52 👁 بازدید

One Shot -The Gowan

سلام دوستان~~

نکسو (NeXo) نویسنده جدید هستم !!

شما را با اولین وانشات من در این سایت آشنا می‌کنم !

وانشات The Gowan در ادامه مطلب انتظار شما را می‌کشد !

متن + دانلود فایل PDF

باسلام دوباره خدمت دوستان 🙂

نگین هستم ملقب به نکسو ، نویسنده جدید !!

این وانشات فقط و فقط جهت آشنایی با نوع نگارش‌من و سطربندی بنده می‌باشد ولاغیر !!

فقط از خوندنش لذت ببرید !!

نظراتتون رو هم بگید 😉

چه خوب و چه بد ، همه‌شون برای من قابل احترام و خیلی مهم هستن !!

فقط این وانشات زیاد وارد تخیلات نشده و سبکش رو میشه رئالیسم یا رئالیسم جادویی دونست 😀

خب از این حرفا بگذریم !!

****************

عنوان : The Gowan … گل داوودی

ژانر : درام خانوادگی ^^

کاپل : چانبک یا همون بکیول

**********

به دستاش نگاه کرد…

هنوز زنده بود…

زنده بودنش یه معجزه بود…

البته همه‌ی زندگیش معجزه بود…

حتی تولدش هم معجزه بود…

کی میتونه باوجود ناخواسته بودنش سالم به دنیا بیاد؟؟

کدوم آدمیه که خودکشی کنه و زنده بمونه و بعدش از زنده موندنش خوشحال باشه؟؟؟

اونم یکی مثل پارک چان یول ….

و چانیول یه آدم متفاوت بود…

ژوئن 2014

﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏

پسری که از زندگی ناامید شده بود…

همه چیزشو از دست داده بود …

حتی عشقش رو …

البته نمیشه اسمشو عشق گذاشت…

چون اون فقط عاشق پولش بود…

نه عاشق خودش!!

برای همین وقتی که فهمید به اون پسر هیچ ارثی تعلق نمیگیره ، تنها کاری که انجام داد یه کار بود …

ترکش کرد …

اون پسر هم وقتی دید که زنده موندنش برای هیچ کس اهمیتی نداره ، تنها کاری که انجام داد یه کار بود …

خودش رو کُشت …

شاید کشیده شدن یه تیغ تیز روی رگ اصلی دست چپ ، دردناک باشه …

اما برای اون پسر درد مفهمومی نداشت …

چون دردکشیدنش برای بقیه مهم نبود …

حتی برای خودش…

چندبار تیغ رو ، روی مچ دستش کشید …

اونقدر این کار رو کرد تا از مرگش مطمئن بشه …

سرشو به دیوار سرد توالت تکیه داد …

فقط ثانیه های میشمرد …

یک…

دو…

سه….

چهار…

و مرگ …

چشماش دیگه جایی رو نمیدیدن …

گوشاش هم دیگه چیزی رو نمیتونستن بشنون …

بدنش هم دیگه هیچ حسی نداشت …

شاید واقعا مُرده بود…

اما مگه مرگ به همین راحتی به سراغ آدم میاد؟؟؟

﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏

احساس پوچ بودن میکرد…

چون واقعا پوچ بود…

شاید زندگی اونو پوچ کرده بود …

پوچ از هر احساسی …

چشماشو باز کرد …

اما برخلاف انتظارش توی بیمارستان نبود…

و اصلا دردی رو احساس نمیکرد…

توی یه ماشین نشسته بود …

قطعا اون ماشین نمیتونست بهشت یا جهنم باشه…

روی صندلی سمت راست راننده …

اما اون توی ماشین چی کار میکرد؟؟؟

به لباسی که تنش بود نگاه کرد …

اون وقتی خودکشی کرد ، یه تی شرت آستین کوتاه تنش بود…

اما چطوری لباسش به یه لباس بافتنی تبدیل شده بود؟؟؟

آب دهنش رو قورت داد …

اون واقعا کجا بود؟؟؟

توی یه ماشین…

اما اون ماشین متعلق به چه کسی بود؟؟

به سمت چپش نگاه کرد …

اما جای راننده خالی بود …

خواست در ماشین رو باز کنه …اما قفل بود…

به ناچار سر جاش منتظر صاحب ماشین موند …

چشماش داشتن گرم میشدن …

اما اگه میخوابید ممکن بود هر اتفاقی براش بیفته …

پس باید جلوی خوابش رو میگرفت… از پنجره به بیرون از ماشین نگاه کرد …

شیشه بخار کرده بود … با دستش بخار شیشه رو پاک کرد و به بیرون خیره شد …

ماشین ، کنار یه خیابون سفید شده از برف پارک شده بود …

به ساعت ماشین نگاه کرد …

10 : 32′

ولی وقتی که اون خودکشی کرد ساعت سه صبح بود …

به فضای ماشین نگاه کرد … ماشین خوبی بود اما خیلی مدل بالا نبود …

دوباره به بیرون خیره شد …

به مردمی که برای رفتن به خونه‌شون عجله داشتن… اما بعضیا با عشقشون روی برف قدم میذاشتن ، بدون هیچ عجله‌ای…

به مردم خیره شده بود که با صدای در ماشین از افکارش بیرون اومد …

سعی کرد که آروم باشه… چون اون از هیچی خبر نداشت…

خیلی آروم سرشو به سمت راست برگردوند … یه پسر بامزه که باکلاه قرمزش بامزه تر شده بود …

