61 👁 بازدید

my doll ( oneshot sekai )

 

سلااااااااااام

اسمم نداست 15 سالمه تقریبا 2 ساله که فیک می نویسم

exo l ام

کسایی که تو fictionkorea بودن منو میشناسن

این وانشات همون وانشاتی هس که تو چنل قول داده بودیم

که برای کاپل سومی که انتخاب میشه بنویسیم

نظر فراموش شه

وان شات سکای : My DoLL

بفرمایین

من یه پسر 18 ساله بودم تو مدرسه همه از من می ترسیدن و لقبم س/ک/س/ی بوی بود

هیچ کس اسم اصلمو نمی دونست

خودم هم داشتم فراموش میکردم که من کیم ؟ و اسمم چیه

———–

مثل هر روز از خواب بیدار شدم

روزها برایم یکی بود بدون هیچ نوسانی

چشمامو نمی تونستم کامل باز کنم به سختی از پله ها پایین اومدم

باز سکوت و تنهایی

اری من تنها زندگی میکردم

حتی دوست هم نداشتم

به طرف دستشویی رفتمو دست و صورتمو شستم و بعد بدون خوردن صبحانه به اتاقم رفتم ک حاضر بشم برم مدرسه

و قتی پایین اومدم یه چیزی توجهم را ججلب کرد

یه بسته

پس من چطور اونو ندیدم

یعنی کی اورده اینو

به سمت بسته رفتم و با تردید بسته را برداشتم

سبک بود

ترسیدم ارام ارام به بالا رفتم سمت اتقم و بسته را روی زمین گذاشتم و با تردید نگاش کردم

عقلم می گفت باز نکن ممکنه خطرناک باشه

اما یه چیزی درونم میگف بازش کنم اری اون قلبم بود

من حرف قلبمو گوش دادم و بسته را در بغلم گرفتم با دستهای لرزان جعبه را باز کردم از چیزی که دیدم تعجب کردم

فقط یه عروسک !!!!!

اما خیلی شبیه واقعیت بود

عروسک را در دستم گرفتم و کنار تختم رفتم و روی تخت گزاشتم

خوشحال بودم نمی دونم چرا ؟

از خوشحالیم عصبانی شدم

من چرا باید برای یه عروسک خوشحال باشم

مگه من بچه بودم

اما باز یه ذوق بچگونه داشتم و این داشت حرصمو در می اورد

به عروسک خیره شدم

باید براش اسم میزاشتم ؟

نه دیگهههه

حتما خل شدم ادرم برای عروسک اسم می ذارم

از فکرش هم خنده ام میگرفت

اما

مگه من نمی تونستم براش اسم بزارم

خوب من از بچگی هیچ دوست و عروسکی نداشتم

و همه ازم دوری میکردن

یعنی الان وقتشه که به بچگی برگردم

بازم یه ذوق بچگونه سراغم اومد ک مجبورم کرد براش اسم بزارم

به عروسک نگاه کردم و فک کردم

امم سه جون نه مینهو نه ……….

هر چقدر که فک کردم نتونستم براش اسم انتخاب کنم

اوففففففففففففففف

به عروسک باز خیره شدم

و زیر لب چیزی گفتم که خودم هم متوجهش نشدم

سهون

اووووووووووووووووووو اره سهون این بهترین اسم هس

به عروسک نگاه کردم و اسمشو صدا زدم

سهون

با گفتن اسمش یهو همه جا نورانی شد به طوری که من چشمامو بستم

با باز کردن چشمام ترسیدم

اره کیم کای ترسید

عروسک تبدیل شده بود

نه این امکان نداشت

بهش خیره شدم چشماش بسته بود هم قد خودم بود تقریبا

از اتاق بیرون زدم

ترسیده بودم به طرف در رفتم و درو باز کردم و به طرف مدرسه حرکت کردم

وارد کلاس شدم معلم اومده بود

بدون نگاه کردن به معلم رفتم سر جام نشستم

همه به دیر کردنام عادت کرده بود

کل کلاس حواسم به سهون بود

سهون !! ههههه

با صدای زنگ بلند شدم

و به طرف خانه رفتم

درو با تردید باز کردم

هیچکس نبود

ارام ارام از پله ها بالا رفتم

جلوی در ایستادم ارام درو باز کردم و سرمو داخل بردم

مثل فرشته ها خوابیده بود

داخل شدم و به سمتش رفتم

یه چیزی منو به سمتش جذب میکرد

کنارش ررو تخت نشستم

اروم صورتشو نوازش کردم

که یهو چشماشو باز کرد ترسیدمم و فوری دستمو عقب کشیدم

سوم شخص :

کای ترسید و دستشو عقب کشید

سهون نگاهی بهش انداخت و با صدایی که به زور شنیده می شد گفت : کایاااا

کای از شنیدن اسمش اونم از زبون یه عروسک به شدت متعجب شد

سهون گفت :من سهونم مگه نه ؟تو اسممو سهون گزاشتی ؟

کای باز سکوت کرد

سهون باز ادامه داد : کایااا چرا باهام حرف نمی زنی

کای ارم گفت : باور نمی کنم تو عروسک بودی چجوری ؟

سهون :من عروسکی هستم که افریده شدم برای تو

کای با تعجب : برای من ؟

سهون : وقتی تو تنها بود و خشن بودی و هیچ دوستی نداشتی من افریده شدم که دوستت بشم

کای :سهون

سهون : جان ؟

کای : تو واقعی ؟

سهون : اوهوم

اما سهون تمام نکات را گفت به جز یه نکته

که اصلی ترین نکته بود !!

کای ارام نزدیک سهون شد و اونو بغل کرد

و بعد به سهون نگاه کرد و گفت : بیا بریم پایین غذا بخوریم

سهون هم قبول کرد

به طرف اشپز خونه رفتن

کای مدتی میشد که غذا ی درست حسابی نمی خورد

سهون نگاهی به اشپز خانه کرد و گفت : چی میخوری ؟

کای : بیا پینزا سفارش بدیم

سهون : پول داری ؟

کای : اره

سهون : چطوری ؟مگه دانش اموز نیستی ؟

کای : چرا خودتو میزنی به اون راه تو از همه چیز من خبر داری مگه نه ؟

سهون : سرشو خاروند و گفت : اره

کای تو بچگی خانواده شو از دست میده و ارث خانواده اش بهش میرسه و از زمانی که خانوده شو از دست میده خشن میشه

کای زنگ زد و 2 تا پیتزا سفارش داد

بعد نیم ساعت پیتزا ها رسید

و کای پیتزا ها را تحویل گرفت و پولاشو حساب کرد

و اومد کنار سهون نشت و گفت : بیا شروع کنیم

کای بعد مدت ها غذا می خورد و میخندید

سهون : خوب من از خودم گفتم توهم درباره ات بگو

کای : اسمم جونگینه 18 سالمه و شروع میکنه به توضیح دادن خودش

کای به اولین و اخرین نفری که زندگیشو توضیح داد سهون بود

شب شده بود کای کنار سهون تو تخت دراز کشید و سهونو بغل کرد و به خواب رفت

صبح :

کای چشماشو باز کرد و اولین چیزی که دید سهون بود که در بغلش بود

لبخند ی زد و ارام بدون اینکه سهونو بیدار کنه از کنارش بلند شد و بعد اینکه دست و صورتشو شست به طرف اشپز خانه رفت و شروع به چیدن سفره شد

سهون با حس گرسنگی چشماشو باز کرد و نگاهی به کنارش کرد ودید کای نیس بلند شد و دست و صورتشو شست و به پایین رفت

کای با دیدن سهون که از پله ها پایین می اومد کنارش رفت وگفت

صبح بخیر

کای :

سهون هم جوابمو داد و گفت : صبح بخیر

کنار هم نشستیم و بعد خوردن صبحانه قرر گرفتیم به خرید بریم

توبعد خرید قرار گرفتیم به شهر بازی بریم

قرار گرفته بودم تو شهر بازی بهش اعتراف کنم با اینکه هنوز خیلی نمی شد همدیگه رو می شناسیم

اما انگار 100 ساله با همیم

سهون با دیدن شهربازی ذوق کرد و بهم گفت که :

بیا همشونو سوار بشیم هوم ؟

کای : باشه

دستشو گرفتم و داخل شهر بازی شدیم

——————————

به همه وسایلا سوار شده بودیم بجز چرخ و فلک

خودم از عمد اونو اخرش نگه داشتم

دست سهونو باز گرفتم و رفتیم سمت چرخ و فلک

2 تایی تنها بودیم داخل چرخ فلک

چرخ فلک شروع به چرخیدن کرد در دور 2 ایستاد و کل چراغا رفت اینم جزع نقشه بود

سهون ترسید و بهم نزدیک شد

سهون : کایاااا می ترسم

سرمو کنار گوشش بردم و گفتم : نترس من کنارتم

سهون نگاهی بهم کرد ومن هم بهش نگاه کردم

ارم نزدیکش شدم و لبامو رو لباش گزاشتم و شروع کردم به بو/سیدنش

سهون اول شکه شده بود اما بعد همرا هی ام کرد و این منو خیلی خوشحال کرد

من لباش رو می مکیدم و هر از چند بار گاز های کوچکی می گرفتم

بعد چند دقیقه هر دومون نفس کم اوردیم و از هم جدا شدیم

پیشونی مو به پیشونیش گزاشتم

و گفتم : عاشقتم سهون

سهون : منم عاشقتم

و بعد همو محکم بغل کردیم

چند ماهی میشد از رابطمون و منوسهون خیلی خوشحال بودیم

البته من به خودم یه بار جرءت داده بودم که بدنشو لمس کنم

سهون خیلی می ترسید اما من با گفتن حرفام ارومش میکردم

اونروز اولین س./ک./س مون بود

هم برای اون و هم برای من

سوم شخص :

سهون اومد کنار کای نشست و بغلش کرد و گفت

کایاااااا اون چند نفری که دنبالتن و می خوان بکشتت کی هست ؟

کای : پسر عموم میگه باید تمام ارثاتو به نام من کنی

سهون : خطرناکه ؟

کای : نه

سهون : پس بیخیالش

کای خندید

و دست سهونو گرفت و بو/سید

کای : همیشه کنارم باش باشه؟

سهون : من همیشه کنارتم

کای : بیا شب بریم بیرون غذا بخوریم

سهون : امممم باشه

کای بلند شد و رفت اتاقش بعد دوش گرفتن بهترین لباسش راپوشیدو سهون هم بعد دوش بهترین لباسش را پوشید ساعت7 دست تو دست هم وارد رستوران شدند

اگه بهش بتوان گفت رستوران

خیلی شیک و بزرگ بود

کای از اول یه میز رزرو کرده بود

برای همین رفتن و سر میزشون نشستن

سهون با یاد اوری چیزی گفت

سهون : کاییا

کای : جونم ؟

سهون : میدونی که من عروسکم

کای حرفشو قطع کرد و گفت : خوب که چی ؟

سهون : اگه من زخمی بشم می میرم

کای : چی ؟

سهون :متاسفم

کای : یعنی چی که میمیری یعنی با کوچکترین زخم میمیری ؟

سهون : اره این قانونه عروسکاست

کای : قانون ؟ این چه قانونیههه

سهون : کایا عصبانی نشو

کای : چطور میگی عصبانی نشم

سهون : اینجا اومدیم خوش بگذریم مثلا

کای : سهون ؟

سهون : جانم ؟

کای : از کنارم نرو

سهون : هیچوقت نمیرم

کای منو رو برداشت و بعد سفارش دادن غذا ها منتظر موندن

هیچ کدوم حرفی نمی زد و سکوت ازار دهنده ای حکم فرما بود

بعد اوردن غذا 2 تاشون هم شروع به خوردن کردند و بعد غذا

کای به سهون گفت : بیا پیاده بریم خونه

سهون : باشه

کاش هیچوت پیاده نمیرفتن

سهون ارام دست کای رو گرفت و از رستوران خارج شدند

سهون : راه طولانی نیس

کای: اره یکم زیاده اما خوبه

سهون : اووه اره

کای : اگه میخوای با ماشین بریم ؟

سهون : نه نه اینجوری خوبه

دست تو دست هم قدم میزدن ووارد اخرین خیابان شدند

خونه کای از دور معلوم بود

سهون : ااااااااا رسیدیم

کای : خسته شدی

سهون : یکم

کای حس کرد تو پشتش کسی هس برگشت به پشت که با دیدن پسر عموش خشکش زد

کای : ووسان ؟ ( اسم پسر عموی کای )

ووسان : سلام کای

کای : تو اینجا چیکار میکنی ؟

ووسان : خیلی منتظر موندم تا بیای بگی بیا همه ی ارث ها ماله تو اما دیدم بی فایده هس

پس قرار گرفتم بیام از زور بگیرمت اگه الان با رضایت خودت دادی دادی وگرنه ..

کای : وگرنه ؟

ووسان : هرچی دیدی از خودت دیدی

کای : هههه برو بابا

ووسان : کای منو عصبانی نکن

سهون : کایااا

کای : اروم باش سهون

ووسان : ااا معشوقت هم اینجاست

کای : برو گمشو

ودست سهون که تو دستش بود را محم فشار داد و برگشت که بره با حرف وو سان ایستاد

ووسان : اگه یه قدم دیگه بر داری مردی

کای برگشت و با دیدن اسلحه تو دست وو سان تعجب کرد و ترسید

کای : میخوای با اسلحه تهدیدم کنی ؟

وو سان : تو رو میکشمو همه چیزتو مال خودم میکنم حتی اون معشوقتو

کای : خفه شو

وو سان اسلحه را به سمت کای نشونه گرفت

سهون که ترسیده بود به بازوی کای چنگ انداخت

و با صدای ی که خودش زور می شنید گفت : کایااا

کای برگشت و به چشمای سهون نگاه کرد و بعد اروم لباشو بو/سید

در حال بو/سیدن هم بودن که یهو سهون عقب کشید و صدای شلیک اسلحه سکوت را شکست

بنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

کای چشماشو بست ازفکری که کرده بود خودش هم می ترسید ارام چشماش. باز کرد که سهونو غرق در خون در زمین دید

کای : سهههههههههههههههوووووووووووووووووووووووووووووون

نشست کنار سهون و سرشو تو بغلش گرفت

اشکاش سرازیر شد

داد زد نه سهون نه تو نباید بری نباید منو تنها بزاری

سهون به زور گفت : جونگینا متاسفم و عاشقتم

و این اخرین حرفی بود که کای شنید و سهون چشماش بسته شد و تبدیل به عروسک شد که تکه تکه شده بود

کای داد زد نههههههههه نه سهون نه بلند شو بلندشو عروسک من

هنوز زوده تو نباید بمیری

به عروسکی که تو دستش بود نگاه کرد اما جز سکوت هیچ چیز جوابش نشد برگشت و دید ووسان داره فرار می کنه

بیخیالش شد

عروسک را در بغل گرفت و گفت

هیچ وقت تنهات نمیزارم اینو قول داده بودم ام تو قولتو شکستی اما من درستش میکنم به اسلحه نگاه کرد که اونور تر افتاده بود

عروسک سهونو ارام در زمین گزاشت و سمت اسلحه رفت و برگشت کنارسهون

کای : نگران نباش میام میام کنارت

و دوباره صدای شلیک اسلحه

من قولمونو درست کردم

گفته بودم که هیچوقت تنهات نمیزارم

حتی در موقع مرگ

پایان

 

 

 

Dislike


8
دیدگاه بگذارید

avatar
6 گفتگوها
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
s.mdfatemeh.chanbkSaina. GalaxyelNade آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
s.md
مهمان
s.md

موضوعش قشنگ بود فقط همه اتفاقا یهویی افتاد یکم پروبال بده به داستان

fatemeh.chanbk
مهمان

ممنون…میشه فیک چانبکم بنویسی

Saina. Galaxy
مهمان

قشنگ بود /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

el
مهمان
el

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

ghazal
مهمان
ghazal

خیلیییی خوب حیف اخرش مردن

Nade
مهمان
Nade

ممنو
خوب باید اینطوری میشد