11 👁 بازدید

INFINITY-chapter6

سلاام دوستان من اومدم با چپتر6 infinity

به خاطر شما دوستان عزیز

نظر فراموش نشه.

امیدوارم خوشتون بیاد دوستان.

اومدم دست ببرم کارمو شروع کنم که یهو از حرکت ایستادم.من، الان واقعا باید شروع میکردم یا برای حفظ ظاهر باید خودمو مشغول نشون میدادم!
+اممم کریس!
-هوم؟
+میگم با این برگه ها چیکار کنم؟
کریس نگاهی بهم انداخت.
-اا اینا، هیچی یه چند تا نقشست.بشین اشکالاشونو بگیر…
سری تکون دادم و دوباره اومدم شروع کنم که موضوع مهمی از ذهنم گذشت،چرا اصلا بهش توجه نکرده بودم!
+میگم کریس…من نه استخدامم که کار اموزم نه مجوز دارم،کلا هیچی ندارم الان دقیقا چه غلطی بکنم؟این پسرعمویه گرامیت رفت چک کرد دید اسمم نیست چیکار کنیم اونوقت؟
کریس خیلی بی تفاوت گفت:
-لازم نیس کار خاصی بکنیم، تو فقط فعلا وانمود کن یکی از کارمندای اینجایی تا ساعات اخر کاری که سهون رفت بریم اسمتو تو لیست کارمندا بنویسیم.سهون اونقدر بیکار نیست که برای یه نفر بره کل لیست زیر دستاشو چک کنه.توهم حق نداری تا وقتی اسمت تو لیست نیست از این در بری بیرون اوکی؟
سرمو به نشونه تایید تکون دادم.
+خوب الان چیکار کنم؟
کریس به برگه های جلوم اشاره کرد.
-کاری که بخاطرش استخدام شدی، بشین اشکالایه نقشه هارو بگیر!
به برگه ها نگاه دقیقی انداختم،نقشه ساختمان ها و مجتمع های اداری و تجاری بود.بیخیال یکم چپ و راستشون کردم و الکی مشغول برسیشون شدم.
یکم که گذشت تازه مغزم به موقعیتی که توش بودم فرمان داد،
با حرص برگشتم سمت کریس و توپیدم بهش.
-کریس مسخرم کردی؟ اخه اینجا که کسی نیست که من بخوام براش وانمود کنم که دارم کار میکنم!؟میزاشتی وقتی واقعا استخدام شدم شروع کنم…
کریس در سکوت به گوشه ای از اتاق اشاره کرد.با اخم رد دستشو دنبال کردم و به دوربین مدار بسته رسیدم.پوکر به دوربین نگاه کردم.
-سهون همه بخشا رو زیر نظر داره، بیکار بشینی توبیخ میشی! گفتم بیکار نیست بره اسمتو چک کنه ولی دیگه نگفتم که کارمنداشو زیر نظر نداره! رویه شرکت به شدت حساسه! رقیبایه زیادی دارم و اصلا حاضر نیست ریسک کنه و یه کارمند کم کارو تو شرکتش نگه داره، پس بشین حداقل برای حفظ ظاهر کارتو بکن!
با درموندگی دوباره مشغول کار قبلیم شدم.
به ارومی گفتم:
+حداقل میتونم واقعا واقعا تصحیحشون کنم؟تا الان فقط اشکالایه کوچیکشو گرفتم،بیشترم میتونم…
کریس نگاهی بهم کرد.
-میتونی؟نقشه های سنگینی هستن.
سرمو به نشونه تایید تکون دادم.
-خوب ویرایششون کن تا بعد که اسمتو زدیم تو لیست کارمندا امضا خودتو بزنی زیرش.من به خاطر این گفتم فعلا وانمود کنی چون فک کردم نقشه ها برات سنگینه.
با اخم ساختگی بهش چشم غرنه رفتم.
+دست شما درد نکنه خوبه مهندسم!
کریس دستاشو به نشونه تسلیم گرفته بالا.
-ببخشییید مهننننندس!
با خنده سری تکون دادم. نگاهی به اتاق انداختم که با تم قهوه ای سوخته شکل گرفته بود، دیوارایه روبه خیابون کامل شیشه بود و در مجموع سه تا میز تویه اتاق قرار داشت.اتاق ساده و شیکی بود.
نگاهی به میز خالی انداختم و با کنجکاوی پرسیدم:
+کریس کسی به جز منو تو تو این اتاق کار نمیکنه؟
کریس ریلکس گفت:
-نه اینجا فقط من هستم و خودت،این میزم مال یکی از مهندسا بود که چند روز پیش اخراج شد…
بهت زده اب دهنم رو قورت دادم و نگاهمو از میز خالی گرفتم، خطریه این شرکته!
هنوز مدادو دستم نگرفته بودم که در اتاق بدون اجازه باز شد و صدای قدم های محکمی توی فضا پیچید.
کریس اروم بلند شد و به نشونه احترام سرشو کمی خم کرد.با تعجب نگاهی به کریس انداختم و سرمو برگردوندم سمت در و با دیدن سهون سیخ از جام بلند شدم و سرمو به نشونه احترام خم کردم.چه یهویی اومد!سهون اول از دیدن من تعجب کرد ولی کمکم اخم غلیظی رویه پیشونیش شکل گرفت.نگاهی به کریس و بعد من انداخت.
_تو،نگو که اینجا کار میکنی؟
اب دهنم رو قورت دادم.
+هه هه،کار میکنم.
سهون با عصبانیت قدم بلندی به سمتم برداشت که کریس دستشو جلوش گرفت و دوباره پرتش کرد عقب.
-اقای اوه این چه طرز برخورد با کارمندای شرکته؟
سهون چشم قرنه غلیظی به کریس رفت و یقه ی کتش رو صاف کرد.
کریس خلاصه گفت:
-اقای ژیو تازگی به جای اقای چوی که اخراج شدن استخدام شده.کاراشون رو دیدم، تایید شدست.
سهون به زور سری تکون داد و با تمسخر به من نگاهی انداخت،یدفعه رنگ نگاش متعجب شد.قدم بلندی به سمتم برداشت و تو نیم متریم ایستاد.
کمی روی صورتم خم شد و با لحن مشکوکی پرسید:
_ببخشید اقای ژیو میتونم بپرسم کتتون رو از کجا خریدید؟
بدبخت شدیم شک کرد.نکنه بفهمه! نه بابا این انقدر خنگه… تازه مگه فقط یدونه از اینا هست که سهون داشته باشه! اره لو نده و نقش بازی کن لوهان.خاک تو سرم دو ساعته زل زدم به قیافه سه در چارش!
لبخند مصنوعی زدم.
+پدرم بهم هدیه داده.
سهون اهانی گفت و صاف ایستاد ولی همچنان توی نیم متریم ایستاده بود.
با لحن محکمی گفت:
_خوبه ،به کارتون برسید.
رو به من با پوزخند ادامه داد:
_خوش اومدید اقای ژیو.فقط…شرایط شرکت من برای شما زیادی سخته…
برگشت سمت در و قبل از خارج شدن از در جملشو تموم

کرد.
_امیدوارم دووم بیارید.
و درو پشت سرش بست.
نفس حبس شدمو بیرون دادم و کلافه سرمو تکون دادم.
+بینم این منظورش دقیقا چی بود که گفت امیدوارم دووم بیارید؟
کریس بیخیال پشت میزش نشست.
-خواسته بترسونتت ولش کن.
سرمو به نشونه تاسف تکون دادم.
+کریس با این بیخیالی و اخلاق سردی که تو داری من موندم چجوری میخوای ازدواج کنی.زن گیر تو نمیاد…
کریس با بیخیالی گفت:
-اصلا تو استایلم نیست.
با حرص پشت میزم نشستم.
+میشه بپرسم چی تو استایل شما هست؟
کریس جدی گفت:
-نه،به خودم مربوطه.
یعنی خرد شدم!!
و اینگونه بود که من ضایع برگشتم پشت میزم و مشغول کارم شدم.
…….
ساعت از 6 گذشته بود و ساعت اداری تموم شده بود.خسته و کوفته نفس عمیقی کشیدم.چقدر ما مهندسای معماری تلاش میکنیم! و اما باز هم کریس عین خیالش نبود.پوفی کردم و چشمام رو بستم، اههه چقدر الان قهوه داغ میچسبه.
+کریس بریم قهوه بخوریم.
کریس کش قوصی به بدنش داد.
-نخیر اول باید بریم اسم جناب عالی رو بزنیم تو لیست کارمندا.با اون دوربین مخفی هاییم که سهون کار داده تو اتاقش دیگه هیچی،باید یه جوری بریم که مثلا داریم پرونده هارو برسی میکنیم بعد زودی اسمتو بزنیم تو لیست.عجب نقشه ای?.
شارژ از جام بلند شدم.
+خوب پاشو بریم دیگه.
کریس نگاه چپی بهم انداخت.
-تو کجا؟ بدبختیش اینه خودم باید برم تورو به چه بهونه ای ببرم!
با شرمندگی دستی به گردنم کشیدم.
+ببخش کریس همش باعث زحمتت میشم.
کریس بدون رو درواسی گفت:
-نگران نباش جبران میکنی.
اینم رفیق ما!
بلند شد و به سمت در رفت.
-من میرم اسمتو بزنم، تو هم برو تو ماشین تا من بیام باشه؟سوییچ رو از نگهبان دم در بگیر.
سرمو به نشونه تایید تکون دادم و بعد از جمع و جور کردن وسایلم و خارج شدن از اتاق، به سمت اسانسور راه افتادم.دیگه رسیده بودم که دیدم در اسانسور داره بسته میشه.با دوو رفتیم سمتش و قبل از بست شدنش خودمو انداختم توش.اووف نزدیک بودا!
نا خداگاه برگشتم و نگاهی به چهره فرد کناریم انداختم.پسر قد کوتاه و ریز نقشی که چهره جذاب و معصومی داشت و قد کوتاه بود.دقت کنید تو همین یه نگاه کلشو فهمیدم?.پسره با تعجب بهم نگاه میکرد.
لبخند خجالتی زدم و اروم سلام کردم.
پسره لبخند گرمی زد و جواب سلاممو داد.
-شما، از کار کنایه شرکت o s h هستید؟
با تعجب نگاهش کردم که تندی گفت:
-اخه از طبقه 30 سوار شدین گفتم شاید جزو کارکنایه اون شرکتید.
سوال عجیبی بود.نمیدونم چرا?.
متقابلا لبخند زدم.
+بله من جزو کارکناش هستم.
پسر با خجالت گفت:
-من تازه دارم استخدام میشم و حسابی هیجان زدم.ببخشید اگه جسارت کردم.یکمی هول شدم…
دستمو تند تند تو هوا تکون دادم.
+نه بابا این چه حرفیه!در ضمن به شرکت خوش اومدی.
با خوشحالی دستشو جلو اورد.
-کیم جون میون هستم، ولی میتونی سوهو صدام کنی.
به گرمی باهاش دست دادم.
+ژیو لوهان، از اشناییت خوشبختم.
اسانسور از حرکت ایستاد.
خدافظی مختصری از سوهو کردم و به سمت پارکینگ رفتم.بیا یه دوست جدیدم پیدا کردیم.
از نگهبان سوییچ ماشینشو گرفتم و سوار ماشینش شدم.ناموسا خیلی ماشینش بزرگ و شاسی بلند بود.ما معمولا از ماشین های دو در و سواری استفاده میکردیم تا شاسی بلند.خدایی خیلیم راحت تر بود چیه این!?
مشغول فوش دادن به ماشین کریس بودم که یهو از ناکجا اباد پیداش شد و ریلکس سوار شد.
با تعجب گفتم:
+اوکی شد؟
-اره مگه میخواست چیکار کنم!یه برگه بود که باید اسمتو میزدم.رفتم تو اتاقش و وانمود کردم دارم پرونده هارو بررسی میکنم، بعد خیلی ریلکس اسمتو نوشتم تو لیست کامندا.تو کامپیوترم قبلا زده بودم.
سری به نشونه تشکر تکون دادم و لبخند زدم.
+ممنون کریس،اگه تو نبودی…
-اههههه بیخیالش،بیا بریم قهوه بخوریم.
……
کریس جلوی یه کافه کلاسیک نسبتا خلوط نگه داشت و اشاره کرد پیاده شم.باهم وارد کافه شدیم و دنج ترین نقطش نشستیم.صدای اروم و ارامش بخش اهنگ که محیط رو پر کرده بود باعث سبکی فضا میشد.کریس بعد از سفارش دوتا قهوه روبه روم نشست و دستاشو تو هم قفل کرد.دو دیقه گذشته بود و کریس عین اسکلا داشت نگام میکرد.از بیکاری دوباره چرت ترین بحث ممکن رو وسط کشیدم!
+کریس!
-هان!
-چرا زن نمیگیری؟
کریس پوکر نگام کرد.
-دوباره چیزی گفتی که تو استایلم نیست! تا چند ساعت پیش که میگفتی کسی تورو نمیگیره تو خیلی سردی حالا میگی برو زن بگیر؟
پقی زدم زیر خنده،چقدر تحت فشار بود این بچه.
+حالا من یه چیزی گفتم عزیزم تو چرا حساسی خودم برات زن میگیرم!
کریس چهره متفکری به خودش گرفت.
+سوال بپرسم!
سرمو با تعجب تکون دادم.
-تو چرا گیر دادی به زن گرفتن من؟خسته نشدی؟بابا من زن نمیخوام چرا گیر میدی!
+کریس نگا سنتم بکن 25 سالته تا کی میخوای مجرد ول بچرخی؟
کریس ریلکس به صندلی تکیه داد.
-به تو چه!
اومدم جوابشو بدم که با اومدن گارسون به چشم قرنه اکتفا کردم. گارسون قهوه ها رو رویه میز جلومون گذاشت و بعد از تعظیم کوتاهی گورشو گم کرد.? قهوم رو مزه م

زه کردم.
+حوصلم سر میره تو خونه بغل دست اون یخچال.اینجا هیچ سرگرمی نداره؟ توام که بزنم به تخته هیچی.
کریس کمی فکر، یدفعه بشکن ملیحی زد.
-بچه خوبی باشی فردا میبرمت یه جای خوبی!
مشکوک گفتم:
+بچه گول میزنی؟
کریس سری تکون داد.
-نه میبرمت استخر!?
قیافم اون لحظه دیدنی بود، حالت شکست خورده عجیبی داشتم.یعنی مغزش بیشتر از این نمیکشه، جا بهتر از این نبود؟ استخر؟
+پاشو بریم دیگه داره دیر وقت میشه.منم با تو به هیچ جا نمیرسم، پاشووو.
……..
ساعت از 12 گذشته بود، ولی منو کریس هنوز داشتیم تو خیابونا دور میزدیم و میخندیدیم.کریس از خاطراتش میگفت و از اتفاقاتی که تو این سال هایه تنهایی براش افتاده.از بچگیا و دوران دبیرستان و دوست دخترایی که اون موقع داشته.? بچه دستش تو کار بوده هیچی نمیگه!
+کریس بسه دیگه ساعت نزدیکایه 1 باید برگردیم خونه فردا باید بریم شرکت.
کریس نگاه عاقل اندرسفی بهم انداخت.
-مستی؟!!!!فردا اخر هفتست شرکت تعطیله اسکل!
راست میگفت، فردا شرکت تعطیل بود.حواس ندارم من!
+خستمه بزار یه شب دیگه ادامشو میریم.?
-باش یه شب دیگه با یخچال میایم.
چشمام باز شد.با تعجب برگشتم سمتش.
+حالا چرا با یخچال؟
کریس با شیطنت گفت:
-حالا خودت میفهمی.
از اونجایی که میدونستم کریس بهم نمیگه و خودمم حسابی خسته بودم،بیخیال شدم و چیزی نگفتم.
…….
بیخیال اینکه نصفه شبه و مسلما سهون خوابه در خونه رو محکم کوبیدم و بیحال رو مبل افتادم.اوووف امروز اتفاقات زیادی افتاد،بعضیاش هیجان انگیز و بعضیاش خسته کننده.دلم تنوع میخواست ولی زندگیم خیلی وقت بود که یک نواخته، حتی اتفاقات اخیر هم تغییری توش ایجاد نمیکرد.نمیخواستم دربارش فکر کنم،چون هردفعه که به زندگیم فکر میکردم فقط عصبی میشدم.سرمو تو دستام گرفتم و چشمام رو بستم.سرم داشت از درد منفجر میشد، امروز خیلی بد خواب شده بودم.بیحال از رو مبل بلند شدم و دوتا مسکن از تو کابینت برداشتم و خوردم.دوباره چشمام رو بستم،باید صبر میکردم تا اثر کنه.چند دقیقه گذشت،با حس اینکه بهتر شدم چشمام رو باز کردم.با دیدن شخص جلوم داد بلندی زدم و دستمو اوردم بالا.عجب شباهتی هم به جن داره لامصب!
با حرص روبه و نگاه اتیشی به سهون خیره شدم.
+چته نصف شبی میترسونیم ؟ ازار داری؟
سهون پوزخند صدا داری زد.
-هع ببین کی داره به کی میگه، نمیدونی وقتی یکی خوابه نباید درو بکوبی بیشعور؟اههه من چی دارم میگم پسری که تا این موقع شب بیرون چه توقعی میشه ازش داشت،لابد خیابونیه دیگه.
اشغال عوضی، این نهایت بی احترامی و بی فرهنگی بود.
+تو اگه خودت فهم و شعور داشتی که الان اینجا واینمیسادی و به من تهمت نمیزدی.پسره ی عوضی بی فرهنگ!
سهون چشماشو چرخوند.
-خیلی پررویی! اون از شرکت که بدون اجازه من اومدی داری توش کار میکنی، اینم از اینجا که مثل بچه لوس ها وایسادی و الکی ادعایه فرهنگ میکنی.حرفات همش بچه گانست!بهتر نیست حالا که تن لشتو ورداشتی اوردی بری بخوابی تا اینکه با من کل کل کنی؟
بی توجه به جمله اخرش پوزخند زدم.
+هرچقدر لوس باشم دیگه مثل تو نیستم.
سهون خم شد تو صورتم.
-خوب من چطوریم؟
با چشمایه وحشی تو چشمایه سردش زل زدم.
-تو یه عوضی پستی که مردمو هرجوری دلت بخواد قضاوت میکنی و هیچ درکیم از اجتماع نداری.روانی، بهتر نیست خودتو به یه روان شناس معرفی کنی؟
سهون با عصبانیت بازومو کشید و کشون کشون منو به سمت اتاقم برد.
-به نعفته که همین الان خفه شی و بری تو اتاقت کپه مرگتو بزاری وگرنه نشونت میدم عوضی واقعی کیه!
بهت زده به انگشتایه دستش که دور بازوم حلقه شده بود و با تمام وجود بازومو فشار میداد خیره شدم. بازوم واقعا خیلی درد گرفته بود.چش شد یهو؟
نفهمیدم چیشد که موقع باز کردن در اتاق یهو با شدت سرمو به کناره فلزی در کوبوند و فشار انگشتاشو رویه بازوم بیشتر کرد.
گیج شده بودم، سرم شدیدا گیج میرفت. با شتاپ پرتم کرد رو تخت، از اتاق بیرون رفت و درو با تمام توانش کوبید.
ناخداگاه بغض کردم،دوباره دست و پاهام شروع کرد به لرزیدن.ترسیده بودم، واقعا یه لحظه خیلی ترسیدم.سرم درد میکرد و جای ضربش میسوخت.دستمو اروم دور خودم پیچیدم و به اشکام اجازه ریزش دادم.مامانم همیشه وقتی ناراحت بودم نوازشم میکرد و برام شعر میخوند.صداش، هنوز تو گوشمه، صداش بی نظیر بود.ناخداگاه خنده تلخی کردم.چرا باید تویه این موقعیت هایه داغون همیشه یاد این خاطرار تکراری بیوفتم!؟
با صدایه رعد و برق بلندی که تویه اتاق پیچید داد کوتاهی کشیدم.به پنجره نگاه کردم،بارون به شدت میبارید.کی شروع شده بود؟
از خودم متنفرم.متنفرم که میزارم این پسره ی بی همه چیز بهم توهین کنه ،ولی نمیتونستم با حقیقت زندگیم مخالفت کنم که من واقعا ضعیفم.رعد برق دومی باعث شد بیشتر تو خودم جمع شم،صدای بلند رعد و برق وحشتمو بیشتر میکرد،ولی نمیتونستم کاری کنم جز بستن چشمام و فشار دادن دستام رویه گوشام.لرزش دست و پام شدت گرفت.دونه های سرد عرق رو پیشونیم سر م

یخورد و پایین میریخت.به زور پتو رو روی سرم کشیدم و سرمو توی بالشت فشار دادم.لباسام داشت خفم میکرد.اروم اروم لباسام رو زیر پتو در اوردم و انداختم پایین تخت،البته لباس من که نبود، لباس سهون.جدیدا حساس شده بودم و با کوچیک ترین داد و فریادی که اصلا نه ترس داشت و نه اهمیت میشکستم.البته توقعی هم نداشتم چون من حامی نداشتم.مادرم که رفت پدرمم که طردم کرد. توی این شهر غریبم که تنهام، کریسم که کار خاصی جز رفاقت از دستش بر نمیاد.خودم بودمو سرنوشت.بدنم میلرزید و صدای بهم خوردن دندونام تو فضا میپیچید.بیحال پلکام رو روهم گذاشتم و خودمو به سرنوشت سپردم.

Dislike


6
دیدگاه بگذارید

avatar
3 گفتگوها
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
4 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiminikawNastaranjungi آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
minikaw
مهمان
minikaw

vaayyyyy ali nafasam

Nastaran
مهمان
Nastaran

خیلی عالی بود الهی لوهانی. مرسی:-)

jungi
مهمان
jungi

سلام خوشگلم فدات گذاشتی یه پارته دیگه مرسی جیگر سهون وحشی بی … اه دهن منو باز می کنه لولوام پرروعه خخخ ممنون