23 👁 بازدید

INFINITY-chapter 11 and 12

سلام بر خواننده های عزیز و مهربونم

بدویین ادامه که اومدم با دوتا چپتر خفن.?

میدونم به خونم تشنه این ولی به خدا پارت هفته پیش اماده بود یه سری تصمیمات داشتیم منتظر بودم تا تصمیم نهایی بیاد بعد اپ کنم.خلاصه معذرت میخوام به بزرگی خودتون ببخشین.

و اماااا…..من اومدم با چپتر 11 و 12 به خاطر اینکه نظرا زیاد بود ولی من همچنان منتظر نظراتتونم، به اندازه 3 تا چپتر نوشتم ولی گذاشتم تو دوتا چپتر زیاااد به احترام شما دوستان عزیزم و برای معذرت خواهی.

بدوویین برید بخونین که این پارت بسی خفن است.ببینم با نظراتتون چیکار میکنیداا وگرنه دوباره یه پارت میزارم ??.خیلی زیاد حرف زدم بدویین برین پایین.

از دید لوهان:
صبح با صدای زنگ گوش خراش ساعت از خواب بیدار شدم.ناله ای کردم و از جام بلند شدم.دیروز رو جناب اوه لطف کرد گفت نمیخواد بری سر کار و مرخصی بهم داد ولی گفت “اگه یک روز، فقط یک روز ببینم تاخیر داشتی کامل اخراجت میکنم.”یکی نیس بگه خسیس، اصلا نمیخوایم مرخصی بدی چرا منت میزاری؟ ولی خوب کسی نبود بگه و منم پرو سریع جعمش کردم.
دست و رومو شستم و بدون نگاه کردن به ایینه از اتاق خارج شدم.با چشمایه بسته رفتم تو اشپز خونه ، در یخچالو باز کردم و تا اخر کشیدم عقب تا کامل باز شه.هنوز در یخچال کامل باز نشده بود که صدای اخ کوچیکی از پشت در بلند شد.یکی از چشمامو باز کردم و به پشت در نگاه کردم.سهون درحالی که گونشو میمالید چشم قرنه جانانه ای بهم رفت.
-کور!
بدون توجه بهش دوباره در یخچال رو باز کردم و شیر و خامه رو از تو یخچال برداشتم.در یخچال رو بستم و روی میز وسط اشپز خونه نشستم.بی حال برای خودم لقمه میگرفتم و نصفه نیمه قورت میدادم، من خسته بودم خسته! حالا خوبه چند روز بود میرفتم سر کار.سهون روبه روم پشت میز نشست و بی خیال شروع کرد به خوردن صبحونش کرد.بعد از تموم کردن صبحونم خامه و شیرو برگردوندم تو یخچال و رفتم تو اتاق.یه کت مشکی ساده که رو یقش و سر استیناش پارچه براق کار شده بود به همراه یه پیرهن مشکی براق از تو کمد اوردم بیرون و شلوار مشکیمم از تو کشو کشیدم بیرون.احساس میکنم کریس یکم زیاده روی کرده بود این لباسا یکم فراتر از یه لباس رسمی برای شرکت بود ولی چاره چیه،اون دراز بدقواره تو استایل خودش لباس برداشته بود!
لباسا رو پوشیدم و موهامو با ژل زدم بالا.یکم عطر به خودم زدم و بعد از برداشتن کیف پولم از اتاق خارج شدم.سهون تو سالن نبود و از تو اتاقش صدایه اب میومد، حتما حموم بود،به من چه!
از خونه زدم بیرون،کفشامو پوشیدم.خودمو به پارکینگ رسوندم و با چشم توی پارکینگ دنبال ماشین کریس گشتم. هه گشتن میخواد اون ماشین دراز و بزرگش ضایع گوشه پارکینگ پارک بود.ماشینشم عین خودش دراز بود.به سمت ماشین رفتم و کنارش ایستادم. چند ثانیه بعد در ماشین با صدای تیکی باز شد. سرمو چرخوندم و کریسو در حالی که یه تیپ خفن زده بود و با عینک دودی به سمتم میومد نظاره کردم.
دستامو بردم بالا و سوت بلندی زدم.
+اوه اوه،خوشتیپ افتخار اشنایی میدی؟
کریس خنده مردونه ای کرد و با دست به ماشین اشاره کرد.
-نه تو استایلم نیستی?شازده سوار شو تا جا نموندی.
ببیشعور!?در ماشین رو باز کردم و در حین سوار شدن گفتم:
+بعد شرکت احیانا جایی قرار نداری؟
کریس بی تفاوت گفت:
-چرا اتفاقا!
خیز برداشتم سمتش.
+کییییی؟
کریس در حالی که سعی میکرد به زور خندشو نگه داره و جدی باشه گفت:
-با سهون!
مشت محکمی به بازوش زدم.
+مرتیکه دراز منو مسخره میکنی؟
-عزیزم تو خودت اخر خنده ای چرا من به خودم زحمت بدم؟!
+قیافتو تو اینه ببینی مطمئنن نظرت عوض میشه!
-اره اتفاقا بعد از دیدن تو پی بردم نیازی نیس حتی خودمم تو اینه ببینم مطمئنن تو بدتر از منی!
+نمیخوای بس کنی؟
-نه میخوام تا بحثش هست یکم با واقعیت روبه روت کنم!
+واقعیت از این واضح تر؟ اخه تو رو چه حسابی اینقدر اعتماد به نفس داری درحالی که با اون قد درازت من اگه شهردار بودم ازت به عنوان نردبون استفاده میکرد!

-اتفاقا من اگه یکی دیگه بودم وقتی خودمو میدیدم حتما اسممو به عنوان میراث ملی ثبت میکردم.
+درست برووووووون! کریس تو خیلی شاخی هر غلطی میکنی بکن اصلا تو مجسمه ازادی فقط منو این بغل پیاده کن که الان دوباره یکیو زیر میگیری شرش میوفته گردنمون…
و پشت بند حرفم صلیبی روی سینم کشیدم و دستامو جلو سینم بهم چسبوندم و وانمود کردم دارم دعا میکنم.
تا اخر مسیر همین وضع بود.کریس ایندفعه عین ادم خودش ماشین رو تو پارکینگ شرکت پارک کرد و بدون توجه به من سوار اسانسور شد.با اخم کنارش ایستادم و زیرلب فوشی نثارش کردم.از اسانسور خارج شدیم، کریس چشماشو گردوند و نگاهش رو یه نفر ثابت موند.رد نگاشو دنبال کردم، داشت به سوهو نگاه میکرد.سلقمه ای بهش زد و مشکوک نگاهش کردم.چپ چپ نگام کرد و مسیرشو به سمت سوهو کج کرد.منم به سمت سوهو رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی کوتاهی کریس خواهش کرد که شرمو کم کنم و منم با احترام رفتم تو اتاق کارم.بیشعور شده جدیدا!مشکوک بود…
طبق معمول یه کوه پرونده روی میزم قرار داشت که هر کدوم زمان زیادی برای کشیدن میبرد.پوفی کردم و پشت میزم نشستم.چند دقیقه بعد کریس و سوهو باهم وارد اتاق شدن.
کریس سوهو رو به سمت میز جدیدی که کنار میز من قرار گرفته بود راهنمایی کرد و روبه من گفت:
-از امروز سوهو هم با ما کار میکنه تا وقتی که ببینیم کی لی گورشو گم میکنه.حواستون به خودتون باشه و بخشایه خلوت شرکت تا جایی که میتونین نرین حتی اگه مجبور باشین.اگرم اتفاقی افتاد سریع با من یا رییس اوه در جریان بزارید.
اهان مشکوک نمیزدن،مثل اینکه کار اداری داشتن باهم.
به سوهو لبخندی زدم که با

لبخند جوابمو داد.
برای کریس سری تکون دادم و بیصدا مشغول کارم شدم.
….
تایم ناهار بود.کش و قوصی به بدنم دادم و پرونده ها رو هل دادم اونور میزم، چقدر من ازتون متنفرم پرونده هاااا. سوهو هم یکم میزشو مرتب کرد و بعد از چیدن پرونده ها باهم از اتاق خارج شدیم.همون لحظه در بخش کناری باز شد و لی به همراه دوستاش از اتاق خارج شد.با دیدن ما لبخند کجی زد که با چشم قرنه کریس که پشت سرمون بود مواجه شد.اخمی کرد و بدون هیچ عکس و العملی به سمت سالن غذا خوری رفت.
رومو کردم سمت کریس و سوت ارومی زدم.
+بابا ایول جذبه!
کریس ابرویی بالا انداخت و اشاره کرد “حرکت کن کم حرف بزن”
شونه ای بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.همینم مونده دیگه لی هم جز ادما حساب کنم، اگه عین خیالم باشه.
بعد از گرفتم غذا و سالاد و نوشیدنی، روی میز گوشه سالن که تقریبا دورش خلوت بود به همراه کریس و سوهو نشستیم.
هه امروز یه چیز مسخره کشف کردم!سهون باکلاس بود تو اتاقش غذا میخورد.
هنوز غذامو شروع نکرده بودم که صدای منشی از تو بلندگو پخش شد.
-به اطلاع کارمندان بخش تصحیح و نقشه کشی و…میرسانم که بعد از سرو ناهار بلافاصله در سالن کنفرانس جمع شنود.
با تعجب به کریس نگاه کردم که بدون اهمیت داشت برای خودش غذاشو میخورد. کوفت نکبت!اعصاب ادمو خورد میکنه با این بی توجهیش…
غذامونو در سکوت خوردیم.
هنوز کامل غذامو تموم نکرده بودم که کریس از پشت میز بلند شد و بدون کوچک ترین حرفی از سالن خارج شد.بلافاصله صدای پی ام گوشیم بلند شد.
گوشیمو برداشتم و با اخم بهش نگاه کردم.یه پیام از طرف کریس بود.”یادت نره کجا بشینین”
حرفای کریس توی ذهنم نقش بست،اینو خوب یادم بود.
گوشیمو قفل کردم و بعد از تموم کردن غذام به همراه سوهو به سمت سالن کنفرانس رفتم.بخیر بگذره ایندفعه، اگه خدا بخواد این کنفرانسه خوب پیش بره دیگه مثل دفعه قبل نشه.وقتی ما رسیدیم دیگه تقریبا همه کامندایه بخش ها جمع بودند.روی یکی از صندلیای وسط نشستم و سوهو هم کنار خودم نشوندم.
-لوهان احساس نمیکنی خیلی جلو نشستیم؟
نچی گفتم و به بقیه کارمندا که مشغول نشستن بودن خیره شدم.چند دقیقه بعد سهون با ابهت و اخم جذابی وارد سالن شد.همه به احترامش بلند شدیم.صدر میز نشست و با تکون دادن دستش مارو دعوت به نشوندن کرد. زیر چشمی میز رو وجب کردم.لی ته میز دقیقا روبه رویه سهون نشسته بود و به تمسخر بهش نگاه میکرد.
سهون بدون کوچک ترین توجه ای به لی شروع به صحبت کرد.

……
از دید سهون:
با جدیت سرجام نشستم و نیم نگاهی به لی که دقیقا جلوم نشسته بود انداختم.بدون کوچک ترین توجهی بهش صحبتامو شروع کردم.
+همونطور که همه تون میدونین من شعبه امریکا رو به دست همکارم سپردم تا برای مدت کوتاهی بیام و به این شعبه سر بزنم،ولی متاسفانه متوجه شدم که این شعبه کم کم داره با پایین اومدن سود مواجه میشه و این برای شرکتی که همیشه توی لیست بهترینا بوده واقعا تاسف باره.به همین دلیل تصمیم گرفتم که روی این شعبه نظارت داشته باشم،ولی متاسفانه اون شعبه هم بدون من به مشکل برخورده پس من تصمیم گرفتم به دلیل کمبود نیرو در اون شعبه،چندتا از بهترین کارمندام رو به اون شعبه بفرستم تا اونجا رو توی همون مقطع نگه دارن و از پایین اومدن سودش برای مدتی جلو گیری کنن.من چند نفر رو مد نظر دارم اما قبلش کسی هست که داوطلبانه بخواد به اون شعبه بره؟
هیچ کس هیچی نگفت.نگاهی به کریس انداختم و لبخند کجی زدم.
+پس با این حساب من تصمیم دارم دونفر از بخش نقشه کشی ،اقای کیم و اقای وو و سه نفر از بخش تصحیح رو بفرستم ولی از این بخش کسی رو مد نظر ندارم، کدومتون مایلید که در شعبه امریکا با ما همکاری کنید؟
بعد از چند ثانیه،لی خیلی غیر منتظره دستشو برد بالا.
_من مایلم رئیس اوه.
با این حرف لی ، اخمامو کشیدم تو هم.کریس تکون کوچیکی خورد.
انتظارشو نداشتم، ظاهرا ناپدریم از قبل کارامو پیش بینی کرده بود.چرا باید این فرصتو برای پایین کشیدن من با اسم شعبه امریکا از دست میداد؟
دندونامو روی هم فشار دادم و با اخم گفتم:
+اقای ژانگ، اگه به خاطر اینکه سرپرست بخش هستید میخواد برید نیازی نیست ما میتونیم کسایه دیگه ای هم بفرستیم…
لی لبخند کجی زد و حرفم رو قطع کرد.
_نه جناب اوه، خودم دوست دارم که تو اون شعبه با شما همکاری کنم.
دستمو از پشت بسته بود، جلوی کارمندا نمیتوستم کاری بکنم.
+بسیار خوب، اگه خودتون میخواید مشکلی نیست.
زیر چشمی به کریس نگاه کردم که نا محسوس سرشو تکون داد.میدونست باید چیکار کنه.بعد از انتخاب دونفر دیگه از بخش تصحیح و چند نفر دیگه از بخش های مختلف،کنفرانس رو تموم کردم. هنوز زمان دقیق رفتن رو تایین نکرده بودم پس وقت برای کنار زدن لی زیاد بود. به کریس اشاره کردم که دنبالم بیاد.همراه کریس وارد اتاق کارم شدم و اروم اروم به سمت دیوار های شیشه ایه پشت میز کارم رفتم و از پنجره به شهر زیر پام خیره شدم.
با جدیت گفتم:
+کریس شرکتو

به تو میسپرم، حواست باشه که ناپدریم از جایی که توقع نداری بهت ضربه میزنه.نمیخوام چند وقت دیگه با خبر پایین اومدن شرکت مواجه شم…گرچه، تو بهتر میشناسیش…
هه ناپدریم،حالم بد میشد وقتی این اسم با ارزش رو به کسی که حکم عذاب رو داره نسبت میدادم. دستمو روی شقیقه هام گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
کریس دستشو روی شونم گذاشت.
-حواسم به شرکت هست،نمیزارم مشکلی پیش بیاد.
لبخند کمرنگی زدم و سرمو تکون دادم.برگشتم و روبه کریس ایستادن.کریس مردونه منو تو اغوشش گرفت و برادرانه کمرمو نوازش کرد.
-نگران هیچی نباش سهون، میگذره.زودتر از چیزی که فکروشو بکنی…
……
از دید سوهو:
شرط میبستم رنگم پریده،من که پوستم سفید بود دیگه الان با روح فرقی نداشتم.نگاهه وحشی که لی موقع خارج شدن از کنفرانس بهم کرد یک لحظه از جلویه چشمم نمیرفت.به عبارتی حساب کار دستم اومده بود،مثل اینکه لی توی این سفرم دست از سرم برنمیداشت، البته توقع چندانی هم نداشتم.اکثرا سعی داشت اذیتم کنه و من هم سعی میکردم همیشه فرار کنم،ولی اونجا غریب بودم و دیگه نه تنها دوستم لوهان بود و نه کس دیگه ای، مسلما ترسناک بود.
_سوهو…حواست به منه؟
لبخند مصنوعی زدم.
+ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد.چی میگفتی؟
لوهان چپ چپ نگام کرد.
-چرا تو خودتی؟ نترس بابا لی هیچ غلطی نمیتونه بکنه! پس کریس چیه اونجا؟!
دستشو رو شونم گذاشت و با لبخند ادامه داد:
_من دورادور هواتو دارم.
لبخندی زدم و چیزی نگفتم.همراه لوهان وارد اتاق کار شدم و پشت میزم نشستم.یه چند تا پرونده دیگه مونده بود،کلافه نگاهی بهشون کردم و به پشتی صندلیم تکیه دادم.دستمو رو صورتم کشیدم و چشمامو بستم.شاید از لی واقعا میترسیدم،کم نترسوندتم که حالا بگم چیزی نیس.میترسیدم از اون فکری که تو مغزم میچرخید…
با صدای در به خودم اومدم.کریس با لبخند کمرنگی وارد شد.نگاهشو دور اتاق چرخوند و رو من ثابت موند.اخمی کرد و بعد از چند ثانیه پشت میزش نشست و مشغول کارش شد.با دیدن کریس ترسم کمتر شده بود، خوب بود حداقل کریس هست.لبخند کمرنگی زدم و به زور افکار منفی رو از خودم دور کردم و مشغول کارم شدم.
…..
تایم کاری تموم شده بود و کریس و لوهان خیلی وقت بود که رفته بودن،تقریبا همه رفته بودن.اخرین پرونده رو روی میز گذاشتم و کش و قوصی به بدنم دادم.گردنم درد گرفته بود از بس سرمو خم کرده بودم رویه اون پرونده هایه کوفتی.دستی به پشت گردنم کشیدم و بعد از مرتب کردن میزم و خاموش کردن برقا از اتاق خارج شدم.هنوز کامل از اتاق خارج نشده بودم که دستی دور مچ دستم قفل شد.نگاه وحشت زدم رویه فرد پشت سرم ثابت موند.با دیدن کریس نفس راحتی کشیدم،ترسم یکباره فروکش کرده بود.
+یاااا!ترسوندیم…
لبخندی کج زد و دستمو ول کرد.
-چرا هنوز شرکتی؟
شونه ای بالا انداختم.
+پرونده هارو کامل تموم نکرده بودم.تو چرا اینجاییی؟
-یکم کار عقب مونده داشتم.
اخمی کرد و ادامه داد:
-چرا رنگت اینقدر پریده؟
دست پاچه سرمو انداختم پایین.
+چیزی نیس،از کاره زیاده.
-زیاد خودتو اذیت نکن.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.
کریس اخماشو بیشتر توهم کشید و با تردید گفت:
-مشکلی پیش اومده؟
سرمو تند تند تکون دارم و محکم گفتم:
+نه، چه مشکلی؟
کریس نگاه مشوکانه ای بهم انداخت و چیزی نگفت.
جو دیگه داشت بیش از حد سنگین میشد.
+خوب، من دیگه برم…فعلا.
دستی براش تکون دادم و سعی کردم زودتری خودمو از شر اون فضایه سنگین خلاص کنم.
با دستی که رویه شونم نشست اه پر سوزی از گلوم خارج شد.
-این وقت شب؟
و به ساعت مچی روی دستش اشاره کرد.
ساعت هشت بود. با تعجب گفتم:
+ساعت هشته کریس!?
کریس درحالی که به راحتی بازومو میکشید و منو به سمت اسانسور میبرد گفت:
-حوصله دردسر هایه لی رو ندارم…
اخمی کردم و سعی کردم بازومو از بین دستاش بکشم بیرون.
+یا! این دیگه زیادیه، اینجوری تو داری به شخصیت من توهین میکنی، من میتونم از خودم مواظبت کنم…
کریس با تحکم و جدی گفت:
-بحث این نیست، هر اتفاقی برای تو بیوفته مقصرش منم و مسلما منم نمیخوام هیچ اتفاقی برای تو بیوفته.
با نارضایتی ابروهامو بیشتر درهم کشیدم.
+ ولی من میتو….
-خیلی حرف میزنی!
چشمام تا اخرین حد ممکن گرد شد،مات و مبهوت به مرد قد بلند روبه روم خیره شدم.
کریس از فرصت استفاده کرد، لبخند کجی زد و منو دنبال خودش به سمت اسانسور کشوند.
…..
فلش بک 6 و نیم عصر
از دید لوهان:
دوباره نگاه کلافه ای به ساعت مچیم انداختم، 6:30 بود.ای بابا، نیم ساعته کریس منو علاف کرده بود.من که با کریس از اتاق اومدم بیرون نمیدونم چیشد یهو غیبش زد.به ماشینه کریس تکیه دادم و دستی تو موهام کشیدم.مرتیکه نردبون.از خستگی توان پیاده روی هم نداشتم.
دوباره به ساعتم نگاه کردم، 6:45.
دیگه واقعا کلافه شده بودم.دو بار رفته بودم بالا دنبالش ولی پیداش نکرده بودم.معلوم نیس کجا غیبش زده.تو افکار خودم سیر میکردم که با ورود فرد دیگه ای به پارکینگ نگاهمو روش سر دادم.ناخ

داگاه سریع صاف ایستادم.اوه سهون با کلافگی دستشو تو موهاش کشید و از جلوم گذشت، بعد از چند ثانیه با دیدن من مکثی کرد و چند قدم عقب برگشت و روبه روم ایستاد.
پوکر گفت:
-تو چرا اینجایی؟
محترمانه گفتم:
+کریس معلوم نیس کجا هست، منتظرشم بیاد تا بریم.
سهون پوزخند کمرنگی زد.
-مگه کریس سرویسته؟
+نه رفیقمه!
-میخوای باور کنم که تو مغزتم همین فکرو میکنی؟
+میتونی نکنی، برای من که فرقی نداره…
سهون اومد حرفی بزنه که یدفعه نگاهش پشت سرم ثابت مونده.
کم کم اخم غلیظی روی پیشونیش شکل گرفت.نگاهی به چهره متعجب من انداخت و دوباره به پشت سرم خیره شد.
با جدیت گفت:
-بشین تو ماشین، میرسونمت.
با تعجب اومدم برگردم که با غرش خشمگین سهون سرجام خشک شدم.
-برنگرد، فقط سوار شو!
و به ماشین خودش که دقیقه کنار ماشین کریس پارک بود اشاره کرد.
با تعجب گفتم:
+نه ممنون، منتظر کریس میمو…
-منم علاقه ای به همنشینی با تو ندارم، ولی الان نمیتونم تنهات بزارم پس نزار حرفمو تکرار کنم!
سهون با جدیت تمام بهم خیره شده بود.اب دهنم رو قورت دادم و با قدم هایه کوتاه و پر از تردید سوار ماشینش شدم.هه هه، بیخیال لوهان، فک کن سرویس مجانیه!ولی خوب یعنی چی که یهویی عصبی شه و بگه سوار ماشین شو!؟ نکنه ببرتم یه جایی یه بلایی سرم بیاره؟ لازم به ذکره که اعصاب درستی هم نداره!?
با کوبیده شدن در ماشین بهم از فکر بیرون اومدم، اب دهنم رو قورت دادم و سریع کمربندم رو بستم.سهون عصبی ماشینو روشن کرد و با سرعت از پارکینگ خارج شد.
-مگه نگفتم حواست به دور و ورت باشه؟
با صدایه کلافه سهون که تویه ماشین پیچید تکون کوچیکی خوردم و بهت زده بهش نگاه کردم.دیدین گفتم اعصاب درست حسابی نداره؟
-دوستایه لی برات کمین کرده بودن احمق!
بهت زده بهش نگاه کردم.دوزاریم تازه افتاد که چی داره میگه! مگه بیکار بودن؟درسته ادم بیخودیه ولی دیگه بیکارم نیس که!
با اخم برگشتم سمتش.
+متوجه منظورتون نمیشم جناب اوه.
سهون پوزخندی زد.
-لی و دوستاش پشت سرت برات کمین کرده بودن،خوب میدونی چی میگم و برای چی همچین کاری کرده بودن درست نمیگم ژیو لوهان؟تویه پارکینگ به اون بزرگی و پر از ماشین و صد البته خلوت، به نظر راحت میاد!
بهت زده به سهون نگاه کردم که با بیخیالی تفکراتش رو به زبون میاورد،نه مثل اینکه واقعا جدیه، توقع نداشتم تا این حد جدی و رک باشه.
پوزخند عصبی زدم.
+برای چی همچین کاری میکنن؟یعنی خودت داری میگی شرکتت اینقدر بی صاحابه که خیلی راحت توش همچین کثافت کاریایی میکنن؟
دیگه حوصله رسمی حرف زدن باهاش رو نداشتم.میخوام ببینم دقیقا حرف حسابش چیه!
-قبلا برات توضیح دادم،بیشتر از اینم دلیلی نمیبینم برات توضیح بدم.فقط کارایی که میگمو بکن که تو دردسر نندازیم.در ضمن، باشتم خیلی فرقی به حال من نداره، چون خارج از تایم کاریه شرکته و دیگه به من مربوط نیست!
و بلافاصله بعد از تموم شدن حرفش با خونسردی لبخند ژکوندی تحویل من داد.
با ناباوری به نیم رخش خیره شدم، اون… واقعا فقط به فکر منافع خودش بود،یعنی حتی یکمم حس انسان دوستی نداشت…! چقدر وقیحانه حرف میزد.البته با توجه به عقبه ای که ازش دیده بودم توقع چندانی هم نمیشد ازش داشت.چقدر یه ادم میتونه عوضی باشه!
+پس تو فقط نگران خودتی به فکر منافعتی.واقعا برای خودم متاسفم که فکر میکردم ادما رو نباید رو ظاهرشون قضاوت کرد، ولی اشتباه فکر میکردم، الان با دیدن درون سیاه تو واقعا جایه شکی باقی نمیمونه که تو فرقی با ظاهرت نداری!
سهون بی تفاوت به رانندگیش ادامه داد.
رومو برگردوندم سمت پنجره ماشین.
+نگه دار.
در کمال ناباوری بلافاصله بدون هیچ حرفی نگه داشت.پوزخندی بهش زد و به سرعت از ماشین پیاده شدم،درو محکم کوبیدم بهم و با قدم هایه بلند ازش دور شدم.اهی کشیدم و با خستگی راه خونه رو در پیش گرفتم، اسمون از ابرهای سیاه پوشیده شده بود و هوا سرد شده بود.نفس عمیقی کشیدم،واقعا توقع نداشتم اینقدر پیش مردم بی ارزش باشم که فرد هوس بازی مثل اوه سهون خیلی راحت باهام اینطوری صحبت کنه،ولی مثل اینکه بودم.عیب نداره ،به درک !حالا انگار طرف خیلی برام مهم بوده،اگه عین خیالم باشه.ولی بالاخره،منم ادمم و روحیم شکننده شده بود.قطره ی کوچیکی روی گونم افتاد.با تعجب سرمو بلند کردم و به اسمون نگاه کردم،هه داشت بارون میومد.لبخند بزرگی زد و بدون مخالفت زیر بارون به راهم ادامه دادم.قطرات بارون با ملایمت روی زمین میچکید و زمین رو خیس میکرد.طولی نکشید که سرعت بارون بیشتر شد، بارون هر لحظه شدید تر میشد،کم کم داشتم خیس میشدم، ولی مهم نبود.بارون رو خیلی دوست داشتم،چون بنظرم بارون پاک و شفاف بود، اروم ولی در عین حال محکم.مردم تویه پیاده رو در تکاپو بودن و سعی میکردن زود خودشون رو به سرپناهی برسونن،ولی من عین دیونه ها بیخیال دنیا برای خودم زیر بارون مشغول قدم زدن بود.کم کم دیگه داشتم واقعا خیس اب میشدم.یکم سرعته قدمهامو تند تر کردم، دیگه تقریبا داشت

