48 👁 بازدید

INFINITY-chapter 9 and 10

سلااام من اومدم با یه چپتر فوق العاده خفن و نفس گیر

یعنی چپتر 9 و 10 infinity

اول میخواستم اینو یک چپتر کنم ولی به دلیل کم بودن نظرا دوتا چپترش کردم

پس هفته دیگه توقع یه چپتر به این بلند و بالایی یا دوتا چپتر همزمان رو نداشتم باشید

مگه اینکه همه کسایی که میخونن نظر بدن تا دوباره یه چپتر اینجوری بزارم

بینهایت ممنون از جیگرایی که داستان رو میخونن و حمایت میکنن.

من به شخصه عاشششق این پارتم و به نظرم خیلی قشنگه امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد

نظرای قشنگتونو ازم دریغ نکنید جیگرا.

عاشقتونم Nasi.

 

با صدای زنگ زننده ساعت رو عسلی از خواب پریدم.دستمو محکم کوبوندم رو سر ساعت بدبخت و زنگشو خاموش کرد.خوابم میاااد، ولی حیف، باید پاشم برم شرکت داغون اوه سهون.غلطی زدم و روی شکم خوابیدم،دستمو بلند کرد و مشت محکمی به بالشت زدم.به بالشت مشت میزدم و زیر لب غر غر میکردم.اوووف مردشور هرچی ساعت کاریه ببرن.بدبخت کارمندا چقدر زحمت میکشن که من از بچگی فکر میکردم اینا هیچ کاری نمیکنن فقط پشت میز میشینن!
به افکار خودم لبخند زدم و کش و قوصی با بدنم دادم.همیشه وقتی یه چیزی بر خلاف خواستم بود اول عصبی میشدم ولی بعد از خالی کردن عصبانیتم به کارام میخندیدم،نمیدونم ولی این شخصیتمو دوست داشتم.از جام بلند شدم و بعد از شستن دست و روم از اتاق خارج شدم.
سهون خیلی ریلکس داشت پشت میز صبحونه میخورد و با گوشیش کار میکرد.بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و رفتم روبه روش پشت میز نشستم.اروم سلام کردم که کلا اصلا نگامم نکرد.به جهنم!ادب نداره!
برای خودم کمی ابمیوه ریختم و روی تستم خامه مالیدم.بی خیال دنیا برای خودم غرق خوردن بودن که دیدم سهون داره بر و بر نگام میکنه.
سری تکون دادم یعنی “چه مرگته؟”
به صندلیش تکیه داد و پوزخندی زد.چشمامو باریک کردم و مشکوک نگاش کردم.زهرمار خو چته؟
نگاهمو که دید چشماشو تو حدقه چرخوند و به ساعت اشاره کرد.با تردید سرمو اروم برگردوندنم و رد دستشو دنبال کردم.واااایییییییییی بدبخت شدیم ساعت 7:30 بود.نون تست رو پرت کردم رویه میز و در برابر نگاه عاقل اندرسفی سهون به سمت اتاقم حجوم بردم.
یعنی خاک تو سر اوه سهون.اخه من رو چه حسابی نشسته بودم به امید اینکه اوه سهون پاشه بره بفهمم ساعت چنده ،یادم نبود این هروقت دلش بخواد میره.سریع یه کت مشکی اسپرت رو با پیرهن سفید وشلوار کتونی مشکی پوشیدم و پریدم جلوی ایینه.یکم عطر به خودم زدم و موهامو الکی زدم بالا.ساعت خوشکل مارکمم بستم و کفش مشکی قشنگمم پوشیدم.ایول سلیقه کریس!
دوییدم بیرون اتاق که دیدم سهون هنوز مشغول خوردنه? کوفت بخوری!سریع خودمو رسوندم سر میز و به لیوان ابمیوم چنگ زدم.یه نفس ابمیومو سر کشیدم. کم مونده غش کنم سرکار، اونوقت دیگه قشنگ اخراجم میکنه.لیوانو پرت کردم تو ظرفشویی و دوییدم بیرون خونه.با یاد اوریه اینکه من ماشین ندارم زدم تو سر خودم،حالا چیکااار کنمممم.
شماره کریس رو گرفتم تا بلکه هنوز نرفته باشه تا با اون برم.
دیگه داشتم ناامید میشدم که بالاخره جواب داد.
-لوهان؟
سریع گفتم:
+کریس کجایی؟
کریس ریز ریز خندید.
-تو پارکینگ.
نفس اسوده ای کشیدم.
+وایسا بیام منم ببر.
-بدو بیا که دیرمون میشه.
بی حرف قطع کردم و از راه پله سرازیر شدم،کی دیگه وایمیسه اسانسور بیاد!?
ماشین شاسی بلند کریس وسط پارکینگ داشت برام چراغ میزد،دیونه.?
به زور سوار ماشینش شدم و زیر لب سلام کردم.
کریس با خنده گفت:
-به به شازده چه خوشتیپ شدی.
نیشم تا ته باز شد.
+مرسیی.
-از این به بعد 7:45 پایین باش تا با خودم ببرمت وگرنه باید با اتوبوس بری.
+باشه ممنون.ماه دیگه باید یه ماشین برای خودم بخرم.
یهو با حرص گفتم:
+کریس ماشینتو جان من عوض کن من حالا هیچی من میتونم کنار بیام ولی اومدیم دوس دخترت خواست سوار ماشینت شه نمیتونه که مثل من چار چنگولی بیاد بالا.عوضش کن یه مناسب بخر چیه این انگار فرغون!
کریس بی تفاوت گفت:
-دوس دختر اصلا تو استایلم نیس، ماشینمم خیلی مناسبه.همینم که میزارم سوارش شی زیادته!
خرد شدم! ?چپ چپ نگاش کردم و دیگه تا رسیدن به شرکت چیزی نگفتم.کریس فقط ادمو ضایع میکرد.اصلا به من چه من برای خودش میگم.دوباره کریس لطف کرد سوییچو پرت کرد توی بغل نگهبان و بدون توجه به من رفت تو اسانسور. با حرص کنارش استادم و تو اینه به خودم نگاه کردم. کریس حق داشن واقعا خوشتیپ شده بودم. البته اینا هیچ کدوم سلیقه من نبود همشو کریس ورداشته بود.این از خودش تعریف نکنه کی تعریف کنه؟
از اسانسور خارج شدم و با چشم توی سالن رو گشتم،هیشکی تویه سالن شرکت نبود. بی حرف رفتم توی اتاق کارم و پشت میزم نشستم. منشی بخش قبلا پرونده هارو گذاشته بود روی میز، بدون حرف اولین پرونده رو برداشتم و شروع کردم.
…..
ساعت از 12 گذشته بود و من داشتم از گشنگی هلاک میشدم.? پرونده های خودمو تموم کرده بودم و تقریبا بیکار بودم.
روبه کریس که غرق کار بود گفتم:
+کریس!….کریس!
کریس سرشو از رویه پرونده ها بالا اورد و بی حرف نگام کرد.
-من گشنمه.
کریس نگاهی به ساعتش کرد.
-هنوز تا ناهار 1 ساعت مونده.
+خوب برای همین میگم، تو چیزی نداری من بخورم؟
کریس یکم جیباشو گشت، بعد از چند ثانیه که به نتیجه ای نرسید گفت:
-نه!
و دوباره مشغول کارش شد، خدایا ما با کیا دوستیم!
کاری از دستم بر نمیومد، باید صبر میکردم.پس گوشیمو در اوردم و به سوهو اس ام اس دادم.کریس که مشغوله.
+کجایی؟
سوهو بلافاصله جواب داد.
_اتاق بغلیت.
+چیکار میکنی؟
_پرونده هام تموم شده بیکار نشستم،حوصلم سر رفته با این کامندام

ابم تویه جوب نمیره.زیادی نچسبن.
+منم تموم کردم بیکار نشستم.ولشون بیا با خودم.
– :/
یهو یه فکر مناسب به ذهنم رسید،ما که بیکاریم حداقل یکم وقت بگدرونیم.
+میگم سوهو!میتونی بیای اینجا؟پیش من و کریس تا باهم گپ بزنیم…
_بیام اونجا؟ولی لوهان رییس ممکنه گیر بده…
+ما کارامونو تموم کردیم پس مشکلی نیس.تازه معاون رییس هم رفیقمه پارتی داریم?.
_خیل خوب اومدم.
چند مین بعد در به ارومو باز شد و سوهو خیلی اروم اومد تو.
_سلام.
چه جیگریه این! توی اون کت سرمه ای با پیرهن ابی اسمونی و شلوار کتون سرمه ای واقعا جذاب شده بود.بوی عطر شیرینی از وقتی وارد شد باهاش همراه بود که زیباییشو دو برابر میکرد.
لبخندی زدم.
+سلامم،خوبی؟
سوهو با مهربونی باهام دست داد.
_ممنون تو خوبی؟ سلام کریس.
کریس با حواس پرتی سرشو بلند کرد.
-اوه،سلام سوهو .ببخش متوجه نشدم اومدی.
سوهو به پرونده های جلوی کریس اشاره کرد.
_مشخصه.
به صندلی کناریم اشاره کردم و دست سوهو رو کشیدم تا بشینه.سوهو کنارم نشست و نگاهی به میزم کرد،اومد حرف بزنه که تقه ای به در خورد و در باز شد…
منشی تعضیم کوتاهی کرد و رو به کریس گفت:
_رییس گفت بهتون اطلاع بدم که بعد ناهار همه توی سالن کنفرانس باشن.
دوباره تعضیم کرد و از در خارج شد.
سوهو با تعجب پرسید:
_کنفرانس؟ولی چرا؟تا جایی که من میدونم کار خاصی تو شرکت نکردیم که بخوایم کنفرانس بزاریم! اونم اینجور یهویی.معمولا از قبل اطلاع میدن…
شونه ای بالا انداختم.
+لابد محرمانه با شرکت تازه ای قرار داد بستیم.چمدونم…
با سوهو به زور وقت گذرونی کردیم و ساعت 1 که شد همراه کریس و سوهو به سالن غذا خوری رفتیم، البته من هجوم بردم.?
خداروشکر این اوه سهون بد ریخت اشپز گذاشته بود تا برامون غذا بپزه و خودمون مجبور نباشیم از خونه بیاریم.بازم خوبه عقلش رسیده!
بعد از برداشتن انواع و اقسام غذاها کنار کریس و روبه روی سوهو پشت میز نشستم و با ولع شروع کردم به خوردن.خیلی گشنم بود.اون از دو روز قبل که کلا هیچی نخورده بودم اینم از امروز که زهر مارم شد.اخه چراااا….
بیخیال داشتم غذامو میخوردم که حس کردم کریس بهم نزدیک شد.این دیگه چه مرگشه؟ اومدم برگردم ببینم چشه که کریس اروم کنار گوشم گفت:
-لوهان تو سالن کنفرانس با سوهو تقریبا وسط میشینید و سکوت میکنید.اونجا بشینید بهتره و سهون هم اصلا خوشش نمیاد در طی کنفرانس حرف بزنید. اوکی؟
با تعجب برگشتم سمتش.
+پس تو کجا میشینی؟ چرا وسط؟
-من کنار سهون میشینم.وسط بشینین بهتره چون در کمال تاسف باید بگم بعضی کارمندای اینجا زیاد نرمان نیستن و جلوتر متشخص ترا میشینن، میفهمی که چی میگم؟
با اینکه دقیقا متوجه منظورش نشدم ولی سرمو به نشونه تایید تکون دادم.
کریس ادامه داد:
-بعدا کامل برات قضیه رو توضیح میدم. فعلا کاری رو که گفتم بکن.
سرمو به نشونه تایید تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم.غذامونو در سکوت تموم کردیم و بلند شدیم تا بریم سمت سالن کنفرانس.کریس بایه چشمک ازمون جدا شد و رفت سمت اتاق اوه سهون.از قبل کریس بهم گفته بود سالن کجاست، دست سوهو رو گرفتم و دنبال خودم کشیدمش سمت سالن کنفرانس.تجمع کوچیکی جلویه ورودی سالن به چشم میخورد.صاف ایستادم و با قدم هایه محکم شونه به شونه سوهو وارد سالن شدم.
سالن بزرگ و نورگیری که با کاغذ دیواری های نسکافه ای و میز و صندلی قهوه ای -قرمز تشکیل شده بود.فضای اروم و گرمی داشت.اومد با سوهو برم طبق گفته کریس وسط بشینم که دستی روی شونم نشست.با تعجب برگشتم و به فرد پشت سرم نگاه کردم،پسر تقریبا قد بلند چشم ابرومشکی با موهای لخت مشکی که کج زده بود،و تقریبا هیکلی.چندتا مرد دیگه هم کنارش بودن که تقریبا همین مشخصات رو داشتن.
با تعجب ولی محکم پرسیدم:
+مشکلی پیش اومده؟
پسر پوزخندی زد و نیم نگاهی به سوهو انداخت.
_افتخار میدین کنار ما بشینین؟
و به پشت سرش اشاره کرد.
شکه رد دستشو دنبال کردم تا به اخرین صندلی سالن رسیدم.پس کریس برای این خلوییا هشدار میداد. چقدر رک بودن!ولی هدفشون چی بود؟
سوهو تمام مدت با خشم به پسره زل زده بود و دستاشو مشت کرده بود.
نیم نگاهی به سوهو انداختم و با جدیت برگشتم سمت پسره.
+نه ترجیح میدیم جلو بشینیم.
اومدم پسره رو دور بزن برم که پسر بازومو کشید.
_خواهش میکنم! بهتون بد نمیگذره.
و خنده شیطانی کرد.درد!
حس بدی بهم دست داد، خندش، یجوری بود…
+نهه!ترجیح میدم کنار ادمای نرمال تری بشینم.
پوزخند پیروز مندانه ای زدم.
پسر اخمی کرد و نگاهش چرخید رو سوهو.پوزخندی زد و قدمی به سمت سوهو برداشت.
_اوه سوهو تو اینجایی؟فک کنم این یه مورد رو بدونی که باید کنار همکارای بخش خودت بشینی، درسته؟
رو شو کرد سمته من و ادامه داد:
_حرف شما صحیح بود،ولی هرکسی باید توی بخش خودش بشینه پس…
دست سوهو رو کشید و عقب عقب رفت.
_فعلا!?
بهت زده به پسره نگاه کردم که خیلی راحت بازویه سوهو رو گرفت و دنبال خودش به سمت عقب کشید.سوهو خشکش زده بود.
یعنی چی

؟ من چیزی راجب نشستن کامندای یه بخش کنار هم نشنیده بودم، باید به کریس میگفتم.با نگرانی نگاهی به سوهو انداختم که با اخم مشغول بحث کردن با اون پسره بود و اون پسرم در سکوت با لذت بهش خیره شده بود.سوهو سرشو برگردوند سمت من و با اون چشمایه مظلومش بهم خیره شد. باید میرفتم برش میگردوندم، مطمئنم یه چیزی این وسط درست نیست.اینجا چه خبره؟
نگاهمو تویه سالن چرخوندم.کریس اینجا نبود.از سالن خارج شدم و داخل راهرو رو سرک کشیدم، ولی راهرو هم خالی بود.دوباره برگشتم تو سالن و جای جاشو با چشم رسد کردم.یدفعه سرم رو برگردوندم که با جای خالی سوهو و اون پسره مواجه شدم، شکه به جای خالیشون خیره شدم.اینا کجا رفتن؟
چشمم به دوستایه پسره افتاد که با پوزخند بهم خیره شده بودن.زهرمار!
با نگرانی قدمی به سمتشون برداشتم،هه، احمقانه بود.پرسیدن از اونا کار احمقانه ای بیش نبود.با دودلی به راه پله گوشه سالن خیره شدم، تو سالن نبودن، از در اصلیم نمیتونستن خارج بشن پس فقط یه راه بود.بدون فکر با قدم هایه بلند به سمت راه پله رفتم و تویه درگاه در ایستادم.نگاهم حالا رنگ تردید گرفت.پایینش میخورد به انبار پرونده ها و طبقه های پایین و بالا میخورد به پشت بوم.پایین که به لطف لامپ سوختش تاریک بود پس پایین نمیتونستن باشن و احتمالا بالا بودن.بی اختیار دوییدم به سمت بالا،ولی…ولی اگه پایین باشن؟با کلافگی عقب گرد کردم و راهمو به سمت پایین کج کردم.اینکارم احمقانه بود.اصلا از کجا معلوم قرار باشه اتفاق خاصی بیوفته که نگران شدم.اونا ممکنه الان تو سالن باشن، اینکار من فقط وقت هدر دادنه! ولی اگه برعکس بود چی؟
هجوم افکار مختلف به مغزم عصبیم کرده بود، ولی بیخیال.تا سوهو رو نمیدیدم خیالم راحت نمیشد.
هر چی پایین تر میرفتم نور چراغ های توی راه پله کمرنگ تر میشد و فضا تاریک تر.از سوهو و اون پسره بگذریم خودم دیگه کم کم داشتم میترسیدم.چرا سوهو یهو غیب شد؟چرا رفتارای اون ادما اینطوری بود؟چرا کریس همچین هشداری داد؟گیج شده بودم.
یه لحظه حس کردم صدایه پچ پچ میاد.سرعتمو بیشتر کردم تا بعد از چند طبقه پایینن رفتن،به در داغون انبار پرونده ها رسیدم که رو هم بود.حالا صدایه پچ پچ ها واضح تر شنیده میشد.بدون معطلی درو با شتاب هل داد و پریدم داخل.
خشکم زد، این… داره …چه غلطی میکنه؟
بهت زده به صحنه روبه روم خیره شدم،همون پسره که داشت بهمون گیر میداد دستاشو دو طرف سوهو گذاشت بود و سوهو رو بین دیوار و خودش گیر انداخته بود و سعی داشت به زور ببوستش.سوهو تقلا کنان زیرلب به پسره فوش میداد و سرشو تکون میداد تا پسره نتونه ببوستش.
پسره…گیه؟
+داری چه غلطی میکنی؟!?
صدام از نفرت و خشم میلرزید، چقدر یه ادم میتونست پست باشه؟
پسره خیلی عادی سرشو برگردوند و نگاهی به من انداخت،پوزخندی زد و یکی از دستاشو از کنار سوهو برداشت.
سوهو با بغض از جا پرید و خودشو پشت سر من قایم کرد.
با نفرت به پسره خیره شدم،
پسره دستی به لبش کشید.اروم اروم جلو اومد و توی یک متریم ایستاد.
_ مشخص نبود؟
با عصبانیت داد زدم:
+اشغال عوضی فک کردی کی هستی؟
تو چشمام نگاه کرد و جدی گفت:
_بهتر نبود اول به دور و برت یه نگاهی میکردی؟من جایه تو بودم تویه این موقعیت تویه انتخاب کلماتم بیشتر دقت میکردم.
صدای کوبیده شدن در پشت سرمون بلند شد.
بدبخت شدیم، لوهان صد دفعه گفتم جوگیر شدی شاخ بازی در نیار!?
اب دهنم رو قورت دادم و برگشتم به پشت سرم نگاه کردم.دوستای پسره پشت سرمون وایساده بودن با لذت بهمون خیره شده بودن…تقریبا 6 نفر بودن و در برابر من و سوهو خیلی هیکلی و زیاد بودن.? بدبختیایه من یکی دوتا نیس که….
-ظاهرا تا یه ماه رو میکشن، چه خوبیشم پیدا شده بروبچ!
و صدای تایید های بقیشونم بلند شد.
+خفه شو حرومزاده اشغال!
پسره پوزخندی زد.
_چطوره اول یکم بازی کنیم؟هوم!
……
از دید سهون:
بعد از توضیح موضوع کنفرانس و گوش زد کردن یه سری مسائل مهم به کریس همراه هم به سمت سالن کنفرانس راه افتادیم.در استانه در سالن ایستادم،هنوز همه نیومده بودن و بقیه هم پراکنده ایستاده بودن.نگاهی به کریس انداختم که نگاهش با نگرانی ببین جمعیت میچرخید.
بیخیال گفتم:
چیزی شده کریس؟
با نگرانی به سمتم برگشتم.
-نیستن.
بیخیال راه افتادم سمت صندلیم.
+کیا نیستن؟
کریس با نگرانی راهمو سد کرد.
-نیستن،و ایندفعه سوهو و لوهانم نیستن.
چند لحظه طول کشید تا مغزم بفهمه چیشده.
با عصبانیت به کریس چشم دوختم.
+چند وقته دوباره شروع شده؟
-سهون باور کن اولین باره….
کلافه نگاهی به جمعیت رو به روم کردم.کریس راس میگفت نبودن.دستمو رویه شقیقه هام گذاشتم.
-اجوشی،شما کارمندای جدید ژیو لوهان و کیم جونمیون رو این اطراف ندیدی؟
صدایه کریس بود که با نگرانی مشغول صحبت با یکی از کارمندایه میان سال بود.
پیرمرد کمی فکر کرد و فورا جواب داد:
_اقای کیم رو نه ولی اقای ژیو رو دیدم که با عجله داشت به سمت راه پله ها میرفت.
و به گو

شه سالن اشاره کرد.
عصبی به موهام چنگ زدم.مثل اینکه بدجور تنشون میخارید.با هجوم کریس به سمت راه پله ها چشمامو تو حدقه چرخوندم با قدم هایه بلند خودمو بهش رسوندم.

……
از دید لوهان:
دیگه نمیتونستم خونسرد باشم.وحشت زده بهشون خیره شدم،یعنی…یعنی..
پسره قهقه ی بلندی زد و چشمکی به دوستاش زد.
_خوب بچه ها نظرتون چیه الان شروع کنیم؟
سوهو از پشت به لباسم چنگ زد،خودمم به شدت وحشت کرده بودم.یه قدم بهمون نزدیک شدم که داد زدم:
+ولمون کن لعنتی وگرنه بد میبینی!
گل بگیرن در این دهنه بی صاحابو!
همشون باهم زدن زیر خنده.
_چیکار میکنی خوشگله؟جیغ میزنی؟
دوباره شروع کردن به خندیدن.
چطور ممکنه همچین کارمندایی توی شرکت باشه؟
تا به خودم اومدم دیدم که پرت شدم رویه زمین.سعی کردم بلند شم که ایندفعه با شدت بیشتری پرت شدم .کتفم درد گرفت بود ولی الان اصلا تویه موقعیتی نبودم که بهش توجه کنم.صدایه جر خوردن کتم تویه صدایه سیلی که به صورتم خورد گم شد.همه چیزی به سرعت جلو میرفت.جوری که تا میومدم هضم کنم چیشده ضربه بعدی رو میخورد.بغضم رو به زور قورت دادم و دستم رو سپر صورتم کردم.الان بدموقعی بود برای جا زدن.دستمو بلند کرد و تو هوا مشتمو پرتاب کردم که از شانس خوبم تویه صورت پسره جلویم فرود اومد.پسره روی افتاد و صورتشو گرفت و زیرلب فوش رکیکی داد.یهو درد عجیبی کل بدنم رو در برگرفت،حس کردم زمان ایستاد،چشمام سیاهی رفت و اخرین چیزی که شنیدم،صدای داد سوهو بود که اسممو صدا میزد و بعد….حس افتادن رویه زمین سرد و خشک انبار.
یک لحظه پلکام رو هم افتاد و همه جا تاریک شد.سنگینی وزنی رو روی خودم حس کردم، یکی از اون حرومزاده ها روی شکمم نشسته بود و داشت دکمه های پیرهنم رو باز میکرد،بیحال با مشت به سینش کوبیدم و سعی کردم از روی خودم بلندش کنم ولی دریغ از یک اینچ جابه جایی.دوباره اومد مشت بزنم توی صورتش که دوباره یه طرف صورتم سوخت.قطره اشک لجوجی از چشمام چکید.ولی دست بر نداشتم و دوباره شروع کردم به تقلا کردن.
……
از دید سهون:
هرچی پایین در میرفتیم صداهای واضح تری به گوش میرسید.تقریبا رسیده بودیم به پایین که صدای داد بلندی توی راه پله پیچید:
_لووهااااان!!
قدمامو تندتر کردم ،دیگه کم کم داشتم میدوییدم.هر لحظه عصبانی تر میشدم، کریس هم دست کمی از من نداشت.برام مهم نبود کسایی که ایندفعه افتادن تو دامش کیه، از این عصبانی بودم که اجازه میدادم تویه شرکت من این اتفاق بیوفته
با رسیدن به در داغون و زنگ زده انبار کریس با عصبانیت منو کنار زد و با پا ضربه محکمی به در زد.در با صدایه بلندی باز شد.با اخم غلیظی وارد اون اتاقک نم کشیده شدم و چینی به بینیم دادم.حال بهم زن بود.کریس کنارم ایستاد و با چشمایه اتشین به لی چشم دوخت.اما برعکس کریس، من خونسرد تر بودم، نباید ضعف نشون میدادم.
بی حرف نگاهم رو از لی گرفتم و با چشم دنبال طعمه هایه جدیدش گشتم.ژیو لوهان و کیم جون میون روی زمین افتاده بودن و دکمه های لباساشو باز بود.اخمم غلیظ تر شد.پسره اشغال.حسابتو میرسم….
-اینجا چه خبره؟
با داد کریس خشمگین به سمت لی برگشتم.
نگاه پر از تمسخر لی بین منو و کریس میچرخید.
_به به، کریس و رییس بزرگترین شرکت معماری کره، اوه سهون، مشتاق دیدار ! چیشد که پا به محفل کوچیک ما گذاشتین!
و به دوستاش اشاره کرد.
دوستاش از روی لوهان و کیم جون میون کنار رفتن و اونا تازه متوجه ما شدن.لوهان بلند شد که بیاد طرفمون که با کشیده شدن دستاش دوباره روی زمین افتاد.
لوهان نگاهی به کریس انداخت و وقتی دید حواسش جایه دیگست برگشت سمت من. با چشمای اشکی توی چشمام زل زد و با بغض لب زد.
_اوه سهون…
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم.پوزخندی زدم و قدم زنان به لی نزدیک شدم.سینه به سینش ایستادم و بی تفاوت مشغول بازی با یقه ی لباسش شدم.
+ایندفعه بد عمل کردی لی.بفهمم یه مو از سرشون کم شده…
یدفعه یقه ی لباسش رو محکم کشیدم سمت خودم و با نفرت تویه چشماش زل زدم.
+از روی زمین محوت میکنم.
لی قهقه ای زد و بی تفاوت سرشو تکون داد.
_مثل اینکه یادت رفته من هر کاری دلم بخواد میکنم.چون…
با تمسخر توی چشمام زل زد و ادامه داد:
_اجازشو دارم.
یقیه لباسشو بیشتر کشیدم.
کریس داد زد:
-فک کردی میتونی هر غلطی دلت میخواد بکنی؟ خودتم میدونی که دیر یا زود دیگه نمیتونی ادامه بدی، خوشحال باش که به زودی کنسرت جنیفر رو از پشت شعله های اتیش میبینی…
لی قهقه ای سر داد و گفت:
_پس تا وقت دارم میتونم هرکاری دلم بخواد بکنم کریس،چون من هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم.
-بهت اجازه نمیدم اذیتشون کنی.
کریس با خشم به چشمایه لی زل زد.
اما لی کماکان بیخیال بود.
-فک میکنی میتونی همیشه ازشون محافظت کنی؟
و با سر به اون دوتا دردسر ساز اشاره کرد.
ایندفعه من به جایه کریس جواب داد.
+اره،تا جایی که از شر تو راحت شم از کارمندام محافظت میکنم،اینجا شرکت منه پس…گند کاریاتو ببر ب

ا دخترای هرزه دورت تو خونت.اینجا نمیزارم هر غلطی دلت خواست بکنی.اوکی؟
با ضرب یقشو ول کردم و به در اشاره کردم و غریدم:
+گمشو!
لی گرد رو شونش رو تکوند و لب زد:
_خواهیم دید اوه سهون…
نگاهی به پشت سرش انداخت.پوزخندی زد و با خشم بهم تنه زد و از در خارج شد،دوستاشم بلافاصله از در خارج شدن.با رفتنشون کریس با نگرانی به سمت کارمند جدید کیم جون میون رفت و کنارش نشست.
با حرص اول نگاهی به کریس و بعد به اصطلاح هم خونه مزاحمم انداختم و نفسمو با شدت دادم بیرون.هرچی من از این پسره بدم میاد بیشتر باهاش سروکار دارم.کنارش نشستم و اروم شونه هاشو گرفتم وادارش کردم بهم نگاه کنه.
+برای من که خوب شاخ بازی در میاری.به لی که رسید موش زبونتو خورد!به توهم میگن پسر احمق؟
هیچی نگفت.فقط دوباره سرشو انداخت پایین. چونشو گرفتم و مجبورش کردم بهم نگاه کنه.
به سردی گفتم:
+بلایی که سرت نیاورد؟
سرشو به معنی نه تکون داد و اروم هق هق کرد.بلاییم سرت میاوردن فرقی برای من نداشت.حقت بود.نگاه خشکی بهش انداختم،سرش پایین بود و با دستای لرزون سعی داشت دکمه هاشو ببنده که البته نا موفق بود.دیگه داشت اعصابمو خورد میکرد.با کلافگی دستشو کنار زدم و تند تند دکمه ها پیرهنش رو بستم و توی تنش مرتبش کردم.
لوهان بازم چیزی نگفت و فقط اروم هق هق کرد.کاش میتونستم از دست لی خلاص شم تا دوباره این مشکلات برای کسی پیش نیاد.دیگه خسته شده بودم.به لوهان نگاه کردم که بدنش از شدت هق هق میلرزید و اروم اشک میریخت.یدفعه متوجه لرزش غیر طبیعی بدنش شدم.دست پاش شروع کرد به لرزیدن و بدنش کم کم بی حس شد.شکه نگاهی به چهره رنگ پریدش کردم که حالا اثرات بیحالی هم درش به چشم میخورد. با تعجب دستمو رو شونش گذاشتم و تکونش داد.
+یا…تو چرا این ریختی….
با فرود اومدن ناگهانیش تویه بغلم حرف تو دهنم ماسید.شکه نگاهی به پیکر بی جونش کردم که رویه دستام افتاده بود، پلکایه بستش که لرزش خفیفی داشت.این چشه؟
یدفعه به خودم اومدم و با اخم از تو بغلم پسش زدم.بدن بی جون لوهان نرم رویه زمین فرود اومد.مریضه این؟ بیا مرد افتاد رو دستم، حالا من اینو چیکارش کنم؟ نگاهی به کریس انداختم سرش گرم اون پسره بود و اصلا حواسشم به ما نبود.حالا چیکار کنم اینو، مسلما که اینجا نمیتونستم ولش کنم…. با اخم محکم تکونش دادم.
+یاا، اینجا کسی نازتو نمیخره پاشو جمع کن خودتو، لطف میکنم دارم میرم توهم میبرم خونه.ژیو لوهان پاشو جمع کن خودتو…
لوهان همچنان بیهوش بود.مثل اینکه واقعا حالش بده.خوب وقتی مریضه غلط میکنه اصلا بیاد سرکار، برای ماهم شر درست میکنه حالا.
بس کن سهون، الان وقت این حرفا نیست.چاره ای نبود، باید میبردمش.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به چهره مظلومش کردم.دستمو اروم پشت شونه و زانوش سر دادم و بایه حرکت از روی زمین بلندش کردم و توی بغلم گرفتمش.چقدر سبک بود…
اهی از سر نارضایتی کشیدم و به سمت در انبار راه افتادم.کریس خودش میدونست چیکار کنه.
از در پشتی شرکت خارج شدم و وارد پارکینگ شدم.بعد از مطمئن شدن از نبود کسی در پارکینگ لوهان رو رویه صندلی جلو خوابوندم و سوار ماشین شدم و به سرعت از شرکت زدم بیرون.
اتفاقات امروز داشت کلافم میکرد.لعنت به نا پدریم که همش از گور اون بلند میشد.لی رو خوب میشناختم،یکی از نوچه های اون پیرمرد که فرستاده بودش که بشه عذاب روح من.اون پیرمرد هر کاری میکرد که منو بزنه زمین و شرکت رو که با مدیریت منه پر هرج و مرج جلوه بده تا منو برکنار کنه و تمام کاراش فقط به خاطر تن ندادنم به خواسته هاشه.یه ادمی چقدر میتونه…
-چرا اینکارو کردن؟
نگاهی به پلکایه بسته لوهان انداختم.پس بیداره…
+تو فک کن از گور رقیبام بلند میشه….
-یعنی ممکنه باز اذیتم کنن؟
+میدونی واقعا وظیفم نیس جوابتو بدم.ولی میگم که برای خودت فکرایه چرت و پرت نکنی.من به خاطر شرکتمم که شده نمیزارم دیگه بلایی سر کسی بیارن.روشنه؟
……
از دید کریس:
جسم لرزون سوهو رو بیشتر به خودم فشردم.اشکاش پیرهنم رو خیس میکرد.چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم، کاش زودتر این لج و لجبازی تموم میشد.سوهو اروم هق هق میکرد.دیگه تحمل دیدن گریش رو نداشتم.از بغلم بیرون اوردمش و دستمو زیر چونش گذاشتم، با اخم کمرنگی سرشو بالا اوردم.با دیدن چشمایه اشکیش که مثل دو جفت تیله براق شده بود ، همون اخم کمرنگم از بین رفت.
زیر لب گفتم:
+بسه دیگه سوهو تموم شد.
گریه سوهو شدت گرفت.
-مال من..خیلی وقته…شروع شده و…حالا حالا ها تمومی نداره.
دوباره اخم کردم، زیر لب غریدم:
+مگه بازم اذیتت کرده بودن؟
سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت.
چونشو گرفتم و با عصبانیت سرشو بالا اوردم، با صدای بلندی داد زدم:
+میگم مگه قبلا اذیتت کرده بود؟!
سوهو متقابلا داد زد:
-اگه بگم اره مگه فرقیم داره؟؟
با خشم غریدم:
+معلومه که فرق داره اگه بهم میگفتی دیگه نمیزاشتم…
-که چی؟فوقش نمیزاشتی و بعدش در برابرش ازم چیزی میخوای غیر اینه؟من نی

