225 👁 بازدید

Importunate beggar , Mad angel oneShot

 

 

سلامی دوباره !!

میدونم قرار بود وسط هفته بذارم … اما خب من تقویمم با خارجیا یکیه ، الآن وسط هفته‌ هستیم !!!

حس فعال بودن خاصی توی روز کنکور بهم دست داده !

اتفاقا همین خوبه … بعد از کنکور بیاید بخونید و البته امیدوارم توی کنکور موفق بوده‌باشید !!!

 

 

 

خب خب خب … طبق قولی که داده بودم وانشات جیکوکی آوردم براتون !!

 

عنوان : گدای سمج ، فرشته عصبانی

(mportunate beggar , Mad angel )

ژانر :طنز ، خانوادگی O_o

سبک : رئالیسم —_—

کاپل : جیکوک =» جیمین + جونگ‌کوک

زاویه دید : اول شخص

منظورم از خانوادگی بودن ، بدون صحنه بودن داستانه ^^

 

خب طبق همه پست‌های من ، این شما و این فایل PDF وانشات !! فقط وقتی میخونینش نظر هم بدید !!

Download

==================================

هیچوقت اون روز رو فراموش نمیکنم … با جعبه‌ی کارتونی توی دستم ، کنار خیابون قدم میزدم و صد البته نور زیاد و داغ خورشید موهای سرمو آتیش میزد و هیچ بارون غم‌انگیزی نمی‌بارید !!

بدترین روز عمرم بود … خیلی راحت از کارم اخراج‌ شدم . به امید اینکه کار خوبی گیر بیارم ، هرروز از این شرکت به اون شرکت میرفتم . اما دریغ از پیدا کردن یه شغل خوب !!

حس میکنم منو میشناسید !!!؟؟ یا شایدم خودتونو دارید به نشناختن میزنید؟؟ البته ممکنه بعضیا هم واقعا نشناسن !! خب اونا هنوز به دنیا نیومدن ! 🙂

ببخشید که من خیلی خودمونی صحبت میکنم … البته معذرت‌خواهی نمیخواست !! من دوست دارم که خودمونی حرف بزنم :/ و حرف میزنم !

هی من یه صدا شنیدم !! انگار یکی گفت منو نمیشناسه ! به نظرم تازه متولد شده 🙂

خب من پارک جیمین هستم ! اوه انگار منو شناخت 🙂 به نظرم مادرش از طرفدارای من بوده !

خب به نظرم بریم سر اصل داستان !

من اون موقع خیلی دنبال کار گشتم اما نبود ! البته نه اینکه کار نباشه‌ها … کار بود اما خب به معیارهای من نمیخورد ! بعضی اوقات هم سلایق من برای اونا دوست‌داشتنی نبود …

خب من عاشق اینم که موهامو رنگ کنم اما وقتی اونا موهای رنگ کرده‌ی منو دیدن اصلا بهم اجازه‌ی حرف زدن ندادن !!

روز بیستم یا بیست و یکم بیکاریم بود … توی کافه نشسته بودم و به ساختمون روبه‌روی کافه خیره شده بودم … نفسمو با آه بیرون دادم

″ خوشا به حال آدمایی که توی اون ساختمونن ″

صدای کلفتی منو از زندگی خیالیم بیرون کشید : دوست داری اونجا کار کنی؟؟

زبونم از ترس قفل کرد ″ وای خدا … من میخوام فقط زنده بمونم … قول میدم هرشب برم کلیسا … من دیگه طاقت یه آدم یعنی نه … یه فرا آدم رو ندارم …این چطور تونست ذهنمو بخونه ؟؟ از کجا فهمید که من بیکارم؟؟ ″

انگار خوش فهممید چه گندی به خیالات زیبای من زده : با حسرت داشتی نگاه میکردی

ولی هنوزم تغییری توی قیافه‌ی ترسیده و دهن بازم ایجاد نشده بود !!

از پوزخندش فهمیدم چقدر رقت‌انگیزم : در هر صورت … دوره‌ی استخدام این شرکت شروع شده اگه مدرک معتبری داری که به کارشون میخوره پس بهتره یه امتحانی بکنی

بالاخره تونستم اون زبون مضخرفمو تکون بدم : تو …تو از کجا میدونی که بیکارم ؟؟

پیشخدمت تازه متوجه شد که با چه آدمی طرفه … البته قیافه‌ش از شناخت همچین آدمی ، زیاد راضی نشون نمیداد !!

_ آخه کدوم آدمی هرروز از ساعت هفت صبح تا پنج بعداز ظهر پنج‌بار میره کافه و هیچی به جز آب سفارش نمیده؟؟

″ اوکی اوکی … فهمیدم چقدر باهوشی … اما مگه میشه از خسیس بودن یه نفر ، بیکار بودنش رو نتیجه‌گیری کرد ؟؟ ″

با حس اینکه فهمیدم چه‌طوری میشه نتیجه‌گیری کرد ، بشکن زدم : آره تو واقعا خیلی باهوشی … کسی که خسیسه نمیخواد پول خرج کنه و کسی که نمیخواد پول خرج کنه حتما از اینکه پولش تموم بشه میترسه و کسی از این اتفاق میترسه که پولش کم باشه و کسی پولش کمه که بیکار باشه … واااای تو واقعا باهوشی

پیشخدمت با خنده‌ای ماسیده شده ، سرش رو چندبار به نزدیکترین دیوار کوبید … حتما از اینکه رازش رو کشف کردم ناراحت بود …

وای خدا !! یادم رفت که نباید هرچیزی رو بگم !! مثل اینه که به یه مخترع فرمول ساخت دستگاهش رو بگی !! معلومه که ناراحت میشه .

لبخند کوچیکی زدم و به معنای واقعی از اونجا فرار کردم ! چشمم به بنر اطلاع‌رسانی استخدام شرکت بزرگ ″ BFF ″ خورد !!

هی با شماهام اسم این شرکت ربطی به بست‌فرند فوراِوِر نداره !! اسم این شرکت مخفف‌شده‌ی این عبارته Beauty face forever !!!

آره خودمم میدونم اسمش باکلاسه !! این شرکت از بزرگترین شرکت‌های تولیدکننده‌ی لوازم آرایشیه !

باخنده و لی‌لی کنان وارد ساختمون شدم و به سمت باجه‌ی اطلاعات رفتم . نگاه‌ خیلی از آدما رو حس کردم !

″ اوه من میدونم که خوشتیپم !! از دوره دبیرستان همین بودم !! ″

آرنجمو روی پیشخوان گذاشتم : سلام خانوم… اومدم برای استخدام

دختر جوون با لبخند شروع کرد به حرف زدن : ما اینجا گزینش حظوری داریم یعنی اینکه رئیس ازتون سوال میپرسه … به خاطر همین آدمایی زیادی جرئت نمیکنن که برن بالا … با این شرایط میخواید که آزمون بدید؟!

