36 👁 بازدید

INFINITY-chapter4

سلااام من اومدم با چپتر چهارم infinity

نظر فراموش نشه.

خواننده های عزیز من این هفته یه پارت دیگه هم میزارم ولی

نظرا زیاد باشه هااااا…

( به عشق یکی از خواننده های عزیزم)

خوووب بریم برای داستاان…

صبح با صدای بلند اهنگی که از سمت سالن میومد از خواب پریدم.خواب الود دستامو روی گوشم گذاشتم و سرمو تو بالشت فشار دادم.چشمامو بستمو و سرمو کردم زیر پتو ولی انگار نه انگار، البته توقعیم نداشتم با این صدای بلند فرقی چندانی هم داشته باشه.با عصبانیت از جام بلند شدم و با قدم هایه بلند از اتاق زدم بیرون.بعله،جناب اوه داشتم با صدای بلند اهنگ گوش میداد و نرمش میکرد.این واقعا بی ادبیه که وقتی یکی خوابه وایسی با صدایه بلند اهنگ گوش کنی.
اعصاب واقعا خرد شده بود، خیلیییی بدم میومد یکی بد خوابم کنه.بی فکر دهنمو باز کردم و بلند داد زدم.
+مگه خرییی؟ اینجارو با باشگاه اشتباه گرفتی؟شعور همخونه بودنم نداری؟میتونی با صدای کم هم اهنگ گوش کنی مگه مرض داری؟
سهون در اوج ارامش به کارش ادامه داد و هیچ توجهی هم به من نکرد.
چشمامو ریز کردم و زیر لب گفتم:
+خیلی پروییااا.
در کمال ناباوری سهون بی توجه به من صدایه اهنگ رو بیشتر کرد.
بهت زده نگاش کردم که چه راحت هر کاری دلش میخواست میکرد،حرصم گرفته بود.پسره از خود راضی فقط میخواست منو اذیت کنه، من هیچ مشکلی با همهخونه شدن باهاش نداشتم خودش شروع کرد! نیم نگاه عصبی بهش انداختم و با قدم هایه بلند برگشتم اتاقم.
مستر سهون برات دارم فقط بشین و نگا کن.منو اذیت میکنی ها! یه روزی که بهم میرسیم!
……
شب شده بود و بیکار تو اتاقم نشسته بودم.اعصابم هنوز برای صبح خرد بود.
بیخیال سهون سویشرتمو پوشیدم و از اتاق خارج شدم تا برم پیش کریس، حوصلم سر رفته بود و واقعا نمیتونستم کنار این بودنو تحمل کنم چون هر دیقه مشغول یه کاری بود.
بدون توجه بهش از خونه خارج شدم و درو محکم بستم.پشت در نفس عمیقی کشیدم و دستمو رو پیشونیم گذاشت.خدایا من چرا امروز اینجوری شدم باز؟ سرم سنگین شده بود و شقیقه ام نبظ میزد.سعی کردم با نفس هایه عمیق خودمو اروم کنم، عیب نداره لوهان، مال بدخوابی امروزه فکر بیخود نکن!
محکم سرمو تکون دادم و زنگ در کریس رو زدم.بعد چند ثانیه در باز شد.
با لبخند گفتم:
+مهمون ناخونده میخوای؟
کریس لبخندی زد و به داخل دعوتم کرد.
-بیا تو وروجک.
لبخندی زدم و وارد خونه شدم، رویه مبل سه نفره ای نشستم و از کریس خواستم تا روبه روم بشینه.انگشتامو تو هم قفل کردم و یه راست رفتم سر سوالی که میخواستم ازش بپرسم.
+کریس این پسر عموت خدا بخواد کی برمیگرد؟
کریس یکم با تعجب چند ثانیه نگام کرد، یهو زد زیر خنده.
-متاسفانه اون تازه اومده و فک کنم حالا حالا ها موندگار باشه، چرا همچین حرفی میزنی؟
سرمو خاروندمو و با خجالت گفتم:
+امروز صبح که در خواب ناز بودم صدای اهنگشو تا رو 100 برده بالا داره وسط سالن نرمش میکنه.خوب اخه من الان چی بگم؟میخواستم ببینم کی میره خدا بخواد از دستش راحت شیم.
کریس خنده ای کرد و یه پاشو رو پایه دیگش انداخت.
-سهون ادم سرد و خشکیه و یجورایی توی ارتباط برقرار کردن واقعا افتضاحه ولی اگه بتونی باهاش جور بشی میتونه خیلی پسره مهربون و بامزه ای باشه.فقط باید یکم باهاش جور بشی.
پوکر نگاش کردم.
+کی خواست باهاش جور بشه؟همین ادمم که باشه کافیه.این یکم روانی میزنه وگرنه چرا باید منو اذیت کنه؟
نه به کریس به این مردونگی و اقایی،نه به اون سهون که باهاش حرف میزنی انگار داری با یخچال حرف میزنی.?
کریس شونه ای بالا انداخت، یدفعه جدی تو چشمام زل زد.
-این کلا مدلشه چون به خاطر خونه یکم عصبیه و داره سعی میکنه کاری کنه تا تو بری.ولی خوب یکم بگذره درست میشه،سعی کن باهاش کنار بیای و زیاد سر به سرش نزاری.اصلا به پر و پاش نپیچ لوهان اصلا.بزار تو حال خودش باشه.
بی توجه به چهره جدی کریس و واقعیتی که ازش بیخبرم خنده ای کردم و گفتم:
+اصلا ادم حسابش نمیکنم کریس چه برسه به اینکه بخوام سر به سرش بزارم.
کریس پوزخندی زد و سرشو تکون داد.
یکم دیگه باهم صحبت کردیم و خوراکی خوردیم،اینطور که من از رفتار کریس فهمیدم ادم کلا سرد و بیخیالی بود و فقط با کسایی که میشناخت و باهاشون دوست بود خوب بود، ولی ادم مهربونی بود و چیزی تو دلش نبود و خیلیم دلسوز بود.
یهو یه سوال خنده داری به ذهنم رسید!اخه این چی بود خدایی!؟
با خباثت خنده ای کردم و سعی کردم نا محسوس بحثش رو باز کنم.
+کریس دیشب تو رستوران من و سهون از خودمون گفتیم ولی تو نگفتی،یکم از خودت برام بگو.
کریس چهره ی متفکری به خودش گرفت.
-من 25 سالمه و تو شرکت سهون کار میکنم و مدیر عامل و دست راست سهونم.
پوکر نگاش کردم و دستمو زدم زیر چونم.
+خسته نباشی واقعا همین؟
-خوب چی بگم دیگه؟
راست میگه چیز دیگه ای نبود که بگه.پس برم سراغ سوال خبیثم.
با شیطنت زبونمو رویه لبم کشیدم.
-کریس دوست دختر داری؟
کریس بی تفاوت گفت:
-اصلا تو استایلم نیس.
قانع شدم واقعا، اصلا چی تو استایل کریس بود؟ بیخیال دوست دختر رفتم سراغ سوال بعدی.
+تا حالا عاشقم نشدی؟
متفکر سرشو تکون داد.
-چرا اتفاقا،
سرمو بردم جلو و امیدوار گفتم:
+خوووب!
بی تفاوت چشماشو چر

خوند.
-عاشق قیافه سهون شدم.
کوسن رو مبل رو برداشتم و محکم کوبیدم تو سرش.
+مسخرم کردی؟
دوباره بی تفاوت گفت:
-خوب سوالی پرسیدی که اصلا تو استایلم نبود چیکار کنم.??
خدایا این پسرعمویییاااا کلاااا روانین.از اونجایی که کاملا بیخیال این موضوع شده بودم،تو سکوت مشغول خوردن چیپسی شدم که کریس جلوم گذاشته بود.حوصلم سررفت.?
نگامو دور خونه کریس چرخوندم،ولی هیچی برای سرگرمی پیدا نکردم.پوفی کردم دست به سینه رو مبل نشستم.
کریس در حالی که مشغول چیپس خوردن بود نگاهی به قیافم انداخت و پرسید:
-حوصلت سررفته؟
با پررویی سرمو به معنیه اره تکون دادم.
کریسم سرشو تکون داد و گفت:
-منم.
و دوباره مشغول چیپس خوردن شد.یعنی کریس خرابتم!??اخه این چه کاریه ها؟!
با کسلی گفتم:
+هیچ سرگرمی تو خونت نداری؟
یکم فکر کرد و گفت:
-نه.
و دوباره مشغول خوردن شد.پوکر نگاش کردم.برا خودش خوشحال بودا.نگاهی به ساعت کردم، نیم ساعت گذشته بود که من اینجا بودم. چرا زمان نمیگذشت؟دیگه خستم شده بود.
از جام بلند شدم و دستامو بهم مالیدم.
+خوب کریس من دیگه برم.
همونطور که مشغوله چیپس خوردن بود گفت:
-بودی حالا!
دستامو مالیدم بهم.
+نه دیگه مرسی برم.اگه چیزی برای سرگرم کردن به ذهنت رسید بیا خبرم بده که پوسیدم تو خونه.
کریس سری تکون داد.
-اوکی، راسی مگه تو نمیخواستی کار کنی؟
سرمو به نشونه تایید تکون دادم.
+چرا ولی با این پسر عموی گلتون چجوری بیام تو شرکتتون کار کنم؟لجبازه راهم نمیده!
-من باهاش صحبت میکنم تو چیزی نگو بهش کلا.نامحسوس میگم از قبل اینکه برگرده تو تو اون شرکت مشغول کار بودی.
سری تکون دادم و لبخند زدم.
+کلا باهاش هم کلام نمیشم،ممنون کریس.
کریس لبخندی زد و چیزی نگفت.اومدم از روی مبل بلند شم که نفهمیدم چی شد که دوباره افتادم رو مبل.
کریس متعجب تکیشو از مبل برداشت و کمی به جلو خم شد.
-لوهان!چت شد؟خوبی؟
دوباره سعی کردم بلند شم،لعنتی من که کاری نکردم که دوباره اینجوری شدم!
لخند مصنوعی زدم.
+چیزی نیس خوبم.
پاهام میلرزید.
کریس متوجه لرزش پام شد و نگاهشو به پام و بعد به صورتم دوخت.
دستمو به کناره مبل گرفتم و بلند شدم،
+چیزی نیست بعضی وقتا اینطوری میشم.
کریس با تردید سرشو تکون داد.
-بهتره یه سر بری دکتر.ضرری نداره.میخوای کمکت کنم؟
سرمو به نشونه نه تکون دادم وچیزی نگفتم.
از کریس خداحافظی کردم و با قدم هایه بی حس برگشتم واحد خودم.
کلید انداختم و رفتم تو، سهون بی تفاوت رو مبل نشسته بود و اهنگ گوش میداد، عجبی ما شما رو دیدیم.
شونه ای بالا انداختم و اروم اروم رفتم تو اتاقم.پاهام کم و بیش میلرزید.لعنتی الان! با حرص داشتم سوییشرتمو در میاوردم که چشمم به تیشرت بنفشم خورد که گوشه اتاق افتاده بود،نه الان نه….
ولی دیر بود، با ناراحتی اروم اروم به سمتش رفتم و از رویه زمین برش داشتم.این تیشرت کادویه پدرم بود، خیلی دوستش داشتم. نگاهی به تیشرت کردم.اروم رو زمین نشستم.با یاد اوری اسم پدرم پوزخندی رو لبام نقش بست.چقدر ساده منو به اون زنیکه ترجیح داد.من میتونستم خیلی الان زندگی بهتری داشته باشم ولی از وقتی اون زن پاش به زندگیمون باز شد همه چی عوض شد.دیگه پدرم اون پدر سابق نبود….و دیگه منم اون لوهان سابق نبودم.مامان کاش هیچ وقت نمیرفتی.کاش بودی،دوباره سرمو روپاهات میذاشتم و دوباره باهم شعر میخوندیم.کاش همه چیز به عقب بر میگشت.کاش دوباره همه خانواده دور هم بودیم.اهی کشیدم و سعی کردم فکرشو از سرم بیرون کنم، ولی نفهمیدم که خیلی وقته صورتم از اشک خیسه.دیدم تار بود.هیچ تلاشی برای پاک کردن اشکام نکردم.دلم پر بود،ازدنیا و ادماش.خدایا چرا؟ملت ارزوشونه بابایه پولدار داشته باشن تا دست رو هرچی میزارن جلوشون باشه اونوقت وضعیت من اینه؟ منی که دارمش ولی در اصل…ندارمش…
سعی کردم بلند شم ولی به شدت دست و پام میلرزید.همیشه همین بود، دکتر نمیخواست.شوک هیستریکی، چیز جدیدی نبود…
دستمو به لبه تخت گرفتم و سعی کردم به زور بلند بشم… اما لحظه اخر پام شل شد و بی دفاع افتادم.بین زمین و هوا معلق بودم که بی حال چشمام بسته شد و فرو رفتم توی تاریکی مطلق.
از دید سهون:
هدفونم رو از رو گوشم برداشتم و با دوستا دستم گردنمو ماساژ دادم، اههه گردنم درد میکرد.بی حوصله سرمو تکون دادم تا گردنم از حالت گرفتگی در بیاد،سرمم درد میکرد.بی رغبت از رویه مبل بلند شدم و رفتم تو اشپز خونه تا یه مسکن بخورم بلکه دردم اروم شه که اصلا حوصلشو نداشتم.دستم به قرص تو کابینت نرسیده بود که حس کردم صدایه برخورد جسمی با زمین اومد.با تعجب برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم،همه چیز اروم بود. وقتی هیچی ندیدم شونه ای بالا انداختم و برگشتم تا مسکنمو بخورم.مسکنو با یه لیوان اب دادم بالا و بدون توجه به اطرافم از راهرو گذشتم و بی توجه به در باز اتاق کناریم وارد اتاقم شدم.
از دید لوهان:
با حس درد عمیقی تویه سرم چشمام رو اروم باز کردم،چشمام می سوخت،به زور پلک کوچیکی زدم

تا بتونم اطرافم رو انالیز کنم.سرم سنگین شده بود و ساق پاهام درد میکرد.اتفاقات اخیر اروم از جلوی چشمم گذشت، اوه من بازم بدون کنترل غش کرده بودم.بازم به خاطر ضعف بدنم.همیشه همین بود، بدنم که ضعف میکرد سریع دست و پاهام شروع به لرزیدن میکرد و حتی بعضی وقتا بیهوش میشدم، مثل الان.
بعضی وقتا در اثر شک عصبی هم اینجوری میشدم و بعضی وقتام به خاطر ترس زیاد!از پنجره اتاق به بیرون چشم دوختم،هنوز شب بود.پس خیلی نگذشته بود.نگاهمورویه ساعت دیواری پشت سرم چرخوندم…اوه، دوساعته که بیهوشم…
اروم پاهامو تکون دادم و سعی کردم از رویه زمین بلند بشم که سرم گیج رفت و دوباره افتادم رو زمین.اوووف بیخیال دیگههه.یکم صبر کردم و وقتی حس کردم بهتر شدم دوباره سعی کردم و اروم بلند شدم.با احتیاط به سمت دستشویی رفتم و چندتا مشک اب سرد به صورتم زدم،درحالی که از صورتم اب میچکید سرمو بلند کرد و تو اینه به خودم نگاه کردم که زیر چشمام یکم گود افتاده بود، دستمو زیر چشمام کشیدم و با ناراحتی سرمو تکون دادم.ضعیف شده بودم.بیخیال انالیز خودم از دستشویی بیرون اومدم و بی حال خودمو روی تخت انداختم،پتو رو دور خودم پیچیدم و چشمامو بستم، سرم واقعا درد میکرد و احتیاج به خواب داشتم…

Dislike


جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
Gessy
مهمان

یه چیزی ؟؟؟؟
چجوری صبح رفت خونه کریس بعد نیم ساعت برگشت خونه بعد دو ساعت شب شد؟؟؟؟؟؟

Nastaran
مهمان
Nastaran

عاشق این قسمت بودم خیییییییلی عالی بودمرسی عزیزم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

jungi
مهمان
jungi

خیلی معرکه ان هونهان مرسی گلم