ازی به کمک کسی ندارم درسته ضعیفم ولی هنوزم یه مردم پس میتونم از خودم مراقبت کنم….
شکه به چهره درهم خیره شدم، من کی سر کسی منت گذاشته بودم که حالا بخوام سر سوهو بزارم!متوجه حرفاش نمیشدم.یعنی سوهو تویه ذهنش از من یه مرد هوس باز ساخته بود؟
+سوهو تو واقعا راجب من همچین فکر کردی؟
سوهو بی توجه به من با بیحالی از روی زمین بلند شد و دستشو به دیوار گرفت تا تعادلش رو حفظ کنه.اروم اروم به سمت در میرفت و میون راه سعی میکرد دکمه های لباسشو ببنده.
با عصبانیت از جام بلند شدم و با قدم هایه بلند به سمتش رفتم،با عصبانیت شونشو گرفتم و محکم کوبوندمش به دیوار پشت سرش.چهرش جمع شد.نمیدونم چرا اونقدر ازش عصبانیم که به کل موضوع اصلی رو یادم رفت.شایدم به خیال خودم میخواستم قانعش کنم که حق نداره درباره کسی که نمیشناسه بیخودی اظهار نظر کنه.
دستامو دو طرفش رو دیوار گذاشتم و بهش نزدیک شدم.پوزخندی زدم و اروم دم گوشش زمزمه کردم:
+بهت گفتم..تو واقعا راجب من اینجوری فکر کردی؟
سوهو تقلا کنان به سینم مشت میزد و سعی داشت خودشو از حصار دستام نجات بده ولی خودشم میدونست اصلا موفق نبود.از سکوتش بیشتر عصبی شد،ازش فاصله گرفتم و داد زدم:
+جواااب بدهههه!!
با دادی که زدم سوهو تو خودش جمع شد،دستشو بلند کرد و به یقه لباسم چنگ زد و دوباره اروم شروع کرد به گریه کردن.یه لحظه از خودم بدم اومد.من حتی اجازه نداشتم سوال پیچش کنم و حالا ناخواسته داشتم بازخواستش میکردم. ولی دست خودم نبود.نمیتونستم ببینم که اذیت میشه،دلم میخواست ازش محافظت کنم و کنارش بودن بهم ارامش میداد.نمیدونم چی بود،ولی هرچی بود این حس رو دوس داشتم.
سوهو با صدای لرزون اما محکمی زمزمه کرد:
-سرم …داد..نزن.
سرمو انداختم پایین.
+ببخشید…
سوهو محکم یقه لباسمو کشید سمت خودش و وادارم کرد سرمو بگیرم بالا.توی چشمای نگاه کردم،مردمک چشماش میرقصید و قطرات اشک اروم اروم روی گونش سر میخورد.
با بغض زمزمه کرد:
-اگه به خاطر اون سوال اینقدر عصبی شدی، باید بگم نه واقعا اینطور فک نمیکنم.هیچ وقت فک نکردم، ولی کاری نکن که واقعا بخوام راجبش فک کنم.
بهت زده به معنی حرفش فکر کردم، چی میخواست بگه!؟
درحالی که هنوز یقه لباسم توی دستاش بود هولم داد عقب، بدون هیچ مقاومتی رفتم کنار.درحالی که اروم هق هق میکرد رفت سمت در انبار.بیحال بود و یکم تلو تلو میخورد ولی بازم سعی میکرد نشون بده حالش خوبه.
زیرلب گفتم:
+میرسونمت خونه سوهو.
بی هیچ حرفی به راهش ادامه داد.اهی کشیدم و پشت سرش راه افتادم.تمام طول راه حتی یه کلمم حرف نزدیم و فقط صدای هق هق سوهو بود که توی راهرو میپچید، عذاب وجدان داشتم که باعث شدم بترسه،ولی دست خودم نبود.نمیتونستم ببینم که اذیت میشه.چهرش گه گاهی توهم میرفت ولی بازم بدون حرف به راهش ادامه میداد.با رسیدن به پاکینگ ایستاد،بی حرف جلو رفتم و مچ دستشو گرفت و اروم راه افتادم.قدم هامو کوتاه بر میداشتم تا بتونه بهم برسه و اذیت نشه.بدون هیچ مخالفتی فقط پشت سرم راه میومد و گریه میکرد.با رسیدن به ماشین در ماشین رو براش باز کردم و منتظر شدم تا سوارشه، چند ثانیه منتظر موندم ،همچنان ایستاده بود و به ماشین خیره شده بود.مطمئنن داشت به این فکر میکرد که با این بیحالیش چطور باید سوار شه، اهی کشید و به سمت ماشین رفت.پاشو گذاشت رو رکاب که تعادلشو از دست داد و دوباره اومد پایین، مشخص بود سرش گیج میره.بدون حرف جلو رفت و خیلی سریع دستامو دور زانو و شونش حلقه کردم و با یه حرکت بلندش کردم.در برابر نگاه بهت زدش با احتیاط روی صندلی نشوندمش و کمربندشو بستم.در ماشین رو بستم و رفتم سمت خودم سوار شدم.حداقل برای اولین بار قد بلندم یه کاربردی داشت.لوهان راست میگفت، ماشینم زیادی بزرگ بود.
-متاسفم.
میدونستم منظورش چیه ولی خودمو بی تفاوت نشون دادم.
+برای چی؟
چیزی نگفت و سرشو توی یقش فرو برد.بی حرف ماشین رو روشن کردم و از پارکینگ خارج شدم.هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد فقط گه گاهی بهم میگفت که از چه سمتی باید برم و دوباره ساکت میشد . چند دقیقه بعد ماشین رو مقابل یه ساختمون چند طبقه و شیک نگه داشتم.در برابر نگاه متعجب و مشکوک سوهو ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم.در سمت سوهو رو باز کردم که سوهو خودش سریع پرید پایین.لبخند کمرنگی زدم و پشت سر سوهو راه افتادم سمت ساختمون ،سوهو وسط راه ایستاد و مشکوکانه به سمت من برگشت.
-کریس میای بالا؟!
شونه ای بالا انداختم.
+چه این تعارف باشه چه نباشه،در هر صورت میام.
سوهو چشماشو باریک کرد.
-اونوقت چرا؟
+که مطمئن شم حالت خوبه.
و توی چشماش نگاه کردم.
شاید از ادم مغرور و سردی مثل من بعید بود، ولی…دست خودم نبود.
سوهو چند ثانیه بهم خیره موند، سریع سرشو برگردوند و به راهش ادامه داد.با پوزخند کمرنگی پشت سرش راه افتادم.وارد اسانسور شد و دکمه طبقه 11 رو فشار داد.
با تعجب گفتم:
+خونت چرا اینقدر بالاس؟
-نمیدونم، شاید چون اسمون رو خیلی

دوست دارم.
با اینکه هیچی نفهمیدم ولی سرمو تکون دادم.از اسانسور خارج شدیم.سوهو رمز در رو زد و در واحدش رو باز کرد.جلوتر از من وارد شد.درو اروم بستم و پشت سرش راه افتادم.به اولین مبلی که رسید روش نشست و سرشو به پشتش تکیه داد و چشماشو بست.نگاه کلی به خونه انداختم. سمت راست خونه از پنجرهای بزرگ تشکیل شده بود که خونه رو نورگیر کرده بود.تم خونه البالویی سفید بود.کاغذ دیواری های سفید به همراه مبل ال مانند البالویی ومیز گرد سفید که جلوش تلویزیون قرار داشت.یه فرش گرد کوچیک سفید هم وسط سالن بود،پرده های البالویی که با یک لایه نازک حریر سفید پوشیده شده بود.یه قفسه کوچیکم گوشه خونه بود که روش پر بود از کتاب های رنگارنگ.کلا خونه بزرگ بودی با تم شاد و زنده.گوشه خونه راهرویه کوچیکی بود که مسلما به اتاقا وصل میشد.من عجب ادمیم، وایسادم خونه مردم رو دید میزنم.?
سوهو درحالی که چشماش بسته بود گفت:
-ببخشید یکم سرم گیج رفت برای همین…بیخیال،چیزی میخوری برات بیارم؟
روی مبل تک نفره روبه روش نشستم.
+نه، ممنون.
به چهره ارومش نگاه کردم، چقدر با چشمای بسته معصوم بود، صورت بینقص و خوش حالت ولی در عین حال ساده ای داشت، شاید زیاد زیبا نبود ولی جذاب بود.
شقیقه هاشو فشار داد و چشماشو باز کرد.
+سوهو!
سرش رو برگردوند و تو چشمام نگاه کرد.
بلند شدم و به سمتش رفتم،بازوهاشو گرفتم و از روی مبل بلندش کردم.سوهو با تعجب بهم نگاه میکرد.بازوشو کشیدم و بردمش توی راهرویی که به اتاقش میرسید.اروم هلش دادم و چسبوندمش به دیوار و دستامو دو طرف گذاشتم.سرمو تا یه وجبی صورتش جلو بردم.سوهو اب دهنشو قورت داد و جمع شد.
دوباره صداش زدم.
+سوهو…
سرشو بلند کرد و توی چشمام نگاه کرد.
-بله…
زمزمه کردم.
+من واقعا متاسفم.
سوهو با تعجب توی چشمام نگاه کرد،مردمک چشماش درحال رقص بود.
-برای چی؟!
سرمو بردم کنار گوشش، دستای سوهو رو حس کردم که دوباره حصار یقه لباسم شد.
+برای اینکه ترسوندمت،واقعا دلیل قانع کننده ای برای کار اون موقع ام ندارم.ولی بدون دلم نمیخواد اذیت بشی پس بهم اعتماد کن و بدون منظور بدی ندارم.اگه بازم مزاحمت شدن فقط بهم بگو تا ادمشون کنم، از هیچی نترس بدون حواسم همه جا بهت هست و نمیزارم اذیتت کنن…
سرمو بردم عقب و تو اون فاصله کم تو چشماش نگاه کردم ، چشماش دوباره لبریز از اشک بود.دوباره شده بود یه جسم شکننده که با کوچیک ترین تلنگر اماده شکستن بود.عمق چشماش وحشت زده بود، اروم نفس نفس میزد.انگار که هر بار یاداوری اون اتفاق براش زجر اور و دردناک بود.این ادم واقعا ظریف بود و احتیاج به مراقبت داشت.
+مطمئن باش نمیزارم دیگه اشکتو در بیارن.
چشماشو بست و با چکیدن اولین قطره اشکش سیل اشکاش جای شد.اشکاش گونشو خیس میکرد و دستاش یقه لباسمو چنگ میزد.با ناراحتی سرمو بلند کردم و دستامو دور شونش سر، با یه حرکت کشیدمش توی بغلم و دستامو دورش حلقه کردم.هر قطره اشکش که میچکید انگار که خشم اتشینی رو تو وجودم زنده میکرد.سوهو بدون مخالفت سرشو روی سینم گذاشته بود و گریه میکرد، دستاش هنوزم به یقه ی لباسم بود و جدا نمیشد…بهم اعتماد کرده بود.
میون گریه با بغض گفت:
-کریس خیلی اذیتم کردن خیلیی.بعضی وقتا تحقیرم میکردن و بهم میگفتن ترسو،بعضی وقتا خیلی راحت بهم دست میزدن و هرچی دلشون میخواست میگفتم،وسایلمو میریختن بهم و بهم میخندیدن.ولی من حتی نمیدونستم دلیل کاراشون چیه،خجالت میکشیدم به رئیس بگم انتقالم بده یه جای دیگه چون تازه استخدام شده بودم.ولی کریس من دیگه نمیتونم، دیگه نمیکشم.خسته شدم بس که هر روز رفتم و دیدم اذیتم میکنن و بهم ناسزا میگن.من دیگه نمیتونم اونجا بمونم…
گریش هر لحظه شدت میگرفت.با هر کلمه که میگفت هر لحظه عصبانی تر میشدم.خوب میدونستم باید باهاشون چیکار کنم، باید تقاصشو پس بدن…
جدی گفتم:
+اونا غلط کردن، دیگم حق نداری بری اونجا،میای بخش خودمون و پیش ما کار میکنی.فعلا هم نیا شرکت خودم کاراتو درس میکنم.اونارم خوب میدونم باهاشون چیکار کنم، دیگه نگران نباش.
سوهو چیزی نگفت، فقط به ارومی اشک میریخت.چند دقیقه گذشت و سوهو گریش کم شده بود و فقط هق هق میکردم.به خودش فشردمش و اروم نوازشش کردم.سرشو اروم بلند کرد ولی از تو بغلم بیرون نیومد، زل زد تو چشمام و چیزی نگفت.منم متقابلا به چشمای قرمزش خیره شدم، چقدر این پسر ظریف و دوس داشتنی بود،قلبم تند میزد،بیشتر به خودم فشردمش.سوهو با تردید سرشو رو شونم گذاشت و چشماشو بست.
-ممنون کریس،به خاطر همه چی.تو…دوست خوبی هستی.
لب هامو بهم فشردم.درسته، دوست ها برای هم هرکاری بتونن میکنن.
+فقط بهم اعتماد کن،نمیزارم مشکلی پیش بیاد.
خوشحال بودم که بهم اعتماد کرده و حرف دلشو بهم گفته،شاید واقعا خیلی براش دردناک بوده،ولی بالاخره یه روزی تموم میشه.

Dislike


جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
Lulu
مهمان
Lulu

واقعاااااا عالیییی بووود /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif

Raha
مهمان
Raha

کی قسمت بعد رو میذاری؟؟/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

S_yoona
مهمان
S_yoona

هاااای اونی^_^
من به عنوان خواننده ی جدید امدم اعلام حضور کنم*~*
جییییییییغ خیلی فیکت خوشمله من عاشقش شدم♡_♡
اونی هرچه سریعتر قسمت بعدیو بزار.لاو یو اونی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Armita
مهمان

ادامه رو نمیزاری گلم ؟

Raha
مهمان
Raha

عالی بود فیکت رو دوست دارم? ماشالله این قسمتم خیلی طولانی بود ?