57 👁 بازدید

INFINITY-chapter7

سلااام دوستان من اومدم با چپتر ۷ infinity

امیدوارم از این چپتر لذت ببرید.

زیاد گذاشتم نظر فراموش نشه هاااا.

از دید سهون:
با عصبانیت وارد اتاقم شدم و درو کوبیدم بهم،اعصابم واقعا خورد بود.اتفاقات امروز اعصابم رو بهم ریخته بود و همین باعث شد با کوچک ترین تلنگر منفجر بشم.
دستمو توی موهام کشیدم و نفسمو با شدت دادم بیرون.نمیدونم چم شده بود.جدیدا خیلی حساس شده بود.درست مثل قبل…
چشمامو بستم و اه کوتاهی کشیدم.چهره لوهان که از درد چشماش رو به هم میفشرد یک لحظه از جلوی چشمم نمیرفت،ولی حقش بود پسره هرجایی.به من هیچ ربطی نداشت.من فقط میخواستم که از این خونه بره فقط همین.نمیدونستم چه اصراری داره که بمونه،ولی اینو خوب میدونستم که باید هرچه سریع تر از خونه بندازمش بیرون. نمیخوام کسی رازهامو بفهمه…
……
صبح با صدای زنگ در از خواب پریدم، یکی داشت درو به شدت از جا میکند.زیرلب بدوبیراهی به کسی که پشت در بود گفتم و به زور از جام بلند شدم.بیحال خودمو به در رسوندم تا بیشتر از این صداش رو اعصابم نره.تا دستم به دستگیره رسید با شتاب درو باز کردم.کریس چند قدم به جلو پرت شد ولی زود تعادلشو حفظ کرد صاف وایستاد.
با اخم کمرنگی به چهره بیحالم خیره شد.
-میزاشتی ۱۰ قرن دیگه درو باز میکردی!
عصبی چشمامو بستم و تکیه دادم به در.
+کریس حوصله ندارم ولم کن، کاری داری؟
کریس نگاه به سر تا پام انداخت.
-حداقل لباس تنت میکردی اومدیم من نبودم یکی دیگه….
+کریس!
کریس منو کنار زد و بی توجه به من به سمت اتاق لوهان راه افتاد.هرجایی کریسم گول زده.با اخم درو بستم و راه افتادم سمت اشپز خونه.مطمئنم که دیگه خوابم نمیبرد.قهوه فرانسوی رو از تو کابینت برداشتم و داخل قهوه ساز ریختم و زدمش به برق.خوابالو راه اتاق رو در پیش گرفتم تا برم یه دوش بگیرم.هنوز داخل راهرو نشده بودم که با داد کریس با تعجب چشمام رو کامل باز کردم.
-سهون!!!
-زهرمار!
این چشه اول صبحی! قدم زنان به سمت اتاق لوهان راه افتادم تا ببینم این چه مرگشه.
تا وارد اتاق لوهان شدم اولین چیزی که دیدم چهره رنگ پریده لوهان بود.جای انگشتام روی بازوش کبود شده بود و سرش ورم کرده بود.حس خاصی نداشتم.نه عذاب وجدان،نه پشیمونی.فقط تعجب کردم…
کریس در حالی که با خشم بهم نگاه میکرد زیر لب گفت:
-تو باهاش چیکار کردی؟
چرخی به چشمام دادم، واضح نیست؟
-تو باهاش چیکار کردی لعنتی؟مگه این چیکارت داشت؟
کریس با خشم داد زد.
اخم غلیظی رویه پیشونیم نقش بست، این کیه که به خاطرش کریس به خودش اجازه میده که سرم داد بزنه!
+واضح نیست؟ شاخ بازی در اورد منم ادبش کردم تا یاد بگیره تو رویه صاحب این خونه ای که به زور توشه واینسته!هر کاری که کردم حقش بود.باید یاد میگرفت اینجا که رییسه!
کریس با ناباوری از کنار تخت لوهان بلند شد.
-سهون..تو چت شده؟!
هه من؟خودمم نمیدونستم چم شده، دوباره داشتم مثل قبل میشدم.هنوز یه هفته هم نشده بود که برگشته بودم ولی دوباره اتفاقات گذشتم داشت تکرار میشد و دوباره با کوچک ترین تلنگر عصبی میشدم و کنترلم رو از دست میدادم.ولی من که خوب بودم، تازه خوب شده بودم.من…
عصبی دستمو رویه شقیقه هام فشار دادم. عقب عقب رفتم و به ارومی در برابر نگاه نگران کریس از اتاق لوهان خارج شدم.وارد اتاقم شدم و درو پشت سرم بستم.رویه تخت دراز کشیدم.نه دیگه نمیخواستم تکرار شه!ولی اخه مگه تو کی بودی که زندگیمو به اتیش کشیدی…
از دید لوهان:
با احساس برخورد قطرات اب به صورتم چشمام رو اروم باز کردم.دیدم تار بود،اروم پلک زدم تا دیدم واضح تر بشه و موقعیتم رو تشخیص بدم.
-هی، حالت خوبه؟
کریس به نگرانی بهم خیره شده بود.
به ارومی زمزمه کردم:
+اب.
کریس از کنارم بلند شد و سریع از اتاق بیرون رفت.سرم سنگین بود و درد میکرد.نگاهی به وضعیتم کردم،لباس تنم نبود ولی پتو تا گردنم رو پوشونده بود.کریس وارد اتاق شد، کمکم کرد بشینم و لیوان اب رو دستم داد.چند قلوپ خوردم و زیر لب تشکر کردم.
+میشه بری بیرون تا لباس بپوشم و دوش بگیرم…
کریس با دودلی سری تکون داد و از در خارج شد.با بیحالی از رو تخت بلند شدم و رفتم تا دوش بگیرم.بعد از یه دوش ۵ دقیقه ای از حموم بیرون اومدم و کلافه لباس پوشیدم.اومد از جلوی اینه رد بشم و برم بیرون که با دیدن خودم تو اینه وحشت کردم.بازوم کبود شده بود، زیر چشمام کمی گود افتاده بود و رنگم پریده بود.اینا همه کار..کار سهون بود.از چشمام اتیش میبارید،از عصبانیت میلرزیدم.سهون وحشی با بدنم چیکار کرده بود!
بدونه ذره ای فکر به سمت اتاق سهون پرواز کردم.دستگیره درو با شتاب بالا و پایین میکردم ،ولی قفل بود.
با مشت کوبیدم به در.
+فک کردی کی هستی که این بلا رو سر من اوردی!هاااان؟فک کردی خیلی ادمی مرتیکه روانی؟تو دیونه ای اوه سهون صدامو میشنوی تو روانیییی بدبخت.
-هی هی هی بچه اروم باش، من درک میکنم که الان میخوای سر به تن سهون نباشه ولی خواهشا تمومش کن.
کریس نمیخواست که سهون، اون ادم سرد جلوی لوهان بشکنه پس جدی ادامه داد:
-مشکلات شرکت خیلی زیاده و سهونو عصبی میکنه پس زیاد باهاش در نیوفت تا عصبی نشه.
ولی خودش خوب میدونست که مشکل سهون یه چیزی فراتر از فشار مشکلات شرکته.
با عصبانیت گفتم:
+کریس واقعا که، مگه من اسباب بازیه دست اون پسر عمویه روانیتم که هروقت عصبی بود بگیره لت و پارم کنه.مشکلات شرکته به درک به من چه که عصبیه عرضه نداره مسئولیت قبول نکنه.
کریس نچ ارومی گفت و منو به سمت مبل های داخل سالن هدایت کرد.
کریس نفس عمیقی کشید و چشماش رو بست.
کلافه گفتم:
+این چرا اینجوریه؟
کریس اروم چشماشو باز کرد و سری از روی تاسف تکون داد.
-شاید خودت یه روزی بفهمی، اونموقع ممکنه درک کنی.
پوزخند زدم.
+درک کنم؟ اصلا برام مهم نیس که بخوام درک کنم.
-باشه باشه!ولی لطفا به سهون کاری نداشته باش.خوب؟
با بدعنقی گفتم:
+خودش اذیتم میکنه.
کریس کلافه دستی به موهاش کشید.
+به جاش تو با سکوت ضایعش کن.
شونه ای بالا انداختمو چیزی نگفتم.
یه سوال، اصلا کریس الان اینجا چیکار میکنه؟
+راستی کریس، تو برای چی اومده بودی اینجا؟
کریس که انگار چیزی یادش اومده باشه ابروهاشو بالا انداخت و گفت:
-هیچی میخواستم بریم بیرون، ولی الان کاملا منصرف شدم.
حالا منصرفم نمیشدی من صبح نمیومدم جایی.??
اهی کشیدم و چیزی نگفتم.

…..
از دید سهون:
بی تفاوت دستمو زیر سرم گذاشته بودم و خوابیده بودم.به سقف خیره شدم و اتفاقات اخیر رو مرور کردم.
برای خودم نگران بودم.خیلی زود عصبی میشدم،درست مثل قبل.فک کنم خوردن اون کوفتیا رو دوباره باید شروع کنم.
با تقه ای که به درخورد نگاهمو از سقف گرفتم.
صدای کریس از پشت در اومد.
-سهون باید باهات حرف بزنم.
بی حرف از جام بلند شدم،سمت در رفتم و درو باز کردم.کریس در سکوت وارد شد و درو پشت سرش بست.روی تخت نشستم و منتطر بهش چشم دوختم.کریس اهی کشید و کنارم نشست.
بعد از چند دقیقه سکوت به ارومی زمزمه کرد:
-سهون خودت میدونی که دوباره داری به حالت قبل بر میگردی؟
به تفاوت شونه ای بالا انداختم.
کریس عصبی گفت:
-سهون جدی باش ..اگه درستش نکنی ب….
با عصبانیت توپیدم بهش.
+چی میشه کریس؟ چیزی عوض میشه؟ من چه حالت خوبم چه حالت بدم همین شکلیم پس بزار برای خودم باشم! خوشم نمیاد دیگه برگردم،از همینی که هستم راضیم.
کریس سری از روی ناامیدی تکون داد.
-یعنی اون اینقدر..
حرفشو قطع کردم.
+اره اون لعنتی اینقدر مجبورم به کار های مختلف کرده بود که تبدیل به هیولایی شدم که نتیجشو الان داری میبینی،تمومش کن کریس نمیخوام دربارش صحبت کنم.هرچقدرم تلاش کنی من دیگه اون سهونه قبلی نمیشم.
کریس چشماشو بست و سرشو عقب داد، اونم دیگه خسته شده بود.از اینکه همش مجبور به کارهای اجباری بود،درست مثل من.کریس همیشه برام مثل یه بردادر بود،مثل یک تکیه گاه.با اجبار های اون مرتیکه و فشار های پی در پیش روم هیچ چیز از محبت مثلا پدرانش نفهمیدم،مادرم هم…مطمئنم اگه بود بهم افتخار میکنه.از اون حرومزاده به حد مرگ متنفر بودم، ولی به خاطر خودمم شده باید دووم میاوردم.پس مثل همیشه بی حرف فقط نظاره گر تصمیماتش برای زندگیم بودم…
……
از دید لوهان:
تویه خیابونا با کریس مشغول دور زدن بودیم.تشنه بودم و کمی خسته.کریس بعد از ظهر اومد دنبالم و بردم یکم تو شهر گردوندم.دیگه خسته شده بودم.
+کریس من تشنمه.
-خوب!
با حرص گفتم:
+خوب ببر یه نوشیدنی بهم بده.
کریس بی تفاوت گفت:
-حالا چی میخوای؟
+بستنی!!
کریس نگاه عاقل اندرسفی بهم کرد.
-بستنی نوشیدنیه؟
+ولی تشنگی منو رفع میکنه.
کریس با ژست خاصی گفت:
-اصلا تو استایلم نیس.
با تعجب گفتم:
+کریس بستی استایل میخواد؟
کریس به خودش اشاره کرد.
-با این هیکل بیام بستنی بخورم؟نچ اصلا تو استایلم نیس یه چیز دیگه بگو.
+ابمیوه تو استایلت هست؟
-چی باشه حالا؟
+اب هندونه.
-نه!
با حرص گفتم:
+کریس بیا مارو ببر خونه بیخیال شدم توام با این استایلت تشنگی ادمو زهر مار میکنی، برو خونه برو خونه!
کریس بی توجه به من جلوی یه کافی کوچیک نگه داشت و اشاره کرد پیاده شم.همش کافه! فک کنم به کافه علاقه شدیدی داره…
با اخم پیاده شدم و شونه به شونه کریس وارد کافه شدم.به درخواست کریس ته کافه نشستیم.کریس با دیدن چهرم خنده ارومی کرد و سرشو تکون داد.
اومد حرفی بزنه که با صدای شخصی از پشت سرش حرفش قطع شد.
_لوهان!؟
با تعجب به پشت سر کریس نگاه کردم.با خوشحالی از جام بلند شدم.
+سوهو!!!
سوهو به سمتم اومد و با خوشحالی باهام دست داد.
نگاهی به پشت سر سوهو کردم، کسی نبود.
با لبخند بزرگی گفتم:
+تنهایی؟
سوهو شونه ای بالا انداخت.
_من همیشه تنهام.
در برابر نگاه عاقل اندرسفی کریس،سوهو رو کنارم نشوندم و با تعجب گفتم:
+همیشه تنهایی؟چرا؟
سوهو لبخندی زد.
_من تازه از دانشگاه المان فارغ التحصیل شدم و به کره اومدم،برای همین دوستی ندارم.ولی خوب کلا زیاد گرم نیستم که زیاد دوست داشته باشم.
+از این به بعد بیا دوست خودم شو، منم دوستی نداره.
-پس من چیم؟
پوکر برگشتم سمت کریس.
+تو تویه اون استایلت کوفتم نیس خفه شو بتمرگ.
کریس خنده مردونه ای کرد و برگشت سمت سوهو.
سوهو با تعجب به کریس نگاه کرد و لبخند زد.
_افتخار اشنایی با چه کسی رو دارم؟
زیر لب گفتم:
+مستر استایل.
کریس چپ چپ بهم نگاه کرد و با لبخند برگشت سمت سوهو.
-وو یی فان هستم، کریس صدام کن.
و دستشو به سمت سوهو دراز کرد.
سوهو با لبخند دستشو فشرد.
_کیم جون میون،ولی بهم میگن سوهو.
کریس با لبخند گفت:
-خوشبختم سوهو.
اومدم حرف بزنم که با اومدن گارسون ساکت نشستم.من یه بستنی سفارش دادم ،کریس اسپرسو و سوهو قهوه.بعد از رفتن گارسون اومدم حرف بزنم،که سوهو رو به کریس گفت:
_شما هم تو شرکت o s h کار میکنین؟
-اوه، بله بخش نقشه کشی با لوهان کار میکنم.
سوهو با قیافه اویزون رو به من گفت:
_پس تو یه بخش نیستیم.?
با تعجب گفتم:
+تو کدوم بخشی؟
-تصحیح نقشه.
+پس بخش کناریمونی، همینم خیلی خوبه که بهم نزدیکیم.
گارسون سفارشامونو جلومون گذاشت و بعد از تعظیم کوتاهی رفت.درحالی که مشغول خوردن بستنیم بودم زیر چشمی به سوهو و کریس نگاه کردم.خیلی اروم و متین درحال خوردن بودم.
سوهو لحظه ای دست از خوردن کشید و گوشیمو برداشت.
_اجازه هست؟
با تعجب سرمو به نشونه تایید تکون دادم.سوهو بعد از یکم کار کردن با گوشیم دوباره برش گردوند سرجاش.
_شمارمو برات سیو کردم و برای خودم میس انداختم.
و بعد چشمک جذابی زد.
لبخند پهنی زد و سرمو تکون دادم.کریسم که کلا بیکار نشسته بود.
صاف نشستم.
+سوهو، دوست داری یکم از خودت برام بگی؟
سوهو خنده کوچیکی کرد.
_اسم من کیم جون میونه ملقب به سوهو. ۲۱ سالمه، از المان اومدم ولی اصلیتم کره ای هه.تنها زندگی میکنم و تازه تو شرکت o s h استخدام شدم.
لبخندی زد و ادامه داد:
_توام یکم از خودت برام بگو لوهان.
سرمو خاروندم.
+منم ۲۱ سالمه، هم سن در اومدیم.?از چین اومدم و اصلیتمم چینیه.با یه دیوونه هم خونه ام و خلاصه اسایش ندارم.
کریس خنده کوتاهی کرد و بهم نگاه کرد.لبخند مستطیلی زدم و چیزی نگفتم.
سوهو با تعجب به کریس وبعد من نگاه کرد و به کریس اشاره کرد.
_با ایشون زندگی میکنی؟
کریس که درحال خوردن اسپرسوش بود با این حرف نگاه تیزی به سوهو کرد و اسپرسوشو قورت داد.
-معلومه که نه!من واحد کناریشم.
سوهو با خجالت اهانی گفت و نگاشو دزدید.به زور خندمو قورت دادم.کل استایلشو برد زیر سوال.
+نه بابا من با یه دیوونه زندگی میکنم اسمشم اوه س…
با ضربه ای محکمی که به پام خورد خفه شدم.با بهت به کریس که عصبی نگاهم میکرد نگاه کردم، اوههه شتتت، تازه دوزاریم افتاد…
لبخند مصنوعی زدم.
+اسمش حالا مهم نیست مهم اینه یه تختش کمه.
سوهو خنده ای کرد و چیزی نگفت.
بعد از اتمام خوردنی هامون بلند شدیم و از کافه خارج شدیم.
سوهو لبخند گرمی زد و روشو کرد سمت من.
_خیلی خوش گذشت، ممنون من دیگه باید برم.
+ماشین داری؟
سوهو خنده ای کرد.
_شاید باورت نشه ولی نه ندارم.
باهام دست داد و ادامه داد:
_من دیگه برم، باییی.
اومد بره که شونشو گرفتم و برش گردوندم.
+دیوونه الان دیر وقته بیا میرسونیمت.
اره بابا ماشین مفته منو کریس نداریم!?
سوهو دستاشو تو هوا تکون داد.
_نه ممنون با تاکسی میرم.
در حالی که عقب عقب میرفتم دستشو تکون داد و گفت:
_باایییی.
بابا تعارف نداشتیم که.ولی پسر خوب و جذابی بود و البته مهربون.چقدر خوبه که دوستای خوبی داشته باشی.با حس دست کریس که روی شونم قرار گرفت برگشتم سمت کریس.
-نزدیک بود بدبختمون کنیااا.
+حالا خوب شد به موقع فهمیدم وگرنه هیچی.
کریسم خنده ارومی کرد و اشاره کرد سوار شم.اومدم سوار شم که با یاداوری موضوع مهمی دودستی زدم تو سر خودم.
کریس با تعجب بهم نگاه کرد.
-مشکل روانی داری؟
بی توجه به حرفش با نگرانی گفتم:
+کریس فردا شرکته ولی من بازم یادم رفت کت بخرم.
کریس با بهت بهم نگاه کرد.اشاره کرد سوار شم،سوار شدم و سوالی برگشتم سمتش.
بیخیال گفت:
-تو که یه بار کت سهون رو پوشیدی فردام روش.
یکم از نگرانیم کم شد ول با دودلی سری تکون دادم و به مسیر خونه خیره شدم.



8
دیدگاه بگذارید

avatar
4 گفتگوها
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
5 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiLuluArmitajungiدوست آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Lulu
مهمان
Lulu

عالییه عاالییی
خیلی خوب مینویسی خیلیی

Armita
مهمان

سلام عزیزم من تازه فیکت رو خوندم و خواننده ی جدیدم
محشر بود ادامه شو بزار

jungi
مهمان
jungi

دیگه داشتم می ملدم مرسی که گذاشتی سهون چه زندگی داشته هردوشون کله شق افتادن به هم مرسی جیگر زود بذار لطفا خواهش موکونم چبل فدات

دوست
مهمان
دوست

وای این داستان واقعا عالیه شما نویسنده ی خیلی خوبی هستین موفق باشین/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif