153 👁 بازدید

Love Yourself Jins Note

 

ترجمه ی متن خاطرات جین که دیشب منتشر شد
برای مطالعه و دانلود عکس کامل نوت کره ای و PDF ترجمه به ادامه برین T-T


 

🙂 دانلود PDF ترجمه

دانلود عکس متن کره ای

سئوکجین

۳ آگست سال ۲۲

درِ انباریِ کلاس را باز کردم و واردش شدم. شبی در اواسط تابستان بود، بوی کپک و گردوخاک در هوای گرم و مرطوب به مشام میرسید. وقتی وارد اتاق شدم لحظات مخلتفی برایم تداعی شد. کفش های براق مدیر، حالت چهره ی نامجون وقتی پشت در منتظر بود، روز آخری که هوسئوک را نادیده گرفتم و به تنهایی بازگشتم. ناگهان سرم درد گرفت و بدنم شروع به لرزیدن کرد. احساس ترسی توام با نارضایتی. احساس پیچیده ای که باعث درد من شد، در بدنم… در قلبم. این نشانه ای بود که به وضوح به من میگفت “باید از اینجا بیرون بروم.” .

 

تهیونگ که انگار به افکارم پی برده بود دستم را گرفت “هیونگ، یکم بیشتر سعی کن. به یاد بیار که اینجا چه اتفاقی افتاده.” دستش را پس زدم و پشتم را به او کردم. ساعت ها در گرما راه رفتیم و خسته شدیم. طرز نگاه دوستانم به حالتی بود که انگار، نمیدانند چه چیزی باید به من بگویند. خاطرات. خاطراتی که تهیونگ میگوید چیزی بیشتر از داستان های بی معنی برای من نیستند. داستان کارهایی که کردم، کارهایی که کردیم، کارهایی که ممکن بود انجام دهیم و کارهایی که فکر میکردم انجام داده ایم. اما خاطرات دلیلی بر درک و یا مقبولیت آن کارها نیستند. تجربیات با شنیدن درک نمیشوند. باید در اعماق قلبتان، ذهنتان و روحتان حک شده باشند. اما برای من خاطراتی که در اینجا داشتم همه منفی بودند. خاطراتی که باعث عذاب من میشدند و باعث میشدند که به فکرِ فرار باشم.

 

دعوایی بین من و تهیونگ که میخواست جلوی فرار من را بگیرد در گرفت. اما هر دو خسته بودیم. ضربات و جاخالی دادن ها، هر دو عمل در نظر آهسته و سنگین صورت میگرفتند، انگار که در مایعی غلیظ غوطه‌ور بودیم. در یک لحظه اتفاق افتاد، پایمان به پای یکدیگر پیچ خورد و شانه ام به دیوار برخورد کرد. در حالی که تعادلم را از دست میدادم رشته ی افکارم پاره شد وانگار ذهنم متوقف شد.

 

اول متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده. غلظت گردوخاک هوا مانع بازکردن چشم هایم و یا نفس کشیدنم شده بود. به شدت شروع به سرفه کردم. شنیدم کسی گفت: “حالت خوبه؟” با این کلمات بود که متوجه شدم به زمین افتاده ام. همانطور که بلند میشدم توجهم به دیواری که (در اثر برخورد) در حال خراب شدن بود جلب شد. در آن طرف دیوار فضای نسبتا وسیعی بود. برای لحظه ای همه متوقف شدیم. کسی گفت: “آه خدای من… چقدر وقت دراینجا صرف کردیم” هیچ کس تصور نمیکرد چنین فضایی پشت دیوار وجود داشته باشد. اما آن چیست؟ با به زمین نشستن گردوخاک، درست در وسط فضای خالی کابینتی نمایان شد.

 

نامجون کابینت را باز کرد. من قدمی به جلو برداشتم. دفترچه ای درون آن بود. نامجون آن را برداشت و صفحه ی اولش را باز کرد. ناگهان نفسم بند آمد، در صفحه ی اول دفترچه ی قدیمی اسمی که انتظار دیدنش را نداشتم نوشته شده بود. اسم پدرم بود. نامجون درحال ورق زدن دفترچه به صفحه ی بعد بود که دفترچه را از دستش کشیدم. نامجون با تعجب به من نگاه کرد اما چیزی نگفت. شروع به ورق زدن صفحه ها کردم.

 

نوشته هایی که با دست خطِ پدرم نوشته شده بودند، درباره ی اتفاقاتی بود که او با دوستانش در دوران دبیرستان تجربه کرده بود. تمام روز ها ثبت نشده بود و گاهی یک ماه بدون نوشته ای گدشته بود. بعضی صفحات با قطرات خونِ خشک به یکدیگر چسبیده بودند. با این حال متوجه شدم که پدرم سرنوشتی همانند من را سپری کرده. پدرم نیز مثل من در پی جبران اشتباهی که مرتکب شده دویده و دویده و تلاش کرده .

 

نوشته های درون دفترچه درباره ی ناکامی پدرم بود. درنهایت او تسلیم شد و کنار کشید. او فراموش کرد، نادیده گرفت واز اشتباهاتش فرار کرد. او دوستانش را از دست داد… او به دوستانش خیانت کرد. در صفحه ی آخر بجز تاریخ فقط اثرات جوهر مشکی و پخش شده دیده میشد. این اثرات تا صفحه های بعدیِ دفترچه که دیگر چیزی در آنها نوشته نشده بود ادامه داشت. اینها نشان دهنده ی ناکامی پدرم به من بود.

 

گذشت زمان از دستم در رفته بود. نسیم خنکی که از پنجره جریان داشت توجهم را‌ جلب کرد. حال میدانستم در تاریکترین زمان روز قرار دارم. دقیقا قبل از طلوع خورشید. نامجون و بقیه روی زمین خوابیده بودند. سرم را بالا آوردم و به دیوار نگاهی انداختم. قبلا اسم پدرم را اینجا دیده بودم. در زیر آن جمله ای نوشته شده بود “همه چیز از اینجا شروع شد.” .

 

درحال بستن دفترچه بودم که احساس کردم چیزی انگشتانم را لمس کرد. میتوانستم کلمات محوی را در زیر جوهر پخش شده ببینم. متوجه چیزی در بیرون پنجره شدم. بنظر تا لحظاتی دیگر خورشید طلوع میکرد. اما این به معنی پایان شب نبود، نه شب بود و نه گرگ‌ومیش. با در هم آمیختن تاریکی و بارقه های نور، در صفحات، کلمات شروع به پدیدار شدن کردند.

 

دفترچه چیز های فراتر از آنچه درش نوشته شده بود را دربر داشت. بر روی حروف، بین خطوط. خاطراتی که پدر فراموش کرده بود و نمیخواست به یاد بیاورد درش ثبت شده بوند. بخاطر گذشت زمان دیگر رنگی بر آنها دیده نمیشد. اما جای فرورفتگی های بوجود آمده توسط خودکار هنوز در دفترچه باقی بود. تمام لحظات ترس، ناامیدی، یاس و امید شکننده و زودگذر پدر در صفحات دفترچه دیده میشد. نقشه ی روح و وجود پدر درون دفترچه ثبت شده بود.

 

در حالی که دفترچه را می‌بستم قطره های اشک از چشمانم سرازیر شدند. برای مدتی بی حرکت آنجا نشستم. سرم را بالا آوردم، دوستانم که هنوز در خواب بودند، یکی یکی به آنها نگاه کردم. شاید قرار بود به اینجا برگردیم. همه چیزمان از همینجا شروع شد. اینجا بود که معنای با هم بودن و احساس لذت با هم خندیدن را درک کردم. اولین اشتباهم. اشتباهی که نمیتوانستم قبولش کنم و به آن اعتراف کنم… هنوز مانند زخمی سرباز در اینجا باقی مانده بود.

 

احساس میکردم که این اتفاقات نمیتوانند بر حسب تصادف روی داده باشند. شاید باید به اینجا می آمدم تا متوجه اشتباهات و خطاهایی که مرتکب آنها شده ام بشوم تا دلیل و معنای پنهان در دردهایم را درک کنم و شاید قدمی به پیدا کردن نقشه ای از روح و وجودم نزدیک تر شوم.



12
دیدگاه بگذارید

avatar
5 گفتگوها
7 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
『 вεţн 』mahyaatrianghazalSuga lov آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
mahya
مهمان
mahya

kheili mamnoon babate zahamatetoon

『 вεţн 』
مدیر

خواهش میکنیم

ghazal
مهمان
ghazal

کاملا عالی و بی نقص

فقط یک سوال داشتم…اصلا برای چی اعضا همچین تکستاییو مینویسن؟؟؟

Suga lov
مهمان
Suga lov

سلام ممنون از سایت خوبتون و میخواستم بدونم ممکنه از این متنها که مال بقیه اعضا بوده هم بزارید چون من اصلا از این خبر نداشتم و یه جورایی گیج شدم لطفا اگه قبل از این باز هم متن بوده قرار بدین یا راهنماییم کنین ممنون میشم

MARYAM
مهمان
MARYAM

سلام خسته نباشین….یه سوال داشتم…اون همکاریی که قرار بود بیگ هیت و اس ام و جی وای پی داشته بودن درباره ی چی بود و به کجا کشید؟؟؟؟؟؟؟ 🙂

ته لاور
مهمان
ته لاور

ببخشید دقیقا این متنا چی هستن؟یعنی میشه کامل توضیح بدین واسه چی هستن ؟