161 👁 بازدید

قسمت اول فن فیکشن BTS جونگ کوک – Northern Dancing Leaves

NDL BTS FANFICTION - قسمت اول فن فیکشن BTS جونگ کوک - Northern Dancing Leaves

〰قسمت اول: آخرین نامه 〰

The Last Letter 

قسمت اول فن فیکشن “NDL” از جونگ کوک × بی تی اس در ادامه مطلب…!


“بخش اول: ســرای لورکین در جنوب سرزمین آدوریا

انبوه کاغذهای کاهی و خط خطی شده با اشکال مختلف از صورت های فلکی، مانند فرشی روشن نمای زمین سنگی اطراف جونگ کوک رو مخفی کرده بودن.

بعضی از کاغذها تا حد امکان مچاله و مثل توپ سبکی اطرافش رها شده بودند.

جونگ‌کوک درحالیکه خودش هم برروی دسته ای از کاغذها به روی شکمش دراز کشیده بود و بال های سیاهش مثل پتویی مخملی کاغذها رو پوشونده بود، مدادی زغالی رو لای انگشتش هاش قفل کرده و با حرکت نوک زغالی مداد برروی کاغذ، درتلاش برای کشیدن چهره ای بود که حتی باگذشت مدت های مدیدی هنوز هم اون رو به خوبی و باتمام جزئیات ریز و درشت در ذهنش نگه داشته بود.

نوک ذغالی مداد رو از روی موهای چهره ای که درحال کشیدنش بود حرکت داد و شروع کرد به کشیدن ابروها.

درست باهمون ظرافت و زیبایی که هرشب تجسم می کرد.

نور خورشید با گذر از شکاف پرده های ماهاگونی رنگ روی رگه های طلایی بال‌هاش مینشست و گرمای لذت بخشی رو به وجودش هدیه می داد.

مسافت بین قسمت روشن بال هاش و نور خورشید؛ باریکه ای دیدنی از حرکت ذرات ذره بینی خاک رو بوجود آورده بود که مثل اکلیل هایی فریبنده دور محوری نامرئی می چرخیدند.

با تموم شدن قسمت ابروها، مدادش رو بالاخره پایین گذاشت و به تصویری که کشیده بود نگاه کرد.

فرم صورتی گرد و ظریف، ابروهایی که با غروری ستودنی برروی پیشانی اون چهره نشسته بودند. موهایی بلند و فر، درست مانند پیچک های بهاری. و لب هایی که بیش ازهرچیزی برای دیدن رنگ سرخشون و شنیدن صدایی از میانشون دل تنگ بود.

لحظاتی رو درسکوت اتاقش به تماشای خطوط سیاه نقاشیش، ستایش خاطرات و احساساتی که با هرخط مشکی از قلبش خالی کرده بود گذروند.

تصویر کاملی که هنوز ناقص بود.

جونگ‌کوک با وجود به قلم کشیدن تمام جزئیات به همون خوبی که بخاطر داشت، جرئت کشیدن چشم های اون چهره رو نداشت.

چشم هایی که می دونست با کشیدنش، دربرابر نیمه سرزنشگر و منتظر وجودش برای بازگشت، کم میاره.

و لمس احساساتش، مثل خط باریکی بود که اصلا دلش نمی خواست از اون گذر کنه.

کاغذ رو توی دستش گرفت و از جاش بلند شد، به سمت شمع عنبری که روی میز مطالعه اش روشن بود رفت و قبل از اینکه نفس هاش از دلتنگی سخت بشن و احساساتش بهش بهش غلبه کنن، گوشه کاغذ رو بالای شعله کوچک و رقصنده شمع گرفت.

خرده های خاکستر شده و سوخته کاغذ زیرپاهای جونگ‌کوک می ریختند و چشم هاش محو سوختن تصویری بود که خودش رو وادار به کشیدن کرده بود.

این اولین کار روزانه جونگ‌کوک بعد از بیدارشدنش بود و مثل عادت سمی ساعات اولیه روزهاش رو گرفته بود.

کشیدن چهره ای که قلبش رو تصاحب کرده بود، روی کاغذهای کاهی و سوزاندنش بهش اجازه می داد برای یک روز هم شده احساسات شکسته ای که بر وجودش سایه انداخته بودند و سعی در شکستنش رو داشتند رو از خودش دور کنه تا دوام بیاره، بتونه به عهدش وفا کنه.

سوگندی برای زنده موندن که جونگ‌کوک درست درآخرین لحظات به زبان آورده بود.

و مهم تر همه، پنهان کردن احساساتی که می دونست با آشکار شدنش، چه مشکلاتی رو به وجود خواهد آورد.

بوی سوخت کاغذ به جای عطرمعطر عنبر توی بینیش پیچید و با قلقلک تدریجی گلوش، وادارش کرد به سمت پنجره بره.

با پلک هایی بسته به نورخورشید خیره شد و با آرنجش هاش روی لبه پنجره تکیه داد، درحالیکه کمی به جلو خم شده بود نفس عمیقی کشید و هوای تازه بهار رو وارد ریه هاش کرد.

بال هاش رو مثل سپری عظیم در پشتش باز کرد و با استشمام رایحه شیرین میوه های بهاری و شکوفه درخت های قصر لورکین، ناخودآگاه لبخندی روی لب هاش نشست.

این لحظه از روزهای بهاری، براش موردعلاقه ترین زمان در روز بود.

چشم هاش رو باز کرد و دستی روی انگشتر یاقوتی که توی انگشتش بود کشید.

سنگی که از اولین روز ورودش به این دنیا در دستش مثل شعله ای سوزان می درخشید و جادویی فریبنده در اون حبس شده بود.

اما حالا حتی باوجود تابش نور، یاقوت مبحوس شده در انگشتش دیگه درخشش قبل رو نداشت و این بزرگترین ترس جونگ‌کوک بود.

ترس از روزی که درخشش یاقوت از بین بره و تمام امیدش برای بازگشت رو نابود کنه.

وقتش بود که برگرده. برای همین باید هرچه زودتر این مکان رو ترک می کرد.

“فقط یه ماموریت دیگه و بعد برمی گردم.”

آهی کشید و درحالیکه که نگاهش رو به آسمان بالای سرش می داد،زیرلب زمزمه کرد:

_ زمان برای تو چه معنایی داره؟ قرار ما سه روز بود نه سیصد سال.

حتی باوجود سوزاندن اون تصویر، هنوز هم حس ناخواسته ای روی بر وجودش سنگینی می کرد.

اما تمام حواسش از اطرافش گرفته شد وقتی صدای عصبانی یونگی رو توی ذهنش شنید.

” باید همین الان ببینمت جونگ‌کوک، می دونی کجا پیدام کنی.”

****

همینطور که صدای قدم های سریعش در فضای نیمه تاریک فضای زیرزمین اکو می شد، به آجرهای سیاه دیوارها و سایه اش که همگام با خودش حرکت می کرد، نگاهی اجمالی انداخت.

بال های سامرینش رو با نیروی درونش، درست همونطور که لورکین به او آموزش داده بود مخفی کرده بود و تنها سایه کم رنگی از اون ها روی زمین مشخص یود.

حتی با وجود تمام این سال ها هنوز هم درک نمی کرد چرا یونگی علارغم فضاهای روشن و دل انگیز قصر، به اقامت در این زیرزمین تاریک که هیچ اثری از نور طبیعی نبود، اصرار داشت.

در ذهن جونگ‌کوک، یونگی همچون مشاوری خون آشام بود که در تاریکی مخوف این قصر، قادر به انجام هرعمل مخفیانه ای باشه.

با رسیدن به در قرمز اتاق مطالعه یونگی، بدون زدن ضربه ای در رو باز کرد تا وارد اتاق مشاور محبوب قصر بشه.

فضای شلخته و خاک گرفته اتاق در اولین نگاه؛ تنها دلیل دیگه ای برای زندگیه زیرزمینی یونگی بود.

