48 👁 بازدید

INFINITY-chapter2

سلااام من اومدم با چپتر دوم infinity

امیدوارم خوشتون بیاد

نظر فراموش نشه

خوب اینم از این نظر یادتون نره هااا

یکی دیگشون گفت:
-عجب تیکه ای جور شد امشب چه حالی بده،
و دستی به بازوم کشید.
بی جون هولش دادم عقب و سعی کردم صدام نلرزه
+و..ولم..ک..کنین.
همشون زدن زیر خنده .خیلی ترسیده بودم و الان بود که بزنم زیر گریه.
یکی دیگشون گفت:
-چشاشوو چه شیشه ای شدهههه !گریه کردی جوجو؟
و سعی کرد گونمو نوازش کنه که به شدت پسش زدم.
داد زدم:
+گمشین عوضیا!
یکیشون اومد و هولم داد عقب.
-سرکشم که هستی .خوشم میاد ازت.
سرشو برگردوند عقب داد زد:
-یکیتون تن لشتونو تکون بدین و بریم ماشین رو بیارین.
سرشو برگردوند سمت من و ادامه داد:
-مهمون امشبمونو که نمیشه پیاده ببریم.
دیگه وضع واقعا داشت خراب میشه به حد مرگ ترسیده بودم.نه نباید به اینجا ختم میشد، نباید میزاشتم.
همه انرژیمو جمع کردم و طی یه حرکت سریع با تمام توان زدم وسط پاش و شروع کردم به دویدن.از درد داد بلندی زد و بلافاصله صدایه پر از خشمشو از پشت سرم شنیدن که گفت:
-یکیتون اون هرزه رو بگیره.
و بعد صدایه پاهایه بلندی پشت سرم به گوش رسید.انگار که چند نفری افتاده بودن دنبالم.صدای پاهاشون لحظه به لحظه نزدیک تر میشد و از طرفی هم لحظه به لحظه سرعت من کمتر میشد.فک کنم دیگه اخر خطه، کارت تمومه لوهان.دستی به شونم چنگ زد و یه ان با شتاب به عقب کشیده شدم.دو نفر بازوهامو گرفتن صاف نگهم داشتن و کشون کشون منو به سمت ون مشکی رنگ بزرگی که تو چند متریم بود کشیدن.
جیغ زدم:
+ولم کنین اشغالا دست از سرم برداریم…کممممک یکی کمک کنه!!!
با مشتی محکمی که تو شکمم خورد صدام قطع شد.قطره اشک لجوجی به ارومی از چشمام راه گرفت و رویه گونم چکید.دیگه واقعا اخره خط بود، امشب بدترین شب زندگیم بود.بارون هر لحظه شدید تر میشد.
امکان نداشت بیخیال بشم، نمیذارم زندگیم به اینجا ختم بشه.برای بار دوم با تمام توان جیغ کشیدم و کمک خواستم ولی بازم با ضربه ای که توی شکمم خورد خفه شدم.دیگه جلوی در ون بودم.
برای اخرین بار داد زدم:
+کککمممکککک.
چشمام رو بستم و گذاشتم سیل اشکام سرازیر بشه. گناه من چی بود که کارم به اینجا کشید؟ شاید پدرم راس میگفت، یه پسر دختر نما حتی به درد بردگی هم نمیخورد.ولی این که تقصیر من نبود که این شکلیم، بود؟ ناامیدانه چشمامو بستم و از ته دل اشک ریختم.
یدفعه با صدایه گوش خراش کشیده شدن تایر ماشین رو اسفالت کف خیابون سریع چشمام رو باز کردم و بهت زده به صحنه روبه روم خیره شدم.ماشین شاسی بلند مشکی رنگی جلوتر از ون ایستاد و بعد از چند ثانیه پسر قد بلند و خوش هیکلی از ماشین پیاد شد.
پسر کناره ون ایستاد و نیم نگاه سردی به من انداخت.
×دقیقا چه غلطی دارین میکنین اقایون؟
پسر لاته که زده بودم وسط پاش نگاه پر از هوسی به من انداخت و زبونشو رو لباش کشید.روشو کرد سمت پسره و پوزخند کمرنگی بهش زد.
-فوضولیش به جنابعالی نیومد.
×د نه د، نشد.
یهو جدی شد و اخماشو کشید توهم.
×ولش کنین بره.
پسرلاته قدمی به جلو برداشت و سینه به سینه مرد قد بلنده ایستاد.
-و اگه نکنم؟
پسر قد بلنده اروم استیناشو زد بالا و گردنشو چپ و راست کرد.
×خودت خواستی بچه قرطی، پس بچرخ تا بچرخیم.
و بدون هشدار قبلی مشت محکمی تو صورت پسره زد.
پسره داد بلندی زد و رویه زمین پرت شد.چند ثانیه همه بهت زده به روبه رو خیره شدیم.
یه دفعه کسایی که منو گرفته بود هلم دادن سمت عقب و حمله کردن سمت پسره.
پسر نگاه تاسفم باری بهشون انداخت و هر کدومشون رو با یه حرکت پخش زمین کرد.نور امیدی توی قلبم روشن شد، معجزم اتفاق افتاده بود.لبخند بی جونی زدم ولی دیگه توان ایستادن نداشتم.پاهام سست شد و بیحال روی زمین خیس افتادم.به خاطر مشت هایه محکمی که خورده بودم زیر دلم خیلی درد گرفته بود و انرژیم تحلیل رفته بود.
به زور چشمام رو باز کردم و به صحنه روبه روم و ناجی نجاتم خیره شدم ولی به خاطر اشکام دیدم تار شده بود و چهره ناجیم واضح نبود.بیحال پلکام رو هم افتاد ولی هنوز هوشیار بودم.تمام بدنم خیس شده بود و اب از موهام میچکید ولی حتی توان نداشتم که پاشم بشینم.بعد از چند ثانیه حس کردم صدا ها قطع شد، و بعد، صدایه قدم هایه ارومی تو گوشم زنگ زد.
دستی دور شونه و زانو هام پیچید و به ارومی منو از روی زمین بلند کرد، بلافاصله بوی عطر تلخ و سنگینی توی بینیم پیچید.احساس کردم بین زمین و هوا معلقم ولی حتی توان اینو نداشتم که چشمامو باز کنم.بعد از چند ثانیه،تویه جای گرم و نرمی قرار گرفتم و همه ی صداهایه اطرافم قطع شد.پلکام کم کم سنگین شد و نفهمیدم که کی بیهوش شدم.ولی یه سوال تویه ذهنم چرخ میزد، من میتونم به کسی که منو نجات داد اعتماد کنم؟
……
اوووم چه بوی خوبی میاد،بویه غذااا! گشنمهههه!!!
غلطی تویه جام زدم و با دستام چشمام رو مالیدم ولی بازشون نکردم.حالا کی غذا پخته؟
چشمام رو باز کردم که بلافاصله نور چشمم رو زد.سریع چشمام رو بستم و بعد از چند ثانیه دوباه اروم اروم چشمام رو باز کردم.نور طلائی رنگ خورشید از پنجره به داخل اتاق میتابید و اتاق رو روشن میکرد.به به چه فضایه رویایی!
تو حال و هوای خودم سیر میکردم که یه لحظه خاطرارت دیشب تو ذهنم تداعی شد و چشمام تا اخرین حد ممکن گرد شد، دروغ های جی کیونگ،سیلی پدرم،بیرون انداختن من از خونه،مزاحما و در اخر،کسی که منو از دست اونا نجات.
همه اینا باعث شد از ترس بلرزم…من کجام؟رو تخت چیکار میکنم؟ نکنه..نکنه..برگشتم و به خودم نگاه کردم.نه لباسایه دیشبم تنم بود.خیالم راحت شد،پوفی کردم و نگاهمو دور اتاقی که توش بودم چرخوندم.بعععلهههه عجب اتاقی به به .بزرگ و شیک با تم رنگی کرم -قهوه ای و وسایل کلاسیک و مدرن.اینا رو بیخی حالا من الان پاشم چه غلطی بکنم؟
تو فکر بودم که در اتاق باز شد.وحشت زد به در اتاق خیره شدم و محکم پتورو بغل کردم.پسر قد بلند و خوش استایلی وارد اتاق شد و درو پشت سرش بست،همون پسر دیشبی بود که نجاتم داد.نه لوهان خودت بگو توقع داشتی کی باشه؟ اول صبحی فانتزی میزنم منم.اصلا ساعت چنده؟یواشکی نگاهی به ساعت مچیم انداختم که 11 رو نشون میداد،یعنی من تا الان کپیده بود؟ خاک تو سرت لوهان!
نگاهی به پسره انداختم که چون سرش پایین بود هنوز متوجه نشده بود که من بیدارم.در سکوت بهش خیره شدم تا بالاخره خودش ببینتم که بیدار شدم.با قیافه ای که ازش خستگی میبارید به سمت تخت اومد و در همین حین سرشو بالا اورد و بادیدن من بیدار هی بلندی گفت و سرجاش ایستاد. بالاخره دیدمش!چهره جذاب ولی در عین حال سردی داشت و این یکم منو میترسوند.
اب دهنمو قورت دادم و با صدای لرزونی گفتم:
+سلام.
سرتاپامو نگاه کرد و به حالت قبلیش برگشت:
-سلام…حالت خوبه؟ کی بیدار شدی؟
معذب زیر لب گفتم :
+همین الان.
سری تکون داد.
-خوبه،خواستی لباسهات رو عوض کن و بعدش بیا بیرون.
به چمدون داغون شدم که گوشه اتاق افتاده بود اشاره کرد و بدون حرف از اتاق خارج شد.حتی نپرسید دیشب چی شده که من در اون وظعیت بودم!عجیبه، شایدم اصلا براش مهم نبوده! ولی اگه نبود که نجاتم نمیداد.شاید از سر ترحم بهم کمک کرده! بیخیال…
به ارومی پتو رو از رو بدنم کنار زدم و پاهامو از تخت اویزون کردم، نفسی عمیقی کشیدم به سمت چمدونم رفتم.لباسامو بایه شلوار جین سرمه ای و شوییشرت سفید عوض کردم و با دودل از اتاق خارج شدم.با احتیاط وارد سالن اصلی شدم و نگاهی به اطرافم انداختم.اووم از خونه خودمون بزرگ تر نیست ولی بیشتر به خاطر زیبایی ساختار و دکوراسیون به نظرم زیباست.خوب، حالا الان چیکار کنم؟
یدفعه صدای ناجیمو از پشت سرم شنیدم:
-بیا اینجا اینجا تو اشپز خونم.
بیصدا راه افتادم سمت سمتی که ازش صداش می اومد و وارد اشپز خونه شدم.بدون حرف معذب کنار در ایستادم و سرمو انداختم پایین.
پسره با دستش به میز غذا خوری گوشه اشپز خونه اشاره کرد و کوتاه گفت:
-بشین!
بی حرف رویه یکی از صندلی ها شستم و سرمو انداختم پایین.واقعا نمیدونستم چیکار کنم و هیچ حرفیم نداشتم که بزنم،
پسره روبه روم پشت میز نشست و ظرف شیشه ایه بزرگی رو وسط میز گذاشت.
دستاشو بهم زد و گفت :
-شروع کن.
معذب یکی از کاسه هایه کنار دستمو برداشتم و کمی از سوپ داخل ظرف رو برای خودم کشیدم.واقعا داشتم از خجالت اب میشدم.به طور غریزی یکم ترسیده بودم و میخواستم هرچه زودتر خودمو از تویه اون جو سنگین نجات بدم.
سرم تا ته تو یقم بود که یهو گفت:
-اسمت چیه؟
سرمو بلند کردم و اروم گفتم:
+لوهان،ژیو لوهان.
.دستشو جلو اورد.
-وو یی فان،میتونی کریس صدام کنی.
دستمو جلو بردم و باهاش دست دادم.الان موقعیت مناسبی بود تا ازش تشکر کنم که دیشب از دست اون اراذلا نجاتم داد.
+بابت دیشب، من واقعا ازتون ممنونم که دیشب منو نجات دادین.واقعا ممنونم.
لبخند زد کمرنگی زد.
-نیازی به تشکر نیست،هرکسی جای من بود همین کارو میکرد.
دلهرم کمتر شده و الان یکم نسبت به قبل احساس بهتری داشتم.
-چینی هستی؟
تعجب کردم، سوال یهویی بود.
+بله، چینی هستم.
کریس خندید.
-از لهجت معلوم بود، منم اصلیتم چینیه.بعدم، نمیخواد اینقدر با من رسمی حرف بزنی، اوکی؟
لبمو گاز گرفتم و سرمو تکون دادم.
غذامو تموم کردم و از سر میز بلند شدم.
با خجالت گفتم:
+ممنون بابت غذا واقعا خوشمزه بود.اجازه بدید کمکتون کنم…
دستمو جلو بردم تا ضرفا رو جمع کنم که گفت:
-ولشون کن،اخر شب خدمتکار میاد همشو جمع میکنه.
دستمو عقب کشیدم و سرمو تکون دادم.
کریس منو به سمت سالن اصلی هدایت کرد و ازم خواست که رویه مبل بشینم.روی یکی از مبلای تک نفره نشستم و دوباره سرمو انداختم پایین.
رویه مبل روبه رویم نشست و خیلی رک گفت:
-واقعا کنجکاوم بدونم که دیشب…دقیقا چه اتفاقی افتاده بود؟
یه لحظه از لحن رکش تعجب کردم.یکم تو خودم مچاله شدم و لبمو گاز گرفتم،پس بالاخره پرسید.چی باید میگفتم!اوووف، حتی با فکر کردن بهشم تنم میلرزید.اصلا منطقی نبود که واقعیت رو بهش بگم چون واقعا بهش ربطی نداشت و اصلا هم دلیلی نداشت.سریع یه مشت چرت و پرت رو به هم بافتم و سعی کردم تا حد ممکن طبیعی جلوه کنم.
+من دیشب تازه رسیدم کره و فرود هواپیما به خاطر تاخیر دیر وقت بود. میخواستم برم هتل ولی گم شدم و یه سری لات و لوت ریختن سرم و …..اینجوری شد.
کریس متفکر سری تکون داد.
-خوب،الان میخوای بری هتل؟
به اینجاش فک نکرده بودم.نمیتونستم تو هتل بمونم و از طرفیم نمیخواستم به چین برگردم چون واقعا اونجا برام خیلی خسته کننده بود و من اومده بودم که یه زندگی جدیدی رو شروع کنم.خوب،قطعا من به یه خونه نیاز داشتم.
+نه،میخوام یه خونه بخرم و تو کره زندگی کنم.مسافر نیستم.
-خونتو از قبل خریدی و یا امادست؟
+نه متاسفانه، دو سه شب میرم هتل و تو این مدت دنبال یه خونه مناسب میگیرم تا ببینم چی میشه.
بحث از کجا به کجا کشیده شد، خونه خریدن من این وسط چی میگه اخه؟
کریس سرشو تکون داد و عمیق به فکر فرو رفت.بعد از چند دقیقه که هر دومون ساکت بودیم یهویی گفت:
-به یه خونه نیاز داری درسته..؟
سرمو اروم به نشونه اره تکون دادم.
به نقطه نا معلومی خیره شده بود و تو فکر بود.
-پولت چقدره..؟
خندم گرفته بود،اون یه غریبه بود و حالا میخواست به من کمک کنه و اینقدرم رک بود؟واقعا ادم جالبیه.
افکارمو کنار زدم.
+ 000، 680 دلار
دوباره به فکر فرو رفت.بعد از چند ثانیه برگشت سمت من.
-واحد روبهرویی من مال پسر عمومه و سه چهارمشو خریده ولی الان خارجه و اون یک چهارم دیگه دست بنگاست.با پولی که تو داری میتونی اون یک چهارمه دیگه رو بخری و اونجا زندگی کنی.تمیز و مبله هم هست، به نظر نمیاد پیشنهاد بدی باشه.
واقعا تعجب کردم، ناخود اگاه پرسیدم:
+چرا بهم کمک میکنی؟
کریس خندید.
-فک کن چون هم کشوریم هستی.اصلا بیا اینجوری در نظر بگیریم که تو اومدی بنگاه خونه بخری و من بنگاه دارم، این به سودمه.خوب، حالا نظرت چیه؟
اصلا من چرا دارم بهش اعتماد میکنم؟ اگه اینم مثل دیشبیا باشه چی؟ بیخیال لوهان، اگه بود که وقتی خواب بودی کارتو یکسره کرده بود و پرتت کرده بود بیرون.بعدم، تو این شرایطی که تو داری این یه پیشنهاد عالیه.
محتاطانه پرسیدم:
+اونوقت اگه یهو از خارج برگشت و منو از خونه پرت کرد بیرون چی؟
کریس خندید.
-اون حالا حالا ها بر نمیگرده.بعدم اگه یه وقت یهویی برگرده اصلا نیازی نیست نگران باشی، ادم بدی نیست و بیشتر اوقات اصلا خونه نیست.پس خیلی راحت میتونید در کنار هم مثل دوتا دوست زندگی میکنید.نگرانم نباش بیرونت نمیتونه بکنه قسمتی از خونه مال توعه.
فکر بدی نبود، اینجوری شاید یکمیم میتونستم پی انداز داشته باشم تا وقتی که کار پیدا کنم.
نگاه کلی به اطراف خونه انداختم، برای یه پسر مجرد و تقریبا ناز پرورده ای مثل من تا حدودی مناسب بود.اگرم خونه پسر عموشم مثل خونه خودش بزرگ باشه که دیگه عالی میشه.
برگشتم به کریس نگاه کردم و معذب دستمو پشت گردنم کشیدم.
+کی میتونیم بریم بنگاه؟
حقیقتا تو این شرایطی که الان هستم انتخاب دیگه ای نداشتم.پیشنهاد الانش شاید یکم ریسکی بود ولی خوب، چاره چیه!
کریس لبخند ملیحی زد و به مبل تکیه داد.
-درباره تصمیمت مطمعنی؟
معذب سرمو تکون دادم.
-خوبه، چون ملک شخصیه تا شب برات اوکیش میکنم.
لبخندی زد و سرمو تکون دادم.
+ممنون.
کریس سری تکون داد و چیزی نگفت.
خوب لوهان، افرین! این از خونت.حالا…از چه راهی میخوای درامد کسب کنی؟ خوشبختانه به خاطر اینکه مثلا اومده بودم برای مدت طولانی کره بمونم، کل مدارک مهندسیم همراهم بود و با اونا خیلی راحت میتونستم تویه یه شرکت مهندسی معماری مشغول به کار شم، ولی اول باید بگردم دنبال یه شرکت خوب و معتبر تا به پست منم بخوره!
باید دنبال کارم میگشتم.ولی خوب از کجا باید شروع کنم؟
اب دهنمو قورت دادم و با خجالت به کریس نگاه کردم.بیخیال لوهان! فقط یه سواله همین اینهمه خجالت نداره که!
+ببخشید، اینجا…معتبر ترین شرکت مهندسی معماری چه شرکتی هست؟
کریس با تعجب یه تار ابروشو بالا برد.
-تا الان که یکی از معروف ترین و موفق ترین شرکت ها تو کل کره شرکت مهندسی معماری o s h بوده.
وااااو تا الان که مرحله اول رو پیش رفتیم.
+اوه! شما، درباره شرایطش یا…هرچی! چیزی درباره شرکته میدونید؟
کریس از جاش بلند شد و قدم زنان به سمت دیوار هایه شیشه ای سالن راه افتاد.
-مدرکت چیه؟یا دانشجویه چه رشته ای هستی؟
با تعجب بهش نگاه کردم، این سوال الان چه ربطی به سوال من داشت؟
+دانشجو نیستم، فارغ التحصیل رشته معماریم…
با این حال جواب دادم، حتما برای سوالش دلیل داره دیگه.
کریس با پوزخند برگشتم سمتم.
ایییییییی خدا بگم چیکارت کنه لوهان! خودت خودتو لو دادی، بیکار بدبخت حواس پرت خاک تو سر.?بمیری!
کریس خونسرد برگشت سرجاش رویه مبل نشست و یه پاشو انداخت رو پایه دیگش.
-دنبال کاری؟
خونسرد گفتم:
+بله،من اهل اینجا نیستم که سرمایه اولیه داشته باشم.مسلما به یه شغل مناسب نیاز دارم.
الان که دارم فک میکنم اصلا هم ضایع نبود،هر انسانی به شغل نیازمنده!
کریس سری تکون داد.
-مدارکت همراته، میتونم ببینمش؟
واقعا دیگه داشتم تعجب میکردم، ولی خوب شاید میتونست کمکم کنه.
از جام بلند شدم و بی حرف برگشتم تو اتاقی که توش بیدار شدم.مدارکم رو از تو چمدونم برداشتم و برگشتم تو سالن.
پاکت مدارکم رو رویه میز وسط سالن، جلویه کریس گذاشتم و سرجام نشستم.
کریس پاکت رو از رویه میز برداشت و با احتیاط در پاکت رو باز کرد.مدارک رو یکی یکی با دقت نگاه کرد و در اخر همه مدارک رو برگردوند داخل پاکت.
-خوب، اینطور که معلومه کارت خوبه و استعداد زیادی تویه نقشه کشی داری.مدارک که اینطور نشون میده.پس…اگه من بخوام ازت درخواست کنم که تویه یکی از معروف ترین شرکت هایه کره، شرکت osh کار کنی، قبول میکنی؟
گنگ بهش نگاه کردم، الان دقیقا چیشد؟
+ببخشید من متوجه نشدم، یعنی شما…
-من رییس شرکت مهندسی معماری o s h هستم و الان دارم ازتون درخواست میکنم که یکی از کارمندایه شرکت من بشید.
+چطور ممکنه…شما حتی منو نمیشناسید!
-مگه تو که الان تو خونه ی منی منو درست و حسابی میشناسی؟
سکوت کردم، راست میگفت.من حتی تا چند دیقه پیش اسمشم نمیدونستم، ولی الان تویه خونش نشستم و دارم درباره پیشنهادش فکر میکنم.اصلا از کجا معلوم که کلاه بردار نباشه؟ شاید یهو همین دارایی هم که دارم ازم دزدیدن.ولی نه، بهش نمیاد…
بهتر بود برم یکم درباره شرکته تحقیق کنم و فکر تا ببینم چی میشه.
-من…یکم اگه ممکنه باید فکر کنم و کارامو راست و ریس کنم، ولی خوب فک نکنم مشکلی داشته باشم.فکرامو که کردم نتیجه قطعی رو بهتون میدم.ممنون از کمک و پیشنهادتون.
فعلا که تاحالا پیشنهاد یه شرکتو داشتم، البته اگه راست بود.خونم که داشت اوکی میشد و دیگه…همه چی که تا الان خوب بوده.ببینم ادامه این روند چی میشه….

Dislike


جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
pari
مهمان
pari

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Nastaran
مهمان
Nastaran

خیلی عالی بودمرسی /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

jungi
مهمان
jungi

یهت اومدی اخحون مستر استایل نجاتش داد بگو پسرعموش سهونه بگو خخخ مرسی عسلم