روی صندلی راننده نشست و در ماشین رو بست…

چانیول نمیخواست هول بشه اما اون پسر کی بود؟؟؟

این سوالی بود که باعث قفل شدن دهن چانیول شد …

چانیول بدون اینکه خودش بخواد به اون پسر خیره شده بود …

البته تا وقتی که اون پسر لیوان مقوایی قهوه رو جلوش گرفت : خب اینم قهوه شیرین برای چانیول خوشگلمون

چانیول خوشگلمون؟؟؟…حتی اون دختر هم چانیول رو اونطوری صدا نکرده بود …

اما چانیول باید عادی رفتار میکرد : اوه…ممنون

لیوان رو گرفت … اما اون از قهوه شیرین متنفر بود…

پس باید چی کار میکرد؟؟

توی همین فکر بود که باصدای جیغ مانند اون پسر سرجاش سیخ شد : ممنونم؟؟؟؟؟؟؟… میدونی چقدر توی این سرما توی صف وایستادم؟؟؟

پس چانیول باید چی میگفت؟؟؟ … ممنونم کلمه مورد اون نظر اون پسر نبود؟؟؟

ناخودآگاه لکنت زبون گرفت : پ…پس….ب…باید ….چی کار…کنم؟؟؟

چهره خشمگین اون پسر کاملا زیر و رو شد : منو ببو//س

_ ببو//سم؟؟؟… وای خدا…اینجا دیگه کجاست؟؟

_ چی گفتی؟؟

_ هیچی….باشه…میبو//سمت

چانیول نفس عمیقی کشید … درهر صورت باید میفهمید که چه اتفاقی افتاده …

جلو رفت و گونه یخ زده پسر رو بوسید …

اما بازم با اعتراض پسر روبه‌رو شد : انگار سرمای هوا روت تاثیر گذاشته … باید خودم پیشقدم بشم

چانیول توی همون وضعیت مونده بود … صورتش چندان با اون پسر فاصله نداشت …

که اون پسر فاصله رو از بین برد … ل/باشو به ل/بای چانیول چسبوند و یه بو//سه رو شروع کرد …

چانیول حس میکرد که تا چند ثانیه دیگه گونه‌هاش منفجر میشن …

اما اون مجبور بود … مجبور بود که تحمل کنه … چون باید قضیه رو میفهمید …

لیوانش رو روی داشبورد گذاشت …

با دستاش صورت اون پسر رو قاب گرفت و بو//سه رو عمیق‌تر کرد …

اون بو//سه تا وقتی ادامه داشت که هردوشون نفس کم آوردن …

پسر با لبخند به چانیول خیره شد …

_ ممنون یولی… خیلی تشکرت عالی بود

چانیول سعی کرد عادی باشه… برای همین یه لبخند زد و سرشو تکون داد …

_ خب حالا نوبت قهوه‌اس

قهوه‌شو که تا اون لحظه توی دستش بود ، نزدیک لبش برد و شروع کرد به نوشیدنش…

چانیول هم لیوان قهوه رو برداشت و نزدیک لبش برد …

اما اون هزارتا سوال داشت…

اونجا کجاست؟؟

اون چرا بعداز خودکشی به اونجا رفته؟؟

چرا اون پسر رو بو//سید؟؟؟

چرا در ماشین قفل بود؟؟؟

و از همه مهمتر …

اون پسر کی بود؟؟

چانیول آدم باهوشی بود … پس سعی کرد از هوشش برای فهمیدن ماجرا استفاده کنه … پس با تاریخ شروع کرد …

_ میگم…راستی امروز چندمه؟؟

_ دوباره شروع نکن لطفا

_ چی رو شروع نکنم؟؟

_ میدونم آخرش به چی میرسی

_ به چی میرسم؟؟

_ به اینکه من جریمه‌های ماشینمو باید بدم

جریمه های ماشین؟؟؟…. قطعا قصد چانیول این نبود!!!

ولی جریمه بحثی بود که باید ادامه‌ش میداد….چون باید عادی رفتار میکرد …

_ خب باید آخرش بدی

_ آره میدم…اما این ماه برای اسکی برنامه ریزی کرده بودیم و باید بریم

_ اما جریمه به نظرم مهم تره

_ میشه بس کنی؟؟؟

_ باشه…اگه تو نمیخوای پس من حرفی ندارم

_ واقعا بحثو تموم کردی؟؟

_ خب آره

_ ببینم کله‌ات سالمه؟؟؟

با دستش پشت سر چانیول رو لمس کرد …

_ نه…کله‌ات سالمه

_ میشه بپرسم چرا باید سر من آسیب دیده باشه؟؟

_ میشه؟؟ سر؟؟ آسیب؟؟؟…هی یول…به نظرم واقعا یه اتفاقی افتاده

چانیول با طرز حرف زدنش خودشو لو داده بود … پس باید جمعش میکرد …

_ نه اتفاقی نیوفتاده

_ به نظرم اگه بریم خونه خیلی بهتره

_ آ…آره بریم

اون پسر چشماشو ریز کرد و با‌دقت به چانیول نگاهی انداخت … چانیول ترسیده بود… چون قطعا اگه واقعیت رو به اون پسر میگفت معلوم نبود چی میشد…

سعی کرد ذهنشو متمرکز کنه… باید همه چیز رو میفهمید… اما چه طوری؟؟؟

اون پسر قهوه‌شو تموم کرد و لیوان خالی رو از ماشین بیرون انداخت و راه افتاد …

_ به نظرم باید بهش بگی قهوه یخی

_ ها؟؟

_ چرا قهوه‌تو نخوردی؟؟

_ اوه…کاملا یادم رفته بود

قهوه شیرین رو یه نفس سر کشید …

قبلنا با خوردن قهوه شیرین حالت تهوع میگرفت اما چرا حالش بد نشد؟؟؟

قهوه شیرین تغییر کرده بود یا مزاج چانیول؟؟؟

هرچی که بود به نظرش اصلا قهوه شیرین بد نیومد …

_ بابت قهوه واقعا ممنون

_ نمیدونم چه اتفاقی افتاده که رسمی حرف میزنی

چانیول جوابی نداشت که بده … البته جواب داشت اما عاقلانه نبود…

اون پسر خواست دوباره حرف بزنه که با صدای موبایل ساکت شد…

اما چانیول اصلا حواسش به تکنولوژی پرکاربردش نبود…

_ هی …موبایلت داره زنگ میخوره

_ موبایل؟؟؟

_ آره موبایل

چانیول تازه یادش افتاد که موبایل هم وجود داره… دستشو توی جیبش کرد…

به صفحه موبایلش نگاه کرد …

هم موبایل ناآشنا بود هم تماس گیرنده …

رئیس کیم ؟؟؟… اون دیگه کی بود؟؟؟

تصمیم گرفت که جواب بده : بله؟؟؟

_ هه…خوبه که تو حداقل جواب دادی

_ ببخشید …کاری داشتین؟؟

_ خیلی باادب حرف میزنی…خب درهر صورت اینا به من ربطی نداره ….فقط زنگ زدم بهت که بگم به بیون بکهیون بگو بالاخره همدیگه رو میبینیم

_ خب…شما چرا به خودش زنگ نمیزنید؟؟

_ نمیزنم؟؟؟…هزاربار زنگ زدم اما جواب نمیده …درهرصورت میدونم که الآن کنارت نشسته … بهش بگو بیاد و اجاره‌شو پرداخت کنه

_ ببخشید ولی بیون بکهیونی که گفتید الآن کنار من نیست

_ خیلی خنده دار بود

_ نه من واقعا دارم راست میگم…حاضرم قسم بخورم که فردی به اسم بیون بکهیون کنار من ننشسته

_ هوووففف…باور کردم …فقط هروقت دیدیش بهش بگو اجاره‌شو بده

_ باشه

و اون مرد بدون گفتن کلمه * خداحافظ * تماس رو قطع کرد …

به صفحه روشن موبایلش نگاه کرد …

یه سوال دیگه به سوالاش اضافه شد …

بیون بکهیون کیه؟؟

چشمش روی ساعت موبایلش خیره موند ….

_ چرا از همون اول به فکرم نرسید

_ چی؟؟؟

ولی چانیول اصلا صدای پسر بغل دستیش رو نشنید …

به تقویم موبایلش وارد شد ….

اما با دیدن تاریخ شوکه شد…

2016 / 1 / 20

و این تعجب از چشم پسر بغل دستیش پنهون نموند …

_ هی چانیول…چیزی شده؟؟؟

_ به نظرم تنظیمات تقویم موبایلم بهم ریخته

اون پسر دست راستشو به سمت چانیول گرفت : بده به من

_ با….باشه

اون پسر یه نگاه به صفحه موبایل انداخت : نه درسته

و بعدش موبایل رو سمت چانیول گرفت …

چانیول تلفنش رو گرفت و اون رو توی جیبش گذاشت…

تنها جمله‌ای که از ذهنش گذشت ، این بود … من حتما خوابم !!

اما واقعا اون خواب بود؟؟؟… مگه آدم بعداز خودکشی خوابش میبره؟؟؟

توی افکارش غرق شده بود که برای بار هزارم با صدای اون پسر نجات پیدا کرد : هی یولی…اون سیریش دوباره چه زِری زد؟؟

_ سیریش؟؟

_ آره دیگه…همون رئیس کیم

_ خب اون گفت به بیون بکهیون بگو که اجاره‌شو بده …منم گفتم که چرا به خودش زنگ نمیزنی…گفت چون جوابمو نمیده و اینکه میدونه که بیون بکهیون کنار من نشسته…و من گفتم آدمی به اسم بیون بکهیون کنار من نیست …و قسم خوردم…و اونم قبول کرد و گفت که هرموقع دیدمش بهش بگم

_ واووووو یولی…تو واقعا باید بازیگر میشدی

_ چرا؟؟؟

_ وقتی که گفتی بیون بکهیون کنارت نیست ، اونقدر صادقانه گفتی که یه لحظه باورم شد که واقعا کنارت نیستم

چانیول خیلی جدی جواب اون پسر رو داد : مگه بیون بکهیون کنار منه؟؟؟

_ منظورت چیه؟؟

تازه چانیول فهمید که پسر بغل دستیش همون بیون بکهیونه …

سعی کرد حرف جدیش رو شوخی نشون بده : خب بیون بکهیون کنار من نیست….بکهیون کنار منه

بکهیون ضربه نچندان آرومی به بازوی چانیول زد : هی پسر …تو محشری

و هردوشون خندیدن … البته خنده چانیول اصلا واقعی نبود …چون اون اصلا درکی از موضوع نداشت …

با اینکه صدای خنده بکهیون قطع شد اما اون هنوز به پهنای صورتش لبخند زده بود … و ماهر بودن چانیول رو تحسین میکرد…

با توقف ماشین ، چانیول به بیرون نگاه کرد …

فضای اونجا اصلا شبیه به خونه خودش نبود چون اصلا اونجا خونه خودش نبود …

بکهیون پیاده شد و چانیول هم سریع پیاده شد …

چانیول به دور و برش نگاه کرد …

یه پارکینگ همگانی توی طبقه همکف یه آپارتمان …

با بکهیون سوار آسانسور شد…. سعی کرد هرچی رو که میبینه به خاطرش بسپاره …

شماره طبقه هم یکی از اون چیزا بود…

بکهیون طبقه چهارم رو زد ….

پس اون پسر زیاد عاشق ارتفاع نبود…. شایدم شماره طبقه انتخاب خود چانیول بوده… کی از گذشته پارک چانیول جدید خبر داشت؟؟

چانیول دوباره جمع کردن اطلاعات از بکهیون رو شروع کرد … اما این‌بار خیلی ماهرانه تر از قبل !!!…

اگه اون و بکهیون عاشق همدیگه بودن پس چرا بکهیون در ماشین رو قفل کرده بود؟؟ … شاید چانیول جدید دیوونه بود…

و چانیول میخواست جواب سوالش رو بفهمه….

_ بکهیون؟؟

در آسانسور باز شد و هردوشون خارج شدن …

_ هووم؟؟

_ من میخواستم بیام و توی صف کنارت باشم…ولی چون در ماشین قفل بود نتونستم

بکهیون وایستاد و با چشمای گرد شده به چانیول نگاه کرد : در ماشین قفل بود؟؟؟

پس اون اتفاق یه اتفاق عادی نبود…. این تنها چیزی بود که چانیول تونست از جمله بکهیون بفهمه…

چانیول چهره مظلومی به خودش گرفت : آره قفل بود

_ اوه واقعا ببخشید… از هفته پیش که نزدیک بود ماشینمو بدزدن ، عادت کردم که هرموقع پیاده میشم درا رو قفل میکنم واسه همین اصلا حواسم بهت نبود… واقعا ببخشید

_ نه …اصلا ایرادی نداره

_ هی …به نظرم یه سری به دکتر بزن…واقعا حالت بده

_ نه من عالی‌ام

_ از طرز حرف زدنت کاملا مشخصه…خب رسیدیم

واحد دوازده … چانیول سعی کرد که این عدد رو هم حفظ کنه…

وارد خونه شدن … یه واحد آپارتمان مدرن و شیک ولی در عین حال ساده!!

چانیول نمیدونست باید به کدوم سمت بره …. چون مطمئن نبود که اتاق شخصی داره یا نه !!

روی کاناپه‌ای که روبه‌روی تلویزیون بود، نشست … رفتاراش همه رسمی و غیردوستانه بودن… خیلی خشک روی کاناپه نشسته بود و منتظر بود…. منتظر اینکه از خوابش بیدار بشه…

با تکون خوردن کاناپه برای ده هزارمین بار از افکارش بیرون اومد …

باید از بکهیون حرف میکشید ….باید…

_ خوابت نمیاد؟؟

_ برام تعریف کن بکهیون

_ چی رو؟؟؟

_ از اولین روزی که منو دیدی

_ واسه چی میخوای خودتو اذیت کنی؟؟

_ میخوام دوباره گذشته رو بشنوم …از زبون تو …لطفا بکهیون…لطفا برام حرف بزن

_ خب…باشه چانیولی… تعریف میکنم

بکهیون چشماشو بست و شروع کرد : خب… بیا زندگیمونو از دید راوی ببینیم

_ از دید راوی؟؟

_ آره …از دید راوی

_ پس برام تعریف کن

_ توی یه شهر بزرگ … یه پسر جوون توی بار به عنوان بارتندر کار میکرد…اون پسر اسمش بکهیون بود… زندگی اون پسر خیلی مضخرف بود … اما وقتی که با یه مشتری آشنا شد ، کل زندگیش تغییر کرد … یه مشتری همیشگی که فقط دوست داشت مست بشه …. کاری به دیگران نداشت … دو نفر که توی دنیا کسی رو نداشتن … واسه همین باهم دوست شدن … بعدها بارتندر فهمید که اون مشتری به خاطر قلب شکسته‌ش به اون بار میرفته …اون پسر همون چانیول بود … هی چانیول چرا گریه میکنی؟؟؟

قصه گفتن بکهیون به معنای واقعی افتضاح بود … اما قلب چانیول لرزید …. و توی یه لحظه چشماش اشکی شدن …

چون اون از آینده‌ی خودش خبر نداشت ….

یعنی اون چانیول میمُرد؟؟؟؟ … یا اینکه بکهیون رو پیدا میکرد و تنهاییش رو پُر میکرد؟؟؟

_ اون پسر….اون… قبلش خودکشی کرده بود؟؟؟

_ هی چانیول…معلومه چی میگی؟؟؟ …خودکشی چرا؟؟

_ نه امکان نداره…اینا همشون خوابن

چانیول آستینش رو کمی بالا زد و به مچ دستش نگاه کرد … هیچ اثری از زخم روی مچش نبود …

_ یعنی اگه من خودمو نمیکشتم… این آینده من بود؟؟

_ من واقعا حرفاتو نمیفهمم

چانیول شونه‌های بکهیون رو گرفت : من… من چقدر دوستت دارم؟؟

_ منظورت چیه؟؟؟

_ فقط بهم بگو من چقدر دوستت دارم

_ تو رو نمیدونم…اما من بیشتراز جونم تو رو دوست دارم

_ چرا؟؟؟…چرا باید منو دوست داشته باشی؟؟؟

_ چون تو تنها کسی هستی که برای من موندی…. و من تنها کسی هستم که برای تو موندم

_ پس خانواده…اونا کجان؟؟

_ به نظرم واقعا حالت بده… چرا این سوال رو پرسیدی؟؟

_ فکر کن من حافظه‌مو از دست دادم …. بهم بگو…کل زندگیمو برام تعریف کن…. من همون پارک چانیولی هستم که پدرش صاحب یه شرکت بزرگه؟؟؟

_ آ…آره…چانیول… تو همونی …اما پدرت یه سالی میشه که مُرده

_ م…مرده؟؟…چه…طور؟؟

_ چانیول…. واقعا دارم دیوونه میشم….چه مرگت شده؟؟؟

دستای چانیول شل شدن …. به پشتی کاناپه تکیه داد و به دیوار روبه‌روش خیره شد ….

_ بازم بگو …ادامه بده بکهیون …لطفا همه چیز رو بگو

_ واقعا نمیدونم …. من دیوونه شدم یا تو ….یا هردومون

_ فقط بگو

_ پس فرض میکنم که تو حافظه‌ت رو از دست دادی…خب پدرت مُرد و نامادریت و گل پسرش کل شرکت رو بالا کشیدن و یه آبم روش ….بعدش تو موندی و یه حساب بانکی و یه ماشین… تنها چیزایی که به اسم تو بودن … خب یه روز توی بار بهم گفتی که یه جا برای خوابیدن میخوای … اما پول زیادی نداشتی …. خب معلومه دیگه همه‌شو خورده بودی … توی هتل گرون قیمت زندگی کردن خرج داره دیگه … خب بگذریم … منم خونه خودمو پیشنهاد دادم … نصف اجاره رو من بدم و نصفشو تو بدی… این شرطمون بود … تو اومدی پیش من … توی یه شرکت به عنوان حسابدار استخدام شدی… ماشینت رو فروختی و باهم یه ماشین ارزون تر خریدیم … یه روز دست من …یه روز دست تو …. خب …. دیگه کم کم یه حس عجیب بینمون به وجود اومد… نمیخوام کشش بدم اما حالا رسیدیم به اینجا … تو دیگه اون آدم الاف نیستی و منم بار تندر نیستم…خب دیگه تموم شد

قطعا اگه بکهیون نویسنده میشد ، به عنوان بدترین نویسنده سال تندیس میگرفت!!!

چانیول با چشمهای غمگینش به بکهیون نگاه کرد : تو الآن چی کار میکنی؟؟؟

_ الآن میخوام بخوابم

_ نه…منظورم شغلت بود

_ آها… انگار واقعا عقلتو از دست دادیااااا… خب معلومه ….منم یه منشی خوشتیپم توی همون شرکت …. فقط شانسمون گرفت صاحب شرکت آشنا از آب دراومد

_ آشنای من؟؟؟ یا تو؟؟؟

_ آشنای تو کجا بود …آشنای من … توی یه دبیرستان بودیم

چانیول آروم تر از قبلش شده بود … ولی دیگه علاقه‌ای به زندگی گذشته‌ش نداشت…

_ اوه…چه جالب

_ انگار داره بنزینت تموم میشه… پاشو بریم بخوابیم

_ بریم بخوابیم؟؟؟

_ آره پاشو

بالاخره چانیول حاضر شد که با اون پسر توی یه اتاق بخوابه …

کنار همون پسر روی تخت دراز کشیده بود … اما خوابش نمیبرد …

ولی اون پسر دقیقا برعکس چانیول بود… چون صدای خر و پفش کل اتاق رو گرفته بود …

ناخودآگاه لبخندی روی لب چانیول نشست … اولین لبخندی که از ته دل بود …

چشماشو بست و سعی کرد که بخوابه … حس آشنایی اون رو سمت بکهیون میکشید … حسی که اونو دقیق نمیشناخت اما شیرین بود …

بکهیون رو از پشت بغل کرد و به خودش چسبوند … اون حس شیرین اونقدر خوب بود که چانیول دیگه نمیخواست به زندگی مضخرف قبلش برگرده ….

اگه برمیگشت میتونست دوباره اون حس شیرین رو تجربه کنه؟؟؟

پس باید همه چیز رو درباره اون پسر به یادش میسپرد …

اگه برگشتی درکار بود باید دوباره بکهیون رو پیدا میکرد …

و بالاخره خوابش برد….

با حس سنگینی غیرقابل تحمل یه چیز روی بدنش بیدار شد… اولش فکر کرد که به زندگی قبلش برگشته اما با دیدن جسم اون پسر روی بدنش ، کاملا فهمید که باید به زندگی جدیدش صبح بخیر بگه …

سر بکهیون دقیقا روی گلوی چانیول بود و راه نفس کشیدن براش نذاشته بود …

چانیول تکون آرومی خورد و سر بکهیون رو روی بالشت گذاشت … اما بکهیون حتی لای چشمش رو هم باز نکرد …

