59 👁 بازدید

Mr Arrogant chapter 8

هشتمیـــن قسمت هم به حضورتون آمـــد

بیایــن ادامه ببینم که *-*

 

زمان همینطور که من مشغول تحلیل تراوشات ذهنم برای پروژه ی درسیمون بود میگذشت ، تهیونگ کله این مدت خواب بود و یجورایی حس میکردم ، اونی که افتاده توی حبس کلاسی خودمم نه اون .

” یــــاااا ، کیم تهیـــونگ .” با پــام زدم به پایه ی صندلی تا بیدارش کنم . هنوز سرش روی میز بود ، دوباره زدم به پایه ی میز .

از جاش حرکتی نکــرد . رفتـــم نزدیکتر و شونشو تکون دادم . ” هی وی ؟؟ تهیونگ ؟ کیم تهیـــــونگ ؟”

” … چیـــه…” اون به نرمـی جوابمو داد ، آخیــش .

” هووف خــوب شد جواب دادی فکــرکردم مردی .”

فکرمیکردم سرشو برگردونه سمتــم ولی کلا سرجاش ثابت مونده بود ؛ نکنه این بچه واقعا مریضه ؟

” هــی ، پاشــو درست بشیــن .” مجبورش کردم به پشت صندلیش بشینه ، چهره اش بدجور خسته بود بود ، دستــمو گذاشتــم رو پیــشونیش و واقعــا داغ بود .

بلند گفتــم . “هــــی ، تو که تب داری . “

جوابــمو داد . ” میـــدونم ، خودش قطع میشــه . “

به طرز ضایعی بهش نگاه کردم ، یعنی باید برسونمش دکتر؟ یا به خانم جانگ بگم ؟ صبرکن ، نه . اونوقت سوال پیچم میکنه و سرنگرانیم بابت تهیونگ بهم مشکوک میشه .

من پرسیدم . ” ا ا امـم تو …همم..مطمئنی حالت خوبه ؟”

اون بــازم جوابــمو نداد و این کم کم نگـرانم میکــرد .

” من میرم به خانم جانگ خبر میدم . ” از جام بلند شدم که حس کردم مچ دستــمو گرفت .

” نمیخواد بــری و ” تهیونگ گفت و ادامه داد . ” فقط چنددقیقه مونده تا حبس کلاسی تموم شه .”

صـداش خیلی ضعیف بود ، تصمیـم گرفتم بشیــنم کنارش و منتظر بمونم .

دقیقه ها دوباره امـا آروم تر گذشـــتن تااینکه تا درکلاس باز شــد .

خانم جانگ گفت . ” اوه ، هه جین ؟ توام اینجایی؟

من توضیح دادم .” خب ، من باید درمورد یه پروژه کلاس با تهیونگ حرف میزدم ، ولی مثل اینکه فعلا حالش خوب نیست . “

خانم جانگ قبل ازاینکه بره گفت ” پس بهتره ازاین به بعد تکالیف کلاسیشو انجام بده وگرنه بازم هروقت مریض شد باید توی حبس کلاسی وقت بگذرونه ، بهرحال ، هردوتون میتونین برین .”

من بلند شدم و برگشتم سمت تهیونگ . ” میتونی خودت تا خونه بری ؟”

اون فقط به پشت تکیه داد و مثل یه پسر بچه بود که هرلحظه ممکنه خوابش ببره .

دستاشو دراز کرد سمــتم . ” کــولــم کن تا خونــه .”

فریاد کشیــدم . ” دیــــوونه شـــدی ؟”

قیــافشــو یه طور عجیبی لــوس کرد .

درحالی که چشماش نیمه بازبودن گفت . ” کولم کن …کولم کن…کولـــم کن …”

و درنهایـــت ، من بایه بچه ی گنده و سنگیــن رو پشـــتم از کلاس اومدم بیرون . ( خدایااااا ?? ) . تقریبا وقتی رسیدم به پله ها و داشتم از طبقه ی اول میگذشتــم کم مونده بود باوجود این پســر رو کولم کله پــا بشم .

از مدرســه خارج شــدم و تمام کسایی که بیرون بودن به من و تهیونگ خیره نگاه میکردن، حتما باخودشون فکرمیکردن چقد دیدن اینکه یه دختر یه پسـرو کول کنه پشتش عجیب غریبه .

درحالیکه به سختی قدم برمیداشتم گفتم . ” کدوم وری برم ؟”

اون تقریبا خواب بود و زمزمه کرد . ” مستقیــم …”

” چجوری میتونی تو این اوضاع بخوابی وقتی من دارم جون میکنم برسونمت خونه ؟” داد زدم ولی اون اصلا به روی خودشم نیاورد ، آه کشیدم و به راهم اامه دادم .

چنددقیقه از راه افتادنمون گذشته بود، دیگه میخواستم وا بدم و همونجا تسلیم شم ، ولی وقتی میدیدم حالش خوب نیست دلم نمیومد وسط راه ولش کنم ، خوشبختانه باوجود اون همه تنبیه بیرون از کلاس به اندازه ی کافی ماهیچه های دستــمو تمرین داده بودم .

ســرمو گرفتــم بالا و متوجه ی یه عمــارت بزرگ شــدم که فاصله ی زیادی باهاش نداشتیم .

من پرسیــدم . ” مطمئنی مسیــرو درست اومدیم ؟”

اون سرشو از روی شونم گرفت بالاو روبه رو نگاه کرد. ” آره ، همینطوری برو ” . اینو گفت و دوباره سرشو گذاشت روشونم و خوابید . دست و پاهام واقــعا داشتن خسته میشدن ، دوباره آه کشیدم و به راهمون ادامه دادم .

من از روبه روی اون عمارت گذشتم که یهو بهم گفت صبرکنم ، هنوز جلوی اون خونه ی بزرگ و زیبا که با سقف سفید و یه مازراتیه روبه روش به چشــم میومد بودم .

من پرسیدم .” چی شده ؟ همینجا بزارمت زمین ؟”

” نــه ، برو نزدیک دروازه ی اون خونه .”

ماتــم برد و فقط همونطور که گفت رفتم سمت دروازه ، اون انگشتشو برد سمت قفل الترونیکیه دروازه و بعدازاینکه رمز ورودیه وارد کرد ، دروازه باز شـــد .

” صبر کنیم ببینم ، تو اینجــا زندگی میکنی ؟”

” خفــه شـــو فقط منو ببر داخل “

ما رفتیــم داخل و من فقط محو طراحیه شیک خونــه اش بودم ، داخل نمایی پرزرق و برق داشت و توی همون نگاه اول میشد حدس زد چقد بزرگ و باارزشـه .

من اونو روی مبل رهاش کردم و نگاهـام اطراف خونه میچرخید ، نمای اینجا خیلی حس خوبی به آدم میده . ” تو اینجا زندگی میکنی ؟ جدا خونت اینجاست ؟”

اون روی مبل لــم داد . ” چــطور ؟ فکــرکردی بچه فقیــرم هان ؟”

روی مبل روبه روش نشستــم و پرسیدم . ” تنهــایی اینجا میمونی ؟”

تهیونگ توضیح داد . ” با پدر مادرم ، ولی اونا اکثــراوقات سرگرم سفرهای کاریشونــن ، میشه گفت تقریبــا شاید ماهــی یه بار ببینمشون ؟.”

صدام رفت بالا .” یه بار در مــاه ؟”

اون چشــماشو بست تا بخوابه و گفت . ” آره ، حالا برو برام یکم آب بیار .”

آه کشیدم و رفتــم سمت آشــپزخونه ، و دوبــاره ، مکانی با کانترهایی از سنگ مرمر و کابیت های سفید رنگ . عاشق این رنگـــم .

با یه لیوان آب برگشتم توی سالن ولی اثری از تهیونگ نبود ، گیج شدم و اطرافو نگاه کردم و درنهایت تصمیم گرفتم برم طبقه ی بالا دنبالش .

صــداش کردم . ” تهیــونگ ؟”

از در اتاق خواب اولی و دومی گذشتم تا رسیدم به در اتاق سومی که یکمی باز بود ، سرمو انداختم از لای درداخل و دیدمش که روی تخت دراز کشیده ،حالا تیشرت و شلوار خونگیشو پوشیده بود .

یعنی باید بـــرم داخــل ؟

اون بی خیال به سقف خیره شده بود که یهو متوجه ی دزدکی سرک کشیدن من از لای در شد ؛. از جام یهو پریدم و لیوان آب از دستم افتاد .

شــــت ، شـــــت ، شــــــت

دهنم وا موند. ” متــآسفـــم . ” عذرخواهی کردم و سریع خم شــدم تا خورده شیشه هارو جمع کنم .

” هــی اییی خدا از دست این بچــه … ” تهیونگ اومد سمتــم . ” داری چیکار میکنی ؟”

“لیواناب ازدستماافتاددارم سعی میکنمتمیزشونکنمخودمجمعمیکنمشون” خیلی تند گفتم و سریع خورده شیشه هارو بردم پایین توی آشپزخونه . اینقدر خنگ بودم که حواسم نبود تو اتاق سطل زباله هست ، اونوقت دوباره این همه راه تاآشپزخونه اومدم . ( متنوع تایپش کردم :/ جمله اصلی بدتر بود : | )

میخواستــم یه پارچه ی تمیــزبردارم که تهیونگ یه دفعه ی جلوم سبــز شد .

” من تمیــزش میکنم خب ؟ متاســـفم ، به وقتش بابت اون لیوان سکشته هم جبران میکنم هزینشو .” باناراحتی گفتم .

تهیونگ حرفی نزد و به جــاش مچ دستمو گرفــت و بهش نگاه کرد. ” دســتت داره خون میـاد . “

تازه وقتی که خودش به دستــم اشاره کرد فهمیــدم دستمــو بریدم ، زخم دستمو با آب شســتمو تمیزش کردم . “میــرم بالارو تمیــز کنم . ” باعجله دویدم سمــت طبقه ی بالا .

وقتی تمیزکاریه بالا تمــوم شــد برگشتم پایین و تهیونگ هنوز توی آشپزخونه بود و داشت آب میخورد .

به طرز ضایعی دستیگره های تمیزکاری رو انداختم دور و میخواستم سریع از این خونه بزنم به چـاک ، چون میدونستم بعداین وضعیت بینمون عجیب غریب میشه .

اون صـدام کرد . ” یـــاااه ، لــی هه جیــن “

گندش بزنن.

سرورودیه آشپزخونه وایسادم و برگشتم سمــتش و ” اممم بله ؟”

” دســـتت هنوز خونریزی داره . “

من گفتم . ” نه نه نه نه اشکالی نداره ، میرم خونه پانسمانش میکنم . “

” خفــه شـــو ” جوابمو داد و دستمو گرفت ، منو باخودش توی یکی از اتاقا کشوند و درحالی که جعبه ی کمک های اولیه رو از دراور درمیاور یه صندلی گذاشت و مجبورم کرد بشینم رو صندلی .

روزانوهاش نشست جلــوم . ” دستتو بده . ” اون گفت و دستمو که بریده شده بود بردم جلو ؛ اون با دقــت دستمو پانمســان کرد و من یجورایی از حرکــتش تحت تاثیر قراره بودم ، اینجور مهربونیا خیلی از این پسره بعیده .

” ببین حالا کی اینجــا مریــض شده ” تهیونگ گفت. ” لی هه جین دختربچه ی پردردســـر “

چشـــم غره رفتم . ” هی هی هی ، سرمن غر نزنــا . “

وقتی کارش تموم شد جعبه ی کمک های اولیه رو گذاشت روی دراور و من پرسیدم . ” میشه حالا برگردم خونــم ؟”

تهیونگ گفت. ” نــه ، منو تا تختم کــول کن .”

اعتراض کردم . ” یـــااا ، چطوری تا تخت کولت کنم ولی دستــم زخمیـه “

” خب حالا هرچی ، دیگه میتونی بری . “

منو فرستاد سمــت در ورودی . ” من فـردا میام تا درمورد پروژه امون بحث کنیم خــب ؟”

” هرکاری میخوای بکن …”

از خونه اومدم بیرون و برگشــتم پشــت . ” ..و اممم..توام سعی کن زود خــوب شــی .”

اون به نرمی لبخند زد و سرشو تکون داد . اون در بسته شـد و من به سمت خونـه راه افتادم .

———-

پایــان هشتمیــن قسمـــت ^_^

 



2
دیدگاه بگذارید

avatar
1 گفتگوها
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
2 تعداد نویسندگان دیدگاه
ByulinaZiii آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Ziii
مهمان
Ziii

‏‎:):):)‎
وااااااای چقدر این قسمت بامزه بود،اخه یه دختر چطور میتونه یه پسر رو کول کنه؟؟!
جدا که این دوتا اخر کیوتی هستن!
منتظر ادامه اش هستم بیصبرانه‎;)‎
لطفا دوبار غیب نشو‎;>‎