لباس های رزمی و همینطور رسمی ش هرکدوم گوشه ای پراکنده شده بودند و کتاب های شعر مثل تپه هایی کوتاه و بلند روی هم انبار شده بودند. و بر روی آجرهای سیاه دیوار نامه دربار های مختلف با ماده ای شبیه به شیره درخت چسبیده شده بودند.

آویز شمع های حبابی از سقف تنها عامل روشنایی این مکان کوچک بود.

چشم های جونگ‌کوک به سمت یونگی چرخید. مشاوری که با خلوت کردن میزکارش، درحالیکه هنوز لباس خواب ابریشمی سفید رنگش رو عوض نکرده بود، چهارزانو روی میزش نشسته بود و سینی صبحانه روبه روش بود. و با چاقوی نقره ای مخصوصش مشغول مالیدن مربای بهارنارنج برروی نان شیرینی موردعلاقه اش بود.

جونگ‌کوک قدمی داخل تر شد و در رو پشت سرش بست. بوی مربا در بینیش پیچید وقتی گفت:

_ بی خود نیست که لورکین باتمام حساسیتش بهت اجازه موندن تواین سوراخ موش رو داده.

لورکین، مالک حقیقی این قصر شیفته زیبایی و تمیزی بود و قطعا اگر چنین آشفتگی ای رو در یکی از فضاهای اصلی قصرش می دید، دیوانه می شد.

یونگی نیشخند دندون نمایی زد و گاز کوچکی از شیرینی بهارنارنجش گرفت:

_ پس تاحالا باید فهمیده باشی اون پیرخرفت عاشق منه.

جونگ‌کوک درجوابش خرناسی کشید و جلوتر رفت، باقی مونده شیرینی رو با حرکتی سریع از دست یونگی بیرون کشید و درحالیکه اون رو در دهانش می ذاشت، گفت:

_ گشنمه و از وقت صبحونه داره می گذره، پس زودتر بگو چیکارم داشتی.

یونگی دست از خوردن برداشت و لپ هاش رو از درون دهانش گاز گرفت. حالت چهره اش به یکباره ترش شد و در حرکتی آنی از روی میز پایین پرید. سلانه سلانه به سمت نامه بازشده ای که روی صندلی یشمی موردعلاقه اش بود رفت و اون رو به سمت جونگ‌کوک گرفت.

_ امروزصبح رسید، آخرین ماموریتی که این همه وقت منتظرش بودی.

چشم های جونگ‌کوک از شنیدن این حرف برق زد و با اشتیاقی ناگهانی فورا دستش رو جلو برد تا نامه رو از یونگی بگیره.

اما یونگی لحظه ای مانع او شد و ادامه داد:

_ اگه مطمئن بودم ذره ای برای ترک اینجا تردید داری، با دست خودم این کاغذو می سوزوندم.

جونگ‌کوک نگاه سوال برانگیزی به یونگی انداخت و با سکوتش بالاخره اون کاغذ مرموز رو به دست گرفت.

شروع کرد به خوندن کلماتی که تمام این سال ها انتظارش رو کشیده بود. نامه ای که حکم آخرین ماموریت او برای پایان معامله ناخواسته اش بود.

دقایق در سکوتی سنگین سپری می شدند و یونگی با نگرانی بدون گفتن کلمه ای برروی صندلیش نشست.

می دونست محتوای نامه روشنی حس آزادی رو برای جونگ‌کوک سیاه می کنه.

و جونگ‌کوک که با هرکلمه ای که مردمک های چشم هانش از نظر می گذروند گویی سر میخی فولادی رو برروی پوست کمرش می کشیدند، لرز ناشی از خشم و تعجب برتمام تنش نشست و ناخودآگاه چندقدم به عقب رفت.

سنگینی متن نامه به قدری براش غیرمنتظره بود که چشم هاش رو به دفعات متوالی برروی کلمات متمرکز می کرد تا از چیزی که خونده بود مطمئن بشه.

ناخودآگاه خنده ای عصبی از سرناباوری سرداد و با حس فشاری در قفسه سینه اش فهمید تمام مدت فرصت نفس کشیدن رو از خودش دریغ کرده بود.

کاغذ نامه رو با دست چپش مچاله کرد و با تمام وجود اون رو به گوشه ای از اتاق پرتش کرد.

با حالتی سر شده سرش رو به سمت یونگی چرخوند:

_ برای صبح به این زودی شوخیه بی مزه ای بود. نامه اصلی رو بهم بده.

نمیتونست باور کنه.

نمیخواست باور کنه.

آخرین ماموریتش درست مثل حکم پنهانی رفتن به عمیق ترین نقطه جهنم و سالم برگشتن از اون بود.

کاری محال و غیرممکن.

یونگی دستی لای موهای نقره ای رنگش کشید و تنها درسکوت با حالتی جدی، به جونگ‌کوک خیره موند.

سکوتی که جونگ کوک به خوبی باهاش آشنا بود.

اینبار خبری از شوخی های سرصبحی نبود.

_ این حکم آزادی نیست… حکم مرگه.

از میان نفس های بریده اش زمزمه زد و اینبار تن صداش شدت بیشتری گرفت و فریاد زد:

_ این فقط یه حکم مرگ لعنتیه.

چشم هاش به هیچ جای خاصی متمرکز نبود و سردرد آشنایی از یادآوری خاطرات گذشته سعی در به آغوش کشیدنش داشت.

جونگ‌کوک روزهای حضورش دراین قصر را به امید آزادی و شروع سفر دیرینه ش به سمت شمال سپری کرده بود.

اما حالا متن نامه مانند جلادی سنگ دل به او ریشخند می زد.

نگاه دلخورش به سمت مشاوری که با چهره ای درهم رفته برروی صندلی یشمی اش نشسته بود چرخید، پوزخند تلخی زد و با لحنی کنایه آمیز گفت:

_ پس حالا ازم می خواد برگردم پیش جونورایی که خودش مارو از دستشون نجات داد؟

یونگی سرش رو به نشونه مخالفت تکون داد و بالاخره از جایی که نشسته بود بلند شد.

دست هاش رو روی لباسش کشید و به سمت میزکارش رفت. از لحظه که برای اولین بار متن نامه رو خونده بود خودش رو برای واکنشی خیلی بدتر آماده کرد و می دونست قرار نیست روز آسونی رو پشت سر بذاره.

تلاشش برای باز کردن اخم های درهم رفته اش ناکام موند وقتی تلخی آخرین ماموریت تنها همنشینش باری دیگه چنان به ضربه محکمی به پشتش وارد کرد که گویی تمام شیرینی هایی که خورده بود رو به گلوش بازگردوند.

آهی کشید و رو به جونگ‌کوک گفت:

_ نزدیکی به قلمرو ردسند برای ما تصمیم خطرناکیه می دونم… اما بااینحا—

جونگ‌کوک به تندی میون حرفش پرید:

_ تو هیچی نمی دونی یونگی … تو هرگز اونجا نبودی و هرگز نمی تونی تصورش کنی.

خاطرات باقی مانده از حضورش در سرزمین ردسند برای جونگ‌کوک مانند خاطره دیدن کابوسی وحشتناک در واقعیت بود.

هنوز لحظات سیاهی که با درد و وحشت، به اجبار شاهد شکنجه شدن سامرینی که سعی درکمکش داشت شده بود، درذهنش تازه و جاندار بود.

با هربار یادآوری اون روز، انگار مجددا در اون مکان خیانت بار و احاطه شده توسط مه های سرد ظاهر می شد تا دوباره شاهد فریادهای التماس، اشک ها، و دست و پا زدن جوانی باشه که به جای او مانند حیوانی شکار شده توسط اهالی ردسند بر بالای کپه بزرگی از آتش آویخته شده بود.

و مردمان ردسند… اون موجودات شبح واره درحالیکه مثل گرگ های وحشی و شادمان به صدای فریادهاش در برابر حرارت سوزان شعله های زیرخود گوش می سپردند، با کشیدن تدریجی پر بال هاش، بال های حساسی که ارزشمندترین دارایی یک سامرین بود، لذت بیشتری رو برای خود و عذابی سخت تر رو برای سامرین جوان فراهم می کردند.

فریادهای کمک اون جوون درمیان سیاهی مه سرد و آواز موجودات شبح واره، حل می شد و مانند سرمایی کشنده بر بندبند وجود جونگ‌کوک می نشست.

زوزه شغال های ولگرد و آوای کوبیدن بر طبل هایی که با ریتمی هماهنگ هنگام رقص برگ درفضا پیچیده بود، در گوش هاش همچون صدای جیغ ساحره ای بدذات می نشست و او با دستانی بسته و صدای فریادی که با هربار بیرون راندنش به بخاری بی جان تبدیل می شد، محکوم به تماشا بود.

_ حق باتوئه، من نمیتونم تصورش کنم.

صدای بم و کلافه یونگی مثل صدای ناقوسی گوش خراش، جونگ‌کوک رو از میان مرور خاطرات عذاب آور بیرون کشید.

_ برای همین هم اینبار قرارنیست به تنهایی کاری انجام بدی. لورکین با اسم تو موافقت کرد چون می دونه چقدر برای رفتن از اینجا عجله داری.

جونگ‌کوک با گیجی به او نگاه کرد و منتظر ادامه حرفش موند.

_ لورکین افراد زیادی رو موظف کرده تا اینبار همراهیت کنن هرچند هنوز مطمئن نیستم خودش هم حضور داشته باشه یانه. اما مطمئنم ریسک نمی کنه. هنوز نمی دونم چه نقشه ی تو سرشه ولی او به خوبی آگاهه اگه اتفاقی برای تو و یا پرنسس اِمبرا بیفته برای همیشه جایگاهش رو نزد پادشاه از دست می ده.

یونگی نگاهی منتظر به جونگ‌کوک انداخت و با دیدن سکوتش، نقشه کوچکی رو از زیر میزش برداشت تا میان خودش و جونگ‌کوک باز کنه.

درحالیکه با دست به منتطقه ای خاص اشاره می کرد گفت:

_ پرنسس امبرا و دوتا از محافظینش درست درنزدیکی مرز ردسند توقف کردن، طبق دستور پادشاه باید تاقبل از طلوع آفتاب فردا اونارو به اینجا برگردونیم. ولی اگه بخوایم ردشون رو از —

جونگ‌کوک با تحلیل حرف های یونگی، انگار فقط از حدس های خودش مطمئن شده بود. دستش رو بلند کرد تا به او بفهمونه ادامه نده و گفت:

_ اون سه نفر احتمالا در نزدیکی مرز ردسند اقامت دارن و لورکین حتی اگه کل سپاهش رو هم جمع کنه، نمی تونه تالین هایی که جادوی طبیعت رو دراختیار دارن ردیابی کنه.

نیشخندی تلخ از روی آگاهی زد و ادامه داد:

_ تنها راه برای پیدا کردن این افراد اینه که از من به عنوان طعمه استفاده کنه. و چرا که نه، می تونم بهشون افتخار تماشای رقص برگ رو توسط اون موجودات نفرت انگیز بدم.

یونگی چشم هاشو ریز کرد و با لحن هشداردهنده ای گفت:

_ تو اینکارو نمی کنی، ماموریت تو پیدا کردن اوناست نه به کشتن دادن خودت.

_ می دونی که جزاین کار چاره دیگه ای وجود نداره.

یونگی اینبار با لحن محکم تری آغشته به عصبانیت داد زد:

_ ماموریت تو متن نامه اس نه کارخودسرانه ای که تورو به دردسربندازه.

جونگ‌کوک بی اعتنا به حرف یونگی سری تکون داد، به سمت در رفت و قبل از خروج از اتاقش گفت:

_ اون پیرمرد وقتی این نامه لعنتی رو نوشت می دونست اینکار برای من چه معنایی داره.

