141 👁 بازدید

One Shot “Painting Heart”-One

 

pizap.com14663588280541

 

??زندگی مثل یه نقاشی میمونه ، وقتی یه نقاشی ای خوب کشیده میشه اون نقاشه که برای خوب در آوردنش تلاش کرده?

??ماها همه نقاش زندگی خودمونیم. ما کسایی هستیم که باید اونو زیبا کنیم .. دنیایی رو واسه خودمون بکشیم که پر از شادی ..عشق ..خوبی.. آرامش باشه??

?*قـــلــب نقــآشی شـــده* ?

زندگی مثل یه نقاشی میمونه وقتی یه نقاشی ای خوب کشیده میشه اون نقاشه که برای خوب در آوردنش تلاش کرده

 

ماها همه نقاش زندگی خودمونیم ما کسایی هستیم که باید اون زیبا کنیم .. دنیایی رو واسه خودمون بکشیم که پر از شادی ..عشق ..خوبی.. آرامش باشه

 

طرح های نقاشی هام رو که توی دستم بود رو گذاشتم تو کوله پشتیم و بعد کولم رو گذاشتم رو شونم خم شدم

 

و بند های کفش اسکیتم رو سفت کردم دیگه وقتش بود که برگردم ..

 

پاهامو تکون دادم و حالا داشتم با اسکیت سواری خودم رو میرسوندم به بیمارستان

 

بیمارستان فاصله ی زیادی با کلاس نقاشیم نداشت ولی واقعا دلم نمیخواست این آخرین جلسه ی کلاسم باشه دوست داشتم بازم برای کشیدن چهره های جدید توسط استادم تشویق شم .. اما باید قبول میکردم زیبایی های این دنیا دارن برای من تموم میشن و باید صبر کنم تا به زیبایی های دیگه توی یه دنیای دیگه برسم اون وقت میتونم قلمم رو بردارم و با کشیدنشون از همشون کپی بردارم

 

وارد محوطه ی بیمارستان شدم همونجوری که داشتم با اسکیتم رد میشدم شونه هام محکم خورد به یکی من یکم جلو تر وایسادم و برگشتم که ببینم اون کی بوده

 

– چرا جلوت رو نگاه نمیکنی ؟ دختره ی سر به هوا آخه اینجا هم جای اسکیت بازیه ؟ خوشی زده زیر دلت ؟

 

با دیدن قیافش یاد یه نفر افتادم ولی نه این نمیتونه اون باشه … این تقریبا سرم داد زده بود ..خیلی عصبانی بود و شرط میبندم همه ی عصبانیتش بخاطر من نبود اون از یه چیزه دیگه پر بود ولی بازم دلیل نمیشد عصبانیتش رو روی من خالی کنه

 

موهام رو که روی صورتم بود رو با فوت دادم کنار و چند قدم رفتم جلوتر و دست به سینه جلوش وایسادم و گفتم :درسته اینجا بیمارستانه ولی هیچ جای این بیمارستان نوشته شده نیست که خوشحالی ممنوع

 

– شاید خوشحالی واسه کسایی که مشکل خاصی ندارن آزاد باشه ولی باید به روحیه ی کسایی که قراره با مرگ دست و پنجه نرم کنن هم در نظر گرفت

 

اون پسر خیلی عصبی بود اون حرفایی داشت که میخواست بزنه میتونستم راحت از چشمای شکلاتیش بخونم که اون داره دلیل همه چیز رو توی خودش میریزه که الان شده یه بمب ساعتی ..

 

در هر صورت من با جمله ی آخرش موافق نبودم و ترجیح دادم این بحث رو ادامه ندم از کنارش گذشتم

 

به در ورودی بیمارستان که رسیدم ،اسکیت هامو در آوردم و به جاش کفشایی که توی کوله گذاشته بودم رو در آوردم وپام کردم و بعد هم یه بطری آب برداشتم و زیپ کوله رو بستم و وارد شدم

 

سوار آسانسور شدم و دکمه ی طبقه ای که باید میرفتم رو فشردم .. در آسانسور بسته شد و موسیقی بی کلام آرومی پخش شد

 

دوباره در آسانسور باز شد و من با بی خیالی داشتم میرفتم سمت اتاقم که یهو یکی اومد جلوم ..

 

یه نفس عمیق کشیدم و دستم رو گذاشتم روی سینم و گفتم : اوه جاش!! تو منو ترسوندی

 

اخم کرد و یه دستش رو به کمرش گرفت و گفت : مگه نگفته بودم نباید از بیمارستان بری بیرون ؟

 

یکی از پاهامو کوبوندم به زمین و با نارضایتی گفتم : لابد تو با استاد کلاس نقاشیم هم صحبت کردی و کلاسم رو کنسل کردی نه ؟

 

جاش سکوت کرد و حرفی نزد از کنارش رد شدم همونجوری که میرفتم سمت اتاقم گفتم : اینجا خفه اس .. من این فضا رو دوست ندارم ..میبینی که من شادم پس بذار این مدت باقی مونده رو شاد بمونم

 

در اتاق رو باز کردم و کوله رو از دوشم در آوردم و گذاشتمش رو یکی از صندلی هایی که اونجا بود

 

لباسم رو هم در آوردم و لباس مخصوص بیمارستان رو پوشیدم چون وقتی اونجا بودم مجبور بودم اونا رو بپوشم

 

اعصابم بخاطر برخورد جاش بهم ریخته بود. بطری آب رو سر کشیدم و بعد از توی کوله یه برگه برداشتم و بدون اینکه بدونم میخوام چی بکشم یه خط کج روی صفحه کشیدم..صدای باز شدن در رو شنیدم با دیدن کسی که اومده بود تو اتاق و بدون توجه من روی تختی که اون سمت اتاق بود وسایلش رو پرت کرد مدادم از دستم سر خورد و روی برگه یه خطی انداخت کنار خطی که خودم کشیدم بودم و انگار حرف “v” نوشته شده بود توی برگه

 

اون پسر همون پسری بود که چند دقیقه پیش خورده بودم بهش .. اون حالا با لباس مخصوص بیمارستان اینجا بود و انگار تازه برای بستری شدن اقدام کرده بود

 

میخواستم اعتراض کنم که چرا اون اینجاست که همون لحظه جاش اومد توی اتاق .

 

” متاسفم الینا ولی ترجیح دادم یکی دیگه هم توی اتاقت باشه تا دوباره فکر خارج شدن از بیمارستان به سرت نزنه”

 

جاش اینو گفت وقبل از اینکه بخوام حرفی بزنم از در خارج شد و من داشتم به این فکر میکردم من و جاش چطور از بچگی باهم دوست بودیم و دوست موندیم این همه مدت ؟ اون تحمل کردنش خیلی سخت بود مخصوصا الان که پزشکی خونده و اینجاست تا فقط از من ایراد بگیره .

 

اون پسر متوجه من شده بود بهش یه نگاه انداختم و بعد به برگه نگاه کردم و یهو یه چیزی به ذهنم رسید میتونستم با اضافه کردن دو تا خط منحنی به اون حرف “v” اونو تبدیل به قلب کنم

 

همین کارو انجام دادم و چون یکم خسته شدم کامل کردن نقاشی رو گذاشتم برای بعد .. هدفونم رو گذاشتم تو گوشم و نا خودآگاه همراه موزیکی که داشت پخش میشد خوندم …

 

چشمام رو بستم و داشتم از این حس لذت میبردم که یهو هدفون از گوشم اومد پایین چشمام رو باز کردن و دیدم اون پسره هدفون رو کشیده پایین و بعد هم با عصبانیت گفت : خیلی سر و صدا میکنی

 

طلبکارانه از جام بلند شدم و گفتم : تو مشکلت چیه ؟ نمیتونی ببینی یکی خوشحاله ؟

 

اون یکم مکث کرد و بند انگشتاش رو شکست و آروم ولی با حرص گفت : من مشکلام زیاده .. اونقدر زیاد که حتی نمیتونم اونا رو نام ببرم ..

 

بهش نگاه کردم و گفتم : میخوای بگی مشکلت چیه؟ ها؟

 

– من مشکلم خودمم وجودی که دارم …کسی که هستم این عوضی ای که جلوت وایساده و داره باهات حرف میزنه مشکله منه

 

یکم از طرز حرف زدنم پشیمون شدم.. نمیدونم چرا… اون داشت با عصبانیت باهام حرف میزد اما طرز حرف زدنش و حس خاصی که تو بیان کردن کلماتش بود به دل مینشست اون فقط با خودش درگیر بود و منم انگار فقط اون درگیری رو بیشتر کرده بودم

 

با لحن آرومی گفتم : تو چرا اینجایی ؟

 

با تغییر کردن حالت صدام بهم نگاه کرد و گفت : مریضی قلبی دارم

 

دستم رو بردم جلو و با خنده های آروم که بیشتر به لبخند شباهت داشت تا خنده گفتم : خب خوشبختم منم تومور مغزی دارم

 

چشماش گرد شد و بهم خیره شد و چند ثانیه اصلا حرف نزد

 

این اصلا عجیب نبود .. من فقط با بیماری ای که داشتم خیلی وقت پیش کنار اومده بودم همین .

 

انگشت اشارم رو بردم سمتش و با تردید زدم به سینش و گفتم : هی ..هی چت شد ؟ چرا مثل یه مجسمه خشک شدی و تکون نمیخوری ؟

 

– تنها چیزی که میتونم بگم اینه که تو یه دیوونه ای

 

سرجام نشستم و همونجوری که دوباره مدادم رو دستم گرفته بودم و در درحال رنگ کردن اون قلب روی برگه شدم .

 

بدون اینکه بهش نگاه کنم تا با عکس العمل هاش منو از حرف زدن منصرف کنه گفتم : از اینکه این جمله رو با ناراحتی یا حتی گریه نگفتم تعجب کردی ؟

 

نه من دیوونه نیستم فقط عقاید خودم رو دارم ..عقایدی که شاید خیلییا قبولش نداشته باشن من دنیا رو زیبا میبینم و نمیخوام هیچی هم باعث بشه من از این زیبایی ها دست بکشم .. میدونی چیه ؟ من بیشتر از هر کسه دیگه ای دوست دارم زنده بمونم اما اگه این مریضیه لعنتی بخواد جلوی من رو بگیره بازم تسلیم نمیشم تا آخرین لحظه سهم خودم رو از این دنیا میگیرم من شاد زندگی میکنم و شاد هم میمیرم

 

کنارم روی صندلی نشست و به دستم که روی برگه تکون میدادم نگاه انداخت : پس توام یه هنر مندی

 

اون تقریبا بحث رو عوض کرده بود و میتونستم بفهمم داره سعی میکنه آروم باشه شاید حرفام یکمی روش تاثیر گذاشته بوده

 

– من لوهــانم ستم ، البته میتونی منو لو صدا بزنی

 

من میدونستم که احتمالا اون خودشه .. میدونستم این چهره فقط مخصوص یه نفره .. پس چرا تا الان خودمو گول میزدم ؟

 

بدون اینکه بهش نگاه کنم در حالی که روی نقاشیم تمرکز داشتم گفتم : میشناسمت جناب لوهان ،منم الینا هستم و فکرشم نکن که بخوای جز این چیز دیگه ای صدام کنی

 

– وایسا ببینم تو از اولش میدونستی کی ام ؟

 

– خب راستش آره ولی سعی میکردم به خودم بقبلونم اون تو نیستی چون تو نه رفتار مناسبی داشتی نه اینجا مناسبه مستر لوهانه..میفهمی که ی میگم ؟

 

سرشو آروم تکون داد و خودشو روی صندلی که روش نشسته بود یکم جابجا کرد .

 

– اینطور که معلومه شخصیتم لو رفته .. از جایی که هستم کسی خبر نداره .. راستش خودم اینجوری بودن رو بیشتر ترجیح میدم .

 

پایین اومدن تن صداش برای یه لحظه منو وادار کرد که بهش نگاه کنم .

 

دیدن اینکه یه چیزی رو داره تنهایی حمل میکنه .. یه چیزی توی صداش داد میزنه که این فرد هر لحظه امکان انفجارش هست باعث میشد فکر کنم ..

 

فکر اینکه اگه اینجا نبود ، من واقعا این لوهان رو روی صحنه ها ، با این شخصیت و این تن صدا میدیدم ؟

 

بدون مقدمه سوالی رو که ذهنم رو درگیر کرده بود رو پرسیدم و میدونستم هیچ ربطی به حرفی که میزد نداشت : تو چرا فکر میکنی یه عوضی هستی ؟

 

از جاش بلندشد و رفت روی تختش دراز کشید و گفت : چون هستم توام بهتره وقتت رو با این عوضی نگذرونی

 

اون بعد تموم شدن جمله اش چشماش رو بست و سعی میکرد ازم فاصله بگیره اون سعی میکرد فقط ثابت کنه آدم خوبی نیست.. ولی چرا ؟

 

وقتی اون رفت منم تصمیم گرفتم بخوابم اما حس کردم دوباره حالم بد شده و قراره بالا بیارم سریع خودم رو به سرویس بهداشتی رسوندم .. همیشه همین بود شبا وقتی میخواستم بخوابم کل درد ها میومدن سراغم ، مهم نبود چقدر برای زنده موندن میجنگیدم من روز به روز به سمت ضعیفی میرفتم شایدم هر دقیقه یا حتی هر ثانیه

 

یه آبی به دست و صورتم زدم و برگشتم توی اتاق و روی تختم دراز کشیدم نگاه لوهان رو روی خودم حس میکردم که زیر چشمی حواسش به منه اما توجهی نکردم و چشام رو بستم و قبل از اینکه بفهمم خوابم برد

 

مثل این بود که ما ..یعنی من و لوهان ، قرار گذاشته باشیم تا باهم حرف نزنیم ..

 

وقتی اینجایی .. مهم نیست اون بیرون کی بودی و چقدر پولدار یا بی پول بودی

 

مهم نیست که از کدوم منطقه اومدی و قیمت لباسات تا چه حد گرونه

 

وقتی اینجایی انگار فقط باید به عنوان یه آدم با کسی که کنارته برخورد کنی

 

من میدونستم به عنوان فقط یه آدم .. حتی اگه غریبه .. شرایط حُکم میکرد باهم حرف بزنیم ..

 

ولی قطعا ما اینکارو نمیکنیم .

 

* * * * * * * * *

 

– هی الینا .. الینا ؟ الینا پاشو

 

یکی از چشام رو بزور باز کردم و پتو رو بیشتر روی خودم کشیدم و قبل اینکه بتونم شفاف ببینمش گفتم : همم ؟؟

 

– الینا باید بیدار شی

 

– میخوام بخوابم

 

– ولی اگه بخوابی یه چیز خوب رو از دست میدی

 

چشامو کاملا باز کردم و لوهان رو دیدم که کنار تختم وایساده .. با تعجب پرسیدم چیو ؟

 

لوهان : من دقیقا چرا اینجام ؟

 

با بی حوصلگی گفتم : تا نذاری من فرار کنم

 

لوهان : اگه خودمم باهات همکاری کنم چی میشه ؟

 

موقع گفتن این جمله صداشو پایین تر آورد و اون حتی از زدن حرفشم میترسه و تردید داره .

 

این باعث میشد توی تختم بخزم و لبخند آرومی بزنم .

 

اینم انکار نمیکنم که اونقدر از شنیدن حرفش ذوق زده شده بودم که بعدش سریع روی تخت نشستم و با صدای بلند گفتم : این عالی میشه

 

دستش رو گرفت جلوی دهنم و گفت : هیسسس الان همه خوابن نباید کسی رو بیدار کنیم

 

من لباسم رو عوض کردم توام بهتره لباس بیمارستان رو در بیاری و بیای بیرون من پشت در منتظرم

 

اون بدون معطلی از در خارج شد و منم لباس مخصوص بیمارستان رو از تنم در آوردم و جین آبی برفیم رو با یه سویی شرت چرم مشکیم پوشیدم که زیرش هم تیشرت مشکی تنم بود ..

 

اولین بار نیست که از بیمارستان فرار میکنم .. ولی پیدا کردن یه شریک جرم حس تازه و خوبی داره .

 

شاید بیشتر شبیه دزدایی شدیم که شبانه میخوان سرقت کنن ..

 

به هر حال ما از در اتاق رفتیم ومن با احتیاط در رو بستم

 

لوهان مچ دستم رو گرفت.

 

برای چند لحظه به دستم که توی دستش بود نگاه کردم ..فقط برای چند لحظه از اینکارش شوکه شده بودم ..

 

ولی همونجوری که قبلا به خودم گفتم ما شریک جرم های همیم ! شاید بهترین نه اما یکی از اون غیر قابل قبول ترین ها ..

 

اول خودش یه قدم بر میداشت و دزدکی به دور و بر نگاه میکرد که کسی نباشه و بعد من پشت سرش قدم برمیداشتم ..

 

اگه قرار بود فرصت بیشتری برای زندگی داشته باشم ، حتما یه کتاب مینوشتم و این لحظات رو توصیف میکردم

 

من حتما اون رو یکی از خوشتیپ ترین ها توصیف میکردم که چه توی لباس مخصوص بیمارستان و چه توی لباس های عادیش محشره

 

من حتما ذکر میکنم که چقدر موقع فرار جدی میشه و چجوری مواظبه تا کسی مارو نبینه .

 

و تهشم مینویسم که تو کجا بودی این همه وقت ؟ شریک جرمه من ! من بدون تو خیلی از جرما رو تنهایی انجام دادم .

 

ما هر جوری بود بود بالاخره از بیمارستان زدیم بیرون و توی خیابون مشغول راه رفتن شدیم .. با صدا نفس عمیق کشیدم و گفتم : من هوای بیرون رو دوست دارم ..

 

دست لوهان رو ول کردم و چند قدم تند تر از اون برداشتم و دستم رو باز کردم با صدای تقریبا بلند گفتم : من عاااااااااشق آزادی ام

 

لوهان لبخند زد و چند قدم برداشت .

 

باد آروم ولی سریعی زد و برگشتم و به اون که ازم عقب تر بود و بجای راه اومدن وایساده بود و بهم خیره شده بود نگاه کردم .

 

اون باد سریع ، برگای له شده ی روی سنگ فرشا رو به حرکت در آورده بود و این تقریبا یکی دیگه از لحظات رویایی توی کتابی میشه که فکر نکنم بتونم هیچوقت بنویسمش

 

” تو شبیه فرشته هایی .. فرشته ها هم آزادن پس آزاد باش”

 

آروم گفت .. انگار فقط برای خودش این حرفو میزد و میخواست خودش اینو بشنوه .

 

منم مثل اون شدم ..

 

منم بهش نگاه میکردم .. نگاه که نه .. منم مثل اون، به اون خیره شدم .

 

اون قبل از من به حالت عادی برگشت ..

 

لوهان : چیزی توی اجزای صورتم عجیبه که اینجوری نگاه میکنی ؟

 

سرمو تکون دادم و یه لبخند خیلی عمیق جای حس های عمیقم رو توی اون لحظه گرفتن .

 

بعدش شروع کردم به خندیدن .. خندیدن همیشه منو عادی نشون میداد .. چون من همیشه بی خودی میخندم و این نرمال ترین چیز ممکنه اس

 

رفتم کنارش و دستم رو آروم سمت یقه ی لباس سفیدش بردم .

 

سرش به سمتم خم شد و من صورتمو یکم جلوتر بردم

 

لوهان: باید اضافه کنم که فقط فرشته نه ، تو یه فرشته ی کثیفی .

 

برگی که لا به لای موهاش بود رو برداشتم و خودم رو یکم عقب کشیدم و برگ رو گرفتم جلوی چشماش و گفتم :تو راجب من چی فکر کردی ؟ حتی اگه یه فرشته ی کثیف باشم به این زودی که خودم رو در مقابلت نمیبازم

 

دستش رو مالید به بینیش و زیرزیرکی میخندید برگ رو انداختم پایین و لب پایینم رو خم کردم با یه لحنی که میشد باهاش حدس زد چقدر لوس شده بودم گفتم : به من نخند

 

اون به حرفم توجهی نکرد و دستم رو دوباره گرفت و گفت : اوه چقدر سردی تو دختر درست مثل شخصیتت

 

انگشتام رو لای انگشتاش قفل کرد و همراه با دست خودش گذاشت توی جیب کت اسپورتش

 

اون شرایط که قبلا دربارش حرف میزدم همین بود ..

 

همون شرایطی که برای بیمارا حکم میکنه که باهم باشن و هوای همو داشته باشن ..

 

اینجا اتفاق افتاد !

 

صمیمی شدن ما درست توی همین لحظه اتفاق افتاد ..

 

شریک جرمه من داره یخاش آب میشه .

 

– قراره کجا بریم ؟

 

– تو غذا خوردی ؟

 

– غذای بیمارستان بد مزه اس

 

– هنوزم بعضی رستوران ها هستن که تا این وقت شب باز باشن

 

– مثلا ؟

 

همون لحظه راه رفتن رو متوقف کرد و با افتخار خاصی به سمت چپش اشاره کرد .

 

ما دقیقا جلوی یه رستوران ایستاده بودیم !

 

اون ادامه داد : مثلا همینجا ؟

 

نمیتونم حدس بزنم که اون این چیزا رو قبلا توی ذهنش هزاران بار تمرین کرده یا کلا شخصیت باحالی داره .

 

به هر حال من یه پُرس غذای عالی رو از دست نمیدم .

 

ما داخل شدیم و دور یکی از میز های اونجا نشستیم گارسون به محض اینکه نشستیم اومد کنار میزمون و لوهان غذا رو سفارش داد

 

دستم رو روی میز حرکت دادم و آروم میزدم بهش

 

– به چی فکر میکنی ؟

 

– آینده .. آینده ی نزدیک

 

– خب ؟

 

– وقتی نباشم

 

– تو فعلا هستی.. فکر میکردم امیدوار تر از این این حرفایی

 

– بالاخره که نبودم هم میرسه

 

– سعی داری چی بگی ؟

 

– من شاید باید توی تصمیماتی که داشتم یکمی تغییر ایجاد کنم

 

– چه تغییری؟

 

– با نبود من هیچ اتفاقی نمیوفته .. ببین من همیشه میخواستم نقاشی های خودم رو بکشم اما تاحالا به این فکر نکرده بودم که شاید بتونم برای یکی دیگه هم نقاشی بکشم

 

– منو باید ببخشی ولی من یکم گیج شدم جمله ی اولت که راجع به نبودت بود و جمله ی دوم که راجع به نقاشیه

 

خندیدم .. خندیدم چون قطعا لوهان منظورم رو نمیفهمه ، یعنی نباید هم بفهمه .. حداقل نه حالا حالا ها .

 

غذا رو آوردن و روی میزن برامون چیدنشون ..

 

ظرف غذا رو به سمت خودم کشیدم و گفتم : مهم نیست

 

من با اشتها غذام رو میخوردم و جواب کاملی به لوهان نداده بودم

 

وقتی غذام رو تموم کردم یه نگاهی به لوهان انداختم که قاشقش رو برده نزدیک دهنش ولی به من خیره مونده جوری که انگار سنکپ کرده

 

صندلیم رو یکم عقب کشیدم و با نیشخند گفتم : خب مرسی !! خیلی بهتر از غذاهای بیمارستانه

 

لوهان که انگار هنوزم از اینکه چقدر زود و با اشتیاق غذامو تموم کرده بودم متعجب بود ، قاشقشو توی دهنش فرو برد و کم کم روال عادی غذا خوردنش رو شروع کرد ..

 

منم منتظر موندم تا اون غذاش رو تموم کرد و بعد از تسویه حساب از رستوران اومدیم بیرون

 

ما تو راه برگشت بودیم که لوهان سکوت رو شکست و گفت : فکر کنم امشب اونقدرا هم واسم بد نبود

 

برگشتم و بهش نگاه کردم که داشت به رو به رو و افق نگاه میکرد و گفتم : چطو ؟

 

لوهان : امشب شب تولدم بود .. من دقیقا شب تولدم هدیه ای که از خدا گرفتم مریضیم بود .. البته خدا این مریضی رو قبلا بهم داد و گذاشت که توی همچین شبی بفهممش تا سوپرایزشم

 

اون با یه بغض این جمله رو گفت که باعث شد برم رو به روش وایسم و بازوهاش رو بگیرم و آروم هلش بدم و بگم : هی .. لوهان ..لوهان تو خوبی؟

 

صورتش رو برد یه سمت دیگه که نتونم قیافش رو ببینم

 

با بینیش نفس کشید که صدای نفسش میومد .. اون راه بینیش بسته شده بود پس یعنی اون گریه میکرد ؟

 

دستم رو گذاشتم زیر چونش و صورتش رو کشیدم سمت خودم ولی اون با اصرار بازم صورتش رو به همون سمت برگردوند

 

آهی کشیدم و سرم رو انداختم پایین و گفتم : ما همه چیزی که داریم امیدواریه اگه اونو از دست بدیم دیگه هیچی برامون نمیمونه، فردی مثل لوهان چطور میتونه انقدر راحت گریه کنه ؟ تو باید الگوی بقیه باشی

 

باور کن این پایانش نیست .. تو با یه پیوند موفقیت آمیز حالت خوب میشه من بهت قول میدم .. من هیچوقت زیر قولم نمیزنم مستر لوهان .. تو سال بعد همین موقع رو استیجی و تو میکروفون رو میگیری و موقعی که تشویق طرفدارات بهت انرژی میده سعی میکنی اون انرژی رو با خوب خوندن بهشون برگردونی

 

اون دستش رو برد سمت صورتش و بعد از پاک کردن زیر چشمش صورتش رو برگردوند سمتم .. لبخند زدم و سعی کردم صدام رو پر از اطمینان کنم و بگم : لوهان میدونی من میتونم جادو کنم ؟ فقط کافیه باورم داشته باشی ..من باور دارم هر چیزی بخوام رو بدست میارم این بار هم میخوام امید تو به زندگی رو بدست بیارم

 

اون به هوای من لبخند زد ولی هنوز راه بینیش بسته بود و با دهن نفس میکشید .. دستش رو آورد سمت صورتم و بینیم رو کشید و گفت : باشه من به این فرشته ی کثیف اعتماد میکنم ..

 

شونم رو دادم بالا و نیشخند زدم و بعد دویدم به سمت جلو و دستم رو براش تکون دادم که اونم بیاد

 

من داشتم با خنده میدو یدم که یهو سرم تیر کشید .. درد عجیبی کل وجودم رو گرفت و سرم سیاهی رفت .. دیگه چیزی رو نتونستم ببینم همه چیز تاریک شد و افتادم زمین

 

××××××××××××××××××× ×××××××××××××××

 

کل تنم بی حس بود … چشام رو که هنوزم سنگین بودن سعی کردم باز کنم .. چند بار پلک زدم و کوفتگی رو تو کل اجزای بدنم حس کردم گلوم خشک شده بود ..

 

تو بهوش اومدی ؟

 

قیافه ی لوهان رو دیدم که با نگرانی اومد بالا سرم چند بار سرفه کردم و با صدای گرفته گفتم : چی…چیشده بود ؟

 

اون دستش رو آورد سمتم و برد لای موهام و آروم نوازششون کرد و گفت : تو یه دیوونه ای و میخواستی دنبالت بیام اما بعدش از حال رفتی و الانم چند شبه بی هوشی .. دختر تو واقعا منو ترسوندی

 

دوباره سرفه کردم نمیتونستم اونو کنترل کنم لوهان سریع رفت و از توی یخچال یه بطری آب برداشت و درش روب از کرد و ریخت توی لیوان و لیوان رو داد دستم .. یکم از آب خوردم و سرفم بند اومد روی تخت نشستم و گفتم : پس حسابی زحمت دادم بهت

 

لوهان لیوان رو از دستم گرفت و گذاشت روی میز کوچیکی که نزدیک تختم بود و گفت : نه .. من بابت حرفایی که زدی هنوزم بهت بدهکارم

 

– چطور ؟

 

– اولین روزی که اومدم دلم میخواست خودم رو نابود کنم من خودم رو یه بار اضافه برای اعضای گروه .. خانواده و هر کسی که میشناختم میدونستم و انکار نمیکنم که هنوزم اون حس رو دارم ولی توتونستی ذهنم رو منحرف کنی از خودم و به سمت خودت ببری از همون اول که خوردی بهم و بعد جوابم رو با گستاخی دادی و بعدشم که اومدم توی این اتاق حرفایی که زدی قشنگ بودن .. تو زندگی رو زیبا میدیدی اونو خوب میدونستی در صورتی که باید اعتراف کنم تو خودت خوبی که میتونی اونو اینجوری توصیف کنی

 

دستم رو مشت کردم و زدم به بازوش و غر زدم : هی تو هنوزم حرفات بوی نا امیدی میدن

 

تو هیچوقت اضافه نیستی اتفاقا وجودت خیلی هم لازمه .. فقط کافیه قدر خودت رو بدونی فقط کافیه بفهمی کجا هستی و دیگران رو ببینی که چقدر از اونا بالاتری

 

تازه اینم بگم انقدر هم هندونه بغلم نده من آدم خاصی نیستم فقط ممکنه یکم خاص فکر کنم .. لوهان اولین باری که باهام حرف زدی تو اولین لحظه دلم میخواست سر به تنت نباشه ولی بعدش تو شدی یه آدمی که الان حس میکنم بهترین پسر دنیاس .. حرفم رو تصحیح کردم با خنده و گفتم : البته یکم اغراق کردم حالا به خودت نگیر..

 

لوهان خندید و کنارم روی تخت نشست و من به حرفم ادامه دادم ولی ما دوباره همو تو این اتاق دیدیم و فهمیدیم با اینکه از همدیگه بدمون میومد بازم یه نقطه اشتراکایی مثل هنر داشتیم ما حرف همدیگه رو میفهمدیم .. همه ی آدما همینن فقط باید سعی کنن باهم خوب باشن….. ولی بحث تو فرق داره تو باید یاد بگیری با خودت خوب باشی

 

من هنوز کاملا جملم رو تموم نکرده بودم که لوهان صورتش رو آورد نزدیک تر و لب هاش رو آروم گذاشت روی پیشونیم

 

لب های نرم وداغش پوست سردم رو سوزوند …اون بعد چند لحظه داشت صورتش رو جدا میکرد ولی هنوز چشماش بسته بود من حتی نمیدونستم چی بده و چی خوبه فقط دستم رو بردم دور گردنش و سرمو یکم بالا تر بردم و یه قدم فرا تر از اون برداشتم .. من لب هام رو گذاشتم روی لب هاش و با حلقه ای که دور گردنش درست کرده بودم نمیذاشتم ازم فاصله بگیره

 

بوی عطر مردونش وجودم رو پر کرد حس کردم اگه الان بوسیدن رو قطع نکنم دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم پس یکم فاصله گرفتم و آروم چشامو باز کردم اونم بعد از من چشماشو باز کرد .. چشماش خمار شده بود و ریز شدنش رو دوست داشتم

 

آروم گفت : فرشته ی کثیف بالاخره خودش رو نشون داد

 

لبخند زدم و حرف خودش رو تکرار کردم گفتم : من فرشتم فرشته ها هم آزادن پس منم میخوام آزادانه رفتار کنم

 

لب و لوچم آویزون شد و ادامه دادم: اما من اونقدرا هم کثیف نبودم

 

لوهان : ببینم تو اینو دوست داشتی ؟

 

همونجوری که با لبم بازی میکردم صدای اوهوم ازم در اومد و بعد فهمیدم که اون چی سریع سرمو بالا گرفتم و با چشای گرد شده گفتم : چی ؟ نه نه ..نه من…

 

هنوز جملم رو تموم نکرده بودم که این بار همزمان با آوردن صورتش طرفم و گذاشتن لباش رو لبا هام دستاش رو برد پشتم و آروم سعی کرد منو روی تخت بخوابونه و بعد خودش هم خم شد روم ولی وزنش رو با دستش نگه میداشت .. لب پایینم رو میبوسید و همزمان انگشتش رو روی پوست صورتم میکشید … شل شده بودم هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم و مغزم هم کاملا رد داده بود و تنها چیزی که میفهمیدم… حس میکردم …میدونستم .. چیزی که میخواستم اون بود

 

اون آروم آروم لب هاش رو از لبم جدا کرد و بعد انگشتش رو آروم کشید رو لبم و لب های خودش رو برد پایین تر و بوسه های خیسش رو حالا روی گردنم حس میکردم

 

دستش رو برد سمت تیشرتی که تنم بود و لبه ی اونو گرفت .. من خجالت میکشیدم معذب بودم میترسیدم اما مخالفتی نکردم حتی یه کلمه هم نگفتم .. من چم بود ؟؟ چرا قلبم با شدت میتپید و انگار میخواست سینم رو فتح کنه و بزنه بیرون ؟

 

اون لباسم رو به سمت بالا داد و با کمک خودم از تنم در آورد و تموم این مدت فقط با چشاش به چشام زل زده بود و اینکه به بدنم نگاهی نمینداخت باعث میشد حس بهتری داشته باشم اما بازم من خجالت میکشیدم و ترجیح میدادم چشام رو ببندم

 

چند ثانیه هم طول نکشید که جفتمون فقط با لباس زیر کنار هم بودیم

 

اون کنارم رو تخت دراز کشید و منو به آغوش خودش دعوت کرد .. رفتم کنارش و سرم رو گذاشم روی سینش و اون دستاش رو محکم دورم حلقه کرد … عجیب بود سرما و گرما کنار هم … ولی فقط چند ثانیه کافی بود که دمای بدن هر دومون به یه حد برسه

 

لوهان دستش رو برد سمت گیره ی موهام و موهام رو باز کرد و بعد صورتم رو کشید بالا تر .. چشم تو چشم نگاهش میکردم

 

لبخند زد و گفت : فقط دوست داشتم اینجوری کنار هم باشیم .. دوست داشتم لمست کنم ولی بدون شه/وت .. اون الان وقتش نیست و منم پامو از گلیمم دراز تر نمیکنم ..

 

منم لبخند زدم و آروم گفتم : منم اینجوری بودن رو دوست دارم ..لوهان تو داری مثل من میشی تبریک میگم .. تو داری سعی میکنی بدون توجه به اینکه کجایی و چقدر فضای دور و برت بده شاد باشی ..

 

فکر کن پسر تو توی یه جایی مثل بیمارستان با یه فرشته ی کثیف اینجوری هم آغوش شدی در صورتی که اگه در هر کدوم از اون اتاقای دیگه ی این بیمارستان رو باز کنی مردمی رو میبینی که با اینکه هنوز زنده ان با فکر کردن به مرگ و نا امیدی خودشون رو میکشن

 

حلقه ی دستاش رو تنگ تر کرد و یه دستش رو برد پشت گردنم و صورتم رو به خودش نزدیک تر کرد .. موهام روی صورتش پخش شده بود و اونم چشماش رو بسته بود وای خدا من نمیخوام هیچوقت این چشم های شکلاتی بسته بمونن

 

بازم بوسه های آروم و نرممون شروع شد…. بوسه هایی که قصد تموم شدنشون رو نداشتیم ..

 

×××××××××××××××××××××××××

 

– الینااااااااااا

 

از خواب پریدم و سریع نشستم روی تخت … همزمان لوهان هم هول شده بود و نشسته بود

 

جاش بود که با صدای بلند داد میزد یه نگاهی به جاش انداختم و بعد یه نگاهی به لوهان انداختم و اونم منو نگاه کرد

 

هیچی نداشتیم بگیم واسه همین دوباره هردومون به جاش نگاه کردیم من نیشخند زدم لوهان هم با نیشخنده من خندش گرفت و این باعث شد جاش بلند تر داد بزنه : الینااااااااااا؟

 

شونم رو انداختم بالا و خودم رو زدم به اون راه و گفتم : موقع دارو هامه ؟

 

جاش سرش رو توی دستش گرفت و گفت : اول لباس بپوشین .. اینو گفت و از در رفت بیرون و من لوهان با صدای بلند زدیم زیر خنده

 

دیگه نفس کم آوردم واسه خنده و خنده هامونم بریده بریده شده بود حالا از صدای خنده هامون خندمون میگرفت ..

 

آره درسته ما دوتا دیوونه شده بودیم ولی دیوونه ی خودمون .. لوهان لا به لای خنده هاش گفت : خب نظرت چیه لباس پوشیدن رو امتحان کنیم ؟

 

ساکت شدم و انتظار داشتم روشو برگردونه که گفت : میخوای من کمکت کنم ؟

 

با پام زدم به زانوش روی تخت و گفتم : هی تو الان باید روتو برگردونی

 

لوهان خندید وبا شیطنت گفت : من که دیشب دیدمت ؟

 

بالش رو پرت کردم سمتش که از اونجایی که هیچوقت هدف گیریم خوب نبود بالش یه سمت دیگه رفت و لوهان از توی هوا قبل اینکه بیوفته رو زمین گرفتش و گفت : خب ببین الان اون پتویی که دورت بود هم نیست منم دیدمت تموم شد حالا خواهش میکنم مجبورم نکن به یه سمت دیگه نگاه کنم

 

یه نگاهی به خودم انداختم که یهو دیدم آره پتو دیگه دورم نیست با حرص نگاهش کردم و دستم رو دور خودم پیچیدم اون ریزریز میخندید و منم ناچار لباسم رو جلوش پوشیدم و اونم همین کارو کرد

 

دویدم سمت در تا برم پیش جاش لوهان هم پشت سرم داشت میدوید که یهو سر جاش وایساد و دستش رو روی قلبش گرفت

 

برگشتم و با ترس اسمش رو صدا زدم : لو..لو ..لوهان

 

رفتم سمتش و دستش رو گذاشتم دور گردنم و کمکش کردم بردمش نزدیک تخت و آروم هلش دادم روی تخت ..

 

اون چشماش رو باز نمیکرد فقط از برآمده شدن عضلات گردنش میتونستم بفهمم داره درد میکشه ..اون حتی حرفی هم نمیزد اون مغرور تر از این حرفا بودکه بگه درد داره .. دستش رو گرفتم تو دستم و اشکم ناخود آگاه اومد روی گونم و بغض توی گلوم چمبره زد ..

 

منم بی صدا گریه میکردم نمیذاشتم صدایی ازم بیرون بیاد تا اونو برنجونه اونقدر توی اون حالت موندم تا بالاخره اون چشماش رو باز کردم با صدای خش داری که انگار بزور در میومد گفت :ئه تو نباید هیچوقت گریه کنی

 

جوابش رو ندادم و از اتاق اومدم بیرون .. من تصمیمم رو گرفتم حالا میخواستم نقاشی یکی دیگه رو بکشم .. من حالا یه نقاش ماهری بودم و تصمیم های بزرگی مثل این میگرفتم رفتم پیش جاش و حرفایی که میخواستم رو بهش زدم

 

اون با من مخالفت کرد ولی اینجوری بهتر بود من روی تصمیمم مصمم بودم و اونم میدونست چه قدر سرکشم و اگه به حرفم گوش نده خودم دست بکار میشم

 

برگشتم توی اتاق بدون اینکه حرفی بزنم برگه نقاشیم رو در آوردم من گوشه ی برگه یه قلب کشیده بودم و ایده ی این درست موقعی به سرم زده بود که لوهان از در اومده بود داخل و حالا میخوام قیافه ی لوهان رو بزرگ توی اون برگه کنار اون قلب بکشم ..

 

سر درد هام دوباره شروع شدن و میدونستم فرصت زیادی نمونده برام .. من ساکت بودم و فقط روی کشیدن تمرکز میکردم

 

سردردم شدید تر شد و باعث شد مدادم از دستم بیوفته ولی دوباره برداشتمش و اشک هام اومدن پاییین من باید مقاومت میکردم تا این نقاشی تموم شه ..

 

اونقدر وحشیانه اشک هام رو پاک کردم که لوهان اومد کنارم و بازوهام رو گرفت و گفت : تمومش کن

 

اون تقریبا سرم داد زده بود محکم دستش رو کنار زدم و با گریه گفتم : بس کن .. تو به کار من کاری نداشته باش ..

 

لوهان : بخاطر اون نقاشیه بی ارزش خودت رو اذیت نکن

 

داد زدم و گفتم : این بی ارزش نیست لوهان.. نه نیست ..

 

سرم رو بوسید و گفت : آروم باش .. تو خودت همیشه میگفتی امید تنها چیزیه که داریم پس از دستش نده ..

 

با یه دستم سرم رو گرفتم ودرحالی که هنوز اون نقاشی رو ادامه میدادم گفتم : لوهان تو شدی من .. خوشحالم تو داری قوی میشی

 

همون لحظه چند تا پرستار اومدن و رو به لوهان گفتن بر اساس آزمایش های اخیرش وضعیتش جوری که هر لحظه ممکنه اتفاقی براش بیوفته و باید اونو از این اتاق ببرن به بخش ویِژه

 

لوهان یه نگاهی بهم انداخت تا ببینه هنوزم با عصبانیت بهش نگاه میکنم یا نه ..میدونستم اون دوست نداره منو اینجوری ببینه خب منم دوست نداشتم …اون با پرستارا داشت میرفت که از جام بلند شدم و رفتم سمتش و گفتم : یه لحظه

 

لوهان روشو برگردوند سمتم و قبل اینکه چیزی بگه یا من چیزی بگم روی نوک پاهام وایسادم و بوسیدمش و سریع خودم رو جدا کردم و با اطمینان گفتم : هیچ وقت قولی رو که دادم یادت نره این فرشته ی کثیف قول داده تو سالم بمونی به شرط اینکه سال دیگه توی روز تولدت موفق ترین پسر دنیا باشی

 

لوهان چشماش رو بست و یه قطره اشک از گوشه چشماش اومد پایین و همراه پرستارا رفت

 

من اون نقاشی رو کامل کردم من تونسته بودم قیافه ی اون رو بکشم کنار اون قلب

 

××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

یه سال بعد :

 

( داستان از نگاه لوهان)

 

– الو ؟ صدام میاد ؟

 

صدای کریس از اونور خط میومد که میگفت آره آره بگو

 

تو گوشی گفتم : من کل روز رو روی صحنه بودم و باید بگم خیلی خسته شدم .. جاش همون دکتر جوونی که سال قبل توی اون بیمارستان بود بهم زنگ زد و ازم خواسته برم ببینمش .. امیدوارم بتونم الینا رو ببینم

 

– منم برات دعا میکنم پسر موفق باشی

 

– بای

 

گوشیم رو پرت کردم رو صندلی بغلی و دو دستی فرمون رو گرفتم و پام رو گذاشتم روی گاز تا زودتر برسم به خونه جاش ..

 

وقتی رسیدم ماشین رو پارک کردم و رفتم سمت ساختمونی که گفته بود در زدم و یکی در و باز کرده اون خود جاش بود

 

لبخند زد و مودبانه گفت : مرسی وقت گذاشتی و اومدی

 

یه نگاهی به دور و بر انداختم و وارد خونه شدم و گفتم : کاری نکردم اتفاقا خودم واقعا دلم میخواست بیام و ازت یه سری چیزا رو بپرسم ولی نتونستم هیچ جا توی این مدت نشونه ای ازت پیدا کنم تا اینکه خودت تماس گرفتی

 

جاش منو برد توی اتاقی که سینما خانگی بود و گفت : تنهات میذارم لوهان

 

قبل اینکه چیزی بگم جاش رفت و درو بست همون لحظه یه فیلم شروع به پخش شد

 

اون الینا بود آره .. اون … اون فیلم از الینا همون دختری که با حرفاش با انرژیش و روحیه اش باعث شده بود خودم رو باور کنم و الان اینجا باشم بود

 

– خوبی لوهان؟

 

با خنده گفت : تولدت مبارک .. دیدی قولم رو عملی کردم ؟ این فرشته ی کثیفت تونسته جادو کنه

 

لبخند زدم و منتظر ادامه ی فیلم موندم

 

اون خندش محو شد و سرش رو انداخت پایین و گفت : نمیدونم از کجا شروع کنم این یکم سخته ..

 

خب وقتی دیدمت اولش با اینکه قبلا بهت گفتم ولی دوباره میگم که یکم اذیتت کنم با شیطنت ادامه داد : من ازت خوشم نمیومد

 

دیگ موقع ادامه حرفاش لباش میلرزید ولی ادامه داد : درسته من دنیا رو زیبا میدیدم ولی یه چیزی بود که هیچ وقت نتونسته بودم اونو زیبا تجسم کنم … اونم رابطه ی یه دختر و پسر بود .. پسری به اسم لوهان بهم ثابت کرد که عشق میتونه بدون شه/وت باشه

 

لوهان من با تو به یه زیبایی جدید رسیدیم به حسی که حتی اگه ۱۰۰ سال دیگه هم زنده میموندم نمیتونستم پیداش کنم

 

اون کم کم اشک هاش اومدن پایین و حس کردم یه چیزی توی وجودم داره منو میکشه پاییین از درون داشتم داغون میشدم و از ادامه ی فیلم میترسیدم … اون اشکاش رو پاک کرد و گفت: حالا واسه اولین بار واقعا دلم میخواد بمونم .. میدونی ؟ دوست دارم تو این دنیا بمونم و عاشقت شم میخوام عشق رو بشناسم ولی انگار فرشته ها جاشون رو زمین نیست … من الان منتظر دو بال پروازم تا برم .. برم اون بالا بالا ها همون جا که زیبایی ها زیادی وجود داره اما اونا هیچوقت بدون وجود توتکمیل نمیشن

 

گریش شدت گرفت و حالا گونه ی منم خیس بود .. خیسه خیس پاهام شل شد و به دیوار تکیه دادم تا فقط نیوفتم اون ادامه داد : لوهان انگار قسمت نبوده فقط یکی از ما باید میموند و اون نفر باید تو میبودی .. تو پاکی وجودت پاکه تو میتونی با صدایی که داری هم عشق رو به همه نشون بدی اگه فقط یه نفر باشه که عاشقی رو بلد باشه بهت قول میدم اون نفر تویی پس اونی که باید بمونه تویی نه من…

 

اون خندید لا به لای گریه هاش اون درست مثل یه دیوونه تمام معنا بود .. خندید و گفت :دیگه نمیدونم باید چی بگم فقط میدونم دلم برات تنگ میشه .. فرشته ی کثیفت با یه خنده ازت خداحافظی میکنه مرسی که باورم داشتی و الان توی روز تولدت منو میبینی منم از توی آسمون دارم میبینمت ..اوه نه من اینجوری نمیتونم اینو تموم کنم باید اینو بگم چیزی که تاحالا نگفتم لوهان من دوست دارم از ته قلبم ..بای

 

اتاق تاریک شد و اون ویدیو هم قطع شد .. بلند داد زدم : نهــــــــــــــــــــه

 

صدام توی فضا پیچیید و من نمیتونستم اینو باور کنم که اون دیگه نیست .. این پایانش نبود ..نه …

 

در اتاق باز شد و جاش با یه برگه اومد سمتم من نمیتونستم گریه هام رو کنترل کنم اون برگه رو گرفت جلوم و من یه نقاشی مواجه شدم نقاشی خودم کنار یه قلب .. اینو اون کشیده .. آره …

 

جاش آروم زد پشتم و گفت : هی مرد اون آخرین چیزی که گفته بود بهت بگم این بود که این قلبی که توی نقاشی هست اول فقط دو تا خط بود و وقتی تو واسه اولین بار رفتی توی اتاقش به ذهنش رسید که اینو تبدیل به قلب کنه و تهش که .. که خب اون قلبش رو داد به تو هم قلبش از نظر عاشقی هم قلبی که توی این نقاشیه و هم قلبی که توی سینه ی تو میتپه برای اونه

 

اون با اصرار ازم خواهش کرده بود اگه حالت بد شد دستگاه تنفسش رو قطع کنم آخه وقتی اتاقاتون جدا شد اون بدون دستگاه نمیتونست دیگه نفس بکشه میگفت چه دیر چه زود قراره بره پس کمکش کنم اقلا تورو نجات بده

 

با جمله ی آخر جاش لبم رو جویدم و آروم ولی با بغض گفتم: اون سعی کرد اخلاق منو مثل خودش کنه و موفق شد …

 

جاش من هیچوقت فرصت نکردم بگم بهش که دوسش دارم و توی قلبم داره جا باز میکنه برای خودش اما حالا اون خود قلبمه

 

چشام رو بستم و همه چیز مثل یه فیلم توی ذهنم مرور میشد:

 

– من شاید باید توی تصمیماتی که داشتم یکمی تغییر ایجاد کنم

 

– چه تغییری؟

 

– با نبود من هیچ اتفاقی نمیوفته .. ببین من همیشه میخواستم نقاشی های خودم رو بکشم اما تاحالا به این

 

فکر نکرده بودم که شاید بتونم برای یکی دیگه هم نقاشی بکشم

 

اون نقاشیه زندگی منو کشیده ولی به جاش زندگی خودش رو داده ..یه مبادله ی دردناک

******

امیـــدواریـــــم این وان شــات رو هم دوســت داشتـــه بـاشیــن

*قــلـب نقاشی شده* یه قسمت دیگه هم داره که نهایتا تا فردا یا پس فرداشب براتون میزاریمـش

ولی اگــه میخوایـن همین موضوع تو ذهنتون باشه و تحمــل یه تراژدی دیگه ندارین توصیه نمیکنیمش

نقــل قــول *نــانـــا *

این داستان چند سال قبل نوشته شده و اینکه شما توی این سال و این لحظه براش وقت گذاشتین ،

باید حتما باعث خوشحالی من باشه : )

و من همیشه و همیشه میتونم به نظراتتون ــ خوب یا بد ــ گوش بدم و باعث افتخاره اگه نظرتون رو هرجوری به گوشم برسونین

مرسی … عشق و کلی چیز میز براتون آرزو دارم ..

Nana panDa . xX

نقــل قــول *هـــرا * :

بچــه هایی که به این پانوشت آخر رسیــدین و این وان شــآت رو خوندین ،مرسی که خوندین این وان شات رو

بعضیــاتون از زمان فیکشـن کریـا همراهمونین و ممکــنه این وان شات رو هنوز یادتون باشه

پــس میدونیــن چقـدر این وان شــات موقعی که میزاشتمش برام خـاص بوده

امیــدوارم برای شمــا هم جزنه بهترین ها ولی یکی از به یادموندی ها باشه : )

All The Love Xx Hera Xx



17
دیدگاه بگذارید

avatar
4 گفتگوها
13 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
6 تعداد نویسندگان دیدگاه
niaNana_is_a_pandaGhazaleh_1DByulinarosha آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
nia
مهمان
nia

واقعا قشنگ بود ?

Ghazaleh_1D
مهمان
Ghazaleh_1D

ببخشید این یه ورژن وان دایرکشنی نداشت احیانا؟اصن خیلی آشنا میاد برام! 😐

rosha
مهمان
rosha

خب با احترامی که برای همه ی نویسنده ها قائلم باید بگم ی فیک که اینجا خوندم خیلی افتضاح و غیر اصولی بود !!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif
و بازم با عرض پوزش حس میکردم تمام نویسنده ای این سایت این جورین ولی با خوندن این وان شات واقعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا نظرم عوض شد 🙂/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif واقعن از سبک و محیط فیک لذت بردم خسته نباشی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

rosha
مهمان
rosha

بازم بخاطر زود قضاوت کردنم عذر خواهی میکنم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gif

Elmira
مهمان
Elmira

نمیدونم برا‌بار‌چندم خوندمش ولی هنوز برام تکراری نشده
قبلا همش تو اون‌یکی سایت میخوندم اینجا گذاشتی
دستت درد نکنه

Nana_is_a_panda
ویراستار

وااای !!!
من اولین باره که میام و نظرات داستان پینتینگ هارت رو چک میکنم .
من واقعا خوشحالم :} که دوسش داشتین ..
این چیزی نیست که جدید باشه و چند سال پیش این رو تموم کرده بودم . وقتی میبینم هنوزم هستن کسایی که دوستش داشته باشن ، از خوشحالی اونورتر میرم .. تو پوست خودم نمیگنجم :} یه همچین چیزایی …