14 👁 بازدید

INFINITY-chapter3

سلااام من اومدم با چپتر سوم infinity

نظر فراموش نشه 😉

میخواستم یه صحبتی باهاتون بکنم، خواننده های عزیز

داستان فعلا زمان مشخصی اپ نمیشه توی سایت

ولی هفته ای یک بار حتما اپ میشه.

اگه نظرا زیاد باشه قسمت بعد رو هم اپ میکنم و ممنون از کسایی که نظر دادن.

عصر قبل از اینکه با کریس بریم بنگاه برای امضا سند، رفتم تا خونه رو ببینم که ببینم اصلا مورد پسندم هست یا نه!
کریس ظهر کلیدش رو بهم داده بود تا با خیال راحت برم خونه رو ببینم و گفت که اگرم مشکلی داشت بهش بگم تا برام رفعش کنه.این روزا در همه ی خونه ها رمزیه و این کلیدها نشون دهنده ی اینه که خیلی وقته صاحب خونه به اینجا نیومده و قفل هنوز قدمیه.اروم کلید رو توی قفل چرخوندم و در خونه رو با احتیاط هل دادم عقب.
واو،خونه… واقعا خیلی خوب بود.یه واحد کاملا تمیز و شیک با تم کرم-قهوه ای و کاغذ دیواری های کرمی.از در که وارد میشدی اولین چیزی که توجهت رو جلب میکرد پنجره هایه بزرگه دیواری روبه رو بود که جلوش یه دست مبل راحتی قهوه ای ال مانند و ال ای دی بزرگ مشکی رنگ چیده شده بود.سمت راست یه اشپز خونه بزرگ و اپن بود با یه میز غذاخوری شیشه ای 4 نفره که وسط اشپز خونه قرار داشت و سمت چپ به یه راهرو کوچیک ختم میشد که درش سه تا در بزرگ قهوه ای قرار داشت که احتمالا دوتاش اتاق خواب ها بودن.کریس بهم گفته بود که یکی از اتاق خواب ها مال پسر عموشه و به هیچ عنوان کاری بهش نداشته باشم، و از اونجایی هم که برایه من هیچ اهمیتی نداشت چیزی نگفتم چون قطعا کاری با اون اتاق نداشتم.
خونه برای من که قراره تنها زندگی کنم زیادی بزرگه ولی خوب باید در شانم باشه دیگه?
بیخیال دید زدن سالن شدم و با کنجکاوی سمت اتاقا راه افتادم.در اولی رو باز کردم.یه اتاق تقریبا بزرگ با تم سبز-ابی، یه تخت دونفره و دراور سفید سمت چپ اتاق قرار داشت و سمت راست اتاق رو یه کمد دیواری بزرگ و پنجره نورگیر ساده، با چندتا قفسه چوبی تشکیل میداد ،درکل اتاق تم شاد و زنده ای داشت.به نظر نمیومد این اتاق، اتاق پسر عمویه کریس باشه!یکم زیادی ساده بود و خلوت بود.
از اتاق اولی بیرون اومدم و دستگیره ی در دومی رو پایین داد.اینم یه اتاق تقریبا مثل اتاق قبلی بود ولی بزرگ تر ،اینجا دوتا پنجره داشت به اضافه یه میز چوبی بزرگ داشت که روش یه لیوان پر از خودکارایه رنگی بود و جالب ترین قسمتش عکس سیاه و سفید بزرگ بالایه تخت بود که درش مرد جوانی با یقه باز و پوزخند عمیق به دوربین نگاه میکرد.خوب، پس این اتاق مال پسر عموی کریس بود.البته از همون اولم که اتاق اولی رو دیدم مشخص بود.نگاه بی احساسمو از عکس بالایه تخت گرفتم و از اتاق خارج شدم،توقع داشتم در اتاق شخصیش قفل باشه، ولی ظاهرا فک نمیکردن کسی بیاد اینجا که در بازه. خوب، پس اتاق اولی مال من بود.در سومی هم که سرویس بهداشتی بود.
البته خوشبختانه هر اتاقی سرویس بهداشتی و حمام مخصوص خودشو داشت و این یکی از امتیازات خوبش برای من بود.در کل خونه مناسبی برای من بود و با لوازم و رنگ های خاص چیده شده بود.سلیقه پسر عموی کریس همچین بدم نبود.بعد از یک نگاه کلی دیگه به خونه، از خونه خارج شدم و رفتم تا با کریس بریم بنگاه…
…….
خسته و بیحال خودم رو روی مبل پرت کردم.وای خدا داشتم میمیردم از بس رفتم و اومدم.ولی حداقل دیگه خیالم راحته که کاراش کامل تموم شد.حسابی گشنم بود ولی واقعا حوصله نداشتم تا پاشم یه چیزی بخورم پس بیخیال گشنگی.به زور از جام بلند شدم و کشون کشون خودمو به اتاقم رسوندم.لباسامو عوض کردم و بعد از مسواک زدن و شستم دست روم به سمت تخت خواب هجوم بردم و سرم به بالشت نرسیده بود که به خواب رفتم.

……..
اووم،به به چه بوی خوبی میاد، چه عطر دل بپذیری!مثل همیشه با بوی غذا مست شده بودم و دلم به قار و قور افتاده بود.ولی، این بوهایه خوشمزه از کجا داره میاد؟ بیخیال حتما کریس دیده روز اولمه که تو این خونم گفته یکم مهمون نوازی کنه کدبانو گری کرده.
با چشمای بسته لبخندی پهنی زدم و از جام بلند شدم.گیج و منگ به سمت دسشویی رفتم و بعد از شستن دست و روم لباس خواب خرسیمو با یه تیشرت قرمز و شلوارک نارنجی عوض کردم.همونطور که مشغول مالیدن چشمام بودم بدون شونه زدن موهایه پخش و پلام راهی اشپز خونه شدم.خودم رو به اشپز خونه رسوندم و یکی از چشمام رو باز کردم، یه ان با دیدن میز صبحانه تموم خوابم پرید.
رو میز انواع و اقسام صبحانه ها بود، کره، مربا، شیر، ابمیوه،نان تست،خامه… دستامو کوبیدم به هم و ذوق زده حمله کردم سمت میز.دستت درد نکنه دااااش، واقعا از گشنگی هلاک بودم.البته تو عمارت خودمون هم هر روز از این چیزا میخوردم ولی اینکه میدیدم کریس هم اینقدر ماهرانه برام صبحونه اماده کرده برام جالب بود و دوست داشتم دسپختش رو بچشم.
همزمان مشغول خوردن و قربون صدقه رفتن کریس بودم که با سایه ای که از پشت سر روی میز افتاد از کارام دست کشیدم.با فکر اینکه کریسه لبخنده گنده ای زدم و دوباره مشغول خوردن شدم.
+دستت درد نکنه رفیق خیلی گشنم بود خیلی وقت بود یه صبحونه مفصل نخورده بودم ولی خودمونیما از کجا این ظرافتای زنونه رو بلدی هوم؟فک کنم دوست دختر زیاد داشتی برای همینه ولی واقعا خوشمزست دستت درد نکنه…
دوباره

مشغول خوردن شدم که با صدای سرد و خشنی که از پشت سرم بلند شد خشکم زد.
-دقیقا داری چه غلطی میکنی؟
لقمه محکم پرید تو گلوم و پشت بندش سرفه های پی در پی که به گلوم فشار اورد فرصت فکر کردن رو ازم گرفت.
تندی لقمم رو قورت دادم و بهت زده سرم رو اروم اروم برگردوندم.به آن با دیدن کسی که پشت سرم ایستاده بود چشمام تا اخرین حد ممکن گرد شد، با تعجب به پسر قد بلند و استخونی پشت سرم نگاه کردم که طلب کارانه بهم خیره شده بود.مگه این خونه خاکبرسر چیزی به نام “در”نداره که هرکی دلش خواست عین گاو سرشو بندازه پاییم و بیاد تو؟ تازه طلب کارم باشه!
اصلا این کی هست؟
نیم نگاهی به چهره ی رنگ پریدش انداختم که حالا پوزخندم بهش اضاف شده بود.این چهره…من جایی ندیدمش؟
هر کی هست به من چه یکی بگه این تو خونه من چیکار میکنه!!!
از جام بلند شدم و با اخم مثل خودش طلب کارانه بهش خیره شدم.
+شما چجوری اومدید داخل؟تو خونه ی من چیکار میکنید؟
تکیه داد به اپن پشت سرش و تک خنده یه تمسخر امیزی کرد.
-ببخشید!؟ تیکه اخر حرفتون رو متوجه نشدم، خونه ی من!؟اونوقت کی گفته اینجا خونه شماست؟
گیج نگاش کردم.
+بنگاه گفته!?
مرد قهقه ی بلندی سر داد و چشماشو بست.
-برو بیرون!
ناخداگاه چشمام تا اخرین حد ممکن گشاد شد.
+بلههه؟!
چی میگی تو؟
یهو با دادی که زد قشنگ رنگ از رخسارم پرید.
-کری!؟ بهت میگم از خونه من گمشو بیرون!!!
خونه تو؟یه چیزی زدی بالاییاااا…
اصلا این کی هست که ادعایه مالکیتم میکنه برای خودش؟ والا اینج کامل برای منم نیست که حالا اینم اومده مالکش شده اینجا مال پسر عموی…
پسر عمویه کریس؟!
بهت زده به چهره عصبیش نگاه کردم که با اخم بهم خیره شده بود.
بعد از چند ثانیه وقتی دید بدون حرف بهش خیره شدم و حرکتی نمیکنم کلافه دستی تو موهاش کشید و زیرلب غرید.
-کریس اینجا رو به منگلا اجاره میده؟
دهنشو باز کرد که دوباره داد بزنه که همون موقع در خونه با شتاب باز شد و کریس هراسون وارد خونه شد.درحالی که به شدت نفس نفس میزد به سرعت نگاهشو تو خونه چرخوند و با رسیدن به پسره خشکش زد.با ناباوری به پسره خیره شد و زیر لب زمزمه کرد.
×س…سهون؟!!
با اخم برگشتم سمت کریس و بلند گفتم:
+یااا کریس، تو این یارو دیوونهه رو میشناسی؟اگه میشناسی و زبونشو بلدی به زبون خودش بهش بگو از تو خونه من بره بیرون اینقدرم چرت و پرت نگه.من هرچی میگم نمیفهمه…
کریس اه کوتاهی کشید و سرشو انداخت پایین.
×کی برگشتی؟ چه بیخبر؟
با تعجب به کریس نگاه کردم که همون پسره جواب داد.
-دیروز، یهویی شد.
×مگه قرار نبود تا 4 سال دیگه بمونی تا کارایه شرکت تموم بشه؟
پسره پوزخند صدا داری زد.
-ناراحتی که زودتر برگشتم؟
کریس سرشو بلند کرد و لبخند زد.
×معلومه که نه، خوش اومدی.
پسره با سر به من اشاره کرد.
-این کیه؟ از خونه من بندازش بیرون.
کریس اخم کرد.
×درست حرف بزن سهون، نمیشه بره خونه رو خریده.
-خوب پولشو پس بده بگو بره.
کریس کلافه شد.
×دیروز خریدتش.کاری به تو نداره ول کن توام حالا!اه…خونته بشین زندگیتو بکن به زندگی لوهان کاری نداشته…
در طول مکالمه که من فک کنم کلا نامرئی بودم، اصلا انگار نه انگار من اینجا وایسادم برا خودشون میبریدن و میدوختن.البته به منم ربط چندانی نداشت من که مشکلی نداشتم اینا جوگیرن.البته نه که مشکلی نداشتم ولی خوب شخصیت داشتم که وقتی طرف اینجا خونشه دیگه مثل این قلدر بازی در نیارم چرت و پرت بگم.خونشه حق داره بمونه.
بزار برم یه خودی نشون بدم که فک نکنن هر غلطی دلشون بخواد میتونن بکنن..
رفتم جلو وریلکس زدم به شونش:
+ببین گل پسر، برای هرکی ادم حسابی هستی برای ما همون گل پسر مامانتی پس تمومش کن.بیا منطقی صحبت کنیم هوووم؟منم خیلی خوشحال نیستم که باتو همخونه شدم ولی چاره چیه!
پسره پوزخندی زد و برگشت سمت من.
-صحبت؟ ببین پسر، نصف بیشتر این خونه مال منه، بخوام خیلی راحت میتونم از خونم پرتت کنم بیرون و روزی صدتایه تورو بخرم و بفروشم.پس خودت راهتو بکش و برو.اصلا بیخیال اینا، چقدر پول میخوای تا گورتو گم کنی؟
کریس جلو اومد و پسره رو کشید سمت خودش.
×سهون!این چه طرز حرف زدنه! از الان به بعد اینجا فقط خونه تو نیست.پس بفهم چیکار میکنی و حدتو رعایت کن.بعدا راجبش مفصل صحبت میکنیم.این بحث مسخره رو هم تمومش کن، باید حرف بزنیم.
کریس برگشت سمت من و لبخند زورکی زد.
×من از طرف سهون ازت معذرت خواهی میکنم.ببخش یکم بی اعصابه ولی به مرور زمان که بگذره باهم جور میشین.
پوکر نگاش کردم.
+مگه نگفتی این گوسفند حالا حالا ها نمیاد؟پس چرا…
×لوهان!
ادامه حرفم با دیدن نگاه تحدید امیز کریس قطع شد.
شونه ای بالا انداختم و چیزی نگفتم.
کریس نفس عمیقی کشید و سری به نشونه تاسف تکون داد.
×لطفا دیگه بحث نکنید و بچه های خوبی باشید وگرنه حساب جفتتونو میرسم.خودتون دیگه به ماجرا پی بردید، واضحه.منم دیگه باید برم.سهون بعدا بیا پیشم کارت دارم.
دستی برای من تکون داد و از

خونه خارج شد.
بی تفاوت نیم نگاهی به پسره که ظاهرا اسمش سهون بود انداختم که با نگاه خطرناکش روبه رو شدم. چقدرم خودشو میگیره?
سهون اهی کشید و کلافه دور خودش چرخید.بعد از چند ثانیه کلنجار رفتن با خودش سری تکون داد و رفت پشت میز نشست و مشغول صبحونه خوردن شد، البته قشنگ معلوم بود کلافست.به جهنم!
منم که با دیدن قیافش کلا اشتهام کور شده بود رفتم جلوی تلویزیون نشستم تا ببینم این تلویزیون کوفتی چی داره.میتونستیم خیلی معمولی مثل دوتا دوست کنارهم زندگی کنم، خودش نخواست به من چه!وگرنه من ادمم حسابش نمیکنم پسره ی قطبی.
داشتم کانالا رو بالا و پایین میکرد که یدفعه تلوزیون خاموش شد،ای وای!
داشتم با کنترل کشتی میگرفتم تا ببینم چه مرگش شد که با صدای سرد سهون از حرکت ایستادم.
-بسه کنترل رو شکوندی.
برگشتم و بهش نگا کردم.این دیگه چی میگه.نفس عمیقی کشید و اومد کنارم نشست.
لبخند زورکی زد و با صدای که سعی میکرد مهربون باشه گفت:
-ببین بچه جون، من نمیدونم چی باعث شده که تو بیای تو این خونه و الان بغل دست من نشسته باشی ولی من میخوام ازت بخوام که از اینجا بری.پولتو هم خودم بهت برمیگردونم و حتی دوبرابرش رو هم بهت میدم.فقط لطفا از این خونه برو…
نگاهمو ازش گرفتم و با تمسخرگفتم:
+ببخشید من خودمم راضی به ایجاد مزاحمت برای شما نیستم ولی چیکار کنم نمیشه برم، منم اندازه شما به این خونه نیاز دارم.
و لبخند کج و کوله ایم تحویلش دادم.بی برو هااااا!!!
حالت صورتش به کلی عوض شد و با سردی بهم خیره شد.
-پس نمیری نه؟ پا رو دم من نزار بچه بیا مثل دوتا ادم تمومش کنیم بره…
حرفشو قطع کردم و گفتم:
+متاسفم ولی من نمیتونم برم، خیلی اصرار دارین خودتون برین.
پوزخند اعصاب خرد کنی زد.
-عع؟اینطوریاست؟پس میخوای بازی کنی؟باشه بچه جون، پس بچرخ تا بچرخیم که اون روزو میبینم که با گریه از این در میری بیرون. حس خوبی بهش نداشتم، زیادی خر بود?!
نگاهشو تو چشمام چرخوند و با پوزخند اعصاب خرد کنش از دیدم محو شد.
ادمی نبودم که با چندتا چرت و پرت تنم بلرز، اینم که یکم زیادی فانتزی داشته.
شونه ای بالا انداختم و دوباره تلویزیون رو روشن کردم.عع روشن شد!
……….
دیگه کم کم داشتم عصبی میشدم.شب شده بود و من بیکار تو خونه پرسه میزدم.این قطبیم معلوم نبود کدوم گوری هست،لابد کمین کرده یه بلایی سرم بیاره.?
پاشم برم ببینم این کریس داره چیکار میکنه!
زنگ در رو زدم و چند قدم عقب رفتم.بعد 10 ثانیه در با شتاب باز شد.
با تعجب به کریس نگاه کردم که انگار منتظر کسی بود.
+کریس…خوبی؟پسر عموت اومده ظاهرا سیگنالاش رو تو هم تاثیر گذاشته.
خجالت زده نگاهم کرد و اشاره کرد برم داخل.
-ببخش منتظر سهون بودم.
یعنی سهونم میومد اینجوری درو باز میکرد؟? یا خدااا چشونه اینا؟
وارد خونه شدم و روی اولین مبلی که رسیدم نشستم.
+حوصلم سر رفته بود گفتم حالا که بیکارم بیام ببینم کارایه پروندم چطور پیش میره.
کریس روبه روم رویه مبل نشست و انگشتاشو توهم قفل کرد.
-همه چیزت تکمیله، مشکلی نداره پروندت.
مکثی کرد و ادامه داد.
-پاشو بریم بیرون یه دوری بزنیم، بد نیست یکم به خیابونا اشنا بشی.
لبخندی زدم و به نشونه تشکر سرمو تکون دادم.
-10 دقیقه دیگه تو پارکینگ باش.
…….
حالا چی بپوشم؟حوصلم نمیشه بگردم هرچی شد شد.
سریع یه شلوار تنگ مشکی با یه تیشرت سفید با نوشته های مشکی پوشیدم و سوییشرت مشکیمم بستم دور کمرم،موهامو زدم بالا و از عطر گرم همشگیم به مچم زدم.نگاه کلی با خودم انداختم.مثل همیشه خوشتیپ.یعنی کلا من هرچی بپوشم خوشتیپم نیاز نیست وایسم تیپ بزنم.?
سریع رفتم بیرون و مشغول پوشیدن ال استارای مشکیم شدم یهو سهون با یه تیپ سرتاپا مشکی کنارم ظاهر شد.اینم سینگل خوشه هااا.
بی توجه بهش زود سوار اسانسور شدم و رفتم پایین، دلم میخواست زودتری از خونه بزنم بیرون.
ماشیم شاسی بلند کریس وسط پارکینگ چشمک میزد.با نیش باز اومد برم جلو بشینم که یقه ی لباسم از پشت کشیده شد و پرت شدم عقب.نگاه بهت زدم رویه سهون ثابت موند که ریلکس رفت جلو نشست.
مگه اینم قراره بیاد؟ این کجا داره میاد! تف تو این شانس.
اهی کشیدم و رفتم عقب نشستم.از اینه جلو ماشین به سهون چشم غرنه رفتم که پوزخندی زد و ابرو بالا انداخت.
کریس که تمام این مدت نگاش رو ما بود با تاسف گفت:
×اگه چشم ابرو اومدنتون تموم شد تا بریم!
جفتمون نگاهامونو از هم گرفتیم و رومونو برگردوندیم.
کریس چنان نگاه بدی به سهون کرد که من جاش خرد شدم.ولی خرد کننده تر از اون نگاه بیخیال سهون بود…
ذوق زده به خیابونا و مغازه های سئول نگاه میکردم.چقدر قشنگ بود، البته چندان فرقیم با خیابونایه شانگهای نداشت.برعکس من سهون تمام مدت با نگاه خالی به جلوش خیره شده بود و عکس العملی نشون نمیداد.
رو به کریس گفتم:
+میشه بریم بستنی بخوریم؟
از تو اینه نگاهی بهم کرد.
×میدونی، بستنی اصلا تو استایلم نیس.
پوکر نگاش کردم.
+استایل؟بستی استایل میخو

اد؟
کریس با خونسردی نگاهشو به جلو دوخت.
×دیگه دیگه…
صدایه سرد سهون مانع از ادامه بحث شد.
-بریم شام بخوریم ،من گشنمه.
کریس نیم نگاهی بهش انداخت و سری تکون داد.
از تو اینه به سهون نگاه کردم.واقعا ادم سرد و پررویی بود ولی نمیتونستم انکار کنم که جذابه.صورت استخونی و هیکل ورزیده.چشم های قهوه ای تیره و موهای کوتاه قهوه ای.درکل خوب بود ولی خوب…با زیبایی من قابل مقایسه نبود!?شونه ای بالا انداختم، به من چه جذابیتش مبارک صاحبش باشه.
کریس روبه روی یه فست فود شیک و نسبتا خلوت نگه داشت.بعد از ایستادن ماشین بی حرف پیاده شدم و پشت سر کریس راه افتادم سمت ورودی.سه تایی باهم وارد رستوران شدیم و دوره یه میز چهار نفره نشستیم.
کریس انگشتاشو توهم گره کرد.
×خوب، چی میخورین برم سفارش بدم؟
نگاهی به منو انداختم.از اونجایی که خیلی ساندویچ دوس نداشتم رفت سراغ بخش پیتزاااا.بالاخره بعد چند دقیقه بالا و پایین کردن منو ،یه پیتزای پپرونی با سیب زمینی سرخ کرده انتخاب کردم.
سهون پوکرم یه پیتزا سبزیجات انتخاب کرد،سلیقتم مثل اخلاقته?.
کریس سری تکون داد و رفت تا سفارش بده.
بیکار نشسته بودم که سهون با تمسخر گفت:
-میبینم که خوب با کریس جور شدی،افرین.
نگاه بی حوصله ای بهش انداختم.
+کریس دوستمه توقع داری باهاش جور نباشم؟
نگاهی سردی بهم کرد.
-از کریس شنیدم که دو روزه اومدی، به نظرت یکم زود نیس که اینقدر صمیمی باشی؟
این کی رفته پیشش اصلا که شنیده باشه؟ ما که ندیدیم بره!?
به تندی گفت:
+تو خودت یه روزه اومدی به نظر خودت زود نیس که وقتی منو نمیشناسی اینقدر بهم تیکه بندازی؟
با اومدن کریس بحثمون خاتمه یافت.فقط چشم غرنه ی ترسناکی بود که نصیبم شد.
هوووف واقعا نمیتونم درکش کنم، دیونه کنندست.
چند دقیقه در سکوت گذشت.
×میشه اینقدر ساکت نباشین.
برگشتم سمت کریس.
+چی بگیم؟
×یکم از خودت بگو.
اووو بحث جالبی بود.
+خوب …من 21سالمه.ملیتم چینیم و توی یه خانواده تقریبا ثروت مند بزرگ شدم.عاشق گل رز سفیدم و برای زندگی به کره اومدم.دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه!?
کریس لبخندی زد و سری تکون داد، روشو کرد سمت سهون.
×خوب توهم از خودت بگو.
سهون پوزخند زد.
-یعنی تو منو نمیشناسی؟
×من میشناسم لوهان که نمیشناسه.
×مگه مهمه؟
-خیلی لجبازی! بگو دیگه!
سهون نگاه خالی به کریس انداخت.
-23 سالمه و کره ایم.توی امریکا شرکت پدرمو اداره میکردم و چون خسته کننده بود برگشتم کره تا شرکت اینجا رو اداره کنم.
با تعجب به کریس نگاه کردم.
+یادم میاد گفتی چینیی کریس.چجوری سهون کره ای هست و تو چینی؟
کریس دستپاچه لبخند مصنوعی زد.
×مادر من چینی بود و پدرم دورگه چینی- کره ای، برای همین من بیشتر چینی محسوب میشم تا کره ای.
+اوو چه باحال.پس یعنی سهونم یه رگه چینی از باباش داره؟ بابا هاتون برادرن دیگه!
سهون با تحکم غرید:
-نه! اصلا هم اینطور نیست.من کره ایم و کریس چینی…
و چشم قرنه ی بدی به کریس رفت و روشو برگردوند.
با تعجب به کریس نگاه کردم که با ناراحتی شونه ایی بالا انداخت و اشاره کرد ولش کنم.
غذا در سکوت خورده شد و دیگه کسی علاقه ای به صحبت کردن نداشت…

 

Dislike


6
دیدگاه بگذارید

avatar
3 گفتگوها
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
4 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiminikawMonalulu آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
minikaw
مهمان
minikaw

its very very goooooood my sister

Mona
مهمان
Mona

Aliii bood

lulu
مهمان
lulu

یهت سلام اول تو رو جونه من زود بذار میدونی روزی چن بار میام ببینم اپ کردی سهونم اومدش به خاطره سهون زود اپ کن مرسی جیگر