م میرسیدم، خداروشکر اونجا که پیاده شدم به خونه نزدیک بود.
هوا به خاطر بارش بارون سردتر شده بود.تا رسیدم خونه دیگه داشتم تقریبا یخ میزدم.وارد ساختمون شدم و بلافاصله سوار اسانسور شدم.دستامو به بازوهام کشیدم و سعی کردم گرمشون کنم، لرز گرفته بودم.لباسام به تنم چسبیده بود و موهام لجوجانه روی پیشونیم ریخته بود.از اسانسور خارج شدم و با انگشتایه بی حس شدم به زور کلید رو از تو جیب شلوارم کشیدم بیرون.کفشامو در اوردم و وارد خونه شدم،بدون نگاه به دور و برم دوییدم تو اتاقم و خودمو پرت کردم تو حموم.حس چسبوکی داشتم و اگه خودمو گرم نمیکردم سریع سرما میخوردم.یه دوش اب گرم سریع گرفتم و اومدم بیرون.لباسام رو پوشیدم و خودمو پرت کردم رو تخت و خزیدم زیر پتو.ساعت 9 بود و من به شکل دیوانه واری خوابم میومد.دستمو توی موهای نم دارم کشیدم و مشغول بازی باهاشون شدم تا زودتر خشک بشن.از پنجره بزرگ اتاقم به بیرون خیره شدم،قطرات بارون با ظرافت روی شیشه لیز میخورد و پایین می افتاد.لبخند خسته ای زدم و پتو رو بیشتر دور خودم پیچیدم.امروز روز عجیبی بود، نمیدونم چرا، ولی دوستش نداشتم.خسته کننده و منفی! اهی کشیدم و نگاهمو زوم قطرات بارون کردم.برای خودم روی پنجره با قطرات بارون که لیز میخوردن شکل میکشیدم.اونقدر به پنجره ی تاریکه روبه روم خیره شدم و برای خودم شکل کشیدم که نفهمیدم کی خوابم برد.

……
……
از دید کریس:
با کلافگی به ترافیک روبه روم خیره شدم که هر لحظه بیشتر توی هم گره میخورد.به خاطر بارون اب گرفتگی شده بود و بعضی از خیابونا رو بسته بود.از خیابونا و کوچه های مختلف میونبر زدم ولی بازم سر خیابون اصلی رو بسته بودن.فقط همین یه خیابون مونده بود که اگه اینم بسته باشن دیگه واقعا نمیدونستم از کجا برم.نگاهی به ساعت مچیم انداختم، ساعت 9 و نیم بود.عصبی به مسیر روبه روم خیره شدم.از گوشه چشم نیم نگاهی به سوهو انداختم که سرشو انداخته بود پایین و با انگشتاش بازی میکرد.نگاهمو به جلوم دوختم و روی فرمون ضرب گرفتم.
سوهو خجالت زده سرشو سمتم چرخوند و گفت:
-کریس، من همینجا پیاده میشم بقیشو پیاده میرم نیازی نیست تا اونجا بیای.بارون داره شدیدتر میشه، با این ترافیک راه خونه خودتم بسته میشه.
جدی گفتم:
+میرسونمت.
-کریس من خودم میرم نمیخوام…
رومو کردم سمتش و یه ابرومو انداختم بالا.
+توقع که نداری تویه این بارون ولت کنم؟
-پس میخوای…
با رسیدن به خیابون اصلی حرفشو خورد.با اخم به خیابون نگاه کردم که اب از دیواره ی پل کناری لبریز بود و خیابون پر از اب بود و راهشو بسته بودن.کلافه دستی توی موهام کشیدم.دیگه هیچ خیابونی نبود که به خونش راه داشته باشه.اگرم میخواست پیاده بره از این خیابون تا خونش تقریبا 15 دقیقه راه بود.نمیتونست بزاره تو بارون بره و از اون گذشته امنیت نداشت…
سوهو زیرلب گفت:
-نگه دار کریس.همه خیابونا بسته ست باید پیاده برم.ببخشید خیلی اذیت شدی.تا همینجام خیلی زحمت کشیدی.
+تویه این بارون چجوری میخوای بری؟
سوهو نگاهی به بیرون کرد و گفت:
-راه دیگه ای نیست.ممنون که تا اینجا رسوندیم.
عصبی پلکامو روی هم فشردم، نمیخواستم بزارم توی این هوا پیاده بره.قطعا تا خونش خیس اب میشد.با فکری که توی سرم نقش بست ،یه لحظه فرمون رو کامل چرخوندم و بی توجه به بوق های پی در پی پشت سرم خیابون رو دور زدم.
سوهو شوکه بهم خیره شد.
-چیکار میکنی؟کجا داریم میریم؟
زیرلب گفتم:
+خونه من.
امکان نداشت بزارم تا خونش رو پیاده بره.
سوهو داد کوتاهی زد:
-چیی؟ کریس لطفا نگه دار واقعا نیازی به این کارا نیست، من نمیتونم قبول کنم به خاطر یه مشکل کوچیک همچین…
غریدم:
+یه نگاهی به بیرون بکن، مشکل کوچیکه؟
سوهو سرشو تکیه داد به صندلی و دستشو روی چشماش گذاشت و نالید:
-کرییییس، خواهشا برگرد.خواهش میکنم.
پوزخند خشکی زدم.
+تحمل من اینقدر برات سخته؟
سوهو دستشو از روی چشماش برداشت و اخم کرد.
-چی!؟منظورم این نبود.
با خونسردی گفتم:
+پس منظورت چی بود؟
-کریس بچه نشو، خودتو بزار جایه من،نمیتونم قبول کنم.لطفا نگه دار..
جدی گفتم:
+فکرشو از سرت بیرون کن!
و با لبخند کجی به سوهو نگاه کردم.
-چرا اینکارو میکنی؟ خودتم خوب میدونی که اصلا دلیل قانع کننده ای نداره!داری خیلی از خونم دور میشی!
-تو خونت نمیری که فرقی برات داشته باشه!
سوهو با حرص لبش رو گزید و دستی تو موهاش کشید.
با لبخند پیروز مندانه ای نگاهمو ازش گرفتم. دستشو از پشت بسته بودم و جایه مخالفتی براش نذاشته بودم.سوهو کلافه با پاش رو زمین ضرب گرفته بود و عصبی نفس میکشید.
بی توجه بهش به سرعت به سمت خونه روندم.خوشبختانه خیابون اصلی باز بود.خیابون رو با سرعت طی کردم و پیچیدم توی کوچه ، کوچه تاریک بود و فقط نور چراغ های ماشین بود که کوچه رو روشن کرده بود.برقا رفته بود.با اخم ماشین رو جلوی در پارکینگ نگه داشتم.دوتا بوق زدم که بعد از چند ثانیه نگهبان با عجله از ساختمون خارج شد و د

رو برام باز کرد.دستی به نشونه تشکر براش تکون دادم و وارد پارکینگ شدم.ماشین رو به زور پارک کردم و از ماشین پیاده شدم.چراغ قوه گوشیم رو روشن کردم و در سمت سوهو رو باز کردم.سوهو کلافه نفسشو بیرون داد و از ماشین پیاده شد.بدنه ماشینم خیس اب بود و همین باعث انعکاس کم نور چراغ قوه گوشیم میشد.در ماشین رو قفل کردم و سوهو رو به سمت راه پله راهنمایی کردم.با احتیاط از پله ها بالا رفتم و نور انداختم تا سوهو بتونه جلوشو ببینه.بعد از گذشتن از 4 طبقه جلوی واحدم ایستادم.رمز در رو زدم و درو بازم کرد.
منتظر شدم که سوهو اول بره تو.سوهو کفشاشو در اورد و زیرلب غرغر کرد.اروم وارد خونه شد چشماشو باریک کرد و توی اون نور کم خونه رو زیر نظر گرفت. پشت سر سوهو وارد خونه شدم و درو بستم،سوهو کنار دیوار ایستاد و بهم نگاه کرد. خوب شد خونه مرتب بود،گرچه هیچی معلوم نبود ولی بازم…
توی اون تاریک مچ دست سوهو رو گرفتم و با احتیاط به سمت اتاق مهمان کنار اتاق خودم راه افتادم و درشو باز کردم.
رومو کردم سمت سوهو و گفتم:
+امشبو توی این اتاق سر کن، قطعا به راحتی اتاق خودت نیست،ولی تقریبا همه چیز داره.چند دست لباس نو هم توی کشو دراور هست که ممکنه یکم برات بزرگ باشه.
گوشیمو دستش دادم و گفتم:
+لباساتو عوض کن تا برم شمع بیارم.
سوهو با تعجب گفت:
-پس خودت چجوری میبینی؟
نشخندی زدم و فندک زیپو طلائی مو از تو جیب شلوارم در اوردم و جلوی صورتش روشنش کردم.سوهو با تعجب به شعله فندک خیره شد،بعد از چند ثانیه اخمی کرد و وارد اتاق شد.برگشتم توی سالن اصلی و جا شمعیه سلطنتی سه سر روی اپن رو برداشتم.روشنشون کردم و برگشتم توی راهرو.پشت در اتاق سوهو ایستادم و تقه ای به در زدم.
+سوهو، میتونم بیام تو؟
بعد از چند ثانیه ی طولانی در به ارومی باز شد،سوهو پشت در ایستاده بود. سرمو بردم تو و به پشت در نگاه کردم.با دید سوهو لبمو گاز گرفتم و به زور جلوی خودمو گرفتم تا نیشم باز نشه.سوهو با اون تیشرت سفید گشاد که سرشونش روی بازوش افتاده بود و شلوارک مشکی که تا زیر زانوش میومد بیش از اندازه با نمک به نظر میرسید.
سوهو غرید:
+عیب نداره راحت بخند!
شمعا رو دستش داد و سعی کردم خودمو جمع کنم.
-هرچیزی خواستی من اتاق بغلیم.هر وسیله ای هم بخوای تقریبا تویه اتاق پیدا میشه.چیزی خواستی صدام کن.
سوهو زیر لب گفت:
-ممنون،ببخشید من مزاحمت شدم.
و پشت بند حرفش دستشو توی موهاش کشید.
لبخندی کمرنگی زدم که توی اون تاریکی گم شد.
+این حرفو نزن،خوب بخوابی.
سوهو زیر لب شب بخیری گفت و رفت تو اتاق و درو بست.لبخندی زدم و رفتم تو اتاق خودم.لباسامو عوض کردم و مسواک زدم.کش و قوصی به بدنم دادم و پریدم رو تخت.پتو رو تا شکمم بالا کشیدم و دستمو گذاشتم زیر سرم.چشمامو بستم، چهره بچه گونه سوهو جلویه چشمم شکل گرفت.خنده کوتاهی کردم و سرمو تکون دادم.کمی توی جام غلت زدم تا اینکه بالاخره خوابم برد.

 

Dislike


25
دیدگاه بگذارید

avatar
14 گفتگوها
11 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
11 تعداد نویسندگان دیدگاه
GessyNasiامنهRahaRaha آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
Gessy
مهمان

بسی زیبا بید

امنه
مهمان
امنه

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifmamnooooon

Raha
مهمان
Raha

عالی بید ? ممنوووون ❤

Raha
مهمان
Raha

ببخشید شما نظرمو پاک کردی چرا؟؟ /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

Raha
مهمان
Raha

عه ببخشید اشتباه کردم پاک کن این نظرمو لطفا /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif

دوست
مهمان
دوست

خیلی خوبه فقط چرا سهن یه دفعه180 درجه عوض میشه هان؟/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif