16 👁 بازدید

Mr Arrogant chapter 5

ایــن شما و این قسمــت پنجـــم

ذخیره های پنج قسمتیم ته کشید 😀

از این به بعد طبق روزایی که گفته شد پیش میریم ایشالا ^^

Mr Arrogant chapter 5

بعداز دو در کردن مدرسه به حدی گرسنمون بود که به جای خونه رفتن اول اومدیم سمت یکی از دکه ی غذافروشی نزدیک مدرسمون تا یه چیزی بخوریم

من گفتم ” میدونی ، راستش ما اصلا مجبور نبودیم از نگهبانا فرارکنیم ، اوناکه نمیفهمیدن ما کارمونو تموم کردیم یا نه تازشم تا وقتی از رفتن ما مطمئن نشن که نمیتونن درارو ببندن و پستشونو بزارن کنار … “

” دقیقــــا ” تهیونگ گفت و ادامه داد ” تازه اینجوری فرار کردنمونم باعث میشه کار نگهبانای مدرسه سخت تر شه و من از اینجور شوخیا خوشم میاد “

درست مثل آدمایی که سال ها غذایی بهشون نرسیده داشت همچین با اشتها رامیونشو میخورد

من ازش پرسیدم ” همه چیز از نظرت شوخیه ؟”

” آره ، چرا باید به حرفای اون بزرگترای بی رحم گوش بدی و هرروزتو صرف درس خودن کنی ، ما همه فقط یه بار حق زندگی داریم ، اگه قرارباشه اینجوری مغزمونو بکاربگیریم واسه این چیزا اونوقت درنهایتش بدون هیش لذتی فقط بزرگ میشیم و میمیریم “

حرفاش دور از حقیقت نبود و من یجورایی گفته هاشو قبول داشتم

” مشخصه چرا هیچوقت تکالیف مدرسه رو انجام نمیدی و بیخیالی ، ولی چرا هنوز به تکلیفایی که نمرشون مهمه اهمیت میدی ؟ “

تهیونگ جواب داد ” منم باید گلیمو خودمو از آب بکشم بیرون اینطور نیست ؟ اگه مدرک و..یا چمیدونم این چیزارو نداشته باشم اونوقت تو آینده هیچی ام نیست که دستمو بگیره و از پسش بربیام “

سرمو تکون دادم و بقیه ی غذامو خوردم .

تهیونگ همین که غذاشو تموم کرد ، بادستمال دهنشو پاک کرد و بلند شد ” خودت پول غذاهارو حساب کن ” اینو گفت و بیخیال من راهشو گرفت که بره

داد زدم ” یـــــاااه کیم تهیونگ “

همه ی کسایی که اونجا نشسته بودن و مشغول خوردن بودن یهو برگشتن و به من نگاه کردن ، از خجالت مجبور شدم سرمو بگیرم پایین و باعجله پول آجومارو دادم .

سریع دویدم سمت تهیونگ و با با لگد زدم به پاش ” واسه چی حسابتو انداختی گردن من ، یادت باشه پنج هزار وون بهم بدهکاری “

” وقت گل نی پولتو پس میدم ” تهیونگ گفت و به سادگی به راهش ادامه داد ، چشم غره ای زدم و دنبالش راهمو ادامه دادم .

اون یهویی پرسید ” واسه چی داری منو دنبال میکنی ؟”

من یه نگاهی به ساعتم انداختم ، ساعت 8 بود ولی دیگه داشت میشد 9 و خیابون به اندازه ای تاریک بود که جرئت نداشتم تک و تنها برگردم خونه .

به مسیر جلومون اشاره کردم و گفتم ” خب ، هیچی ، منم خونم همینوره “

” دروغ نگو ، راه خونتون که اینوری نیست ، خوب میدونم آدرس خونتو چون یه بار دنبالت کرده بودم و اونروزی که کفشاتو بیرون گذاشته بودی یه مارمولک غیرواقعی رو انداخته بودم تو کفشات ” تهیونگ گفت

من یهو بهش خیره شدم ” پس کار خودت بود “

تهیونگ به راهش ادامه داد و گفت ” خب حالا خفه شو برگرد خونتون “

من سریع برگشتم سمت مسیر مخالف و شروع کردم به قدم برداشتن هرچند که زیاد دلم نمیخواست این راهو تنهایی برم چون مجبورم از یه کوچه ی تاریک و تنگ رد بشم و این توی شب زیاد وجه جالبی نداره .

همینکه به کوچه ای که از هرجا بیشتر ازش میترسیدم نزدیک میشدم صداهای مکالمه ی چندتا مردو شنیدم .

همه ی شجاعتمو کردم و با قدمای نسبتا تندی شروع کردم به رد از توی کوچه و هی به خودم اطمینان میدادم که اتفاق خاصی نمیوفته . این فقط یه کوچه ی کوچیکه و راهشم اصلا طولانی نیست

همینطور که به راهم ادامه میدادم متوجه ی چندتا مرد شدم که داشتن سیگار میکشیدن و زیر نور کم سوی چراغای کوچه تونستم حتی تتوهاشونم ببینم ، سریع از کنارشون رد شدم و حتی نیم نگاهیم بهشون تو چشماشون نکردم ولی میتونستم حس کنم حواسشون به منه .

یکی از اونا گفت ” هــی ، این خانوم کوچولوی بامزه رو ببینین “

شــت ، باید زودتر از اینجا جیم شم ، چیکــار کنم الان ؛ تروخدا برین پی کارتون ، لطفـــا..

باهمون یه جمله کلی فکرای جور و واجور یهو اومد تو ذهنم ، میدونستم راحت نمیشه ازاینجا گذشت و حتما خیال دارن بلایی سرم بیارن ، سرعت قدمام تند و تندتر شد و بخاطر اونجور قدمای باعجلم نفس کشیدن واسم سخت تر شده بود . اون کوچه با مسیر کوتاهش یهو حس یه جاده ی طولانی رو به آدم القا میکرد .

صدای قدماشونو شنیدم و سایه های پشت سرم رو که مطمئنم سایه همون دوسه تا مرد بود . جوری ضربان قلبم تند میزد که کم مونده بود قلبم بیاد تو دهنم .

سایه های پشت سرم داشتن نزدیک تر و واضح تر میشدن ، پا گزاشتم به فرار ولی دیگه خیلی دیر شده بود .

یکی از اونا محکم دستمو گرفت و منو برگردوند سمت خودشون ، رو صورتش زخمای عجیبی بود ؛ منو کشید نزدیک تر و گفت ” واسه چی داری فرار میکنی ، عزیزم “

لابه لای نفساش بوی سیگارو حس کردم ، ازاین بو متنفرم چون همیشه باعث ضعفم میشه .

هرچند بخاطر عظله ای بودنشون میدونستم کار بیفایده ایه ولی سعیمو کردم تا بازومو از دستاش بکشم بیرون ” شماها دیگه چی میخواین ، ولم کنین “

یکی از اون ولگردا بهم پوزخند زد و شونمو لمس کرد” هیـــس ، ما فقط تورو میخوایـــم ” ، شکه شده بودم ، بااینکه بدجور وحشت کرده بودم همه ی توانمو جمع کردم و تونستم با پام به جای حساسش لگد بزنم و باعث شد اون ازدرد به خودش بپیچه و بیوفته زمین .

” چه دل و جرئتی داری عزیزم ، میخوای بازیمونو یکم سخت کنیم ؟” اونی که محکم دستمو گرفته بود گفت و با انگشتش به بازوم سیخونک زد ، هلم داد سمت دیوار و پوزخندش رو صورتش خشک شده بود .

سعی کردم با لگدام جلوی این یکیم بگیرم ولی قبلش پاهاشو گزاشت کفشام تا نتونم حرکتی کنم .

” خیلی باهوشــی ، ولی اونقدرام که فکرمیکنی فرز نیستی “

” بزارین من برم ” تو صورتش فریاد زدم و به سختی داشتم دردیو که بخاطر قدم گزاشتنش رو کفشام تو پاهام بوجود اومده بود تحمل میکردم . شروع کردم به فریاد کشیدن و داد زدن برای کمک و امیدواربودم حداقل یه نفر صدامو بشنونه ولی یکیشون با دستش جلوی دهنمو گرفت تا صدام در نیاد .

” خفه شو وگرنه فکتــو میشکونـــمــ—- “

” قبلش به پا من فک تویکیو نشکونم ” یه صدایی گفت و اون مردیو که منو محکم به پشت به دیوار نگه داشته بود با مشتاش زمین زد .

اون مرد داد زد ” تو دیگه کدوم خری هستی ؟ “

” این فوضولیاش دیگه به تو نیومده ” تهیونگ گفت

من به سختی میتونستم نفس بکشم و بدجوری ترسیده بودم .

تهیونگ میخواست دوباره بزنتش ولی مرد تو تونست پیش دستی کنه و زودتر عمل کرد و تهیونگو زمین زد و قبل اینکه اینبار خودش مشتشو نصیب تهیونگ کنه گفت ” بیخود واس من ادای قهرمانارو درنیار پسرجون “

داشتم میلرزیدم و پاهام درست مثل ژله شده بودن و اصلا تعادل نداشتم ، نمیدونستم چیکار کنم . همون لحظه از گوشه ی چشمم متوجه ی یه تخته چوبی وبا اندازه ی تقریبا متوسط شدم ، آروم رفتم سمتش و برش داشتم و محکم از پشت زدم به اون مرده و اون سریع از درد شدید تهیونگو ول کرد .

تهیونگ بااینکه آسیب دیده بود سریع دستمو گرفت و هردومون دویدیم سمت یه جای امن

وقتی نزدیک خونمون شدیم وایسادیم و دستای همو ول کردیم ، هردومون داشتیم نفس نفس میزدیم .

 

من صداش کردم ” وی ؟ “

 

اون هنوز داشت سعی میکرد نفس بگیره و برگشت سمتم . ” چــ – چــیه ؟

 

دستمو بردم سمت یه اون قسمت از صورتش که زخم شده بود و هنوز داشت خون میومد . اون یه دفعه دستمو کنار زد

 

” برگرد خونــه “

 

” ولــی – “

 

” برو زودباش ” به سردی سرم داد زد ، اشک تو چشمام جمع شده بود و به سختی سمت خونمون قدم برداشتم ، وقتی رسیدم جلوی دروازه برگشتم و پشتمو نگاه کردم ولی اون دیگه اونجا نبود ، آه کشیدم و رفتم داخل .

****

پایــان قسمت پنجـــم

پ.ن 1 : خود فیکشن اصلی نویسنده براش تریلری قرارنداده ولی چندتا از خواننده های داستان

فن میدای کوتاهی برای داستان ازدرست کردن ، اگه دوست داشتین بگین که هراز گاهی یکیشونو

آپ کنم براتون ( چون تریلر اصلی نیستن میزارم به عهده ی خودتون اگه خودتون خواستین میزارمش

پ. ن 2 : این چپتر نویسنده عکس خاصی نزاشت منم به پیروی ازش نزاشتم : |

پ.ن 3 : همچنان مرسیی از بچه هایی که میخونن و کامنت میدن *-* قسمتای قبل بازدیداش از 50 هم گذشته 🙂

*نمــاز و زوه هاتون قبــول *

Dislike


15
دیدگاه بگذارید

avatar
7 گفتگوها
8 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
6 تعداد نویسندگان دیدگاه
ByulinaSILVER SHADOWkiut- ARMY_nosayebeByulinanana آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
kiut- ARMY_nosayebe
مهمان
kiut- ARMY_nosayebe

نننننننننننننننننننففففففسسسسسسسسسسسسسسس عممممممممیییییییییییییییق ههههییییجااااننن دم بازدم دم بازدم دم باز دم یااا هیونگ اعظم خودت بدادش برس یا حظرت شوگا خودت نگه دارش باش یا امام زاده RM دخیل بستم به تو مرسی هیونگ عالی بود دستت طلا انشا الله بری کره

SILVER SHADOW
مهمان
SILVER SHADOW

یعنی تو ادامه اینو نزاری خفت میکنم حتما حتما ادامش بده عاشقش شدم حتما حتما ادامشو بزار چ روزایی اپ میکنی از این ؟!

nana
مهمان
nana

غیرتیممممممم

Setayesh
مهمان

سلام میشه اگه خواستی فیک کاپلی بزاری فقط ویکوک باشه؟؟؟؟ ممنونممممممممم

Saba-s
مهمان
Saba-s

عالی بود