27 👁 بازدید

INFINITY-chapter1

INFINITY-chapter1

picsart_1465680063255.jpg

فیک برنده نظر سنجی از هونهان

سلااااام ادمین نسی هستم.اینم از پارت اول فیک نظر سنجی هونهان

امیدوارم دوست داشته باشین.نظر فراموش نشه 😀

با صدای مهماندار که تویه سرتاسر هواپیما پیچید و برای فرود درخواست کرد کمربندامونو ببندیم به خودم اومدم.با خوشحالی کمربندم رو بستم و از پنجره هواپیما به اسمون ابی رنگ سئول خیره شدم.باورم نمیشد، بالاخره رسیدم.نگاهی به ساعتم انداختم، اوه ساعت 11 شب بود.بعد از فرود هواپیما و تحویل بار از فرودگاه بیرون اومدم، با تموم وجود نفس عمیقی کشیدم و هوای پاک سئول رو وارد ریه هام کردم، ااااههههه بعد از یه سفر خسته کننده واقعا این هوای پاک دلپذیر بود.با لبخند چمدونم رو پشت سرم کشیدم و به سمت محوطه سرسبز روبه روم حرکت کردم.یه راست به سمت تاکسی زرد رنگ روبه روم رفتم و سوار شدم،رویه صندلی عقب نشستم و ادرس مکان مورد نظر رو بهش دادم.تکیه دادم به صندلیم و بازوهامو تو هم قفل کردم.چقدر خوب بود که کره ای بلد بودم.از پنجره ماشین به بیرون خیره شدم و تویه افکارم فرو رفتم،هه بهتر بود میگفتم تویه رویا هام.خوب،من توی چین زندگی میکردم و یه زندگی خوب و عادی داشتم مثل بقیه مردم.عاشق خانوادم بودم و هرچیزی که یه پسر بچه نوجوان برای زندگی نیاز داشت رو داشتم.تا اینکه مادرم در اثر بیماری فوت کرد و چند ماه بعد از فوتش،پدرم یه زن دیگه گرفت.شاید به دید خودش داشتن یه مادر برای من احتیاج و لازم بود، ولی من هیچ وقت به خاطر این حماقتش ازش تشکر نکردم.از زنه به هیچ وجه خوشم نمیومد و اکثر وقتا سعی میکردم تو اتاقم بمونم، اصلا هم باهاش گرم نمیگرفتم چون خوب میدونم که دنبال ثروت پدرم بود.پدرم تاجر فرش بود و خانواده ما جزو پولدارترین های چین بود ازاین رو ادمای زیادی دور و ور خانوادمون میپلکید.بعد از ازدواج پدرم، نامادریم با اغواگری پدرمو مجبور کرد که برای تجارت فرش به کره برن و اونجا زندگی کنن که البته من هیچ وقت دلیلشو نفهمیدم و حاضر نشدم باهاشون برم.البته این بیشتر به نفع نامادریم بود و هیچ کدومشون هیچ اصراری به اومدن من نکردن.از 16 سالگی که رفتن توی عمارت پدرم تنها زندگی میکردم تا الان که از یکی از بهترین دانشگاه های معماری چین فارغ التحصیل شدم .تویه این چندسال حتی یه بارم به دیدنم نیومده بودن و فقط از راه تماس تصویری باهاشون ارتباط داشتم.بنابراین تصمیم گرفتم بدون خبر به پدرم به کره بیام و غافل گیرشون کنم.استرس مثله خوره به جونم افتاده بود چون واقعا نمیدونم توی این چند سال چی گذشته و از دیدنم خوشحال میشن یا نه!یعنی عکس العمل پدرم بعد از فهمیدن فارغ التحصیلیم اونم به این زودی چی بود؟ بالاخره بعد از طی 10 دقیقه طاقت فرسا به محل مورد نظر رسیدیم که به وسیله دوست پدرم فهمیده بودم.بعد از حساب کردن کرایه از ماشین پیاده شدم و روبه روی دری که احتمال میدادم خونه پدرم باشه ایستادم.دره بزرگ و سفید رنگ اهنی با حفاظای طلایی،خوب،یکم ترسناک بود.نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم، بیخیال لوهان، اون پدرته قطعا از دیدنت خیلی خوشحال میشه.اصلا الان بیدارن؟ اره بابا چراغا روشنه.چشمام رو باز کردم و با استرس دستم رو جلو بردم و زنگ در رو فشار دادم.بعد از چند ثانیه نسبتا طولانی در با صدای تیکی بازشد،چقدر دیر باز کردن.تعجب از این بود که حتی کسی نپرسید کیه .شاید چهرمو دیدن دیگه نپرسیدن،ولی اخه اونا که منو نمیشناسن پس کی درو باز کرد؟ ! درو به ارومی هل دادم و وارد محوطه بزرگ حیاط عمارت شدم.بی توجه به اطرافم با قدم های کوتاه به سمت ورودی عمارت راه افتادم،استرس داشتم. دستم به دستگیره در نرسیده بود که در با شتاب باز شد.بهت زده به چهره ی خشک نامادریم نگاه کردم که با پوزخند برندازم میکرد، سعی کردم به خاطر روز اولم که بعد چند سال دیدمش لبخند بزنم و باهاش خوب باشم ولی خوب واقعا صورتم یاری نمیکرد.

سعی کردم معمولی باشم.

+سلام جی کیونگ،

نگاهی به سرتا پاش کردم و ادامه دادم:

+میبینم که بوتاکس خوب روت جواب داده، حالا پدرم خونست؟

پوزخند کمرنگی زدم و نگاهمو به چشماش دوختم، هیچ وقت دلم نمیخواست بهش بگم مادر یا حتی نامادری چون بنظرم به هیچ وجه لایقش نبود.

پوزخندش کم کم محو شد و اخم غلیظی روی صورتش نقش بست.وارد حیاط شد و در رو محکم کوبید به هم.

باتعجب گفتم:

+اتفاقی افتاده؟پدر هست اومدم که دیگه پیشتون بمونم

سعی کردم از کنارش رد شم و برم داخل ولی نفهمیدم چی شد که با شدت با عقب پرت شدم و خوردم زمین.چند ثانیه طول کشید تا اتفاقات پیش اومده رو هضم کنم، این الان چیکار کردن؟ منو پرت کرد زمین؟نمیذاشت برم داخل خونه…؟فکر کرده کیه؟ کفدستم میسوخت ولی الان توی شرایطی نبودم که به خراش کوچیک کف دستم توجه کنم.

با اخم بلند شدم و با صدای که سعی میکردم بالا نره:

+جی کیونگ معنی این کارات چیه؟ اینجا خونه بابامه و من حق دارم که …

با صدایه خشنی حرفمو برید و گفت:

-شازده پسر از این ورا!تازه از دستت خلاص شده بودیم باز سر کلت پیدا شد!چین تنهایی خوش گذشت؟ عشق و حالاتو کردی؟چرا بازم برنمیگردی و دست از سر من و پدرت برداری؟ نمیتونی ببینی داریم زندگیمونو میکنیم؟

اخم کردم.

+متوجه حرفات نمیشم، ولی بهتری بفهمی که اینجا خونه پدرمه و من حق دارم که بیام پیش پدرم و مطمئن باش منم علاقه ای به دیدن تو ندارم.

پوزخندی خشمگینی زد.

-از الان به بعد اینجا خونه منه.پدرت اینقدر عاشقم هست که سند کل این عمارتو به نامم بزنه اینطور نیست؟تو موجود کوچولو فقط مانع نقشه من برای بدست اوردن شرکت پدرت هستی ، پس میشه زود تر شررتو کم کنی.چون نمیخوام از راه خشونت وارد بشم و به نگهبانا بگم تا بیان پرتت کنن بیرون.از طرفی هم نمیخوام اعصاب خودمو الکی خورد کنم، پس هررری…

چقدر راحت و وقیحانه این حرفا رو میزد.چطور میتونست…

بچه گانه گفتم:

+تو..تو چطور میتونی اینقدر وقیح باشی؟ به پدرم میگم.همه حرفاتو به پدرم میگم فک کردی میزارم…

پرید وسط حرفم:

-فک کردی پدرت حرفتو باور میکنه…؟ بعد چند سال که برگشتی و تازه از در اومدی تو اونوقت توقع داری حرفتو باور کنه؟ پدرت فک میکنه تو به من حسودی میکنی و اون شرکتو برای خودت میخوای پس خیلی راحت حرف منو باور میکنه که بهش میگم تو به دنبال اون شرکتی.اینطور نیست؟چون هرطور فکر کنی حرفایه من منطقی تره.پس خودت برو تا بدترش نکردم.

بهت زده به جی کیونگ خیره شدم.به چه جرعتی…

اونقدر عصبی شده بودم که تواناییه فکر کردن نداشتم.با عصبانیت به سمتش رفتم و با تمام توان دستمو بالا بردم و یه ضرب روی گونش فرود اوردم، جوری که در اثر ضربه صدایه بلندی تولید شد و جی کیونگ به شدت از پشت افتاد و سرش خود به گوشه دیوار.شوکه به صحنه روبه رو نگاه کردم.هرجوری فکر میکنی، جی کیونگ نمیتونه در اثر سیلی من افتاده باشه…

با صدای فریادی که از پشت سرم بلند شد به خودم اومدم:

×جییی کییووونگ.

بهت زده اومدم برگردم که با ضربه ای که به صورتم خورد به شدت روی زمین پرت شدم.بغض کوچیکی به گلوم چنگ میزد.

بهت زده با چشمای اشکی سرمو بلند کردم:

+…باب…

حرف تموم نشده بود که سیلی دوم نصیبم شد.خدایا مگه من چیکار کرده بودم؟بعد از چند سال با شوق و ذوق اومدم پیش پدرم که حالا تویه برخورد اول سیلی نصیبم شه؟ یعنی جی کیونگ مهم تر از منی بود که پسرش بودم؟با چشمای اشکی به پدرم خیره شدم که داشت جی کیونگ رو از رو زمین بلند میکرد.

جی کیونگ ناله الکی کرد وبه من اشاره کرد:

-اون اون..اومده بود و میخواست به زور سند های خونه و شرکت رو بر داره و بره…خواستم جلوش رو بگیرم که…

ساق دستشو رو پیشونیش گذاشت و چشماش رو بست.

چییی؟نه این درست نبود ، باید به پدرم میفهموندم اون حرفمو باور میکرد ولی از شدت بهت خشکم زده بود.معلوم نیست تو این چند سال چی تو گوشش خونده بود که سریع حرفشو باور کرد.اونم با این دیالوگ بچه گانه و لوس.

پدرم با چشمای به خون نشسته به سمت خیز برداشت و یقمو گرفت و بلندم کرد:

×از راه رسیده دور ورداشتی ؟ اصلا کی اومدی که بخوای دست رو جی کیونگ بلند کنی؟ سندارو میخواستی ارههههههههه؟پسره اشغال چی برات کم گذاشتم هااااان.؟اینقدر دنبال پولی؟از همون اولم میدونستم که تو در اینده هیچی نمیشی، میدونستم به یه ادم پست فطرت و عوضی تبدیل میشی.چون واقعا تویه دنیایه ما یه پسر دختر نما بدرد بردگی هم نمیخوره…تو واقعا مایه سرافکندگیمی..

خرد شدم، قلبم ترک خورد، غرورم لکه دار شد، احساساتم نابود شد.پدرم…تنها خانوادم، چطور میتونست همچین حرفی بزنه؟یعنی اینقدر دلش ازم پر بود که طی 10 ثانیه کل دنیامو با حرفاش زیرو رو کرد؟

با لکنت گفتم:

+ولی..ولی من..

پدرم داد زد:

×خفه شو! خفه شو که خودم دیدم به جی کیونگ سیلی زدی و انداختیش زمین.پسره عوضی خودخواه.جی کیونگ بهم گفته بود شرکتمو میکشی بالا، منه احمق میگفتم پسرم اینکاره نیست.بهم هشدار داده بود چه جور ادمی هستی خودم گوش نکردم.از خونه ما گمشو بیرون،دیگه پسر من نیستی پست فطرت.

پس جی کیونگ گوش بابامو با این حرفا پر کرده بود، ولی پدرم….چطور…!

به خاطر ایجاد سر و صدا تمام خدمه ها جلو در جمع شده بودن و بهت زده بهمون نگاه میکردن،تاحالا این همه تحقیر نشده بودم اونم به ناحق.من اصلا هیچ وقت کار اشتباهی نکرده بودم که بخوام تحقیر بشم.پدرم همونطوری که یقمو گرفته بود کشون کشون منو به سمت در برد.تقلا کردم و سعی کردم یقمو از دست پدرم بکشم بیرون.

+بابا حداقل بزار منم توضیح بدم.

پدرم با خشم بهم نگاه کرد.

×اونقد از چشمم افتادی که دیگه حتی نمیخوام صداتم بشنوم.

بلافاصله در عمارت رو باز کرد و با شتاب پرت کرد وسط کوچه.

رو زانوهام رو زمین افتادم و از صدایه جر خوردنی که ایجاد شد متوجه شدم شلوارم پاره شد.گوشه لبم به خاطر سیلی پدرم زخم شده بود و خون میومد.نگاه غمگینی به چمدون کوچیکم انداختم که بلافاصله بعد خودم کنارم پرت شده بود.در عرض چند دقیقه زندگیم از این رو به اون رو شد.پدرم از متنفر شد،حقم خورده شد و از خونش بیرون انداخته شدم.مثل یه کابوس بود.حالا کجا باید میموندم. بغض گلمو میسوزوند.یعنی جی کیونگ براش مهمتر از من بود؟حالا چیکار باید میکردم.پس انداز نسبتا خوبی داشتم ولی برای خرید خونه باید نگهش میداشتم حالا که پدرم از خونش انداختم بیرون .بی جون از روی زمین بلند شدم و به سمت خیابون اصلی حرکت کردم.شاید عجیب بود که اینقدر راحت بیخیال شده بودم، ولی تلاش بیفایده بود.خوب میدونستم پدرم تا چقدر عاشق جی کیونگ شده و تا خودش متوجه اشتباهش نشه به هیچ عنوان به حرفام گوش نمیده، پس فقط میرم تا روزی که خودش به اشتباهش پی ببره.

اروم و بی هدف توی خیابونا قدم میزدم.واقعا نمیدونستم چیکار کنم.نزدیکای نیمه شب بود.ابرای تیره اسمونو سیاه کرده بودن و هوای رو گرفته.بارون نم نم میبارید.انگار اسمونم دلش برای حال و روز من میسوخت.یه لحظه دلم گرفت، از دنیا و ادماش.چطوری میتونست اینقدر سنگ دل باشه.؟ مگه نمیگن دنیا مهربونه؟پس چرا حال روز الان من اینه؟ در عرض چند دقیقه زندگیم به کل وارونه شد.اونقدری که حتی متوجه سرعت گذشتن زمان هم نشدم.دیگه داشتم خفه میشدم،بغضم رو ازاد کردم واروم اروم اشک ریختم.تو خیابون حتی دیگه ماشینم رد نمیشد و فقط صدای هق هقم بود که توی خیابون خالی میپیچید.اشک دیدمو تار کرده بود.دستمو بالا بردم و اشکامو پاک کردم.خدایا میشه یه معجزه بشه؟خدایا من امشبو چیکار کنم ؟هق هقم شدت گرفت ،از بدبختیم که به خاطر اون جی کیونگ پست فطرت الان تو خیابون بودم.حتی نمیدونستم این دورو ورا هتل کجاست، حتی یه ماشینم رد نمیشد تا ازش کمک بخوام.چه طور ممکنه همه چی دست به دست هم داده باشه تا منو بدبخت کنه!

توی حال و هوای خودم بودم که با دستی که روی شونم نشست به خودم اومدم.برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم.با دیدن چندتا پسر لات و مست پشت سرم لرزه به تنم افتاد.

یکیشون با لحن چندش اوری بلند گفت:

-جوووون چه هولوییی.بچه ها عشق و حال امشبمونم ردیفه.

وحشت زده سرجام خشکم زد..

Dislike


15
دیدگاه بگذارید

avatar
8 گفتگوها
7 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
10 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiGessyLuluافسانهByulina آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
Gessy
مهمان

وای وای:O
=-O

Lulu
مهمان
Lulu

جییییغ عالی بووود /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif

افسانه
مهمان
افسانه

مرسی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

امنه
مهمان
امنه

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifممممنوووون اجی

Byulina
مدیر

مرسی که خوندی

jungi
مهمان
jungi

سلااااام خیلی خوبه من دوسش دارم زوداپ کن عسل