آب دهنمو صدادار قورت دارم … باید چی‌کار میکردم ؟!

بین دوراهی گیر کرده بودم !! از یه طرف پولی برای ادامه به زندگی نداشتم از طرفی دیگه میترسیدم با اون رئیس رو‌به‌رو بشم !!

″ فوق فوقش دوبار به موهام گیر میده و پنج‌بار دلیل اخراج شدنمو میپرسه !! آمپول که بهم نمیزنه … وای آمپول !! نکنه در قالب شرکت بخوان ازم سوءاستفاده بکنن؟؟ یا مثل فیلما بعداز اینکه بی‌هوشم کردن منو به قاچاقچی اعضای بدن بفروشن ؟؟ … نه نه … خدایا من چشمامو دوست دارم ″

با لبخند ترسیده‌ای آدرس اتاق رئیس رو گرفتم ! آخرین طبقه ! سوار آسانسور شدمو شروع کردم به فکر کردن !! البته خب با توجه به خاص بودنم پس قطعا روش فکر کردنمم متفاوته !!

پاهامو به طول آسانسور باز کردمو و سرمو به دیوار آینه مانندش چسبوندم !

″ اگه منو بکشن؟؟!! … من باید برگردم ! اما اگه برگردم هر قتلی که اتفاق بیفته رو به من نسبت میدن … اون موقع من میشم مظنون اصلی پرونده !! … پس چی کار کنم ؟؟ ″

فکر تازه‌ای به سرم زد : اگه چیزی داد که بخورم من نمیخورم ! اگر اسلحه بیرون آورد ، جیغ میزنم. اگه میخواست با دستاش منو خفه کنه ، گازش میگیرم !

و خب بعداز هر نتیجه‌گیری باید یه خوشحالی باشه دیگه ! با بدنم یه سری حرکات موزون درآوردم که البته با دیدن دوربینی که گوشه‌ی آسانسور بود به گند خودم پی بردم !! خیلی متین لبخند زدمو برای دوربین دست تکون دادم !

بالاخره به آخرین طبقه رسیدم !! با لرزش خاص خودم به میز منشی رسیدم ! چندتا چیز درمورد منشی واقعا عجیب بود !!

اول … برخلاف بیشتر شرکت‌ها منشی پسر بود !

دوم … کت و شلوار رسمی نپوشیده بود !

سوم … موهاشو رنگ کرده بود !

چهارم … با صدای بلند با تلفن شرکت حرف میزد و میخندید !

به پیراهن طرح گل و تیشرت زیرش که طرح عجیب و غریبی داشت نگاه کردم !! حتی گوشواره‌هاش از گوشواره‌های خواهرمم قشنگ‌تر بود ! موهاش … خب موهاش یه‌جور سبز بود ! البته خیلی بهش میومد !

″ اینجا چه خبره ؟؟ ″

کمی جلو رفتم تا توجه‌ش رو جلب کنم ! اما انگار مکالمه‌ی جذاب داشت!

دارید میپرسید که چی میگفت ؟؟! خب صد البته من به خاطر شما به حرفاش گوش دادم !! البته فقط به‌خاطر شما !

صداش کل سالن رو پر کرده بود : واقعا ؟؟ آشپزخونه رو منفجر نکنی !

″ من از اولم میدونستم اینا خلافکارن !! ″

_ سفیده‌ی تخم‌مرغ رو خوب بهم بزن …باید اونقدر هم‌بزنی که حجمش زیاد بشه

″ روش ساخت بمب جدید ؟ تروریست ؟؟؟ …خدایا خودت بهم کمک کن ″

دستام رو بهم گره زدمو از خدا طلب بخشش کردم …. لحظه‌ی پر از استرسی بود !

_ اون‌طوری که کیک‌زرد میشه ! نه … نامجون بیشتر کیک صورتی رو دوست داره .

″ کیک زرد* ؟؟ اونا با اورانیوم چی‌کار دارن ؟؟!! کیک صورتی … به نظرم یه درجه قوی‌تر باشه !! راستی نامجون کیه ؟؟… باید به پلیس خبر بدم ! اما … اگه اونا منو بکشن … نه خدا … من هنوز آرزو دارم ″

_ خامه رو با آلبالو‌ صورتی کن … من میگم قشنگ میشه حتما میشه … من سلیقه‌م بهترینه !

″ خامه !؟؟ ربط بین اورانیوم و خامه چیه ؟؟ نکنه یه رمزه؟؟ ″

باشه باشه … فهمیدم که چه‌قدر باهوشید !! اما اگه توی موقعیت من بودید قطعا نمیفهمیدید که منظورش دقیقا چیه !!

اونقدر غرق فکر کردن بودم که متوجه‌ی نگاه خیره‌ی اون پسر منشی نشدم !!

البته غرق شدن من با کوبیده شدن چندتا پوشه و پرونده روی میز ، تموم شد !

به چشماش نگاه کردم ، میتونستم قسم بخورم که اگه چشم‌هاش معده و دندون داشتن قطعا منو خورده بودن !!

_ دو ساعته زل زدی که چی ؟؟

_ من … من اومدم … اهم اهم … اومدم برای استخدام

کاملا میشد از چهره‌ش ناامیدی رو فهمید … یعنی اینقدر رقت‌انگیز بودم ؟؟!

پرونده‌ها رو مرتب کرد : در بزن و بعدش وارد اتاق شو

_ یعنی هماهنگ نمیکنید !؟؟ وقت قبلی نمیخواد ؟؟!

پوزخند زد : همه‌چی قبلا هماهنگ شده

″ چی هماهنگ شده ؟؟!! میخوای منو بکشی !؟؟ هه … فکر کردین ! به من میگن جیمین‌کف‌طلا … جوری کف‌گرگی بهت بزنم که به ترامپ بگی رونالدو ″

_ بله … چشم … حتما

خب من که نمیتونستم از شغل آینده‌م دست بِکِشم !!؟ یه جاهایی لازمه خودمون نباشیم … یعنی نه اینکه خودمون نباشیم ، منظورم اینه که یکی دیگه نباشیم یعنی وقتی خودمون هستیم یکی دیگه باشیم ، منظورم خب … اصلا من دوست دارم به هرچی که میخوام فکر کنم !!

با لبخند احمقانه‌ای که حتی یه لحظه هم از بین نمی‌رفت در زدم و وارد اتاق شدم !!

″ اوه مای گاد !! این اتاق به اندازه‌ی کل خونه‌ی منه ! یا شایدم بیشتر ″

_ بشینید لطفا

با صداش نگاهم به چهره‌ی قشنگش خورد … موهایی که ماهرانه به رنگ بنفش دراومده بودن … سویت‌شرت مشکی با خطوط منحنی صورتی !! شلوار جین پاره‌ای که زانو‌های مردونه‌ش رو به نمایش میذاشت ! لب‌های خوش‌فرم و چال لپی که با لبخند کَجش نمایان شده بود !!

واقعا عالی بود !! اما خب یکی از معیارهای من برای همسر آینده ، رنگ مو توی مایه‌های طلایی بود!

روی یکی از ‌مبل‌های رو‌به‌روش نشستم و شروع کردم به معرفی کردن خودم !

_ پارک جیمین هستم برای استخدام در بخش بازاریابی حضوری اومدم

_ پرونده‌ی کاری به علاوه مدارکی که توی اطلاعیه گفتیم

_ بهتون بدمش ؟؟

لبخند عصبی زد : آره —_—

″ اوه رئیس ! میدونم که خیلی جذابم … ولی نمیخواد به خاطر جذابیت کارمندت اینقدر عصبی بشی ! قول میدم باعث خون دماغ شدن* کارمندات نشم !! ″

با خوشحالی پرونده‌ها رو از کوله‌پشتیم بیرون آوردم و روی میز گذاشتم .

″ اوه چه با دقت میخونه !! وای خدای من … چرا اینقدر نفس‌گیره !! … هی هی … اون یه پسره !! خب یه پسر باشه … مگه پسرا نمیتونن جذاب باشن ؟؟ … خب من از نگاه دخترونه میگم ! ″

پرونده رو بست و دوباره با لبخند بهم خیره شد : خب خودت یه خلاصه بگو … توی پرونده چی داری ؟؟

_ چهار سال سابقه‌ی شغلی توی شرکت گود لایف

_ Good life!!

_ آره … ولی به خاطر پایین اومدن سود سهامش مجبور شد که تعدیل نیرو کنه و خب کسایی که سابقه‌ی کمتری داشتن اخراج شدن ! اونا حتی حقوق این ماه رو هم واریز نکردن .

_ خب پس از این لحاظ مشکلی نداری ! … درباره مدرک تحصیلی و مدارک دیگه‌ای که داری توضیح بده !

_ من از دانشگاه ملی کره فارق‌التحصیل شدم … چندتا مقاله درباره اقتصاد جهانی نوشتم که رتبه‌های سوم و دوم جهانی رو دارن … نسخه‌ی کپی داخل پرونده هست … گواهینامه بین‌المللی … دیپلم اتمام دوره‌ها‌ی چگونه پول‌های خود را افزایش دهیم و اعتماد به نفس بالا در کلاس‌های استاد کیم وو جو …. رتبه‌ی سوم جهانی در المپاد ادبی … رتبه‌ی اول تکواندو در سطح دان دو در کشور … مدرک زبان تافل با نمره‌ی نود و سه و آیلتس با نمره‌ی هفت … یه چندتا چیز دیگه هم داخلش هست که در حال حاضر ذهنم یاری نمیکنه !

کم‌کم نگاهم از روی صورتش به سمت اسمش رفت که روی میز بود … ° کیم نامجون °ً… هنوز که قضیه‌ی کیک زرد و صورتی رو فراموش نکردید ؟؟! … حاضرم قسم بخورم که کل بدنم توی یه لحظه یخ زد !!

رئیس کیم نفسش رو با آه بیرون داد : پارک جیمین … ما نمی‌تونیم تو رو استخدام کنیم

″ ها ؟!!! نه … من استخدام میشم ″

_ چرا ؟؟

سرش رو کمی خاروند : خب … خب راستش تو موهاتو رنگ کردی !

_ اما خودتونم که رنگ کردید !

_ خب … رنگ مورد علاقه‌ت چیه ؟؟

_ قرمز و سفید

پوزخندی زد و به صندلیش تکیه داد : ولی رنگ مورد علاقه‌ی من صورتیه !

″ اوه … توی بد دردسری گیر کردم … جیمین فکر کن … فکر کن و بگو … آها فهمیدم ! ″

_ خب اینکه فرقی نداره ! چون وقتی سفید و قرمز رو باهم قاطی کنی صورتی درمیاد

آره آره … خودمم میدونم باهوشم نیازی به تشویق و تعریف نیست !!

سرش رو پایین انداخت و مشغول فکر کردن شد .

با تردید پرسیدم : من استخدام شدم ؟؟!

سرش رو خیلی آروم با پوزخند و نگاه شیطانی بالا آورد : ولی ما یه آزمون برای استخدام داریم !

آه … هنوز نگاه شیطانیش رو میتونم جلوی چشمم ببینم !! خب ولی توی اون لحظه من فقط دنبال کار بودم ، و قطعا محو نگاه کردن به رنگ موهاش نبودم !!

_ فقط کافیه یکی از محصولات ما رو به یکی از ساکنین آپارتمان پنجاه و شیش بفروشی

″فقط یکی از ساکنین ؟؟!! این عالیه !! خداحافظ روزهای بیکاری ! ″

خیلی سریع قبول کردم ! قرار شد تا آخر اون روز یکی از محصولاتی که توی جعبه چوبی چیده بودن بفروشم .

آره شاید کار ساده‌ای به نظر بیاد که به افراد یه ساختمان حداقل یه محصول رو بفروشی … اما خب …منم اولش همین فکر رو میکردم!

ساختمون رو به کمک آدرسی که منشی داده بود پیدا کردم . آها اینو هم بگم که اسم منشی رو فهمیدم …مین یونگی … آدم خوبی بود ! فقط اگه کمتر حرف بزنه … فقط نصیحت میکرد که مشتری‌ها رو عصبی نکنم که مبادا برای شرکت بد بشه !

در نرده‌ای رو باز کردم و وارد حیاط ساختمون شدم . ساختمون تقریبا قدیمی و پنج طبقه بود ، به اولین طبقه که رسیدم در زدم … اما کسی باز نکرد !

_ خب … بریم بعدی

توی واحدهای طبقه دوم و سوم هم انگار کسی زندگی نمیکرد یا شایدم خونه نبودن !

به طبقه چهارم رسیدم … تازه داشتم استرس رو توی کل وجودم حس میکردم … من به اون کار احتیاج داشتم !

تقه‌ای به در زدم و منتظر موندم … چند دقیقه گذشت اما کسی در رو باز نکرد . تصمیم گرفتم که به طبقه‌ی بعدی برم اما با باز شدن در برای چند دقیقه منصرف شدم.

به کسی که در رو باز کرد نگاه کردم …

″ اوه خدای من … من چه کار خیری رو انجام دادم که از صبح دارم فرشته‌ها رو میبینم ؟؟ ″

لطفا افکار من رو سرزنش نکنید –_– … این همه هم نگید که از جمله‌ی ° اوه خدای من ° استفاده نکن ! توی کره‌جنوبی این جمله‌ خیلی باکلاسه !!!

به فرشته‌ی روبه روم خیره شدم … موهای قهوه‌ای روشن و چشم‌های خمار … لب‌های خوش‌فرم (~_~) … رکابی تنگ و سفید … شلوارک صورتی ..، واقعا یه فرشته بود ! البته فقط تازه از خواب بیدار شده بود !

با صدای بم شروع کرد به حرف زدن با منی که توی هپروت سیر میکردم !

_ چی کار داری؟؟

خب هر کسی وقتی از خواب بیدار میشه عصبیه … حتی فرشته‌ها !

_ هووی گفتم چی کار داری؟؟؟!

به خودم اومدم … و با صلابت جواب دادم : سلام من پارک جیمین هستم از شرکت آرایشی بی اف اف اومدم … خواستم یه

اما با کوبیده شدن در توی صورتم مواجه شدم .

″ خب این جور چیزا عادیه !! ″

اما وقتی که فهمیدم طبقه پنجم خالی از سکنه هستش ، یادم اومد که برای من هیچ چیز عادی وجود نداره !

من از بدو تولد غیرعادی بودم … آخه کی رو دیدی که به جای ماما ، پدرش به ‌دنیا بیارتش!؟؟

خب خب بسه دیگه … همیشه عادت دارین که نیمه‌ی منحرفانه‌ی لیوان رو ببینید ؟؟!

دوباره خودمو مقابل واحد طبقه چهارم دیدم … و با یه لبخند احمقانه دوباره در زدم .

دوباره همون فرشته‌ی عصبانی رو دیدم .

_ باز که تویی … به نظرم چینیا درباره طبقه چهارم* راست میگن |:

دستش رو گرفتم و نذاشتم که برگرده : من از شرکت‌ بی اف اف اومدم … لطفا یکی از محصولات ما رو بخر

دهنش رو باز کرد و خمیازه‌ای کشید : این شرکتی که گفتی چه داره ؟؟!

با خنده ازش جدا شدم اما هنوزم نزدیکش بودم : لوازم آرایشی … البته الآن من فقط کرم پودر ، ریمل و رژ لب با خودم دارم ^^

با پوزخند به عقب هولم داد : به نظرت من دخترم یا پسر ؟؟!

و خیلی محکم‌تر از دفعه قبل در رو بهم کوبید ، اما این‌بار دقیقا در به دماغم اصابت کرد !

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم که تمرکز کنم !

_ خب خب … پارک جیمین‌شی … یه راه پیدا کن … اگه اون پسره و از لوازم آرایش استفاده نمیکنه … خب اون که دوست//دختر داره ! … براوو جیمین‌شی براوو

باشه فهمیدم شما خیلی باهوش‌تر هستید … اما باور کنید مغز من توی اون لحظه به خاطر بدی آب‌ و هوا کند شده بود !

با خنده دوباره در زدم و فرشته‌ی خوشگلم رو دیدم ! اوه گفتم خوشگم ؟!! … منظورم همون خوشگل بود.

صداش عصبی‌تر شده بود : این همه خونه توی این محله وجود داره … چرا به من گیر دادی ول نمیکنی!!؟؟

دست راستم رو بالا آوردم و مثل کارشناسا با تکون دادن دستم موضوع رو براش توضیح دادم : ببینید … من میدونم که شما قطعا دوست//دختر دارید و قطعا دوستش دارید پس برای نشون دادن عشقتون یکی از محصولات ما رو خریداری کنید و ایشون رو خوشحال کنید

با چهره‌ای که هیچ حسی رو نشون نمیداد بهم خیره شد : من دوست//دختر ندارم !!

و خیلی ملیح و با احساس و صد البته همراه با خشونت در رو بهم کوبید . البته باید خدا رو شکر میکردم که در دوباره به صورتم نخورد !

توی راهرو نشستم و ذهنمو به کار انداختم ″ اگه دوست//دختر نداره پس یعنی … اون دوست//پسر داره!! ″

اون موقع اصلا به این فکر نکردم شاید دوست//دختر گیرش نیومده نه اینکه به دخترا علاقه‌ای نداشته باشه! بدی آب و هوا رو که یادتونه؟؟!

برای بار چندم در زدم و فرشته با موهای بهم ریخته‌تر از قبل در رو باز کرد : گفتم که دوست …

اما بهش فرصت حرف زدن ندادم : شرکت ما حتی برای افراد گ//ی هم محصولاتی رو نظیر ریمل و خط چشم ارائه کرده … نظرتون درباره‌ی کشیدن خط چشم چیه ؟؟! من مطمئنم همسرتون قطعا دوست خواهد داشت .

اوکی اوکی … فهمیدم به‌کار بردن کلمه‌ی همسر یه کم چیزه … یعنی … همون چیزه !

سرش رو پایین انداخت و خیلی سریع دوباره بالا آورد : من تاپم

″ اوه مای گاش … این چه زندگیه !! تاپ ؟؟ منو همین‌جا بکش ! دوست دارم آخرین تصاویرم از زندگی چهره‌ی این پسر تاپ باشه ″

با لبخند غلیظ‌تر ادامه دادم : اوه چه بهتر ! پس برای زوجتون بخرید … قطعا بهترین هدیه میتونه باشه … آخه میدونید … معمولا کسایی که با//تم هستن خیلی حساسن … این کار باعث بیشتر شدن عشقتون میشه !!

دندوناش رو از عصبانیت بهم فشار میداد و از بین‌شون حرف میزد : فقط یه کرم‌پودر برای پوست تیره بهم بده و بعدش گمشو !!

با خنده دستامو بهم زدمو از توی کیفم همون چیزی که خواسته بود رو بهش دادم . البته کمی هم حرافی کردم !

_ دوست//پسر با رنگ پوست تیره … وااوو واقعا سک//سیه !!

_ قیمتش؟!

به برگه‌ای که یونگی بهم داده بود نگاه کردم : چهل هزار وون

لب پایینش رو از عصبانیت گاز گرفت : هیچ‌وقت فکر نمیکردم برای آزاد شدن از دست یه گدای سمج این‌همه پول خرج کنم .

خیلی سریع پول رو گرفتم و بعداز امضا شدن رسید توسط فرشته ، به سمت شرکت به راه افتادم !

بعداز وارد شدن به ساختمون شرکت ، یه راست به آخرین طبقه رفتم . مین یونگی هنوزم داشت حرف میزد!

با خنده جلو رفتم و چندتا ضربه به میزش زدم : یونگی؟!!!

تماسش رو قطع کرد و با لبخند عجیبی بهم نگاه کرد : اوه چی شد ؟؟ نتونستی چیزی بفروشی ؟!! آخی پسر بیچاره !! ایرادی نداره … خب محصولات رو بهم بده … امیدوارم کار بهتری گیر بیاری … میدونم که تو آدم لایقی هستی

برای ساکت کردن یه آدم پرحرف راه‌‌های زیادی وجود داره و یکی از این راه‌ها گذاشتن دستتون روی دهن فرد پرحرفه !

_ من تونستم یه کرم‌پودر بفروشم

چشم‌هاش به وضوح درشت و گرد شدن و کلماتی رو گفت که خیلی واضح نبودن !

سرم رو به معنای ° چی ؟؟ ° تکون دادم اما باز همون کلمات رو شنیدم … یونگی که فهمید من کلا هیچی نمیفهمم با چشم به دستم که روی دهنش بود اشاره کرد !

هی هی بهم نخندین … خب من متوجه منظورش نشدم !

دستمو برداشتم : تو به جونگ‌کوک چیزی فروختی ؟!!!

″ جونگ‌کوک ؟؟!! ″

_ جونگ‌کوک؟؟!!

خب بعضی اوقات افکار و حرف‌ها مثل هم هستن !!

یونگی خودکارش رو روی میز گذاشت : تنها کسی که توی اون آپارتمان زندگی میکنه … جئون جونگ‌کوک … تا حالا حتی یه کرم ضد آفتاب هم استفاده نکرده !! معمولا از خیار و ماست و اینجور چیزا استفاده میکنه … کلا همه‌ی کاراش قدیمی و از مد افتاده‌‌ست !!

_ تو … میشناسیش؟؟

یونگی لبخندی به معنای ° هه منو دست کم گرفتی ° زد : البته که میشناسم اون پسرخاله‌ی رئیسه !

توی فکر بودم که رئیس کیم از اتاقش بیرون اومد … بدون توجه به حرفای یونگی ، به سمت رئیس رفتم .

_ رئیس رئیس … من فروختم

حرفم باعث تعجب بیش از حدش شد : دروغ که نمیگی … به جونگ‌کوک چیز فروختی ؟؟

لبخند موفقیت‌آمیزی زدم : بعله … میخواید رسیدش رو بهتون نشون بدم ؟؟!

رئیس با لبخند و عجله به سمت آسانسور دوید : فعلا عجله دارم… فردا ساعت نه صبح این‌جا باش !! امیدوارم استخدام بشی!

سرم رو به نشانه احترام کمی خم و کردم و بعداز خداحافظی از یونگی و تحویل وسایل ، به خونه‌م رفتم .

در رو باز کردم و بدون توجه به انواع و اقسام برگه‌های هشدار آب و برق و گاز ، که از لای در افتاد ، وارد خونه شدم و خودمو روی کاناپه انداختم . ساعت شیش بود اما کاملا انرژیم خالی شده بود . چشم‌هام رو روی هم گذاشتم سعی کردم بخوابم . داشتم از سعی کردنم نتیجه میگرفتم که صدای در همه‌چی رو بهم ریخت !

خودمو کشون کشون به در رسوندم و بازش کردم . مثل همیشه عزراییل دم در بود !

خیلی دستپاچه بهش سلام کردم و اون فقط یه پوزخند بهم زد !

″ هی پسره‌ی … هووف … من نمیخوام فحش بدم !! ولی حتی بلد نیستی جواب سلام بدی ؟؟ ″

_ میبینم هنوز خونه رو تخلیه نکردی … چرا؟؟

خب آدم باید جلوی صاحب‌خونه‌ش با‌ادب باشه !!

_ هنوز جایی رو پیدا نکردم

سرش رو با پوزخندش تکون داد : فردا … یا اجاره‌ی این سه ماه رو میدی یا خونه رو تخلیه میکنی

_ هی … سوکجین … لطفا … من تازه کار پیدا کردم … نمیتونم به رئیسم بگم که بهم پول بده

_ منم نمیتونم به مشتری بگم نه !! خودت که میدونی پول نقد بهتر از طلاست

سوکجین صاحب‌خونه‌م بود … آدم خوبیه اما خب علاقه‌ی خاصی به پول پول کردن داره !! البته همیشه بلف میزنه ! بالای ده‌بار تهدید کرده که وسایلمو بیرون میریزه اما هیچوقت این کار رو نکرده !! در جریانید که فقط علاقه داره ! برای همین بعد از چندتا تهدید رفت !

خواب کاملا از سرم پریده بود . رفتم توی آشپزخونه تا چیزی برای شام پیدا کنم اما وقتی در یخچال رو باز کردم واقعا متعجب شدم !!

_ این یخچاله یا قطب شمال؟!!!

یخچال درجه یکم خراب شده بود و برفک گرفته بود !! البته مواد غذایی وجود نداشت که به ‌خاطرش نگران بشم !

فقط درش رو باز گذاشتم و دوشاخه‌ش رو از پریز بیرون کشیدم .

_ خب … انگار دارم به سوءتغذیه نزدیک میشم !!

روی کاناپه دراز کشیدم و از نزدیک‌ترین رستوران پیتزا سفارش دادم !

میدونم که همتون میدونید ، همیشه باید یه فست‌فودی سر کوچه باشه که افتضاح‌ترین غذا رو داره !

اما من ترجیح دادم که از فست‌فودی چند خیابون اون‌ور تر پیتزا بخرم … چون هم افتضاح‌تره و هم تخفیف داشت !

بعداز خوردن پیتزا ، ترجیح دادم که بخوابم و خواب هم ترجیح داد بیاد !

نکنه انتظار دارید مثل فیلما خواب وحشتناک ببینم ؟؟!! یا اینکه از ترس فردا خوابم نبره ؟؟!

نخیر… زندگی واقعی فرق داره ! من شب خیلی خوب خوابیدم و اصلا خواب وحشتناک ندیدم … یعنی اصلا خوابی ندیدم ! وایسا ببینم … من خواب ندیدم ؟؟!! هی این یه مشکله … باید برم با یه روانشناس حرف بزنم ! آره حتما این‌کار رو میکنم !

صبح با صدای گنجشک بیدار نشدم ! با صدای عشقمم بیدار نشدم ! بلکه مثل همیشه با صدای سگ همسایه بیدار شدم ! کلا اون سگ وظیفه‌ی خروس محل رو به‌عهده گرفته بود .

با خستگی تمام به سمت توالت میرفتم که چشمم به ساعت دیواری عزیزم خورد !

_ هشت و نیم ؟؟!

چشم‌هام کم‌کم باز شدن … ذهنم شروع به فعالیت کرد .

″ هشت و نیم … انگار قرار بود یه اتفاقی بیفته … هشت و نیم … نُه … نُه؟؟؟ وای خداااااااااا ″

به نظرتون ذهن نمیتونه داد بزنه ؟!!! اتفاقا خیلی خوب داد میزنه … چندبار به خاطرش نزدیک بود کَر بشم !!

سریع خودمو انداختم توی دستشویی و صورتمو شستم و بعداز انجام کار‌های دیگه ( واقعا میخواید اونا رو هم بگم؟؟ … خب معمولا میرید دستشویی چی‌کار؟؟ ) کت و شلوار مشکی قدیمیم و پیراهن سفیدی پوشیدم و موهامو به سمت بالا حالت دادم … متوجه‌ شدید که چقدر خوشتیپم؟؟

و به سمت آشپزخونه رفتم ! من گفتم که یخچالم خالیه اما درمورد بقیه جاها حرفی نزدم ^^ این‌بار شما باختید !!

کف آشپزخونه به خاطر اتفاق دیشب کاملا خیس شده بود اما وقتی برای رسیدگی بهش نداشتم … فقط چندتا بیسکویت برداشتم و از خونه بیرون زدم . مثل همیشه سوار اتوبوس شدم و به سمت شرکت رفتم .

با افتخار به سمت آسناسور میرفتم و نگاه‌های خیلی از کارمند‌ها رو روی خودم حس میکردم .

خب یه تازه‌وارد بودم دیگه ! البته تازه‌وارد جذاب !!!

سوار آسناسور شدم و به طبقه آخر رفتم . همونطور که با لبخند به یونگی نزدیک میشدم ، دکمه‌ی کتم رو باز کردم و دستی به موهای طلاییم کشیدم . برخلاف دیروز ، یونگی با تلفن حرف نمیزد … اون خوابیده بود !! —_—

پرونده‌هایی که روی میزش بود رو بلند کردم و خیلی محکم روی میزش کوبیدم ^^ اما بهتون پیشنهاد میکنم که هیچ‌وقت مین یونگی‌ها رو از خواب اینطوری بیدار نکنید !! البته خودمم وقتی به این نتیجه رسیدم که تک تک اون پرونده‌ها توسط خود یونگی توی صورتم خورد!!!

باهزار سختی از دست یونگی نجات پیدا کردم و به اتاق رئیس رفتم . رئیس کیم خیلی با دقت به مانیتور کامپیوترش خیره شده بود !

″ حداقل خوبه این یکی داره کار میکنه –_– ″

لازم به ذکر است که ذهن من میتونه حتی پوکر هم باشه !!

البته وقتی از این فکر پشیمون شدم که رئیس از خوشحالی بالا و پایین میپرید و جمله‌ی ° من بُردم ° رو میگفت !

حس کردم که باید حرف بزنم : رئیس؟؟!

رئیس توی یه لحظه انگار خشکش زد و بعد در یک صدم ثانیه ، خیلی رسمی رو صندلیش نشست .‌

_ براتون رسیدی که گفتین رو آوردم .

_ بیا نزدیک

نزدیکش شدم و رسید رو نشونش دادم .

_ چقدر پول گرفتی؟؟!

_ همون چهل هزار وونی که یونگی گفت

قیافه‌ش کاملا به ناراحت تغییر کرد : جیمین … ولی این چیزی که تو فروختی چهل هزار و پونصد وونه

توی اون لحظه حتی خودمم میتونستم لب و لوچه‌ی آویزونمو ببینم : اما رئیس!!!

_ یونگی هرچی که میگه درست نیست … باید قیمتی که روی خود محصول چاپ شده رو میخوندی

_ رئیس!!؟؟؟

_ میتونم بهت یه فرصت بدم

چشم‌هام رنگ امید گرفتن … البته میدونم که امید بی‌رنگه !

_ چه فرصتی؟؟

چشم‌هاش شیطانی شد و به صندلیش تکیه زد : برو و اون پونصد وون رو ازش بگیر ~~

با ناامیدی تمام از اتاق بیرون رفتم . باصدای یونگی ، بهش نگاه کردم .

_ جیمین … چی شد؟؟

رسید رو بالا گرفتم : پونصد وون کم داره !

_ دلم برات میسوزه … اون احمق نمیخواد کسی رو استخدام کنه اما به خاطر بستن دهن خبرنگارا مجبور بود اطلاعیه بده که نگن شرکت داره ورشکست میشه … به نظرم برو یه جای دیگه دنبال کار بگرد .

لبخندی پر از بدبختی به یونگی زدم و بدون هیچ حرفی سوار آسانسور شدم . خیلی شبیه فیلما شده بود ^^ مخصوصا وقتی که بدون حرف گذاشتم و رفتم !

مثل وقتایی بود که دوست عاشقه بهش میگه اون دختر یا پسر به دردش نمیخوره …. اما اون عاشق لبخند تلخی میزنه و میره !!

خب آره ، من تا یه جایی از زندگیم عاشق کارم بودم ، اما تاکید میکنم تا یه جایی از زندگیم !!

دوباره خودمو روبه‌روی همون واحد طبقه چهارم دیدم که دارم در میزنم .

فرشته‌ی عصبانی این‌بار با موهای شونه زده و تیشرت قرمز و شلوار راحتی خاکستری در رو باز کرد .

_ باز که تویی … ببین این‌بار واقعا زنگ میزنم به پلیس تا به عنوان مزاحم دستگیرت کنن

اما ذره‌ای از لبخند افتضاح من کم نشد : سلام … دیروز یه اشتباهی رخ داد و من پونصد وون از شما کمتر گرفتم … راستش امروز اومدم بابت اون پونصد وون

نگاهی به سر تا پام انداخت و خودش رو کنار کشید : بیا تو … پول خرد دم دست ندارم

″ وای!!!!! … اون منو دعوت کرد ؟؟ … من چقدر امروز خوش‌شانسم ^^ ″

وارد خونه شدم . دکوراسیون تقریبا ساده‌ای داشت ! مبل‌هاش رو با چندتا سویت‌شرت رنگی تزئین شده بود. توی خونه میتونستی بوی خوب پیتزاهای مونده رو حس کنی ! حتی کف خونه رو هم با بطری نوشابه تزئین کرده بود و وقتی که راه میرفتی حس خوب راه رفتن روی جلد پفک و پاپ‌کورن و چیپس سیب‌زمینی تا اعماق وجودت سفر میکرد. چقدر که این فرشته‌ی عصبانی ، خوش‌سلیقه بود !!

چندتا از لباسای روی کاناپه رو به گوشه‌ای پرت کرد و با دستش بهم فهموند که اونجا بشینم .

به تلویزیونی نگاه کردم که خاموش بود . همین‌طور که داشتم توی ذهنم تصویرسازی عشق//بازی دوتا پسر توی اپن خونه رو انجام میدادم ، کاناپه تکونی خورد و جونگ‌کوک کنارم نشست .

_ زنگ زدم به یکی از دوستام که پونصد وون برام بیاره … باید صبر کنی

″ یه سوال … چرا از من نخواست که پولش رو خرد کنم !!؟؟ ″

_ خب چرا از من نخواستی؟؟! که خردش کنم.

پوزخندی زد و به تلویزیون روبه روش خیره شد : چون میدونم که پول زیادی نداری ! از قیافه‌ت معلومه!!

چند دقیقه توی سکوت و زل زدن به تلویزیون سپری شد تا اینکه فرشته به حرف دراومد : از چندماه پیش همه‌چی شروع شد … عاشق شدنش و عاشق شدنم … نمیدونم کِی اما حس کردم واقعا عاشقشم .. اون دختر خیلی خوبی بود … توی رستوران آشپز بود … اما … چند روز پیش …

با نگرانی به سمتش برگشتم : چند روز پیش چی ؟؟!

_ چند روز پیش سوخت

به چشم‌های ناراحتش که به تلویزیون خیره شده بودن ، نگاه کردم : قلبت؟؟!

با پوزخند سمتم برگشت : نه تلویزیونو میگم … چند روز پیش سوخت و من دیگه نتونستم چهره‌ش رو بزرگ و واضح ببینم

با حس احمق بودن خاصی ، انگشتمو به سمتش گرفتم : تو عاشق یه بازیگر شدی؟؟!

یه نگاه به معنای ° پس داشتی چه فکری میکردی؟؟ ° بهم انداخت .

″ خب پارک جیمین بهت تبریک میگم !! رسما اسکول شدی !!! ″

زنگ در به صدا دراومد . فرشته خیلی سریع از جلوی چشم‌هام ناپدید شد و دوباره ظاهر شد . پول رو بهم داد و رسید رو دوباره امضا کرد و بعدش خیلی با ملایمت منو از کاناپه کند و بیرون انداخت !

خوشحال و راضی به شرکت رفتم اما خب … هنوز حرفای یونگی رو یادتونه ؟؟؟! کم‌کم داشتم بهشون اعتقاد پیدا میکردم !

چون این‌بار ، رئیس کیم بهونه‌ی مالیات رو گرفت … خب از نظر اون من باید سه درصد مالیات رو میگرفتم اما نگرفتم !!! با شونه‌های آویزون دوباره به سمت همون خونه رفتم !

اما این‌بار فرشته دیگه عصبانی نبود !!

قبل از اینکه چیزی بگه زبونمو تکون دادم : رئیس کیم گفتن که باید مالیات رو ازتون بگیرم

_ چقدر؟؟

_ ۱۲۱۵وون

جلوی سویت‌شرتی که تنش بود رو بست و بعداز برداشتن کلیدی که کنار راهرو بود از خونه بیرون اومد و در رو بست .

_ رئیست همون نامجونه !!؟؟

با ترس بهش نگاه کردم : ب…بله

دستمو گرفت و به معنای واقعی منو دنبال خودش به پایین پله‌ها کشید . و وقتی از کشیدن من دست برداشت که جلوی آسانسور شرکت بودیم !!!

البته با پیاده شدن از آسانسور دوباره جریان کشیده شدن من شروع شد !

اولین جمله‌ای که تونستم درست بشنوم ، جمله‌ای بود که فرشته گفت .

_ هووی نامجون…. چرا اینقدر از این بدبخت ایراد میگیری؟؟؟

رئیس کیم از جاش بلند شد و به سمت ما دوتا اومد . اولین بار بود که واقعا صدای کفش یه نفر روی اعصابم بود … البته باید بگم که کفش پاشنه داره نبود و صدا به خاطر زنگوله‌های کوچیک کنار کفشش بود –_–

و پوزخند غلیظی زد : میبینم که پسرخاله‌ی عزیزم به دیدنم اومده.

جونگ‌کوک همونطور که دستم رو فشار میداد ، جواب داد : برای دیدن قیافه‌ی نحست نیومدم … فقط اینو استخدام کن .

رئیس کیم بهم نگاهی گذرا انداخت : این که برات مهم نیست … یعنی هیچ‌کس برات مهم نیست … البته برای منم مهم نیست!

دستم رو بیشتر کشید و منو به خودش نزدیک‌تر کرد .

_ این برای من مهمه … چون دوست//پسرمه

رئیس با تعجب باشه‌ای زیر لب گفت و جونگ‌کوک بعداز زدن پوزخند زیبایی ، منو دنبال خودش به سمت بیرون اتاق کشید .

یونگی با تعجبی که حاصل از فالگوش ایستادن بود ، بهمون نگاه میکرد : شما دوتا واقعا … واقعا

اما خب حرفش با بو//سه‌ی ناگهانی جونگ‌کوک روی لبم ، قطع شد !

_ خداحافظ مین‌یونگی

هنوز توی شوک بودم که با تکون‌خوردن زمین فهمیدم توی آسناسورم !!

″ وای وای وای … فرشته منو بو//سید !!! … خدایا من چرا اینقدر خوش‌شانسم ! … من تا چند وقت پیش فکر میکردم قراره پیرپسر بمیرم … اما خدایا ممنون ″

خب درجریانید که زبان و ذهن یکی نیستن … به خاطر فاصله‌شون از هم ممکنه بعضی‌اوقات حرفاشون یکی نباشه !

با چهره‌ای عصبانی به سمت جونگ‌کوکی برگشتم که توی آینه موهاشو درست میکرد .

_ تو اولین بو//سه‌مو ازم گرفتم

_ خب؟!!

_ من میتونستم اون بو//سه رو با خوشگلترین دختر زمین داشته باشم اما تو

که خیلی سریع دومین بو//سه رو هم با فرشته تجربه کردم !

با قیافه‌ای خندون بهم نگاه کرد : من دومین بو//سه‌ت رو هم ازت گرفتم… پس باهام قرار بذار !

_ هیچ‌وقت

″ غلط کردم… یه‌بار دیگه درخواست کن من نه نمیگم!! ″

میخواست چیزی بگه که موبایلم زنگ خورد … با دیدن اسم عزراییل ، نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم .

_ اوه ببین کی زنگ زده … سوکجین عزیزم !! خوبی؟؟

_ وسایلات رو تا یه ساعت دیگه جمع کن .

_ هاااااا؟؟!!!

_ واضح نبود ؟؟!!

_ نه … یعنی آره بود ولی مگه بهم وقت ندادی؟؟!

_ ولی گفته بودم که پول نقد برام مهم‌تره ! مشتری پیدا کردم !! تا یه ساعت دیگه خونه باید تخلیه باشه !

_ اما … من … الو ؟!!! سوکجین ؟؟!

اما صدای بوق ممتد ، خبر از قطع شدن تماس میداد !

به جونگ‌کوک نگاه کردم که با چشم‌هاش تا اعماق روح و روانم داشت نفوذ میکرد : خونه نداری؟؟

_ اینطوری که مشخصه … نه

لبخندش شیطانی‌تر شد : باهم قرار بذار … اون‌وقت میتونی توی خونه‌م زندگی کنی !

خب شما اگه بودید چی‌کار میکردید؟؟! … یه فرشته بهتون پیشنهاد داده که باهاش زندگی کنید !

_ شوخی میکنی ؟؟ تو دوست//پسر داری … این خیانت محسوب میشه

چهره‌ش کاملا جدی شد : نه … قطعا نه … اولین باره که از یه نفر درخواست میکنم که باهام قرار بذاره … تو هم خوشگلی و هم ساده‌ای … آه مثل خودمی … خب منم ازت بدم نمیاد تازه خوشمم میاد . درضمن قضیه دوست//پسر کاملا الکی بود .

کمی حالت فکر کردن به خودم گرفتم .

″ چطوری قبول کنم که نفهمه ذوق کردم ؟!!! … آها فهمیدم … پارک جیمین … پوکر بودنتو نگه‌دار ″

فقط گفتم : باشه !

و سومین بو//سه‌مو بهم داد !!

زندگی من از همون لحظه شروع شد ! از نامجون ممنونم … الآن هم من و هم فرشته توی شرکتش کار میکنیم !!

هیچ‌وقت یادم نمیره وقتی که فهمیدم اون از من کوچیکتره ، تا یه هفته حس احمق بودن خاصی داشتم !

یا روزی رو که اولین بار بهم گفت ° عاشقتم ° … وقتی بود که پشت در دستشویی‌ها عمومی دانشگاه وایستاده بود ^^ و من توی دستشویی بودم !

یا اولین باری که باهم رابطه داشتم … باورتون میشه به خاطر یه سوسک که توی شلوارش رفته بود ، شلوار و لباس زیرش رو درآورد و باعث تحریک شدن من شد ^^ !! هنوزم از اون سوسک ممنونم !

یا اینکه وقتی گفتم … آها … اینو نباید بگم … چرا ؟؟ … چون مشکل داره !

اصرار نکنید نمیتونم رابطه‌هامونو براتون شرح بدم … خصوصیه !

کی تاپه!؟؟ خب معلومه من … یعنی باهم قرار گذاشتم که هربار یکی تاپ باشه … اینطوری بهتره ^^

یک‌سال گذشته … امشبم نوبت منه که تاپ باشم … هنوز فرشته توی حمومه … راستی یه سوال هست که نتونستم هیچ‌وقت جوابش رو پیدا کنم!!!

این عشق از کجا شروع شد ؟؟!

پایان^^

۲۰۱۷ / ۰۷ / ۰۵

===================================================================

کیک زرد : اکسید اورانیوم غلیظ شده که واسه‌ی تهیه اورانیوم غنی شده استفاده میشه و ازش برای تولید سوخت‌هسته‌ای استفاده میکنن.^^

خون دماغ شدن : توی چین معمولا این عبارت رو به کار میبرن … منظور اینه که اونقدر هیجان به بدن وارد میشه که باعث خون‌دماغ شدن میشه .

طبقه چهارم : چینیا اعتقاد دارن که زندگی کردن توی طبقه چهارم بدشانسی میاره … یه چیزی شبیه ضرب‌المثله یه کم !!

………………………………………..

اولین وان‌شات بی‌تی‌اسی من ^^

آرمی‌ها دستا بالا میخوام ببینمتون !!! نظر ، پیشنهاد ، انتقاد داشتید بگید !!

به نظرم واقعا طنز نوشتن سخته !! من میتونم تراژدی‌ترین فن‌فیک رو بنویسم اما اینکه طنز شروع کنی و طنز نگهش داری واقعا سخته !!

دلیل انتخاب جیمین این بود که واقعا جیمین همیشه مظلومه ^^ چه از نظر چهره و چه از نظر واقعیت 🙂

و اینکه این فقط یه وان‌شاته ..، لطفا دیگه نگید پایانش خوب نبود و شبیه پایان باز شد و یا همچین چیزی!! چون معمولا وانشات فقط یه قسمتی از زندگی رو بیان میکنه و پایان درست و حسابی نداره !! مگه اینکه تبدیل به مینی فیک بشه !!!



6
دیدگاه بگذارید

avatar
4 گفتگوها
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
5 تعداد نویسندگان دیدگاه
niu__shaHanvinNeXodin dinستایش آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
niu__sha
مهمان
niu__sha

وااای انقدر خندیدم دلم درد گرفت ???
عالیییییییییییییییییی بود

Hanvin
مهمان
Hanvin

خيلي خوب بود واقعا حال كردم و شارژ شدم لطفا بازم از اينا بزار لطفا

din din
مهمان
din din

سلام سلام سلام
خیلی کم پیش میاد که یه نوشته خنده ی آدم رو در بیاره چون آدم تو دلش میخنده و احساساتش موقعه خوندن یه متن تو دلش بروز میکنه
ولی خداییش لحظات باحالی داشت که خندم رو در آورد چه لبخند و چه قهقه ( بماند که اعضای خانوادم فکر میکردن خل شدم )
باحال بود هم عشق داشت و هم مزه داشت و هم شور و هیجان برای ادامه ی خوندن و از همه مهمتر بی تی اس داشت
دوستش داشتم البته عشقشون یکم یهویی شد ولی وانشات همینه دیگه
خلاصه باریکلا

NeXo
مهمان
NeXo

ممنون بابت خوندن و‌ صد البته نظر دادن !!
اینکه باعث خنده‌ی تو شده باعث خوشحالی منم شد !!
آره خب … فضای وان‌شات طوریه که باید زود عاشق بشن یا اینکه کلا خاطره‌وار باشه !!

ستایش
مهمان

می تونم بگم اولین وان شات جیکوکی بود که اصلا فاز غم نداشت عالی بود و خیلی خنده دار.مخصوصا اونجایی که داشت راجبه کیک زرد صحبت می کرد.می شه دفعه بعدی از ویکوک بنویسی؟مرسی.??خدافس??

NeXo
مهمان
NeXo

مرسی از اینکه خوندی و نظرت رو گفتی !!
چشم حتما روی ویکوک هم کار میکنم !! 🙂