🌴🌴🌱🌱🌱🌴🌴

“بخش دوم: کوهستـان آلوپا؛ مرز سرزمین ردسـند.”

آیوی بر روی سنگی بزرگ نشست و نگاهی به آسمون ابریه شب انداخت، نفسی عمیق کشید و پارچه طلایی رنگی که همراهش بود رو از جیب لباسش بیرون کشید.

به نوشته‌هایی که طی این روزها روی پارچه نوشته بود نگاه انداخت و شروع کرد به بازخوانی کلماتی که ساعاتی پیش با آب انگورهای سمی نوشته شده بودند.

“دومین روز از سومین ماه فصل بهـاری؛ در نزدیکی آلوپای جنوبی.

تا گذر از نیمه شب دقایقی بیشتر باقـی نمانده و ما همچنان در جستجوی رودخانه سفید و افراد رِدهد؛ اولین مقصد نامشخص، درحال سفریـم.

در نزدیکی ما، مرز سرزمین *ردسند* می‌باشد وما به ناچـار مجبور به ادامه راه از میان پیچ و خم‌های کوهستان هستیم.

این سفـر از اولین روز از اولین فصل بهاری توسط من؛ آیوی اِمبرا، شاهدخت سرزمین مسرین، به همراه ژاویر اِمبرا و مورا سرلیسکی، برای انجام ماموریتی مخفی آغاز شد.

شرح مسیرهای طی شده از روزهای آغازین سفر تاکنونــ….”

_ داری چیکـار می‌کنی؟

تعقیب و گریز چشم‌های آیوی به دنبال کلمات، ناتموم موند وقتی صدای آشنایی از پشت حواسش رو به خودش گرفت.

سرش رو برگردوند و با چهره خسته و خواب‌آلود ژاویر مواجه شد، چشم‌های عسلی‌ رنگش نیمه‌باز بودند و موهای فر و تاب دارش روی صورتش پریشون، پارچه‌ای نه چندان ضخیم دورخودش گرفته بود که بلندیش تا سر ساق پاهاش ادامه داشت و زره نقره فامش رو از نظر مخفی می‌کرد.

آیوی رونوشتی که در دستش داشت رو بالا گرفت تا نشون ژاویر بده:

_ شرح مسیـرهایی که تا الان ازشون گذر کردیم رو بررسی می‌کردم.

ژاویر در جوابش سری تکون داد، چندقدم جلوتر رفت و کنار آیوی، بر روی تکه سنگ نشست.

به جنگل تاریک اطرافشون نگاهی انداخت و لب‌هاش رو روی هم فشرد.

_ همیشه می‌شنیدم که می‌گفتن پیدا کردن جایی به اسم “رودخانه سفید” برای ما؛ تالین‌هایی که برسرزمین آدوریا سکونت دارن غیرممکنه. ولی هیچوقت فکر نمی‌کردم واقعیت داشته باشه.

آیوی لبخند کوچیکی زد و به آرامی با شاخه چوبی که کنارش بود به شانه ژاویر ضربه زد:

_ هنوزهم واقعیت نداره، راه زیادی مونده بالاخره پیداش می‌کنیم.

جوابی که آیوی با تمام وجود بهش امیدوار بود.

_ شاید… نیمه شب گذشته برو بخواب، من نگهبانی می‌دم.

_ ولی من هنوز خوابم نمیاد پس فعلا به عهده من بذارش.

ژاویر سری چرخوند و با نگرانی به آیوی نگاه کرد:

_ ببینم تو… بازم داری بخاطر خواب‌هایی که می‌بینی خودتو بیدار نگه‌ می‌داری؟

آیوی مشغول تا کردن پارچه‌ای که در دستش بود شد وجواب داد:

_ اینطور نیست، می‌دونی که حتی اگه تو خواب ازشون فرار کنم تو بیداری میان سراغم.

لبخندی زد و از روی سنگ بلند شد:

_ فکرکنم الان دیگه هوشیار شدی، من پیش مورا برمی‌گردم.

_ آیوی…

ژاویر قبل ازاینکه او فرصتی برای برگشتن داشته باشه صداش کرد و با لحنی مردد پرسید:

_ رودخانه سفید و افراد ردهد… اگه… اگه پیداشون کنیم و مارو قبول نکنن چی؟

اخم‌های آیوی از شنیدن این حرف درهم رفت و سرجاش بی‌حرکت ایستاد:

_ منظورت چیه؟

_ تو می‌دونی منظورم چیه، اونا نیاکانمونن اما سال ها پیش مارو طرد کردن…

_ حتی اگه مارو بین خودشون نپذیرن ژاویر، ما مستحق فهمیدن دلیلش هستیم.

و بااین حرف، ژاویر رو برروی تکه سنگ بزرگ تنها گذاشت و به سمت درختانی که درکنارشون چادر زده بودند حرکت کرد.

ملودی آروم قدم‌هاش برروی علف‌های نمناک و سبز، همراه با صدای قورباغه‌های کوچیکی که بر روی چوب درختان کمین کرده بودند، هوای خنک شب رو براش دلپذیرتر می‌کرد.

مقابل آتشی که در نزدیکی چادرشون روشن بود بر روی سبزه‌های ریز دراز کشید، به شعله‌های نارنجی و زرد رنگ تندی که در حال سوختن بودن خیره شد و به یاد سوالی که ژاویر لحظاتی پیش پرسیده بود افتاد.

خواب هایی که می‌دید…

خواب‌هایی که اولین‌بار یک هفته بعد از تعیین تاریخ مراسم تاج گذاری به سراغش اومده بودن و حرف از دنیایی می‌زدند که هیچ شباهتی به دنیای خودش نداشت.

جایی که آیوی نمی‌دونست متعلق به چه افرادیه و چطور می تونه اینقدر واضح احساسات آدم هاش رو حس کنه.

توصیف خواب‌هاش برای دیگران خارج از درک اون‌ها بود و گفتنش هم سودی به حالش نداشت.

بوی سوخت چوب‌های ذغال شده همراه با دود شعله ها در بینیش پیچید؛ دستش رو زیر سرش برد و بدنش رو بیشتر درکنار گرمای آتش جمع کرد.

پلک هاش کم‌کم سنگین می‌شـدند و سوال‌های بی‌شماری درذهنش با بی‌قراری و خارج از نوبت، افکارش رو هدف می‌گرفتند تا او رو خسته‌تر کنند.

مهم نبود چقدر طول بکشـه، باید مکانی که سال ها با نام رودخانه سفید پنهان مونده بود رو پیدا می‌کرد.

جایی که ممکن بود امیدی برای یافتن جواب سوالاتش باشه.

دود‌های خاکستری رنگ به هوا می‌رفتند و رنگ خودشون رو از دست می‌دادند.

و این آخرین تصویری بود که اون لحظه در ذهنش شکل گرفت، قبل از به خواب رفتن چشم هاش.

🌴🌴🌱🌱🌱🌴🌴


درمورد موضوع داستان؛ داستان اصلی حول اتفاقات در دو دنیای مختلفه؛ دنیای مدرن و دنیایی که برپایه جادوی نژاد و موجودات مختلف استواره که درادامه بیشتر باهاش آشنا میشین. اما قرارنیست که مدام بین دنیاها سوییچ بشه و شمارو گیج کنه. و همینطور گاهی ممکنه بخاطر ژانر داستان، اصطلاحاتی توی متن بکار بره که بصورت پاورقی توضیحشون اضافه میشه. و ازاونجایی که ممکنه براتون سوال پیش بیاد، این فیکشن دخترپسری و برومنسه.

و در نهایت، نویسنده رو از نظرات زیباتون محروم نکنین. 💖


سامرین: نام نژاد افرادی که جادوی آن ها در شفابخشیست.



0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments