56 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 18

درین….درین….درین درین درین درین درییییین…

i’m beak all…?

Happy halloween?

سلاام بر دوستان عزیزم، هرکی الان بخواد کلمو بکنه بهش حق میدم، من بدقولی کردم ولی تویه چنل زیر مجموعه سایت اطلاع داده بودم، دوستان حتما حتما اگه تلگرام دارید تویه چنل جوین بشین که از خبرایه اپ باخبر بشین، اینجوری من خیلی شرمندتون میشم که اطلاع ندادم…

واقعا واقعا واقعا معذرت میخوام که دیر اپ میکنم ولی خوب شرایط نبود من اینترنت قوی نداشتم که بخوام براتون اپ کنم چون سایت رو باز نمیکرد، امیدوارم منو با این چپتر بلند و بالا عفو کنید تا بریم برای ادامه داستان…و البته، این پارت کمی خاکبرسری داره.البته نه اونجوری که شما فک میکنین، بنابرین فوش به عمه ازاد است✋.خوب دیگه ببخشید خیلی حرف زدم، برییم…

عاشقتووونم، هالووینتونم پیشاپیش مبارک.Nasi?

از دید لوهان:
عین منگلا سرمو کج کرده بودم و نگاش میکردم،ایندفعه چیشده بود؟?
یهو بلند گفتم:
+گفتی ک چیچی؟
سهون اخم کمرنگی کرد و نگاه بدی بهم انداخت.
-کیم کای.
چشمامو براش ریز کردم و گفتم:
+خوب حالا چیکار باید بکنیم؟
سهون به پشتی صندلیش تکیه داد و دستاشو توهم قفل کرد.
-تویه بخش نقشه کشی دو نفر هستن که باید بهشون شک کرد،کیم جونگین و دو کیونگسو. به هیچ کدومشون نمیشه اعتماد کرد چون ما دقیقا نمیدونیم که به چه شکلی سعی میکنن بهمون نزدیک بشم، ممکنه با مهربونی بیان جلو و ممکنه از همون اول بی شرمانه رفتار کنن.پس به هیچ کدومشون نمیشه اعتماد کرد، حتی ممکنه همدست هم باشن.تا وقتی که بفهمیم دقیقا کی پشت این ماجراست خیلی معمولی باهاشون ارتباط برقرار میکنی.نه خیلی سرد و نه خیلی خودمونی فقط معمولی باهاشون رفتار کن.هر سوالی شخصی هم که ازت پرسیدن یه جوری بپیچون و یا اگه جایی خواستن باهات تنها باشن بگو رییس اوه کارم داره و مستقیم بیا پیش من،نمیدونم این کارا واقعا به کجا ختم میشه…در ضمن تاکید میکنم باهاشون وارده بحث نشو و دردسرم درست نکن!
چقدر حرف زد این،خوبه مواد نمیخوان تو شرکتت جا ساز کنن.حالا این همه حرف زدی یکمی هم اگه فک کنی میبینی طرف کیم کایه و تو بخش ما یه کیم جونگینی هست.خوب فامیلیا شون یکیه دیگه!
با قیافه حق به جانبی کوتاه گفتم:
+فامیلی کای و کیم جونگین یکیه.
سهون پوزخندی زد جواب داد:
-منم گفتم کیم کای اسم مستعاره.
راس میگه،تو خیابون داد بزنی کیم از هر ده نفر 7 نفرشون بر میگردن میگن جانم، حالا من این وسط چی بود پروندم.!من دیگه کلا هیچی نمیگم.
با گیجی گفتم:
+خوب حالا میتونم برم؟
سهون بلند شد و ایستاد، دستشو تویه یکی از کشو های میزش برد و پاکت کوچیکی رو در اورد. پاکت رو به سمت من گرفت و گفت:
-یه پرونده سری که میخوام فقط خودت بکشیش،لازم بود تو خونه کاملش کن ولی حتما خودت بکشش و تویه شرکت یه سری کاراشو بکن، امکاناته اینجا کارو برات راحت میکنه.فقط نباید کسی شک کنه به این پرونده.حواست باشه کسی ازش سر در نیاره،یادت نره به هیچکس نمیشه اعتماد کرد، هر چقدرم زمان بخوای بهت میدم، فقط با دقت و تمیز رسمش کن.میتونی بری…
جلو رفتم و پاکت رو از دست سهون گرفتم،تعظیم کوتاهی کردم و بدون حرف از اتاق زدم بیرون، با قدم هایه اروم به سمت اتاقم راه افتادم. داشتم فکر میکردم حالا که اینجوری شده چجوری باید رفتار میکردم!مثلا معمولیه چجوری؟ خشک، بی حوصله، سرد، عصبی، جدی و…..گیج کنندست.چجوری رفتار کنم که نه ناراحت بشن و نه خودمونی.هرچی نباشه شاید یکیشون بی گناه بود.اهی کشیدم و سرمو تکون دادم،این بازی واقعا مسخره و دردسر سازه!
جلو در اتاق ایستادم،نفس عمیقی کشیدم و دستگیره در رو پایین دادم.
اخم کمرنگی کردم و با چهره ی جدی وارد اتاق شدم،کیونگسو و جونگین دوتاشون سرشون تو کار خودشون بود و غرق پرونده های روبه روشون بودن.بدون سر و صدا پشت میزم نشستم و پاکت رو جلوم گذاشتم، چندتا از پرونده ها رو ردیف ردیف جوری که شک نکنن جلوی میزم چیدم تا دید زیادی به پرونده ای که سهون بهم داده بود نداشته باشن.به ارومی پاکت رو باز کردم و برگا هایه داخل پاکت رو یکی یکی ازش اوردم بیرون.نیم نگاهی به یکی از برگه ها انداختم، با خوندن خط اولش سیخ سرجام نشسته.با شک عظیمی بقیه برگه ها رو تند تند ورق میزدم و با دیدن هر برگه چشمام لحظه به لحظه گردتر میشد،امکان نداشت!ایناا…اینا پرونده ی شعبه ی جدید شرکت o s h بود که سهون ازم خواسته تا نقشه شو بکشم!این برای من سنگین بود…و اینطورم که سهون گفت محرمانست، دیگه واقعا کم مونده بود سره چندتا برگه ی کوفتی ترورم کنن…
با کلافگی برگه هارو شوت کردم تو پاکت و پاکتو پرت کردم رو میز، دستی تویه موهام کشیدن و نفسمو به شدت دادم بیرون، احمقانست.
توی همین حین نگاهم به نگاه خیره جونگین که پاکت رو هدف گرفته بود جلب شد.چشمامو ریز کردم و پاکتو از رو میز برداشتم و گذاشتمش داخل کشو میز.جونگین نگاهشو سمت من سوق داد و با پوزخندی تمسخر امیزی بهم خیره شد،همین یکی رو کم داشتیم.بی توجه بهش سرمو انداختم پایین و مشغول ادامه کارم شدم.بعد از گذشت دقایقی جونگین موبایلشو از رویه میزش برداشت و بیصدا از اتاق خارج شد. خوبه روزه اولشه اینقدر خودشو دسته بالا گرفته!
با درموندگی نفس عمیقی کشیدم و برگشتم سر کارم.
……
ساعت کاری تا چند دقیقه دیگه تموم میشد،بیکار رویه صندلیم نشسته بودم و هر از گاهی اطرافم رو دید میزدم.هوا تاریک شده بود و از پنجره سوز سرمایه کمی میومد، اوایل زمستان بود و اب و هوا سرد و سوزناک!بی حوصله روی صندلیم چرخیدم و سرمو به پشتش تکیه دادم.از خستگی دیگه توان نداشتم.بعد از گذشت دقایقی دوباره نگاهی به ساعتم انداختم که با دیدن تموم شدن ساعت کاری عین فشنگ از جام پریدم، از کیونگسو و جونگین خدافظی خشکی کردم و زودتر از اونا از اتاق زدم بیرون.کیف دستی کوچیکمو تویه دستم جا به جا کردم و با قدم هایه محکم به سمت اسانسور رفتم،فک کنم من اولین کسی بودم که داشتم از شرکت خارج میشدم چون هیچکس تویه سالن نبود.بی تفاوت سوار اسانسور زدم و دکمه لابی رو فشار دادم. کمرمو به بدنه سرد اسانسور تکیه دادم و وزنمو رویه یه پام انداختم.گردنم به شدت درد میکرد و امروز واقعا خیلی خسته شده بودم.پرونده ها و قرار داد هایه شرکت روز به روز بیشتر میشد و این حجم کاری واقعا برام زیادی مشکل بود.با توقف اسانسور بی حوصله صاف ایستادم و با اخم کمرنگی یه راست از ساختمون زدم بیرون.دستمو تویه جیبم فرو کردم و یکم تو جیبم رو گشتم،اه لعنت،مثل همیشه پول نقد نداشتم که بخوام تاکسی بگیرم.با کلافگی مسیر خونه رو در پیش گرفتم،خسته و بی حوصله بودم و این مسافت خونه هم واقعا عصبیم میکرد.درحالی که با کلافگی به خیابون و رد شدن ماشین هایه رنگارنگ درونش نگاه میکردم، مسیر خونه رو با قدم های بلند طی میکردم.باید حتما قبل رفتن به خونه میرفتم یه سوپر مارکت تا یکم برای خودم تنقلات بخرم، تو اون خونه کوفتی اوه سهون فقط میوه و حبوبات پیدا میشد!
با درموندگی اه دردناکی کشیدم و پشت گردنم رو ماساژ دادم، گردنم به شدت درد میکرد…
اون از پرونده کوفتی شرکت اوه سهون،اینم از طی تقریبا هر روز این مسافت….وایسا بببینم پرونده شعبه سوم شرکت،پروندهههه .سراسیمه در کیفمو باز کردم و تند تند داخلشو گشتم . پرونده شعبه سوم شرکت o s h….وااییی نه ،چطور یادم رفته بود از تو کشو برش دارم؟
باید میرفتم برش میداشتم وگرنه اگه دست کسی می افتاد بدبخت میشدم،چون واقعا یادم نمیومد در کشو میزمو قفل کردم یا نه!به خصوص که حالا معلوم نبود این کیم کای کی هست…..
به سرعت از جا پریدم و با اخرین سرعتی که میتونستم مسیر رو دور زدم و دویدم سمت شرکت،وای نه وای نه.اگه اتفاقی برای این پرونده می افتاد اخراجم حتمی بود.سرعتمو بیشتر کردم،زیاد دور نشده بودم و این خوش شانسی بود.چشامو ریز کردم و از اون فاصله کم نگاهی به جمعیت محدودی که دم در شرکت ایستاده بودن کردم.با رسیدن به شرکت در حالی که از شدت نفس نفس قفسه سینم به شدت بالا و پایین میرفت و موهام به شکل نامرتبی تو هوا پخش شده بود، در برابر نگاه هایه خیره و متعجب کارمندا، بی توجه به صدا زدنایه معتدد نگهبان از کنارشون رد شدم و وارد لابی شدم،لابی خالیه خالی بود.
