار پیاده شدم

(ها یه چیزایی یادم رفت بگم اسمم بکهیونه بیون بکهیون

ومن به خاطر کار هر روز به سئول می رم )

ارام ارام قدم میزدم و سرم پایین بود

وقتی که فهمیدم رسیدم سرم رو بالا اوردم و به قیافه فروشگاه نگاه کردم

اره کن در یه فروشگاه کار میکردم

و اینکه چرا همیشه سرم پایین بود این بود که من برای پسر بودن زیادی خوشگل بودم و بعضی مردا اذیتم میکردن و ها چگونه میفهمم که به فروشگاه رسیدم اونم سرم زیر بود ?

من یکم باهوشم وقتی که یه مسیر را میرم همیشه یادم می مونه که چند قدمه

از ایستگاه قطار نا فروشگاه ۶۰۰ قدم بود

من وقتی سرم پایین هست تعداد قدم هامو می‌شمارم و البته بعضی وقتا به کسانی برخورد میکردم یا به چاله ابی می افتادم و …

اما من عادت کرده بودم که در سئول سرم پایین قدم بر دارم

وارد فروشگاه شدم تعظیم کردم و بعد سلام مشغول کارم شدم موقع کارهم بهش فکر می کنم همون پسر رمز الود

هوفففففف دارم عقلمو از دست می دم چرا باید بهش فک کنم

اما هر وقت که بهش فک می کنم قلبم تند می زنه

و من از این می ترسم که عاشق اون پسر بشم

اوف چه زندگی ای دارم

عاشق شدن به پسری که حتی صورتشو ندیدم

مسخره است

سرمو تند تند تکون دادم که از فکرای مزخرفم بیرون بیامدر همین حال مشتری اومد و خریداشو داد که حساب کنم

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

به ساعت نگاه کردم ساعت روی ۸ بود

همه داشتن خداحافظی میکردن و می رفتن منم فوری خدا حافظی کردم و از فروشگاه بیرون اومدم

زود زود قدم برمی داشتم و قدم هامو می‌شمردم که وقتی به عدد ۷۰۰ رسیدم سرم رو بالا اوردم و قطار رو دیدم

یعنی هنوزم اونجاست ?

وارد شدم و اولین چیزی که به چشمم افتاد همون پسر بود

اینبار رفتم کنارش نشستم

بعد چند دقیقه ترس و کنار گذاشتم و گفتم

امممم اسمت چیه ?

اول جا خورد اما باز توجهی نکرد

دوباره پرسیدم

اسمت چیه ?

باز جواب نداد یه بار دیگر پرسیدم اسمت چیه ? نمی خوای بگی ?

صدایی زمزمه وار شنیدم اره داشت اسمشو میگفت اما من متوجه نمی شدم

پس باز گفتم

اسمت چیه ?

اینبار طوری گفت که بشنوم البته باز اروم بود اما من شنیدم

گفت

چانیول

اره اسمش چانیول بود

منم بکهیونم

خوشبختم از اشنایی تون

اما باز سرش پایین بود اصلا قیافه اش را ندیده بودم

پس گفتم

میشه نگام کنی ?

باز جوابی نگرفتم پس خودم شروع به کار شدم دستمو بردم زیر چونه اش و سرش را باشه طرف خودم گرفتم و بالا اوردم

از زیباییش جا خوردم اما به روی خودم نیاوردم

اما این وسط یه چیزی باز عجیب بود نگاهاش خیلی سرد بود

طوری که من احساس سردی او تموم وجودم حس کردم

لبخند گرمی زدم و گفتم

امم ۱۹ سالمه تو چند سالته

اما باز جواب نگرفتم

امید رو از دست ندادم و باز پرسیدم چند سالت ?

اما باز جوابی نگرفتم نا امید شدم سرمو زیر انداختم

با صداش جا خوردم

گفت

من چند سالمه ?

حتی شمارش سالم از دستم رفته فقط می دونم وقتی چشمامو باز کردم تو این دنیا بودم اما اون زمون خیلی گذشته بود فک کنم بیش از ۱۰۰۰ سالمه

خنده داره مگه نه ?

حالا برو و دست از سرم بر دار

حرفاش خیلی ترسناک بود و من واقعا ترسیدم

بلند شدم که برم دستمو گرفت و گفت دیگه هیچوقت کنار من نشین

تازه متوجه شدم کنار او همیشه خالی بود

سرمو تکون دادم و رفتم که سر جام بایستم دیدم یه پیر زن نشسته

پس ایستادم

۰۰۰۰۰

از بس ایستاده بودم اونم سر پا

پاهام خشک شده بود ! هنوز نیم ساعت مونده بود برسم

به مامانم فک کردم که الان تنها چیکار میکنه ? اه کاش زود تر می رسیدم در همین فک بودم که قطار تکون شدیدی خورد و منی که سرپا ایستاده بودم رفتم بغل کسی

وقتی سرمو بالا اوردم چانیول رو دیدم و به خودم نگاه کردم که تو بغلش هستم

و اون دستاشو دورم حلقه کرده بود

به خودم اومدم و فوری از بغلش بیرون اومدم و گفتم معذرت میخوام و ممنونم

و بعد سر مو پایین انداختم و باز سر پا ایستادم

بعد چند دقیقه قطار ایستاد و من فهمیدم که رسیدم

آروم از قطار پیاده شدم و به سمت خونه رفتم از دور خونه متشخص بود اما چراغها خاموش بودن

اول ترسیدم اما با خودم گفتم حتما خوابیده

هر چقدر به خونه نزدیک میشدم ترسم بیشتر میشد

و بالاخره رسیدم دستهای لرزونم رو با جیب شلوارم بردم و کلید رو بیرون اوردم آ درو باز کردم و داخل شدم

گفتم

ماماااان

مااامان اما صدایی نیومد رفتم چراغها رو باز کردم و بر گشتم و با دیدن صحنه مقابل خشکم زد

مامانم بی جون تو زمین خوابیده بود

داد زدم و گفتم ماماااااان

مامان مامان مامان

مامان بکهیونت اومده مامان بلند شو

در حالی که اینارو میگفت گریه میکرد

مامان .. هق هق

.. مامان … هق هق ما .. ما .. هق هق

تو بهم .. هق هق قول داده …. هق هق … بودی ?

زیر … قولت می زنی ?

هق هق …مگه قرار نبود فردا بریم پارک … هق هق

ما… هق هق .. ما بلند … شو

لطفا

سوم شخص

در حالی که اینارو میگفت کنار مادرش نشست و دستهای سرد مادرش رو گرفت

و گفت

مامان زود نیست ? من هنوز بچه ام …. هق هق .. من هنوز عاشق … هق هق … نشدم … ازدواج نکردم

بچه … دار .. هق هق … نشدم

زود نیس مامانم ? زود نیس ? …. زود نیس که منو تنها می زاری? من بدون تو چیکار کنم

به امید کی کار کنم ? ….. هق هق … به عشق کی به این خونه بیام ها ?

د بگو دیگه … هق هق … بلند شو و بگو

من چیکار کنم مامان

ماماااان

در حالی که مامان میگفت گریه اش شدت میگرفت

مامان من چیکار کنم ها ?

۰۰۰۰۰۰۰

فردا همه در کنار قبر مادر بکهیون ایستاده بودن بعضیا گریه می کرددن بعضیا غمگین نگاه می کردن و بعضیا ماسکی از غم زده بودن

این وسط فقط بکهیون بود که با جان و دل گریه میکرد

مااامان .. هق هق .. ما … هق … ما

اونطوری که مامان میگفت قلبه همه رو ذوب میکرد حتی قلب اون کسی که از سنگ بود

مااامان

همه بعد گفتن تسلیت رفتن و بکهیون و مامانشو تنها گذاشتن

مامان … می دونی دیگه من نمی تونم به اون خونه برگردم نه

پس کجا برم ها ?

مامان می دونی هر سال و هر روز که با قطار می رفتم همیشه یه پسری بود که سرش پایین بود مامان اون … فک کنم تو قطار زندگی میکنه و بعد لبخند تلخی زد و گفت

مامان منتظرم باش باشه ?

و اروم خاک سرد ی که مادرش رو احاطه کرده بود رو بوسید و بوی خاک مادرش را طوری بو کرد که تا اخر عمر هر گز اون بو از بین نرو و بعد یه مشت از خاک مادرش بر داشت و داخل کیسه ای ریخت و کیسه رو در دستش فشرد و داخل جیبش گذاشت

و بعد ارام برخاست و پشتشو کرد و رفت

۰۰۰۰۰۰۰

داخل قطار شد و نشست

۰۰۰۰۰۰

چان :

مثل هر روزی به رفت و امد های مردم نگاه می کردم

اما امروز اون نبود

چرا ?

اون که هر روز می اومد

یه حس عجیبی نسبت به اون پسر نه نه بکهیون داشتم

با لبخنداش لبخند می زدم با اخمش اخم می کردم

خودم هم نمی تونستم چه بلا یی دارد سرم می افتد

اون تنها کسی بود که ازم اسممو پرسید

در این قطار هیچکس با یکدیگر کاری ندارد

اما اون فرق می کرد

باز سوالهایی به ذهنم خطور کرد

چرا امروز نیومده ?

دیگه نمیاد ?

اتفاقی افتاده?

برای چه ۲ سال کامل با این قطار می رفت ?

و به چه دلیل

در این فکرا بودم که قطار ایستاد و مردم سوار شدند

اومد

اره اومد اما چرا چشماش پف کرده و قرمز است ?

چرا لبخند همیشگی ایش در لباش نیست

سوم شخص

بکهیون ارام در جاش نشست و سرش رو زیر انداخت

حتی متوجه نشد که یکی بهش خیره شده

چند قطره اشک از چشماش سرازیر شد

براش سخت بود از دست دادن مادرش

کسی که امید زندگی ایش بود

فوری با پشت دستش اشکاشو پاک کرد

ووقتی که سرشو بالا اورد با چانیول چشم تو چشم شدند

فوری لبخند مصنوعی زد

تا که چانیول نفهمد گریه می کنه

غافل از اینکه چشماش همه چیز رو می گفتند

چانیول وقتی متوجه شد که داره گریه می کنه شکه شد همون پسر خندون داشت گریه می کرد

بهش خیره شد

کاش میتوانست بلند بشه و بره بغلش کنه و ارومش کنه

اما نمی تونست

حق نداشت از اون صندلی بلند بشه

وقتی که یهو بکهیون سرشو بالا اورد جا خورد

انتظار نداشت که بکهیون سرش رو بلند کند

بکهیون لبخند مصنوعی زد اما چانیول فهمید که اون لبخند واقعی نیس

بک ارام بلند شد و کنار صندلی خالی چان نشست

که چانیول گفت

بلند شو

بکهیون نفهمید که چان چی گفت پس از جاش تکون نخورد

چانیول یه بار دیگه گفت

بک خواهش میکنم بلند شو تو یه بار کنارم نشستی

و الان بار دوم فوری بلند شو تا وقتت تموم نشده

بکهیون نفهمید چانیول در باره چه می گوید و فقط فهمید که بهش گفت بک

گفتن اسمش اونم از زبون چانیول اونم بک باعث شد قلبش تند تند بزنه

مطمئن شده بود که عاشق پسر مرموز شده بود

چانیول یه بار دیگه گفت

بک بلند شو

بکهیون برگشت و گفت

چرا ? چرا بلند شدم

چان : چون من عاشقت شدم

بک : ها ?

چان : بک من عاشقت شدم متاسفم وقتت خیلی کمه بلند شو

بک : چان

چان : جان

بک : منم عاشقت شدم

اشک چان سرازیر شد

اشکی که بعد ۱۰ سال جاری شد

چان : بک تو نباید عاشقم میشدی

بک : چرا ?

فلش بک ۱۰ سال قبل :

دیو دیو

دیو : چانیول چیه ?

چان : خیلی خوشحالم که تو یه ماموریت هستیم

دیو : منم

چان : دوستت دارم

دیو : منم دوستت دارم

چان و دیو فرشته بودن فرشته نگهبان

اونا باید از این قطار مواظبت میکردن

هردو عاشق هم بودن

و هر دوتاشون در کنار هم می نشستند

اگر برای قطار اتفاقی می افتاد

دو تاشون مسئول بودن که از قطار محافظت کنند

و اگر ۲ فرشته نگهبان عاشق هم باشند و در یک ماموریت

باید یکدیگر را تنها نمی زاشتن

اگر یکی اون یکی رو تنها می ذاشت این به معنی خیانت به عشق بود و کسی که تنها موند

مجبور بود تا اخر در همان صندلی بماند

۰۰

دیو : چان ?

چان : جان چان

دیو : به نظرت موفق میشیم در این ماموریت ?

چان دست دیو رو گرفت و فشار داد و بعد بوسه ارومی به دستش زد و گفت

البته که موفق میشیم

در همین حال قطار تکون بدی خورد

دیو ترسید و به چان نگاه کرد

چان به آرومی گفت نترس

دیو : اما من می ترسم

چان دست دیو رو گرفت و گفت

تا زمانی که من هستم نترس

دیو نگاهی به چان کرد و سرشو به عنوان رضایت تکون داد

در همین حال فهمیدند که باید مردم را از قطار خارج کنند

به خاطر اینکه جون مردم در خطر بود

چان و دیو زود زود مردم را از قطار خارج می کردند فقط چند نفر مونده بود

چون قطار خراب شده بود و ایستاده بود از طرف دیگر قطاری نزدیک تر این قطار میشده

چان عرق کرده بود

و دیو می ترسید

چان دست دیو گرفت و گفت فقط ۲ مونده بیا زود تمومش کنیم

دیو نگاهش کرد و اروم دستشواز دست چان کشید و به طرف خروجی قطار رفت و گفت

من دوست دارم زندگی کنمچان : دیو نه نه اینکارو نکن اما خیلی دیر شده بود دیو رفته بود و چان و تنها گذاشته بود

چان در حالی که اشک میریخت اون دو نفر رو هم بیرون برد و رفت در صندلیش نشست و سرش رو زیر انداخت و گفت

دیو نمی بخشمت

زمان حال :

چان در حالی که اشک می ریخت برگشت و به بک گفت حالا فهمیدی ?

پس بلند شو لطفاا

بک در حالی که سخت بود فهمیدن موضوع اینکه چان فرشته است و قانون فرشته ها

گفت

حالا اینا چه ربطی به من دارند ?

چان : اگر همون فرشته تنها مونده عاشق بشود و فرد مقابلش هم عاشق بشه و فردی که عاشق فرشته شده یعنی تو کنار عشق ترک شده اش یعنی دیو بشیند اونم به مدت ۱ ساعت کسی که کنارش نشسته باید تا اخر عمرش در اونجا بشیند و هر دو بخواب می روند تا ابد

حالا فهمیدی ?

چان در حالی که گریه می کرد گفت

بک ۵ دقیقه مونده خواهش می کنم بلند شو

بک به چشمای چان نگاه کرد و بعد به لباش

آروم نزدیک شد و لباشو روی لبای چان گذاشت و بوسید

چان در حالی که گریه میکرد همراهیش میکرد و لبای خوشفرم بک رو مک میزد و گاهی گاز های کوچکی می گرفت

عمیق هم رو می بوسیدن که چان عقب کشید و گفت حالا برو

حالا بک هم گریه می کرد

بک : نمی خوام

چان : لطفا بک

بک آروم از صندلی بلند شد و در حالی که هق هق میکرد از قطار خارج شد بک به امید این خارج شد که فردا باز چان رو ببیند

اما چان یه چیز رو نگفته بود اینکه اگر اون فرشته که بهش خیانت شده بار دوم ترک بشه می میره

۰۰۰

فردا :

بک به امید چان وارد قطار شد ولی با جای خالیش مواجه شد

اول فک کرد

که اشتباهی اومده

اما مگر در این روستا چقدر قطار بود که در ساعت ۷ صبح به سئول بره

ارام ارام به طرف صندلی که چان همیشه در ان می نشست رفت

با یک ورقه ای مواجه شد با دستهای لرزان ورق را برداشت

دست خطش بد بود نشون می داد عجله ای نوشته

بکی جونم

عشقم متاسفم

از اولم تو نباید عاشق من می شدی

اما اصلا پشیمون نباش باشه ?

در حالی که بک گریه می کرد وقتی به اینجای نامه رسید لبخند تلخی زد

منم ?پشیمون نمی شم

اما بکی کاش وقت زیادی داشتیم

متاسفم که مثل زوج های دیگر دست هم نگرفتیم و به پارک نرفتیم

متاسفم که نتونستم کنارت بمونم

بکی

عشقم

من یه قانون رو به تو نگفتم اما اینو نمی گم که عذاب وجدان بگیری اینو میگم که بفهمی تو رو چقدر دوست دارم بکی

اگه فرشته ای که بهش خیانت شده بار دیگر هم ترک شو د می مرد

بک من مجبورم بمیرم تا تو زنده باشی اگه اینو می گفتم مطمئنم نمی رفتی تو هم کنار من می مردی

بهتر بود که یکی مون بمیرم نه ?

متاسفم عاشقتم

بک وقتی اخرش رسید نتونست دیگه گریه شو کنترل کنه نشست جایی که چان می نشست و هق هق کرد

چان چرا اخه ?من حاضر بودم کنارت بمیرم تا اینکه تنها بمونم

۵ سال بعد :

بک در حالی که از شرکت خارج میشد به جولی زنگ زد و گفت

من فردا نیستم

جولی : چشم قربان

بکهیون بعد چان خیلی سختی کشید او از اون روستا به سئول اومد

دیگر نمی تونست در جایی باشد که هم مادرش و هم عشقش رو ازش گرفته بود

بک خونه ی خود رو در روستا فروخت و در سئول یه خونه کوچک خرید

اما ان خامه کوچک هم براش بزرگ بود

بعد به در خواست یکی وارد شرکتی شد

اول کارش منشی بود اما ازبس در کارش جدی بود که الان رئیس یکی از بخش های شرکت هاست

بک نتوانسته بود که چان رو فراموش کنه در حالی که ۲۴ سال داشت هنوز با کسی دوست نشده بود و خیلی حرف نمی زد

فقط چند کلمه سلام خوبم خوبین ? من رفتم

فردا هم همون روز بود

همون روز که چان رفت و تنهاش گذاشت

وارد خونه شد و یه سو رفت به طرف اتاق و خوابید

وقتی که بیدار شد صبح بود

بعد دوش حاضر شد

و وارد ماشینش شد

و به سمت روستا حرکت کرد

از اون روز به بعد هیچ وقت به قطار سوار نشده بود

وقتی که به روستا رسید

رفت اول به قبرستان کنار مادرش

کنار قبر مادرش نشست و شروع به حرف زدن کرد

سلام مامان بکهیونت اومد

مامانم خوبی ?

و ……

تقریبا شب بود بک بلند شد

و به سمت قطار رفت که الان الان بود از سئول بر گردد

منتظر ماند

بعد چند دقیقه قطار رسید

وقتی که قطار رو دید اشکهایش سرازیر شد

و گفت چان

من اومدم

چرا هی من میام

تو چرا نمیای ها ?

باید قهر کنم

نازمو بکشی بعد چند ساعتساعت دور ور ۱۲ شب بود برگشت و به سمت ماشینش شد و سوار شد و به سئول برگشت

حتی باز سوار قطار نشده بود

وارد خونه شد و باز به سمت اتاقش رفت

و درشو باز کرد که باعث شد خشکش بزنه

لبهای لرزانش را وادار به گفتن اون کلمه که سال ها بود به زبون نیاورده بود کرد

عشقم ? چان

چان ارام ارام به سمت بک قدم برداشت و گفت بک ام خوبی ? خیلی وقت شده مگه نه ?

اشک‌های بک سرازیر شد

و با صدای که بغض توش بود گفت

چانی چرا تنهام گذاشتی ?

چان هم در حالی که گریه میکرد گفت

مجبور بودم برای هر دو تامون مجبور بودم

بک لحظه ای مکث کرد و بعد گفت

چان چطور اومدی ? مگه تو ..

نتونست حرفشو کامل کنه

در واقع می ترسید

چان : عشقمون اونقدر قوی بود که من تبدیل به انسان شدم و برگشتم

بک قدم های بزرگ برداشت و چان رو بغل کرد چان هم دستاشو دور بک حلقه زد

بعد چند دقیقه از هم جدا شدند

چان به لبای بک نگاه کرد و بعد به چشماش و اروم نزدیک شد و لبای عشقش را بوسید بک هم همراهی اش میکرد

چان زبونشو وارد دهان بک کرد و همه جای دهن بک را لیس زد

بعد چند دقیقه که نفس کم آوردند چان ۱ سانت عقب کشید

هر دو نفس کم اورده بودند

چان پیشانی اش را به پیشانی بک گذاشت

و به چشماش خیره شد

بک : خیلی منتظر موندم

چان : متاسفم که دیر اومدم

گوش بک را لیس زد و مکید

به سمت گردنش رفت و بوسه های کوچکی به گردنش می زد

اون بوسه های کوچک تبدیل به مکیدن شد و

چان روی گردن بک مارک هایی می گذاشت که نشان دهنده مالکیت بک بود

چان عقب کشید

تردید داشت

به بک نگاه کرد

بک ارام سرش رو به عنوان رضایت تکون داد چان لبخند زد و بک را بغل کرد و روی تخت گذاشت

و دوباره لبهای بک را عمیق بوسید

دستش رو برد

به سمت دکمه های بک رفت و تند تند دکمه های بک را باز کرد

با دیدن بدن سفید بک اب دهنشو قورت داد و به صورت بک نگاه کرد و لبخند زد

و بعد شروع به مک زدن بدن بک کرد

اول گردنش را بوسید و مک زد و بعد ارام ارام پایین اومد و سینه هاشو بوسید و مکید و گاز می گرفت

بک جاشو با چان عوض کرد و لباشو بوسید و دکمه های بلوز چان را

باز کرد و از تنش در اورد

بوسه هی کوچکی به گردن چان می زد

بک دستشو بسمت شلوارچان برد و دکمه شو باز کرد و از تنش در اورد و به عضو سفت شده چان فشار اورد

که چان ناله کرد

چان هم جاشو با بک عوض کرد و شلوار و شستشو باهم از تنش در اورد

و دستشو رو عضو بگذاشت و فشار داد و بک ناله کرد

اهههه چان .. اهههه

چان باز فشار اورد

بک : اههههه ….. اههه چان

گفتن اسمش از زبون بک باعث شد زیاد تحریک بشه

دوباره لبای بک رو بوسید

و بعد ران پای بک را بوسید و مک زد

و عضو بک را گرفت و وارد دهانش کرد و مک زد

بک : اههههه چان …. بسه …. من نمی تونم دیگه …… زود باش

چان عضو بک رو از دهنش بیرون اورد و از کشو کرم در اورد و عضو خود و ورودی بک را چرب کرد و خودشو بین پاهای بک تنظیم کرد و واردش کرد

بک جیغ کشید

چان ترسید و گفت

خوبی ? در بیارم متاسفم

بک : نه ادامه بده

چان : بک می دونم دیره ولی چندمین بارته ?

بک : اول

چان : چی ? ببخشید

بک : ادامه بده دیه تحمل ندارم

چان خودشو جلو و عقب می کرد

بک اول از درد ناله می کرد و لی بعد اون ناله ها از لذت بود

بک : اههه .. چان .. اروم تر جر خوردم

چان حر کاتشو تند کرد اصلا صدای بک رو نمی شنید

بک از حرکت تند چان جیغ کشید

بک : ارام

چان بعد چند مین داخل بک خالی شد

بی حال روی بک افتاد ولی متوجه شد که بک ارضا نشد

بلند شد و عضو بک رو در دست گرفت و مالش داد که بک هم روی دستش خالی شد

چان باز روی بک افتاد

هر دو عرق کرده بودند

چان بک رو بغل کرد و در گوشش گفت

ممنون عشقم عالی بودی

بک لبخند زد و گفت عاشقتم

چان : منم عاشقتم

!

و بعد هر دو از خستگی بیهوش شدند

همه چیز از اون قطار شروع شد

اگر بک به جای اون قطار با یه قطار دیگه ای می رفت

اخرش چی میشد ? باز چان رو پیدا می کرد ?

البته همه‌ی اینا کار سر نوشته

سر نوشتی که روی پیشانی انسان از زمان متولد نوشته شده

* پایان*



9
دیدگاه بگذارید

avatar
6 گفتگوها
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
8 تعداد نویسندگان دیدگاه
fatemeh.chanbkParniyanByulinaKiaraaida آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
fatemeh.chanbk
مهمان

عالییییی 🙂

Parniyan
مهمان
Parniyan

خیلی عالی بود ممنون
چه طوری اینا به ذهنت میرسه ما حتی آدرس خؤنمونم نمیدونیم
کاشکی بازم از کامل چانبک میذاشتی میشه ؟

Kiara
مهمان
Kiara

خیلی عالی بود
من که عاشقش شدم ?????❤❤❤❤❤❤❤

Byulina
مدیر

?? ندا جون نویسندش فعلا نیست ولی مرسیی که خوندی ??

aida
مهمان

خیلی عالی بود/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

p.t
مهمان
p.t

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Nade
مهمان
Nade

میسی