و چانیول باید دست به کار میشد و از زندگی شیرینش لذت میبرد …

به صفحه موبایلش نگاه کرد …

یکشنبه بود و قطعا اون نباید به شرکت میرفت …

از جاش بلند شد و سمت آشپزخونه رفت …

یه آشپزخونه کوچیک اما رنگارنگ … روی یخچال پر بود از کاغذ استیکرای رنگی و متنوع …

تصمیم گرفت تک تک اونا رو بخونه …. باید به اطلاعاتش اضافه میکرد …

اولی یه کاغذ بنفش و ستاره‌ای شکل بود …

” هی یولی من رفتم ورزش … امیدوارم تو هم یه روز آدم بشی و ورزش کنی …. حداقل یه کوچولو وزن کم کنی بد نیستاااا … شکمت قلمبه زده بیرون … نچ نچ نچ シ ”

نوشته دوم رو خوند… دستخط خودش بود … دقیقا پایین برگه بکهیون …

” اتفاقا من خیلی بدم رو فرمه …. تو خییییلی لاغری :)) ”

و نوشته سوم … با یه کاغذ صورتی کم رنگ که به شکل قلب بود …

” حداقل به فکر من باش عشقممممم♡♡♡ ”

و نوشته بعدی که بازم دستخط خود چانیول بود …

” باشه از فردا میرم …. فقطططط به خاطر تو ♥♡ ”

و نوشته بعد که جواب بکهیون بود …

” مرسی ”

چانیول ردیف بعدی رو هم خوند … بازم با نوشته بکهیون شروع شده بودن …

” هی دروغگوی بدقول خوابالووووووو…. باهات قهرم …. تو که امروزم نیومدی ورزش…. خیلی بدی…. مطمئن باش از صبحونه خوشمزه خبری نیست ”

چانیول شروع کرد به خندیدن…. اما خنده‌ی بیصدا …. چون بکهیون خواب بود …

_ پس باید برم ورزش !!!

سریع وارد همون اتاق خواب شد و از توی کمدی که حدس میزد مال خودشه ، یه دست گرم کن ورزشی پوشید و از خونه بیرون رفت …. باید قدر داشته‌هاش رو میدونست …

به محض اینکه پاشو از خونه بیرون گذاشت ، متوجه اشتباهاتش شد …

اولین اشتباه …. اون رمز در رو نمیدونست و کلید هم نداشت

دومین اشتباه … اون حتی نمیدونست توی کدوم محله از کره جنوبیه پس میخواست کجا ورزش کنه؟؟؟

سومین اشتباه …. اگه گم میشد چی؟؟؟

و چهارمین اشتباه … اون موبایلش رو با خودش نیاورده بود… قطعا اگه در میزد ، بکهیون رو از خواب بیدار میکرد …

و اگر از خواب بیدار میشد … چانیول باید چه جوابی میداد؟؟؟

اوه ببخشید دستم رفت …. یا …. اوه رمز در رو یادم رفت …

قطعا اینا جوابای مناسبی نبودن …

واسه همین تصمیم گرفت که از خونه بیرون بره …

به خیابون روبه روش نگاه کرد …

_ هوووفففف …انگار اصلا توی سئول نیستم… واقعا کجام؟؟

توی شرایط بحرانی استفاده از هنر بازیگری چیز خوبیه و چانیول بازیگر خوبی بود …

دوتا دختر توی همون پیاده‌رو داشتن به چانیول نزدیک میشدن … و چانیول خوب میدونست که باید چی کار کنه …

نزدیکشون شد و صداشو از همیشه جذاب تر کرد : خانومای محترم …ببخشید؟؟؟

اون دوتا دختر کاملا هول شده بودن و این رو میشد از چهره‌شون خوند …

و چانیول از گرفتن نقشه‌اش خوشحال شد …

_ با….ما…مایید؟؟؟

_ مگه جز شما دوتا ، خانوم محترم دیگه هم اینجا هست؟؟؟

یکی از اون دخترا صداشو صاف کرد و سعی کرد که ذوقش رو نشون نده : بفرمایید

_ من اولین باره که میام این محله و اصلا نمیدونم … که اینجا دقیقا کجاست… آآآآ… از شما میخوام که آدرس این ساختمون رو برام روی کاغذ بنویسید … خب من کره‌ای نوشتنم زیاد خوب نیست

دختر دوم بیشتر از قبلی هول شد و سریع از توی کیفش کاغذ و خودکار درآورد و سریع آدرس رو نوشت و به چانیول داد …

_ بفرمایید … امیدوارم تونسته باشم که کمکتون کنم

چانیول لبخند زیبایی زد و به کاغذ نگاه کرد … باید نقشه رو تکمیل میکرد …

_ واووو… شما چه دستخط فوق العاده‌ای دارید

_ اوه… ممنون

_ خب من یه چیز دیگه هم ازتون میخوام

لحن دختر اول از قبلش خیلی آرومتر شده بود : چه چیزی؟؟

_ یه پارک برای ورزش

_ همین خیابون رو مستقیم حرکت کنید ….وقتی که به چهاراه رسیدید به سمت راست بپیچید … یه کم که راه برید میتونید بهترین پارک این منطقه رو ببینید

_ ممنون خانوم زیبا…. شما واقعا زیبا هستید

_ وای…ممنون…واقعا …شما هم زیبا هستید

چانیول از اون دوتا دختر فاصله گرفت و به همون آدرس رفت … کاغذ رو توی جیبش گذاشت…

بعداز یه پیاده روی تند و یه خرید کوچولو ، به سمت خونه‌ش برگشت … خوشبختانه آدرس رو حفظ کرده بود و نیازی به کمک دیگران نداشت …

وارد لابی شد … اول به نگهبان سلام کرد و بعدش وارد آسانسور شد … شماره طبقه رو زد …

از آسانسور پیاده شد و به سمت واحد دوازدهم رفت … اما با مشکل اصلیش مواجه شد …

رمز قفل در چند بود؟؟؟

چانیول خیلی به مغزش فشار آورد … و فقط به یه نتیجه رسید ….

_ من رمز عجیب و غریب رو دوست ندارم … پس اگه به میل من باشه رمز در رو این میذارم

و رمز رو زد …

یک و دو و سه و … تا عدد نُه

اما در باز نشد … پس رمز اون در به دلخواه چانیول نبود …

چانیول بازم خواست با تاریخ تولد خودش امتحان کنه که در باز شد و چهره ژولیده‌ی بکهیون توی چهارچوب در ظاهر شد …

_ اوه …سلام …بیداری؟؟؟

_ نه خوابم ولی خودمو زدم به بیداری

_ من بیدارت کردم؟؟؟

_ آره … رمز در رو اشتباه زدی

_ آآآ…خب…من…ببخشید

_ اگه یادت رفته باید یادآوری کنم که این ماه نوبت رمز انتخابی من بود … واسه همین من دیروز رمزو عوض کردم اما بهت نگفتم … حالا بیا تو

بکهیون از جلوی در کنار رفت و چانیول وارد خونه شد …

پس اون روز ، روز شانس چانیول بود!!!

شیر تازه و نوتلا و چندتا چیز دیگه رو که خریده بود روی میز ناهارخوری گذاشت … روی صندلی نشست …

بکهیون وارد آشپزخونه شد … هنوز صورتش رو نشُسته بود… روی صندلی روبه روی چانیول نشست …

_ کجا رفته بودی؟؟

_ ورزش صبحگاهی

_ واقعا؟؟؟… چرا امروز رفتی؟؟

_ خب وقتی کاغذ استیکرای رو یخچالو دیدم …..آآ… خب به نظرم هر انسانی برای سلامتیش باید ورزش کنه… مگه نه؟؟؟

_ آفرین …فقط محض اطلاعت امروز امروز یکشنبه اس و قرار ما برای یکشنبه ها چیز دیگه بود

_ خب…ببخشید

چشمای بکهیون به وضوح گرد شد : چی؟؟؟؟؟

_ ببخشید

_ وای خدای من… تو واقعا تغییر کردی… به این راحتی میگی ببخشید

چانیول باید قضیه رو جمع میکرد …

_ خب جدیدنا دارم تمرین میکنم که راحت معذرت خواهی کنم … مگه بده؟؟؟

_ نه …اتفاقا خیلی خوبه … درضمن چون امروز زیر قرارمون زدی و تا ظهر منو بغ//ل نکردی ، باید تنبیه شی

_ ت…تنبیه؟؟؟

_ اوهوم …تنبیه…. خب وایسا ببینم …. تو چی خریدی

پلاستیک خوراکی‌ها رو گرفت و شروع کرد به گشتن …

چانیول بااسترس به بکهیون نگاه میکرد …

یعنی تنبیه بکهیون چی میتونست باشه؟؟؟

البته چند ثانیه بعد چانیول به جواب سوالش رسید …

_ هیییی اینهههه…. خب تنبیه تو اینه … نمیذارم که از این نوتلا بخوری … تنبیه سختیه …مگه نه؟؟؟

_ نه… زیادم سخت نیست … من زیاد شیرینی دوست ندارم

_ چانیولی

_ بله؟؟

_ شبیه قدیما شدی

_ قدیم؟؟

_ آره … شبیه قدیمات شدی … انگار خاطرات این دوسال توی ذهنت پاک شده

_ نگرانم که اینا همش خواب باشه

_ خواب ؟؟؟

_ آره خواب … نگرانم که این زندگی که الآن دارم یه خواب باشه

_ نه چانیول… این خواب نیست …باور کن که خواب نیست… میخوای نیشکونت بگیرم؟؟

و با لبخند همشگیش سعی کرد که فضا رو عوض کنه…

چانیول تیکه کاغذی رو از جیبش بیرون آورد و بهش نگاه کرد …

_ هی یولی…اون چیه ناقلا؟؟…شماره گرفتی؟؟

_ نه

_ تو همیشه منو کنجکاو میکنی

بکهیون بلند شد و پشت چانیول وایستاد و برگه رو نگاه کرد…

خیابان صد و یک غربی ، ساختمان gowan

_ این آدرس اینجاست … دیوونه شدی؟؟؟

_ من نمیخوام از دستت بدم… خیلی مسخره‌ست …اما از وقتی که فهمیدم یکی رو دارم که منو برای خودم میخواد … بکهیون من نمیخوام از این خواب بیدار بشم … من خودکشی کردم … اما چانیولی که تو دوستش داری خودکشی نکرده ….بکهیون …من…من

و بالاخره تونست گریه کنه … گریه سبکش میکرد … پس همیشه گریه بد نیست

بکهیون کاملا گیج شده بود … شونه های چانیولش رو گرفت و شروع کرد به ماساژ دادن

_ از آخرین باری که گریه کردی خیلی میگذره … اون موقع که نامه پدرتو خوندی … یادته؟؟؟…حتی غذا نمیخوردی چون فکر میکردی که براش پسر بدی بودی… من نمیدونم چه اتفاقی افتاده که تو اینطوری شدی… اما مطمئنم که تو هیچ وقت دروغ نمیگی و الکی حرف نمیزنی … پس هرموقع از خواب بیدار شدی به پدرت بگو که دوستش داری و میتونی از پس کارای شرکتش بربیای …. بعدش بیا و منو پیدا کن …. من پنج ساله که اینجا زندگی میکنم

چانیول داشت آروم میشد …. انگار بدنش به حرفای بکهیون واکنش نشون داد …

اما یک دفعه همه چیز بهم ریخت…. سرش به طور عجیبی گیج رفت و درد شدیدی توی سرش پیچید … و فقط صدای بکهیون توی گوشش میپیچید ….

بکهیونی که فقط یه اسم رو صدا میزد ….. چانیول…

ولی بعداز چند ثانیه دیگه صدای بکهیون رو نشنید…

با درد عجیبی که از مچ دستش شروع میشد و تا سرش ادامه داشت ، سعی کرد که چشماش رو باز کنه اما پلکاش

سنگین تر از چیزی بودن که اون توان باز کردنشون رو داشته باشه …

پلکاش رو فشار داد و دوباره سعی کرد که بازشون کنه … اما فقط یه تکون کوچیک خورد …

برای بار سوم تلاش کرد …. و چشماشو باز کرد …

منتظر دیدن صورت بانمک بکهیون بود … اما اون رو ندید …. به جاش با نور زیاد چراغ قوه روبه رو شد …

چشماش ناخودآگاه بسته شدن چون به نور عادت نکرده بودن… کم کم چشماشو باز کرد و تونست که محیط اطرافش رو درک کنه ….

اون توی بیمارستان بود !

﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏

خیالش بعداز حرف زدن با پدرش آروم شده بود…

بالاخره تونسته بود برای پدرش به پسر خوب باشه و پدرش قبل از مرگش همه داراییش رو به نامش کنه …. بدون اینکه نامادریش یا بردار ناتنیش چیزی بفهمن…

البته شیرینی داشتن یه پدر خوب قطعا بهتر از همه ثروت دنیاست!!!

پس نوبت نقشه دومش رسیده بود … ماشینش رو پارک کرد و پیاده شد …

خودش رو دوباره توی همون خیابون دید …. البته برفی روی زمین نبود …

و فقط زمین به خاطر بارون خیس شده بود …. بارون پاییزی…

به ساختمون روبه روش نگاه کرد ….

اسم ساختمون که روش نوشته شده بود …

ساختمان GOWAN

لبخند زد… به دسته گلی که توی دستش بود خیره شد …

یه دسته نسبتا بزرگ از گل رز قرمز …

اولین قدمش رو برداشت و وارد ساختمون شد …

به همون طبقه آشنا رفت …. و در همون واحد آشنا رو به صدا درآورد ….

ساعت نُه صبح بود…. پس قطعا بکهیون توی بار نبود …

بعداز چندبار در زدن بالاخره در باز شد …. و چانیول اون رو دید ….

بیون بکهیون …. با موهای درهم … و چشمای پف کرده ….

اما هنوزم برای چانیول شیرین بود …

_ سلام…. من پارک چانیول هستم

_ آآممممم… به نظرم تو دیوونه‌ای

_ ولی هرچی که باشم تو رو دوست دارم

بکهیون درحال که موهاش رو می‌خاروند، لای چشمش رو باز کرد : هووممم؟؟؟

_ من عاشقتم بکهیون …. چون تو به من زندگیمو پس دادی

_ به نظرم خودتو به یه روانشناس نشون بده….حالت بده

_ پس برو کنار و بذار بیام توی خونه

_ خونه؟؟؟

_ میخوام حالمو خوب کنی

_ خب از اول بگو چی میخوای دیگه … فقط بگماااا من از هرنوع مواد یه کم دارم….زیاد نگهداشتن اونا واقعا خطرناکه

_ منم یه کم میخوام

_ بیا تو

بکهیون از چهارچوب در کنار رفت و اجازه داد که چانیول وارد خونه‌ش بشه ….

اما مگه چانیول از اون مواد مخدر میخواست؟؟؟

قطعا بکهیون خیلی ساده بود که معنی حرف چانیول رو نفهمید….

ولی خب چانیول باید وارد قلب بکهیون میشد …

نقش یه خریدار رو بازی کردن که چیز زیاد خاصی نبود …

*****************

ممنون از اینکه وقت گذاشتید و خوندید !

این هم لینک دانلود فایل PDF

download

 

Dislike


15
دیدگاه بگذارید

avatar
8 گفتگوها
7 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
8 تعداد نویسندگان دیدگاه
|Neon|ZahraKristinaSetayeshHelium آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
Zahra
مهمان
Zahra

وای این…
خیلی خیلی،
خوب بود:)))
یولی من=((((
دیگه خودکشی نکنیا=((((
مرسی دوست جانم:*
خسته نباشه عالی بود:*

|Neon|
مهمان
NeXo

مرسی از نظرت ای خواننده ی گرام ??:)

Kristina
مهمان
Kristina

چقر قشنگ بود?
دستت درد نکنه

|Neon|
مهمان
NeXo

خواهش گلکم 🙂

Setayesh
مهمان

عالی بود من تازه این سایت رو پیدا کردم و خیلی هم دوستش دارم این وان شات هم عالی بود مرسی.

|Neon|
مهمان
NeXo

ممنون بابت اینکه وقت گذاشتی و البته نظر هم گذاشتی ^^

Helium
مهمان
Helium

?????????
🙂 🙂

Helium
مهمان
Helium

?????????

|Neon|
مهمان
NeXo

از طرف منم ….؟؟؟؟؟؟؟؟؟….O_o