14 👁 بازدید

INFINITY-chapter8

سلااام دوستان گل من اومدم با چپتر8 infinity.

امیدوارم خوشتون بیاد.

نظر فراموش نشه هااا اگه نظرا زیاد باشه

پارت بعدم میزارم وگرنه میره تا هفته بعد..!

از کریس خدافظی کردم و وارد خونه شدم.درو اروم بستم و بعد از خوردن کمی اب به سمت اتاقم راه افتادم.بیحال لباسام رو عوض کردم و شیرجه زدم تو تختم کش و قوصی به بدنم دادم و صاف خوابیدم.دستامو زدم زیر سرم و به سقف خیره شدم و به فکر فرو رفتم.به ایندم فکر میکردم،به اینکه تا کجاها قراره پیش برم و تا کی قرار اینطوری زندگیمو بگذرونم.دلم بعضی وقتا برای خودم میسوخت، ولی خوب بالاخره منم مردی شدم و باید روی پاهای خودم وایسم.تا الان که خوب پیش رفتم، پس بهتر هم میتونم باشم.سعی کردم فکرمو به چیزای خوب مشغول کنم.اوووف دوباره فردا باید برم از سهون کت کش برم، خیلی خفت باره!کم مونده سهون ببینمتم دیگه لقب دزدم بهم میده مرتیکه قطبی.ولی فقط فرداست بعدش میرم کت میخرم! غرق فکرای عتیقم بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.

……
با احساس برخورد جسم نرم و لطیفی به صورتم لبخند ملیحی زدم. واای چه رویای شیرینی !یعنی الان یه حوری کنارم نشسته داره با لبخند جذاب و چشمایه گیراش نوازشم میکنه؟

یه ان با احساس سوراخ شدن شکمم چشمام تا اخرین حد باز شد.درحالی که داشتم جلوی خودمو میگرفتم که از درد داد نزنم به قیافه خشمگین کریس نگاه کردم.یکمی قرمز شده بود و با چشمایه خشنش بهم نگاه میکرد.اینم شانس ما، حوریمون این نره خره؟ تف تو این شانس…
درحالی که کم کم در اثر جلوگیری از داد و حوار نفس نفس میزدم با خشم تو جام نیم خیز شدم.
+چه مرگته کریس؟این چه کاریه؟مگه تو….
کریس درحالی که سعی میکرد تن صداشو کنترل کنه حرفمو برید.
-خفه شو که با جارو میوفتم رو سرت! بچه مگه شرکت مسخره بازیه، تو نمیخوای پاشی اماده شی؟برای من لبخند ملیح میزنه…
همون موقع ساعت کنار تختم شروع کرد به زنگ زدن.
نگاهی به ساعتم انداختم و برگشتم و پوکر به کریس خیره شدم.
+خرد شدی؟!
کریس خودشو جمع و جور کرد.
-پاشو برو دست و روتو بشور تا بریم یه کت کش بریم تا سهون امروز اخراجمون نکرده.
با یاد اوری اینکه باید دوباره کت بدزدم اه بلندی کشیدم.بدبختی داریم….
بعد از شستن دست و روم و مسواک زدن سریع برگشتمو رو به کریس گفتم:
+من میرم وسایلایه لازم رو بردارم و بیام….
کریس بیچاره اومد حرف بزنه که سریع از اتاق رفتم بیرون.اروم از لای در نگاهی به سهون انداختم که تو اشپز خونه مشغول صبحونه خوردن بود.بازم باید قید صبحونه رو بزنم، هی روزگار….
با کم ترین سر و صدایه ممکن از اتاقم خارج شدم و پاورچین پاورچین رفتم تو اتاق سهون،سریع در رو پشت سرم بستم.با دووو رفتم سمت کمدش، درو کمدو با کمترین صدایی ممکن باز کردم و یکی یکی کتا رو از نظر گذروندم.حالا کدومشو کش برم؟ دست بردم و یه کت مشکی اسپرت چرم به همراه یه پیرهن نوک مدادی برداشتم.چه پذیراییم میکنم از خودم کم مونده دیگه شلوارش هم کش برم?.اومدم برم یه کفش بردارم که با صدای کوبیده شدن در پشت سرم کامل خشکم زد.”بدبخت شدم” میدونید چیه؟?
اب دهنمو قورت دادم و مبهوت اروم برگشتم سمت عقب،سهون دست به سینه به در تکیه داده بود و با پوزخند عصبی بهم نگاه میکرد.تویه اون هیرو ویری من عین اسکلا داشتم فک میکردم چقدر کت تنش خوش دوخته! یادم باشه بعدا کشش برم.هه، خاک تو سرت لوهان دیگه کش رفتنی در کار نیست.
-به به مشتاق دیدار، کم پیداییی! خودت تو خونه اضافی بودی وسایل مردمم میدزدی؟
+درست صحبت کن!
بی توجه به حرفم با غرور ادامه داد.
-میدونی شاید عجیب باشه، ولی تقربیا شک کرده بودم که کت منو اون روز پوشیده بودی،قیمت اون کت جوری نیس که هر کس و ناکسی شرایط خریدشو داشته باشه.ولی الان که مچتو گرفتم کاملا مطمعن شدم. باید به زرنگیت تو دزدی افتخار کرد!
و محکم شروع کرد به دست زدن.
برعکس تصوراتم اصلا عین خیالش نبود که کتش رو برداشتم و فقط عصبی بود که برداشتم، وگرنه براش مهم نبود، عجب ادم عجیبیه این!
-به نظر خودت به این دسته از ادما چی میگن؟
بی تفاوت توی چشماش زل زدم.
+نمیدونم تو چی بهشون میگی ولی درباره تو اینو خوب میدونم که تو جز دسته ی بیشعورا و بی فرهنگایه جامعه هستی که به خودت اجازه میدی خیلی راحت راجب مردم قضاوت کنی.
جدیدا خیلی پرو شدما، زدم لباساشو دزدیدم طلبکارم هستم. فک کنم کریس روم تاثیر بد گذاشته، ارهه تقصیر کریسه! کثافت بز!
سهون اروم اروم به سمتم قدم برداشت.مظطرب شدم ولی همچنان توی چشماش زل زده بودم.
– توی این موقعیت چه فکر دیگه باید راجبتون بکنم؟
وقتی سکوت چند ثانیه ایم رو دید،جلو اومد و بدون کوچیک ترین حرف دیگه ای لباسارو محکم از دستم کشید و پرت کرد تو کمد.در کمد رو قفل کرد و کلیدش رو انداخت تو کیف چرم اداری درستش.
-ببینم امروز چجوری میخوای بیای سرکار، و البته خوب میدونی که اگه نیای اخراجی ، ژیو …لو…هان.
بدبخت شدییم رفت.!
سهون درحالی که عقب عقب میرفت از در خارج شد و چند لحظه بعد صدای کوبیده شدن در خونه بلند شد.
بلافاصله بعد از صدایه در کریس بهت زده پرید تو اتاق، با دیدن قیافه گرفته من با ناامیدی گفت:
-بدبخت شدیم نه؟
سرمو به نشونه تایید تکون دادم.اااههه حالا چه خاکی تو سرم بریزم خدایا?!!
-لوهان اصلا چیشد؟
درحالی که به افق خیره شده بودم گفتم:
+سهون دیدم.
کریس بدو کوچک ترین تغییر تو چهرش سرشو با تاسف تکون داد.
-پس لو رفتیم نه؟
عصبی نگاهمو به کریس دوختم.
+کریس تو چرا هی تغییر حالت میدی ؟یهو نگران میشی یهو عین خیالت نیس !بابا با خودت چند چندی؟
کریس بی تفاوتشونه ای بالا انداخت.
-خوب موقعیت ها فرق میکنه.
زدم تو سر خودم،این ادم نمیشده.اصلا کلا این به اوه سهون گفته بود زکی!
نالیدم:
+حالا چیکار کنیم؟
کریس چهره ی متفکری به خودش گرفت.
-برو ببین تو سبد لباس چرکاش کت نیست!
با خشم بلند گفتم:
+خفه شو! کریس!!
-خوب دیگه فکر میکنی از کجا میتونی کت پیدا کنی؟قاطی شلواراش یا تو قفسه کفشاش که دیگه نمیاد کت بزاره.منم کلافه شدم لوهان.
+خوب پس چیکار کنیم؟
کریس نگاهشو دور اتاق چرخوند، منم با چشمام وجب به وجب اتاق رو گشتم،نمیشه گفت ادم مرتبی بود ولی اتاقش نسبتا مرتب بود ولی کمی شلوغ پلوغ.نگاه کریس یهو رو یه نقطه متمرکز شد.بیحرف رد نگاهشو دنبال کردم و به زیر تخت رسیدم.کریس اروم خم شد و زیر تخت رو نگاه کرد.دستشو زیر تخت برد و یکم دراز شد، یهو یه چیزی پرت شد تو صورتم.بیشعور!دستمو رویه پارچه پرتاب شده روی صورتم گذاشتم و بردمش عقب،امیدوار به پیرهن توی دستم خیره شدم.یه پیرهن ابی کاربنی استین سه ربع، ایول.ولی این زیر تختش چیکار میکرد؟
کریس نفسی از سر اسودگی کشید.
-اوووف خدارو شکر که این سهون یکم شلختگیش به کارمون اومد.منتظر چی هستی! بدو برو بپوشش تادوباره دیر نکردیم.
با تردید به پیرهن تویه دستم نگاه کرد.
+کریس میگم عیب نداره؟ این یکم…
-خیلی بد نیس ولی خوب خوبم نیست، دیگه امشب میریم کت میخریم تا دیگه از این بلاها سرمون نیاد.
مردد لبامو تو دهنم کشیدم.
+کریس این چروکه…
کریس پوکر شد.
-من بلدم اتو بکشم یا تو؟اصلا اینجا تو این خونه تو اتو دیدی؟برو بپوشش ببینم چروک مده!??
چروک مده؟?بیخیال وقت نداریم.
برگشتم تو اتاقم وسریع پیرهن رو پوشیدم،برعکس تصوراتم پیرهن تمیز بود و کمی بوی عطر سهونو میداد و این باعث شد یه کوچولو خوشحال شم. )که تمیزه?(
سریع یه شلوار سورمه ایه کتونی رو باهاش ست کردم و پوشیدم و موهامو هم همونطور که کریس دفعه قبل درست کرده بود زدم بالا.
با اشاره کریس بلند شدیم تا بریم. بعل دیگه کفش رسمیم که نداشتیم بنابراین ال استارای مشکیمو پام کردمو با کریس پرواز کردم سمت ماشین.نشد دیگه برگردم تو اتاق اوه سهون و وایسم کفش انتخاب کنم.وقت نبود!
دست فرمون کریس چقدر تیز بود، حالم داشت بهم میخورد!
نگاهی به خودم انداختم.
درحالی که نگاهم به بند باز ال استارام بود بود رو به کریس گفتم:
+کریس یکم خز نشدم؟
کریس زیر لب گفت:
-یکم!؟
به زور خندشو قورت داد یدفعه بلند گفت:
-نه خوبی!
نیم نگاهی بهم انداخت.
-ال استار با پیرهن؟
شونه ای بالا انداختم.
+خوب چیکار کنم من رسمی کلا هیچی ندارم.و هیچ علاقه ای هم به داشتنش ندارم.ولی خوب فعلا مجبورم دیگه چیکار کنم!
-لوهان اگه امروز نریم و برای تو لباس نخریم دیگه رو من حساب نمیکنی فهمیدی؟
درحالی که از لحن جدی و محکم کریس جا خورده بودم، تند تند سرمو به نشونه تکون دادم.
خوشبختانه هنوز 10 دقیقه تا شروع ساعت اداری مونده بود که به لطف دست فرمون خرکی کریس به شرکت رسیدیم.کریس دوباره بیخیال سوییچ ماشین رو پرت کرد تو بغل نگهبان و به طرف اسانسور رفت.پوکر فیس وایساده بودم و مسیر رفتنش رو دنبال میکرد،یعنی برخورد اجتماعی صفر!
همونطور که چپ چپ نگاش میکرد سوار اسانسور شدم.توی اینه اسانسور یکم خودمو برنداز کردم و لعنت فرستادم که چرا اینقدر بی دقتم که یادم رفته برای خودم…اههه بیخیالش.
با توقف اسانسور شونه به شونه کریس از اسانسور خارج شدم و با قدم های محکم به سمت اتاق کارم حرکت کردم،هنوز به در نرسیده بودم که متوجه سوهو شدم با اخم از اتاق بغلی خارج شد.خنده ای کردم و بی توجه به کریس به سمتش رفتم.
خودمو بهش رسوندم و از پشت اروم دستمو روی شونش گذاشتم.
+خوشتیپ چرا اخمویی؟
سوهو تکون کوچیکی خورد.متعجب برگشت و با دیدن من اخماشو باز کرد و لبخند زد.
_سلام لوهان، چیزی نیست فقط یکم با کارمندا به مشکل برخوردم که البته مهم نیست، کنار میام.
خنده ارومی کردم.
+برعکس من با کریس خیلی راحتم کلا موجود بی صداییه!?
-لوهان تو خودت از دسته موجودات جهش یافته ای اونوقت به منم میگی موجود؟منو با خودت مقایسه نکن…
سوهو زد زیر خنده و من چپ چپ به کریس نگاه کردم.
کریس نگاهشو رو سوهو چرخوند و با دیدنش لبخند محوی زد.
-سلام سوهو.
سوهو به گرمی جواب داد.
_اوه سلام، صبحتون بخیر.
کریس مردونه یقه ی کتشو صاف کرد و بی مقدمه گفت:
-سوهو اگه با کامندا مشکل داشتی بگو تا باهاشو برخورد کنم، میدونی که من معاون اقای اوه هستم.
سریع برگشتم سمت کریس.
+تو معا…
با ضربه ارنجی که کریس توی شکمم زد کلا خفه شدم.نفسم گرفت!
سوهو با بهت خنده ای کرد.
_اوه،نه نه نیازی نیست،ممنون از لطفتون.
کریس لبخند زد.
-خواهش میکنم بالاخره وظیفه هست دیگه.
وظیییفهههههه؟
کریس که دید من کماکان عین مشنگا لپامو باد کردم و با چشمایه گرد همینجوری وایسادم،بازوی منو کشید و با لبخند دستی برای سوهو تکون داد و در برابر نگاه متعجب سوهو منو کشید تو اتاق کار و درو بست.
در حالی که هنوز به خاطر ضربه کریس نفسم جا نیومده بود با یاد اوری حرفش پقی زدم زیر خنده.
+تو معاون اون قطبی بدبختی؟ واااقعاااا؟مگه تو رییس نبودی؟
کریس پوکر بهم خیره شد.
-تا وقتی نبود من به جاش ریاست میکردم.وقتی خودش اومده من برم پشت میزش بشینم چی بگم؟
روی صندلی ولو شدم و با خنده سری تکون دادم.
+وقتی تو معاونی و اوه سهون رییس شرکت قطعا ور شکست میشین! اون روز رو میبینم…
یهو در با شتاب باز شد و قامت بلند اوه سهون توی چهارچوب نمایان شد.سریع خندم رو خوردم و بلند شدم و تعظیم کوتاهی کردم.
+صبح بخیر رییس اوه.
مردد لب زدم و زیر چشمی به اوه سهون نگام کردم که با خشم به پیرهن تنم خیره شد، حتی پلک هم نمیزد.چشماش کم کم رو به قرمزی میرفت و هر لحظه خشمگین تر میشد.
با تعجب و کمی نگرانی به کریس نگاه کردم که دیدم اونم مثل من شوکه شده.
اوه سهون کماکان با خشم بهم نگاه میکرد.
_جناب ژیو،میبینم که…
به سر و وضعم اشاره کرد و ادامه داد:
_با تیپ اسپرت اومدین.
با ارامش گفتم:
+متاسفم جناب اوه تکرار نمیشه.
-اینجا تاسفی در کار نیست، شما قوانین شرکت رو میدونستین، متاسفانه باید براتون زیر پروندتون “اخراج”بزنم…
_همه ی کارمندایه شرکت یه بار انفاق رو دارن جناب اوه…
نگاهمون چرخید سمت کریس.
اسهون از چشماش اتیش میبارید.