یه راست رفتم سمت اسانسور و تند تند دکمشو فشار دادم،اههه بیا پایین دیگه.با باز شدن در اسانسور خودمو پرت کردم توش و دکمه طبقه 30 رو فشار دادم،اوه سهون خبرتو بیارن با این شرکتت انگار یکم پایین تر بود چی میشد،فقط خوب بلده به من گیر بده!
نمیدونم چرا ولی استرس شدیدی مثل خوره به جونم افتاده بود، شاید به طور طبیعی اصلا نباید برام مهم میبود ولی…بود.من نگران پرونده هایه شرکت سهون بودم ولی چرا؟ چون اون مثلا دوستمه؟ چون نمیخوام اتفاقی که برای سوهو افتاد برای ماهم تکرار شه؟ یا چون نمیخوام شکست سهون رو ببینم؟ تک تک این سوال ها احمقانه و بی جواب بود،ولی برای من فقط این لحظات نگران کننده بود.من شاید فقط یه مسافر بودم و معلوم نبود که کی دوباره مجبور شم برگردم چین،شاید هم هیچ وقت بر نگردم ولی اون جی کیونگی که من دیدم حالا حالاها بیخیال من نمیشد، پس نمیخواستم با اومدنم فقط مایع دردسر باشم.دوست نداشتم اگه روزی مجبور شدم برم با خاطرات بد ازم یاد بشه…
با باز شدن در اسانسور از جا کنده شدم و با سرعت از اسانسور پریدم بیرون.با نگرانی نگاهی به سالن کم نور شرکت انداختم.
.چراغ هایه سالن شرکت خاموش بود و فقط نور کمرنگی از زیر دیوار های به چشم میخورد که فقط جنبه تزئینی داشت.
ترس کوچیکی از دیدن فضای مخوف شرکت به دلم افتاد،ولی نه الان وقت این مسخره بازیا نبود، بسه لوهان یکم مردونه باش.برو جلو و بدون نگاه کردن به اطرافت فقط پرونده ها رو بردار و برگرد! کاری نداره که…
با قدم هایه محکم ولی پر از نگرانی به سمت اتاق کار قدم برداشتم.نفس عمیقی کشیدم و بدون لحظه ای درنگ دستگیره در رو پایین کشیدم و در رو محکم به جلو هل دادم. اما این عجله کردنم فقط برای خودم بد شد،با دیدن صحنه روبه روم داد کوتاهی کشیدم و چند قدم رفتم عقب.کیم جونگ این!!!
جونگین در حالی که پاکت زد رنگی که حاوی پرونده شعبه سوم شرکت بود رو تو دستش تکون میداد،با اخم به سمت من برگشت و با دیدن من نیشخندی زد. اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم ترسم رو مخفی کنم،ترسی که حالا تو بند بند وجودم میجهید.
کای یکی از دستاشو تویه جیب شلوارش فرو برد و با قدم های اروم در حالی که پاکت رو تویه دستش تکون میداد، به سمتم قدم برداشت.
پاکت رو بالا گرفت و با صدای دورگه ای مخلوط از نفرت و تمسخر گفت:
_اوه لوهان،اومدی!دیگه واقعا داشتم به حماقتت شک میکردم که چطور یه همچین پرونده ی مهمی رو یادت رفته، ظاهرا اونقدرام احمق نیستی، ولی خوب پرونده فقط برای من و امثالم ارزشمنده…به نظرت این وقت شب یکم خطرناک نیست که برای برداشتن یه پرونده بی ارزش برگردی؟
اخمی کردم و محکم گفتم:
+پرونده رو بده به من کیم جونگین!
جونگین شروع کردم به قهقه زدن.پاکت رو بالا گرفت و کمی به سمتم خم شد.
_کیم کای ژیو لوهان!کیم کای! میدونی، از اولم بهتر بود خودمو زودتر معرفی میکردم.به نظرم وقتی بدونین من کیم جنبه بازی یکم فان تره، نه؟
بهت زده خیره شدم به چهره ی نفرت انگیزش.ناخداگاه کج خندی زدم.چطور یه ادم میتونه اینقدر پست باشه که بازی با دیگران رو فان ببینه؟بازی که جوی خون راه بندازه اسمش بازی نیست، میدون جنگه….
+از این کار چی نصیبت میشه؟ تو میتونی خیلی بهتر از اینا باشی…این مسخره بازیا رو بزار کنار و پرونده رو بده به من!!!!
کای دستشو بالاتر گرفت و دوباره قهقه ای زد.
_واقعا که احمقی ژیو لوهان! همه چیو ساده میبینی،فک میکنی همه مثل خودتن!ولی متاسفانه باید رویای کاغذیتو خراب کنم چون بازی ما به این سادگیا نیست، بهتره از سر راه بری کنار و بزاری دوستانه حلش کنیم.
و قدمی به سمتم برداشت.
+تو خواب ببینی!
خوب این دیگه داره پررو میشه ،صبر منم داره سر میاد و واقعا داشتم میترسیدم و بهتر بود هرچه زودتر پرونده رو بگیرم و از شرکت بزنم بیرون. پس بریم یه حرکتی بسی دردناک بزنیم…
بدون هشدار قبلی و فرصت تجزیه و تحلیل به کای، با یه حرکت حمله کردم سمتش و با زانو محکم زدم وسط پاش.
کای داد بلندی زد و با هواس پرتی پرونده رو ول کرد.با شتاب پرونده رو تو هوا چنگ زده و بدون نگاه کردن به کای عقب گرد کردم و برگشتم سمت در.هنوز به 1 متری در هم نرسیده بودم که با حس ضرب محکمی که پشت گردنم خورد دیدم تار شد.درد وحشتناکی رو پشت گردنم حس میکردم و به راحتی میتونستم تحلیل رفتن انرژیم رو حس کنم .دست و پام شل شد و در اخر،برای یه لحظه چشمام سیاهی رفت و بی حال روی زمین افتادم،اخ سرم….
کای بدون توجه به پرونده ها که کنار دستم افتاده بودم،بازومو گرفت و برم گردوند سمت خودش،پوزخند ترسناکی زد و با صدایه دورگه ای از سر خشم گفت:
_میخوای بازی کنی؟باشه،پس بیا بازی کنیم…امشب بدترین شی زندگیت میشه ژیو لو هان…
……
از دید سهون:
با خستگی کلید رو تو در چرخوندم و در خونه رو باز کردم، کفشامو در اوردم و وارد خونه شدم.به اولین مبلی که رسیدم کیفمو پرت کردم روش و بی حال در حالی دکمه هایه لباسمو باز میکردم وارد اتاقم شدم.با یک حرکت سریع کتم رو از تنم در اوردم و روی تختم انداختمش و مشغول باز کردن دکمه های سر استین هام شدم.اومدم لباسمو از تنم در بیارم که گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن.اخم کمرنگی کردم و دست از کارم کشیدم، خم شدم و گوشیمو از رو تخت برداشتم و نگاهی به اسم نقش بسته روی صفحه گوشیم انداختم.اخمام رفت تو هم، جانگ ریو؟! اون نا پدری حرومزادم برای چی باید به من زنگ بزن؟،ما خیلی وقت بود کاری به هم نداشتیم.ایندفعه دیگه چی میخواست؟!
با نفرت دکمه سبز رنگ رو لمس کردم و گوشی رو به گوشم چسبوندم،صدای نفرت انگیزش هنوز هم پر از طمع بود..
_اوووو،اوه سه هون.مشتاق دیدار،کم پیدایی!بهم نگفتی که برگشتی!بعضی وقتا اگه افتخار بدی و بزاری صداتو بشنویم خوشحال میشیم، وقت کردی یه سر بهمون بزن.خیلی دلم برات تنگ شده پسر…
با نفرت گفتم:
-چی میخوای جانگ ریو؟خوب میدونی که چقدر ازت متنفرم،حتی صدای نفرت انگیزتم باعث میشه کل روزم به گند کشیده شه.ایندفعه دیگه چه مرگته؟
جانگ ریو با هوس گفت:
_هنوزم حاضر نیستی اون شرکت کوفتیتو به من بدی؟شنیدم شرکتتون داره اروم اروم پایین کشیده میشه.سر حرفم هستم،شرکتو دو برابر قیمت برمیدارم.ارثیت و هرچیزیم که خواستی بهت میدم…نظرت چیه؟اون شرکت اونقدر ارزش نداره که داری به خاطرش خودتو با اب و اتیش میزنی سهون…
قهقه ی بلندی سر دادم و با تمسخر گفتم:
-اسم منو رو اون زبون کثیفت نیار،فقط از سر رام گمشو،اون شرکت تا اخرین لحظه مرگ نفرت انگیزت مال من میمونه و هیچ وقتم به دست ادم پستی مثل تو نمیوفته.دیگه بچه نیستم که بتونی با حرفایه تو خالیت سرمو شیره بمالی،دیگه حرفات همش شده مثل یه دیالوگ نمایشنامه، فقط تکرارش میکنی.گوشم خیلی وقته از این دیالوگ مسخرت که هر دفعه باهاش سرمو درد میاری پره، اون ارثیم مال خودت، من رو حرفم هستم جانگ ریو.اون شرکت هیچ وقت به دست تو نمیوفته، هیچ وقت.
جانگ ریو اینبار با نفرت گفت:
_حرف اخرته؟
متقابلن با نفرت گفتم:
-خیلی وقته که این حرف، حرف اول و اخرمه.تو خیلی احمقی که بعد این همه سال هنوزم دنبالشی، تاسف باره!
جانگ ریو با خشم گفت:
_پس منتظر باش اوه سه هون، این بازی تازه شروع شده.بشین و نظاره گر باش که چطور ذره ذره کسایی که اطرافتن رو خرد میکنم و از سر راه برشون میدارم تا جایی که خودت میای و با دستایه خودت اون سندایه مسخره رو روی میزم میزاری،اون شرکت یه روزی ماله من میشه.پس بشین نگاه کن، کیم کای تازه بازیشو شروع کرده،این از اولیش…
و بعد، صدای معتدد بوق های تلفن که تویه گوشم پیچید، بهت زده به جلوم خیره شد، یعنی چی؟ادمی نبودم که با یه مشت حرف تکراری تنم بلرزه ولی میدونستم جانگ ریو از هیچ راهی برای زمین زدن من و رسیدن به اون شرکت دریغ نمیکنه، حتی از کشتن ادماهایه اطرافش.ولی حرف اخریش… “این از اولیش”…منظورش چی بود؟
هنوز چند ثانیم نگذشته بود که صدای زنگ گوشیم دوباره بلند شد،با عصبانیت نگاهی به صفحه گوشیم انداختم،ایندفعه ناشناس بود.گوشی رو دوباره چسبوندم به گوشم و عصبی جواب دادم:
-بله؟
صدایه نفس نفس زدنایه شخصی پشت تلفن به گوش میرسید.
_ری…رییس اوه…
عصبی تر گفتم:
-شما؟
مرد دوباره با نفس نفس گفت:
_نگهبان شرکتم رییس،گفته بودین هر اتفاقی بعد از ساعت کاری برای شرکت پیش اومد بهتون خبر بدم…
دیگه داشتم کلافه میشدم.
-چیشده؟
نگهبان با نگرانی گفت:
_حدود ده دقیقه پیش یکی از کارمندایه شرکت، اگه اشتباه نکنم اقای ژیو لوهان با عجله وارد برج شد و هرچی صداش زدم واینستاد.اسانسور رویه طبقه 30 ایستاده و خیلی وقته پایین نمیاد و هر چقدرم از تویه دوربین ها سالن رو چک میکنم نمیبینمشون، انگار اب شدن رفتن تو زمین…
مبهوت به دیوار روبه روم خیره شدم،حرفایه جانگ ریو تو گوشم پیچید:
_”بشین و نظاره گر باش که چطور ذره ذره کسایی که برات مهمن رو خرد میکنم و از سر راه برشون میدارم،اون شرکت یه روزی برای من میشه.پس بشین نگاه کن، کیم کای تازه بازیشو شروع کرده، این از اولیش…”
این از اولیش….این از اولیش….چه اتفاقی داره میوفته!
گوشی رو محکم بین انگشتام فشردم و داد زدم:
-کسی هست که هنوز از شرکت خارج نشده باشه؟
نگهبان بعد چندثانیه با لکنت گفت:
_کیم….جونگین…
اخم غلیظی اروم اروم روی پیشونیم نقش بست،خشمم غیر قابل توصیف بود.پس نقشه جانگ ریو این بود….لحظه ای تعمل نکردم.گوشیم رو چپوندم تو جیبم و با بیشترین سرعتی که از خودم سراغ داشتم شروع کردم به دوییدن و از خونه زدم بیرون،یک تار مو از سر لوهان کم بشه تک تکتون رو به خاک سیاه میشونم…
……
از دید لوهان:
کای بدون توجه به سر و صداهایه من و جیغ زدنام دستایه بستمو گرفته بود و رویه زمین میکشیدم و منو به سمت کور ترین نقطه شرکت میبرد.دیگه جونی تو تنم نمونده بود و اشکی نبود که نریخته باشم ولی هنوز تسلیم نشده بودم.
+ولم کن..از جون من چی میخوای لعنتییی!ولم کن اشغال عوضی…پست فطرت..
کای درحالی که دستمو بیشتر میفشرد و با شدت بیشتری منو رو زمین دنبال خودش میکشید با تمسخر گفت:
_تا صبحم جیغو داد کنی کسی صداتو نمیشنوه،چرا مثل بچه ادم نمیای تا با هم یه شب به یاد موندنی بسازیم هوم؟قول میدم ازش لذت ببری…
گریم شدت گرفت،نه…نمیخوام اینجوری بشه.نمیتوام تبدیل به یه هرزه بشم،نمیخوام بازیچه دستشون بشم،نمیخوااامممم همچین ادمی بشم….
هنوز هیچی نشده فکر هایه مختلفی از مغزم میگذشت،ترسیده بودم و ترس از اتفاقی که تویه فکرم میچرخید انرژیمو تحلیل میکرد.نزدیک به هزار بار به خودم لعنت فرستاده بود که چرا به حرف سهون گوش نکرده بودم و تنها اومده بودم تو شرکت و یا چرا اصلا پرونده ها رو یادم رفته بود بردارم.لعنت به این شانس….
با نزدیک شدن به راهرو باریکی که نقطه ی کور قرار داشت و چراغ هایه تو سقفش به طرز وحشتناکی سوسو میزدن، شروع کردم به داد زدن .دیگه نه غروری برام مونده بود و نه انرژی،فقط میخواستم از شر این وضعیت خلاص شم، فقط میخواستم برم خونه…
+کممممک، یکی کمکم کنه.کسی نیست توروخدا یکی به دادم برسهههه!!!!ولم کن مرتیکه روانییییی.ولممم کن لعنتیییییییی بزار برم!
کای جلوی در اخرین اتاق که ته راهرو قرار داشت از حرکت ایستاد و با چشمایه به خون نشسته برگشت سمتم، با دیدن چهره ترسناکش که حالا تویه تاریکی ترسناک تر به نظر میرسید، لرزه وحشتناکی به تنم افتاد، کارم تموم بود.
کای خم شد سمتم و یقه ی لباسمو توی مشتش گرفت،یقه ی لباسمو بالا کشید و وادارم کرد که توی چشماش نگاه کنم.با ترس چشمای اشکیمو به چشمایه سرخش دوختم که رگه های خون به خوبی توش نمایان بود.کای پوزخندی زد و درحالی که با دست دیگش در اتاق رو با کلید باز میکرد، یقه ی لباسمو بیشتر کشید و صورتمو به صورتش نزدیک کرد، جوری که به راحتی نفسایه داغش به صورتم برخورد میگرد و حالمو بهم میزد.سرمو عقب کشیدم و چهرمو جمع کردم.
کای با لذت به چهره ی درهمم نگاه کرد و گفت:
_دلم میخواد وقتیم که زیرمی همینطوری وحشی بازی در بیاری تا بهت نشون بدم وحشی بازیه واقعی چجوریه!
بایه حرکت در اتاق رو باز کرد و منو با یقه پرت کرد وسط اتاق.به شدت سکندری خوردم و با پشت محکم رویه زمین افتادم،صدایه برخورد محکمم با زمین تویه سرم پیچید.چهرمو از درد جمع کردم و هیس کوتاهی کشیدم.میتونستم به وضوح گرمی خون جاری از زخم کوچیکی رو پشت شونم حس کنم.نفسم بند اومده بود.سرفه ی خفه ای در اثر گرد و خاک پخش در هوا کردم و سعی کردم با کمک دستایه بسته ام بشینم.سوزش زخمم هر لحظه بیشتر میشد و درد کمرم امونم رو بریده بود…
به زور نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم که درش فقط مشتی میز و صندلی پوسیده و خراب به چشم میخورد،حتی یه وسیله ساده هم نبود که من بتونم به وسیله اون از خودم دفاع کنم و یا حداقل برای خودم وقت بخرم…
هه،حتما با این دستایه بسته میخوای از خودت دفاع کنی لوهان؟!واقعا که دلت خوشه، وقتی کسی نمیاد دنبالت برای کی میخوای وقت بخری؟ وقتی حتی اصلا کسی خبر نداره که تو اینجایی برای کی داری وقت میخری؟
خیلی بچه ای، خودتم میدونی که امشب کارت تمومه، و همشم از صدقه سری حواس پرتی و لجبازیایه خودته!!
گرمی اشک دوباره راه خودشو رو گونم گرفتم، با نفرت نگاهمو به نقطه نامعلومی دوختم، از زندگیم متنفرم…قسم میخورم اگه کای به هدفش برسه خودمو از همین طبقه پرت کنم پایین، قسم میخورم!
صدای چرخیدن قفل در و بعد هم صدایه قدم های کای پشت سرم بلند شد،دوباره با وحشت برگشتم سمتش و خودمو رویه زمین به سمت عقب کشیدم.بدنم به شدت میلرزید و اشکام بند نمیومد،دستم درد میکرد.دیگه جونی تو تنم برای مقابله با کای نمونده بود، دیگه امیدیم برای مقابله باهاش نمونده بود…
کای لحظه ای از حرکت ایستاد،پوزخندش کم کم محو شد و اخم غلیظی رویه پیشونیش نقش بست،از چهرش نفرت و خشم میبارید.دوباره شروع کرد به حرکت و تویه یه قدمیم ایستاد.جلویه پام زانو زد و با خشم چونمو تویه دستش گرفت و سرمو بلند کرد.
با حالت بی احساسی به زور بهش نگاه کردم،کای با صدایی که از خشم دورگه شده بود غرید:
_میدونی چرا الان اینجایی؟
هیچی نگفتم،حتی کوچیک ترین تکونی هم نخوردم،فقط با چشمایه پر از نفرت بهش نگاه کردم.
کای ایندفعه با صدایه بلند تری گفت:
_مییدونییی؟
با نفرت گفتم:
+فک میکنی برام اهمیتی داره؟حدسش زیاد سخت نیست…
کای پوزخند پر از هوسی زد،با لذت گفت:
_تو اینجایی تا تاوان لجبازیایه اوه سهونو پس بدی.
با بهت خنده بی حالی کردم.
+تاوان؟ واسه هوس رانیایه خودت دلیل قانع کننده ای بیار، نه اینکه دیگران رو قربانیه غلطایه اضافیه خودت کنی.
-هه..هوس؟ خیلی خودت رو دست بالا گرفتی ژیو لوهان، اگه خیلی اصرار داری من مشکلی ندارم، فقط ممکنه یکم خشن باشم!
و با یه حرکته از یقه لباسمو گرفت و تا پایین لباسم رو جر داد، داد بلندی زدم و با دستایه بستم زدم زیر دستش، کای بایه دست دستایه بستمو که حالا از شدت نرسیدن خون بهشون کمی کبود شده بودن رو گرفت و با دست دیگش محکم شونمو گرفت و کوبیدم به زمین.دوباره داد بلندی کشیدم وچشمامو از درد به هم فشردم،پشت شونم به طرز وحشتناکی تیر میکشید.کای اروم سرشو خم کرد و وزنشو روی بدنم انداخت و اروم اروم شروع کرد به مک زدن و لیسیدن گردن و سینم و در همون حال مشغول لمس بدنم شد.
از حرکت زبون گرم و لزجش روی بدنم چندشم شده بود و حالت تهوع گرفته بودم،شروع کردم به تقلا کردن و با پام سعی کردم بهش ضربه بزنم،ولی دریغ از کوچیک ترین حرکتی.
+ولم کن اشغاااال…
بغض بدی دوباره راه گلومو بسته بود،نمیخواستم ادم ضعیفی باشم،ولی دست خودم نبود.زیر لب به کای ناسزا میگفتم و سعی میکردم از خودم دورش کنم ولی بی فایده بود.با حس دستش رویه کمربند شلوارم تکون محکمی خوردم،با بهت داد زدم:
+ولم کن حرومزاده دستتو بکش! منم مثل خودت پسرم نفهم!
ولی کای بدون توجه به من فقط گردنم رو مک میزد و مشغول باز کردن کمربندم بود،جیغ زدم:
+وللمممم کنننن…
یه ان کای بلند شد و دستشو بالا برد و با تمام توان سیلی محکمی به گونم زد،بی حس به نقطه ی نامعلومی خیره شدم.کارم تموم بود،گونم به شدت میسوخت و به راحتی میتونستم حس کنم که گوشه لبم پاره شده. دیگه جونی تو تنم نمونده بود که بخوام تقلا کن،
فقط در حالی که اروم اشک میریختم به کناری خیره شدم…
……
از دید سهون:
با شتاب در اسانسور رو هل دادم و وارد سالن شرکت شدم، وسط سالن ایستادم و به سرعت نگاهمو تویه جای جایه سالن چرخوندم ،ولی دریغ از یه صدا یا نشونه که نشون بده لوهان اینجا بوده.یه ان نگاهم رو در بخش نقشه کشی ثابت موند که از زیر درش حاله هایه نور کم جونی دیده میشد.به سرعت دویدم سمت در و با شتاب بازش کردم،با اخم غلیظی وارد اتاق شدم و دور تا دورشو رصد کردم.کف زمین پر بود از کاغذایه اداری شعبه سوم شرکت ولی اثری از لوهان نبود.بی توجه بهشون از اتاق خارج شدم و دوباره وسط سالن ایستادم،با کلافگی دستی تویه موهام کشیدم و چشمامو بستم.فک کن اوه سهون فک کن، نگهبان گفت تویه دید دوربین ها مداربسته نبوده،کجایه شرکت که دوربین نداره؟بهت زده نگامو چرخوندم به سمت راهرویه باریک گوشه ی سالن،انبار؟
بدون تعمل دوییدم سمت انبار شرکت،میدونستم که این کارم ریسک بود، ممکن بود اصلا لوهان تو شرکت نباشه و جایه دیگه ای در حال خوشگذرونی باشه و یا ممکن بود جانگ ریو فقط سر کارم گذاشته باشه و اینم جزو یکی از نقشه هاش باشه،شاید اصلا کیم کای وجود نداشته باشه!ممکن بود که اینجا گشتن تویه اوج خستگی فقط وقتمو هدر بده،ولی نمیتونستم بیخیال بشم، باید مطمئن میشدم.
چراغ هایه کم نور راهرو سو سو میزدن و هر لحظه به عصبانیتم اضافه میکردن.عصبانیتم از این بود که نکنه دیر برسم و بلایی سر لوهان بیاد و یا نکنه برم خونه و ببینم لوهان سالمه و همه ی اینا سر کاری بوده،ولی واقعا نمیخواستم باور کن که تحدید ناپدریم عملی شده باشه و راست گفته باشه.با صدایه کم جونی از ته راهرو به گوشم خورد،تمام فکر خیالاتم از سرم پرید.
این داد ها… صدایه لوهان بود،مطمئنم.سرعتمو بیشتر کردم،صداها هر لحظه بیشتر بیشتر میشد.با رسیدن به پشت در انبار با عجله و خشم غیر قابل کنترلی دستگیره در رو بالا و پایین کردم و سعی کردم در رو باز کنم.
ای لعنت،قفل بود.نگاهمو دور تا دور سالن چرخوندم تا با یه وسیله ای در رو بشکونم که چشمم به کپسول اتش نشانی نصب شده رویه دیوار خورد،سراسیمه به سمتش رفتم و از رو دیوار برش داشتم و دوباره برگشتم سمت در.کپسول و بالای سرم برد و با قدرت محکم کوبیدمش رو دستگیره.به خاطر فرسوده بودن قفل در، با همون ضربه اول قفل در شکست.کپسولو به کناری انداختم و در انبار رو به شدت به جلو هل دادم…
با دیدن تصویر روبه روم لحظه ای خشکم زدم…
لوهان با موهایه بهم ریخته و لباسی که تویه تنش پاره شده بود ،بدون شلوار بی جون کف زمین افتاده بود و اشک میریخت و کیم جونگین درحالی که دستش به کمربند شلوارش بود بدون پیرهن بالای سر لوهان ایستاده بود،کیم جونگینی که حالا ظاهرا همون کیم کای بود با اخم سرش رو برگردند سمت عقب و با دیدن من تو چهارچوب ،پوزخند پر از هوسی به چهره سرخ شده از خشمم زد و کامل برگشت سمت من.
_اوه پسر،چه افتخاری! اوه سهون،رییس شرکت معروف o s h الان جلویه من وایساده؟!واقعا باعث افتخارمه، چه سعادتی…ولی ببخش، نمیتونم به خوبی ازت استقبال کنم…الان…تویه این موقعیت… خودت فک نمیکنی وسط کارم مزاحمم شدی اوه سهون؟
و با دست به لوهان که حالا با اشک بهم خیره شده بود اشاره کرد.
دیگه مغزم فرمان نمیداد،فقط خشم و نفرت بود که جلویه چشمم رو گرفته بود، بند انگشتایه دستم از شدت فشار دستایه مشت شدم به سفیدی میزد.خون جلویه چشمامو گفته بود.حسابتو میرسم کیم کای…
حساب این وقاحت بی موقعت رو میرسم.بدون پیش بینی یهو خیز برداشت سمتش و مشت محکمی به صورتش زدم،کای چند قدم عقب رفت و دستشو گذاشت رو گونش.بهش مهلت تجزیه و تحلیل ندادم و دوباره مشت دیگه ای به صورتش زدم که ایندفعه پرت شد رو زمین.با نفرت رویه شکمش نشستم و با تمام توان دستمو بالا بردم و مشتمو کوبیدم رو صورتش…مشت اول…مشت دوم…مشت سوم….
حسابش از دستم در رفته بود، فقط تا جایی که کمی از حس خشم و نفرتم کم بشه زدمش.تا جایی که تخلیه بشم…
بعد از گذشت چند دقیقه بالاخره خسته شدم.نگاهی به مشتم غرق خون کردم و نیشخندی زدم، نیم نگاهیم به کای انداختم که یه جای سالم رو صورتش نمونده بود.خیلی سعی کرد از خودش دفاع کنه،ولی خوب مسلما نتونست!!
-دیگه اینطرفا نبینمت!!!!
از رویه شکمش بلند شدم و ایستادم.یدفعه با پا ضربه ی محکمی به شکمش زدم و غریدم:
-پاشو گمشو از جلویه چشمام!!
کای چند ثانیه بی حرکت روی زمین نشست، دستی به صورتش کشید و اروم از جاش بلند شد.بی تفاوت نگاهی به لوهان و بعد به منم انداخت و درحالی که عقب عقب میرفت با نیشخند تهدیدوارانه ای گفت:
_ایندفعه به موقع رسیدی سهون، ولی این تازه اولشه!
و با نیم نگاهی به لوهان، تویه چارچوب در محو شد.
با رفتن کای با اخم غلیظی برگشتم سمت لوهان که حالا به زور لباساشو پوشیده بود و با دستایه بسته گوشه دیوار جمع شده بود.با چشمایه بی احساسی بهش خیره شدم،به حد مرگ از دستش عصبانی بود، به حدی که دلم میخواست بگیرمش زیر مشت و لگد به خاطر این همه بی حواسی و لجبازیش.با قدم هایه اروم به سمتش رفتم و جلوش ایستادم،اروم اروم خم شدم سمت پایین و بی حرف کراواتی که کای باهاش دستاشو بسته بود، از دور دستش باز کردم. کراوات رو گوشه ای انداختم.انگشتامو دور بازوهایه لرزونش حلقه کردمو اروم تو مشتم گرفتم،لوهان در حالی که بدنش لرزش کوچیکی داشت با ترس بهم خیره شده بود و هیچی نمیگفت.به سردی زل زدم تو چشماش،یه ان با یه حرکت سریع از زمین بلندش کردم و وادارش کردم بایسته.حالا سردی جاشو داده بود به خشم غیرقابل کنترلی که اماده انفجار بود،لوهان وحشت زده سعی کرد خودشو بکشه عقب،لباشو اروم تکون داد،ولی هیچ صدایه از بین لباش خارج نشد.بازوهاشو تویه مشتم فشردم و کمی کشیدمش بالا ،چهرش توهم جمع شد،بیشتر کشیدمش سمت خودم و با فشار کوچیکی که به بازوش دادم وادارش کردم تویه چشمام نگاه کنه.لوهان سرشو بلند کرد و با صورت رنگ پریده ای بهم زل زد.
-خودت بگو،این موقع شب،تویه اون موقعیت،تنهایی، دقیقا اینجا چه غلطی میکنی احمقه لعنتی!!!!
صدام اونقدر رفته رفته بلندتر شد که کلمات اخری رو تقریبا داد زدم، با چشمایه به خون نشسته بازوهاشو بیشتر فشردم و داد زدم:
-جواب بدههه، اینجا چیکار میکنی؟
لوهان مشتایه بی جونشو به سینه برهنم میکوبید و سعی میکرد خودشو از حصار دستام ازاد کنه، ولی مشتایه کوچولوش زیادی ضعیف بود.پوزخندی به ناتوانیش زدم.
-نکنه توهم از ادمایه جانگ ریو ای؟ توهم جزو نقشه هاشی؟چقدر برای این کار پول میگیری ها؟! جواب بده!!!!!از وقتی اومدی فقط جز خرابکاری و دردسر هیچ کاری نکردی عوضی، وای به حالت اگه بفهمم دستت باهاشون تویه یه کاسه هست، از رو زمین محوت میکنم لوهان، فقط وای به حالت اگه بفهمم همش نقشست…
قطرات اشک کوچیکی اروم روی گونه هایه لوهان راه گرفت،با ترس نگاه اشکشو به چشمام دوخت و با صدایه گرفته لب زد:
+سهون، تو چت شده؟چی داری میگی..م..من هیچ کاری نکردم، قسم میخورم.من فقط….
داد زدم:
-ببر صداتو…!!!!!
لوهان بلند زد زیر گریه:
+سهون….چته تو…توروخدا بس کن داری میترسونیم،اینجوری نکن…من هیچکاری نکردم، نمیفهمم چی میگی دارم راست میگم!!!!!!
گریش شدت گرفت.
+س..سهون بازوهام…
یه لحظه نگاهم تویه چشمایه عسلیش قفل شد که با بی گناهی مملو از اشک بود،مردمک چشماش به ارومی دو دو میزد و بازوهای کوچیک و نرمش بین انگشتام میلرزید.
اخمم کم کم از هم باز شد،انگشتای دستمو شل کردم و پلک ارومی زدم.
ای لعنت به من که بی هیچ دلیلی اشکشو در اورده بود.من به کریس قول داده بودم برگردم…
ای لعنت به من که باز یادم رفته بود اون قرصای لعنتیمو بخورم…

نظرایه قشنگتونو ازم دریغ نکنید!

Dislike


جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
s_yoona
مهمان
s_yoona

خیلیییییییییییییییییی قشنگ بود میسییییی ابجی

دلارام
مهمان
دلارام

محشررررررررررررررررررررر بوووووود /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Raha
مهمان
Raha

چرا اپ نمیکنی؟؟ گفتی زود میذاری؟؟:(

Lulu
مهمان
Lulu

وااااااایییی خیلییی قشنگگگ تررر شددددد ?
مرسی خسته نباشییییی /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

jungi
مهمان
jungi

سلام کم پیدایی من دوباره خماری موندم که ممنون جیگر