-قوانین رو من تایین میکنم جناب وو، درست نیس تو کارم دخالت کنین!
سهون پوزخندی زد و بی حرف از اتاق خارج شد.
کریس زیر لب غرید:
-عوضی!
و برگشت و پشت میزش نشست.
لبامو توی دهنم کشیدم تا نزنم زیر خنده و اروم پشت میزم نشستم.درحالی که مونده بودم واقعا بخندم یا گریه کنم! بیکارم میکنه…
……
ساعت کاری تموم شده بود و با کریس مشغول دور زدن توی مغازه های مختلف بودیم.کریس منو توی مغازه های مختلف میچرخوند و هرچی دلش میخواست برمیداشت و من فقط حساب میکردم.اصلا نمیدیدم چی برای خودش ور میداره حتی نمیدادشون تا برم پرو کنم،میگفت خودم میدونم سایزت چنده!?
خلاصه بعد از کلی گشت زدن و خرید کردن ساعت 11 شب خسته رسیدم خونه.از کریس به خاطر زحماتش کلی تشکر کردم ، واقعا خیلی زحمت کشید. ازش خدافظی کردم و وارد خونه شدم.باکسای خرید رو توی اتاقم گذاشتم و برگشتم تا برم تو اشپز خونه یه چیزی بخورم.از ساعت 6 تا الان هیچی نخورده بودم.
هنوز وارد راهرو نشده بودم که به شدت کشیده شدم عقب و حس کردم پیرهن توی تنم داره جر میخوره.بهت زده به اوه سهون نگاه کردم که با خشم وصف نشدنی در حال باز کردن دکمه های لباسم بود.
خشکم زد، چشه این؟ سریع به خودم اومدم و درحالی که سعی میکردم دستشو پس بزنم تقریبا داد زدم.
+یااا! داری چه غلطی میکنی؟
سهون با خشم هلم داد عقب و داد زد:
-واقعا نمیدونم باید چی به همچین ادمایی بگم.خجالت نمیکشی واقعا؟چطور میتونی اینقدر اشغال باشی که بعد اینکه فهمیدم بازم لباسای منو بپوشی! البته این نشونه فرهنگ پایینته و نمیشه کاریش کرد.واقعا برات متاسفم که هیچ انسانیتی نداری.واقعا…حیف ارامشی که صبح سعی کردم برای خودم به وجود بیارم که دوباره وقت با ارزشم رو صرف ادب کردن تو نکنم!
زرشک! تو اصلا میدونی ارامش چیه بدبخت عصبی…
درست…اشتباهم رو کامل قبول داشتم، ولی با نحوه ی برخورد این امکان نداشت کم بیارم.
لباس رو از تنم در اوردم و محکم پرت کردم تو صورتش.
+شلوغش نکن ببینم!بیا اینم لباس کوفتیت.عصبی!
-واقعا چطور روت میشه تو چشام نگا کنی؟
+همینطوری که میبینی، نمیتونی یکم مهربون تر باشی؟ واقعا ح میکنم با یه ادم روانی طرف…
با بالا رفتن دست اوه سهون حرف تو دهنم ماسید و نگاهم ناخداگاه رنگ ترس گرفت.
سهون دستشو نگه داشت، چشماشو بهم فشرد و به زور دستشو مشت کرد.
-گمشو…تو…اتاقت!
بی حرکت سرجام ایستادم، ناخداگاه به چشماش خیره شدم.چشمای قهوه ای تیره ای که ازش خشم میبارید، اما به راحتی رگه های ناراحتی توش پیدا بود.اروم نگاهمو ازش گرفت، حق با اون بود، بیش از حد، نیاز به فکر نبود …هرچقدرم اخلاقش بد بود ولی مقصر من بود، تقصیر اون نبود، من اینجا فقط مزاحمش بودم.اومدن به این خونه از اولش هم اشتباه بود…
بیحرف وارد اتاقم شدم و اروم درو پشته سرم بستم.

 

Dislike


10
دیدگاه بگذارید

avatar
6 گفتگوها
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
GessyNasiامنهLuluArmita آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
Gessy
مهمان

عزیزکم

امنه
مهمان
امنه

Mamnooon/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Lulu
مهمان
Lulu

عالییییی بود مرسیییی /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Armita
مهمان

عالی بووووووووووووود
دست گلت درد نکنه
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

jungi
مهمان
jungi

سلام من باهات قهرم میدونی چقد منتظرت بودم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif ولی مرسی جیگر