68 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman!chapter26

جانم قسمت ۲۶!

پوستر چی میگه؟! :||||

قسمت ۲۶:”تو لختی!:|”

گرمه…خیلی گرمه…احساس میکنم دارم توی یه کوره آجرپزی پخته میشم…جدی دارم میگم…دیگه واقعا حالم داره بد میشه!خب بسه دیگه!

“چن…گرم…شدم…میتونی ولم کنی.”

“تو لختی.:|”

“آره …میدون…چی؟ من لختم؟:|”

برای چند ثانیه بی هیچ حرکتی توی چشمای هم زل زدیم و من آرزو کردم ای کاش یه صاعقه فرود میومد و جفتمونو دود می کرد تا مجبور نباشم حلاجی کنم حدود سی دقیقه ست که کاملا برهنه توی آغوش یه پسری بودم که حتی ۲۴ هم از زمان آشناییم باهاش نمیگذره!

“شیو…من…چیزه…منظور بدی نداشتم..به خدا منظور بدی نداشتمT.T”

“م…میدونم…این چه حرفیه…ب…بیخیال!”

“میدونی…تو…سردت بود و ..گرم نمیشدی…شیو..اونجوری نگام نکنT.T “

چشم های گرد شدمو از چن گرفتم و سعی کردم بیشتر خودمو با پتو بپوشونم.اصلا مهم نبود که اون منو برهنه دیده بود و حتی بدنمو شسته بود.مسئله جایی سخت میشد که من برهنه توی بغلش اونم ۳۰ دقیقه دراز کشیده بودم!

چن هول و گیج چند تا لباس از کمد بیرون آورد و کنارم گذاشت و از اتاق بیرون زد.دستمو به پیشونیم کوبوندم و به این فکر کردم اگه تا دو ماه آینده دوام بیارم و با این گرگینه نخوابم به عنوان بنده های شایسته ی خدا برگزیده میشم!-____-

بدن عرق کرده مو از پتو خلاص کردم و گذاشتم تا عرق هام خشک بشن.حالم خوب به نظر می رسید و میتونستم امیدوار باشم که وقتی به دیدار شاه کای میریم دوباره این اتفاقات مسخره نیفته که…با دمم آشنا شدم!

با وحشت چرخیدم تا اون دمی که توی قسمت انتهایی کمرم دراومده رو بهتر ببینم.انگار استخوون های دنبالچه پوست رو شکافته بودن و یه دم گرگی که هنوز موهای روش کامل بیرون نیومده بود رو ساخته بودن.از ترس زبونم بند اومده بود و فقط میخواستم هر کی میتونه،هر جوری شده از شر این دم خلاصم کنه.دم رو توی دستم گرفتم و با لمسش داد زدم.وحشتناکه!این دم حس داره!میتونم تکونش بدم!وای خدایا وحشتناکه!خیلی وحشتناکه!

چن با صدای فریاد من خودشو توی اتاق انداخت و با دیدن دمی که من با شوک و وحشت بهش زل زده بودم جلو اومد و خواست آروم باشم.به صورتش نگاه کردم و بی توجه به اینکه هنوز هم لختم ناله کردم:”کمکم کن!”

نمیخوام اینکه چطور لباس پوشیدم و چن همه ی مدت نگاه می کرد و سعی داشت دم رو توی لباس مخفی کنه رو براتون توضیح بدم.همینطور اینکه چطور یه تماس چشمی یک دقیقه ای داشتیم ومن با سرفه کردن بیخودی خودمو خلاص کردم و بعدش سرفه هام واقعی شد و گندش در اومد.بیاین منطقی فکر کنین و حق رو به من بدین!آخه کنار اومدن با یه دم پشمالوی گرگی که از انتهای استخوونای کمرت زده بیرون و قیافتو مثل یه پسرگربه ای کرده کار آسونیه؟!اونم زمانی که یه پسر خوشتیپ بی توجه به اینکه تو هم پسری زل زده بهت و انگار با نگاهاش میگه توی یه فرصت مناسب کارشو میسازم؟کار آسونیه؟!ها؟!

نقطه ی افتضاح تر اونجایی بود که باید راه خونه ی چن تا عمارت پادشاه رو پیاده می رفتیم.و من یاد راننده ی اخمالوی بداخلاقمون افتادم که الان توی جنگل داره توی اتوبوس قراضه ش متلاشی میشه و من اینجا باید پیاده یه جنگلو متر کنم!خیلی غم انگیزه مگه نه؟

بعد از اینکه از خونه ی چن بیرون اومدیم ،چن سه تا سوت بلند زد و بعد از چند دقیقه یه گله متشگل از نه تا گرگ دورمون رو گرفتن و چن شروع کرد به نوازش و آروم کردنشون و طوری با دقت اینکارو می کرد که هیچ کدوم از گرگ ها از قلم نیفته.جالب اینجا بود که گرگ ها به اسم هایی که چن صدا میزد واکنش نشون میدادن.کنی،جان،رز،مارگارت،جینی،الکس،هوتاکا،نانابا و یه گرگ پشت نقره ای که دور از چن نشسته بود و ترجیح میداد به جای مالوندن پوزش به بدن اون گرگینه، فقط تماشا کنه و صداهایی شبیه به غرش از خودش دربیاره.هر چقدر هم که چن می گفت:”هیتسو بیا اینجا!” گرگ بداخلاق اصلا علاقه ای از خودش نشون نمی داد و فقط با چشم هایی که توی شب مثل دوتا الماس می درخشیدن به من زل زده بود.هر چند منم ترجیح میدادم زیاد روی اون نگاه ها حساس نشم و راه خودمو برم.هر چی هم که می شد چن می تونست نجاتم بده.

بالاخره راه افتادیم توی جنگل و گرگ ها سراسیمه دنبالمون اومدن.پوزه هاشون رو بالا نگه داشته بودن و اطراف مارو می پاییدن تا کسی نتونه غافلگیرمون کنه.چکمه هایی که پوشیده بودیم توی لجنی که به خاطر بارون به وجود اومده بود ملچ ملوچ می کرد و حتی قدم برداشتن هم مشکل می شد اما اینکه ممکنه توی جنگل سایه هایی باشه که قصد تکه تکه کردنمون رو داشته باشن حواسمون رو تیز کرده بود و باعث می شد به چیزایی پراهمیت تر از گل شل و چسبناک فکر کنیم.

“میدونی شیو…اینجا گاهی اوقات به خاطر بارون باتلاق درست میشه…گرگ ها جنگلو خوب میشناسن…اونارو صدا زدم تا بهمون راه درست رو نشون بدن.حواسشون به مراتب بهتر از یه گرگینه کار میکنه.”

“تنها مشکل جنگل باتلاق هاشه؟”

“نه خب…خطر خوردن به خون آشاما یا شورشی ها هم هست.ولی اونا معمولا بعد بارون نمیان بیرون.هیچکس دوست نداره اینجوری کثیف بشه!”

“اینجا…چیزای زیادی هست که من نمی دونم.”

“فردا میریم توی شهر و همه جارو بهت نشون میدم.شاید زیاد خوشت نیاد ولی مطمئنم برات جدید و جالب خواهد بود!”

همون مکالمه ی کوتاه کافی بود تا هر دو توی فکر و خیال فردا فرو بریم و تحمل سکوت بینمون راحت تر بشه.چن پسر باسیاست و باهوشیه.اون حقیقتا مناسب پستیه که داره.هر چند نمیشه احساسات بیجاش نسبت به یه غریبه مثل من رو توجیه کرد.شاید توی متون باستان این شهر اومده که یه روز سه تا انسان وارد سکرت تاون میشن و یه فایده ای برای تموم شدن جنگ دارن.شاید این بتونه دلیل رفتار محترمانه ی چن رو توجیه کنه هر چند که شاید هیچ چیزی با این عنوان وجود نداشته باشه.آره میتونید تصور کنید که دارم خودمو گول میزنم ولی الان وقت این نیست که توهم بزنم دوستم داره.نه تا وقتی هنوز میخوام از اینجا فرار کنم.

اون توی پالتوی مشکی رنگ قد بلند تر و خوشتیپ تر دیده میشه و موهای قهوه ایش که روی پیشونیش حرکت می کنن احساس میکنی یه اسطوره جلوت ایستاده.چشم هاش توی تاریکی عمیق تر از همیشه به نظر میرسه و اینقدر با لطافت گرگ هاشو نوازش میکنه که شما آرزو می کنید یه گرگ باشید.اگه میتونستید از این زاویه که من نگاهش میکنم ببینیدش مطمئنا هیچ کم و کاستی توی ظاهرش نمیدیدید.ولی حس میکنم این ظاهرش نیست که داره اونو مثل یه خدا جلوه میده.این شگفتی های درونشه که مجذوبت میکنن و باعث میشه کاستی های ظاهرش رو نبینی.

بعد از یه را ه تقریبا ۳۰ دقیقه ای به عمارت پادشاه رسیدیم.عمارت شبیه یه خونه ی خیلی بزرگ ویلایی بود و یه نگهبان جلوی در اطراف رو دید میزد. عمارت وسط یه حیاط بزرگ قرار گرفته بود که درخت های سبز و بوته های گل قشنگی اطرافش کاشته شده بودن و خود ساختمون با رز های رونده ای که تا کمر عمارت رشد کرده بودن تزئین شده بود.روشنایی از پنجره های بزرگ به بیرون میتابید و صدای یه موسیقی پاپ تند سکوت جنگل رو میشکست.همه چیز برای یه پادشاه مناسب به نظر می رسید.به جز اون تیکه ی موسیقی پاپ!

چن گرگ هاشو مرخص کرد و جلو رفت تا با پسری که جلوی در کشیک میداد صحبت کنه.ناخودآگاه دستم به کلاه بافتنی رفت و تا جایی که میشد پایینش کشیدم تا گوش های گرگی دیده نشن.حتی شکاکانه به پشتم هم نگاه کردم تا یه وقت دم گرگی از زیر کاپشن بلند بیرون نزده باشه.میدونید….پنهان کردن اینا مثل اینه که بخوای از آشکار شدن یه قسمت معمولی بدنت جلوگیری کنی.مثلا تصور کنین به شما بگن دست چپتون نباید از توی لباس بیاد بیرون!

محتاتانه جلو رفتم و بعد از رد شدن از زیر نگاه های تحقیرآمیز نگهبان داخل عمارت شدیم.دلیل نگاهشو نفهمیدم ولی امیدوارم چن منو به عنوان زیر/خوابش معرفی نکرده باشه!

دم درب ورودی عمارت یه پسر قد بلند ایستاده بود و اندام جذابش خیلی سریع اونو لو می داد.جناب آقای کریس،فرمانده ی سپاه گرگینه هارو بهتون معرفی میکنم!لطفا دست تکون بدید و لبخند بزنین!

کریس با دیدن چن جلو اومد و مثل آدم های فلج فقط دستش رو به دست چن زد و با دیدن من اخمی کرد و گفت:”این کیه چن؟”

چن سعی کرد مثل کریس همونقدر جدی و خشک برخورد کنه و موقع حرف زدن نیشش باز نشه:”دلیل اینکه امشب اومدم اینجا.”

سرمو پایین انداختم و آب دهانمو قورت دادم.چشمام دوباره به خاطر استرس گشاد شده بود و مکالمه ی جدی چن و کریس باعث می شد درباره شخصیت کای فرضیه های زیاد خوبی توی ذهنم شکل نگیره.بهرحال من آماده بودم هر کسی رو به عنوان پادشاه ببینم جز یه پسر با موهای دکلره شده که از میله های راه پله سر خورد و با صدای تلپی افتاد زمین و بعد از اون هم از درد نشیمن گاهش شروع کرد به خندیدن!ببینم اینا از این آدم انتظار دارن که براشون صلح و خوشی ایجاد کنه؟اون هنوز مثل من یه بچه ی دماغوی دبیرستانیه که میخواد با دوستاش آتیش بسوزونه!

کریس دستشو زد توی پیشونیش و با تاسف سر تکون داد.چن هم داشت به زحمت جلوی خندش رو می گرفت و من….با یه قیافه ی وارفته که انتظار میرفت یه بند انگشت زیر چشمام گود رفته باشه به خنده های کای که داشت دستشو روی نشیمن گاهش می کشید و به سمت ما میومد نگاه می کردم.من نمیخوام زود قضاوت کنم ولی احتمالا موقعی که از اینجا میرم بیرون در حال زار زدن باشم!

“واو عجب بارونی اومد…سلام کای…میبینم که حمله ی دیشب سرحالت آورده!”

“چن نگو که اومدی منو مجاب کنی دست از جنگ بردارم.وگرنه سپاهمو میندازم به جونت!”

“تنها چیزی که توی کله ی تو فرو نمیره حرفه.نه برای اون نیومدم…اومدم از یه چیزی مطلعت کنم.”

هنوز داشتم به حرفایی که بین کای و چن رد و بدل می شد گوش میدادم که حس کردم نفس های گرمی خورد توی پوست گردنم و وقتی با ترس سر برگردوندم کریس رو دیدم که با چشم های قضب آلودش که رنگی متمایل به آبی تیره داشتن خم شده و داره خیره خیره به صورتم نگاه میکنه.وقتی تماس چشمیمون برقرار شد با صدای بمش گفت:”بوی انسان میدی حرومزاده!”

بی اختیار ازش فاصله گرفتم و به تنها دست آویز نجاتم ،چن،چسبیدم.فکر اینکه الان یه اتفاق مثل اتفاق دیشب میفته و منو از همین گرگینه هم جدا میکنه گلومو خشک کرده بود و نگاهای بهت زده م روی کریس که داشت با چشماش میگفت:”خودم میکشمت” قفل کرده بود.

اما به محض اینکه تصمیم گرفتم برای امنیت بیشتر ساعد چن رو چنگ بزنم صداش منو به خودم آورد:”مشکلی پیش اومده شیومین؟”

“ن…نه…مشکل؟نه چیزی نیست!”

چرا یه مشکلی هست!من دلم میخواد فرار کنم!

پادشاه کای که یه شلوار جین پاره پوره داشت و موهای متمایل به سفیدش رو به بالا حالت داده بود با خنده گفت:”چن…یه انسان؟شوخی میکنی!گفتی سه تا بودن؟خب اون دوتای دیگه رو چیکار کردی؟”

“قضیه ش طولانیه…بیا بریم برات توضیح میدم.”

اینکه پادشاه قضیه ی انسان بودن منو میدونه باعث دلگرمیم می شد ولی خفقانی که نگاه های کریس ایجاد میکرد مثل جهنم باعث می شد عرق کنم.مخصوصا با اون کلاه بافتنی و کاپشنی که تا نزدیکی زانوم میرسید.بدون توجه به اینکه شاید چن و کای حرف خصوصی داشته باشن دنبالشون راه افتادم و وانمود کردم که اصلا متوجه اون نگاه های جهنمی نیستم.

کای روی مبلمان ساطنتیش جاگیر شد و با گشاده رویی دعوت کرد که ما هم بشینیم.چن پالتوش رو در آورد و روی مبل ولو شد.بعد با وجهه ی جنتلمنی که تا حالا نشون نداده بود شروع به صحبت کرد:”دیروز بعد از گسیل انرژی از دیوار ها یه مینی بوس افتاد تو جنگل و گرگای من با فهمیدن بوی خون مینی بوسو پیدا کردن.وقتی ما رسیدیم راننده که کشته شده بود و دو نفر دیگه رو پیدا کردیم که پاهاشون بین صندلیا گیر کرده بود.قرار بود غذای گرگام بشن ولی یکیشون که ظاهرا قبل از اومدن ما از مینی بوس بیرون رفته بود یه دفعه با لوهان پیداش شد و ما هم دست از کشتشون کشیدیم.متاسفانه لوهان یه ذره دیر رسید و هیتسو بازوی شیومین رو زخمی کرده بود.منم برای زنده موندنش مجبور شدم زخمشو لیس بزنم تا گرگینه بشه.به خاطر اینکه کار از گذشته بود مجبور شدم یکی از اونارو پیشکش کنم به سوهو تا دوباره اختلافی درنگیره و لوهان گفت که یه دستیار لازم داره و یکی دیگشونو با خودش برد.فعلا شیومین پیش منه و تا زمانی که کاملا تبدیل به گرگینه نشده مواظبشم.ولی مسئله ی مهم اینه که…اون و دوستاش هفده سالشونه!”

کای بعد از شنیدن داستان چهره ی خندونشو از دست داد و جدی شد.با اینکه اخم نکرده بود ولی چهره ش صورت یه پادشاه عصبانی رو به وضوح منعکس می کرد و من دوباره از روی غریزه به چن پناه آوردم.ببینم شما هم حس می کنید دارم شبیه یه بچه گربه ی لوس رفتار میکنم یا فقط احساس خودمه؟:|

کای با صدایی که مشخص بود داره زور میزنه تا بم بشه گفت:”چرا زودتر از این بهم نگفتی؟”

چن خونسرد باقی موند و چشم هاشو از روی نگاه خیره ی کای برنداشت.صریحانه جواب داد:”دیشب…خلاف قرارداد عمل کردی و توی شب ماه کامل به پادشاه خون آشاما شبیخون زدی.فکر میکردم به جایی رسیدی که ماه کنترل ذهنتو به دست نگیره ولی نه.هنوز بچه بازی گذشته تو داری.اگه میخوای سلطنت خون آشام هارو از بین ببری چرا دیشب که محافظای عنکبوت سان دی او رفته بودن به جنگل سیاه و تنها سربازاش خون آشامای از کار افتاده بودن ،اونو نکشتی؟”

کای جدی تر از قبل گفت:”من ازت یه سوال پرسیدم و جواب خواستم.مثل سیاستمدارا سوالمو با سوال جواب نده!”

چن بدون هیچ حرکت اضافه با لحن قبلیش ادامه داد:”همه ی شغل و زندگی من گره خورده با سیاسته کای!اگه تو پاتو کج بذاری من یه آینه میگیرم جلوش تا به همه راست نشونش بدم.من میفهمم که غرورت اجازه نمیده رودر رو با دی او بجنگی.میخوای خودش تسلیم بشه و به پات بیفته؟یا نکنه احساساتت اجازه ی اینکارو بهت نمیدن؟”

کای دستشو روی مبل کوبوند و با صدورت برافروخته و تن صدایی که بیشتر به فریاد میخورد گفت:”من اگه بخوام میتونم اون جوجه خون آشام لعنتی رو توی لحظه بین دستام خفه کنم.چطور میتونی اینو بگی؟”

چن خونسرد و بیخیال گفت:”پس چرا معطلی؟تمومش کن!تباهش کن!هم این جنگ لعنتی رو و هم زندگی همه ی کسایی که برای صلح بین تو و اون خون آشام لعنتی سلاخی شدن.همه از جمله پدر و مادرت.همه شو بریز توی زباله دونی و قدرتو به دست بگیر مرد جوان!”

پادشاه شکسته ،با چشم هایی که به خاطر عصبانیت و فشاری که بهش اومده بود پر شده بودن از جاش بلند شد و بی هیچ حرفی از اونجا دور شد.از پله ها بالا رفت و آنچانان محکم در اتاقشو به هم کوبید که شونه های چن خیلی جزئی لرزید.کریس جلو اومد و به جای کای روی مبل نشست.سرشو به چپ و راست تکون داد و همونطوری که سیگاری رو روشن می کرد گفت:”زیاده روی کردی چن.هر دفعه میای همین اتفاق میفته با وجود اینکه من قبلش به هر دوتاتون تذکر میدم.”

کریس دود سیگار برگش رو با تعلل و آروم آروم از دهانش بیرون داد و چشماشو با خستگی بست.به نظر میرسید صورت جوان و شادابش یکدفعه پر از چین و چروک و اندوه شد و ضعف همه ی بدن محکم و ورزیده ش رو مثل یه بادکنک خالی کرد.

چن با استشمام بو چند بار سرفه کرد و با تندی انتقاد کرد:”توتون برمه ای؟افتضاحه…بوی جسد سوخته میده!”

کریس خندید و گفت:”تو دیگه چرا چن؟تو هم که یه گرگی…جسد سوخته زیادم مزه ی بدی نداره!”

حرف هاشون مزه ی گس و ناخوشایندی توی دهن آدم میذاشت.انگار هر دو داشتن با چرت و پرت گفتن درباره نوع توتون حواس خودشونو از زخم ها و تاول های دردناک روی روحشون پرت کنن در حالی که زخم ها به وضوح دیده می شدن.حرف هاشون بوی دلتنگی های پدر رو میداد که کلمات ایمیلاش همه سراسر حرف های معمولی و روزمره بودن و ما از داخل اونا یه دلتنگی غریب رو احساس می کردیم که احتمالا از تصمیمات اشتباه بالایی ها نشات می گرفت و اون فقط چون بیشتر از بقیه میفهمید و توان درست کردن اوضاع رو نداشت محکوم به درد کشیدن بود…محکوم به بلعیدن و فرو بردن کلماتی که اگه به زبون میاورد جونش در گرو خطر قرار می گرفت و اون حتی با ما هم به زبون دیگه ای درد و دل می کرد.به زبونی که فقط خودش تلخی واقعیشون رو درک می کرد و ما چه معصومانه نگرانش می شدیم در حالی که نگرانی کافی نبود.نمیدونم کی خبردار شد که اون چقدر توی مخش پرونده ی مخالف داره و بعد از اون پدرم توی یه مرگ مشکوک که میگفتن حمله ی قلبی بوده جون خودش رو از دست داد.شاید تا اگه هیچوقت به بخش تحقیقات نیروی دریایی نمیپیوست اونهمه درد نمی کشید.شاید اگه یه کم خودشو به اون راه میزد و توی نظام فاسد اونجا سرک نمی کشید محکوم به درد کشیدن نبود.شاید اگه دردهاشو توی خودش می کشت هیچوقت باعث مرگش نمی شد.شاید اگه نمیمرد من مجبور نبودم کار کنم.و شاید اگه مجبور نبودم کار کنم الان خودم و دوستام رو توی دردسر ننداخته بودم…

ببین تقدیر چطوری منو تا این نقطه از تاریکی زمان و مکان کشونده!

ببین کی برگشته!حکیم کاپیتان هیتسوگایای نورانی و بزرگ! 😐

چطور بود ؟ لذت بردید؟گفته باشم نظراتتنو نبینم باز طی یک غیبت کبری ناپدید میشم.. 😐 باشد که ایمان آورید 😐

کم کم داستان یه ذره جدی تر میشه(البته اگه من بذارم 😐 )

هیتسو چی میگه تو داستان؟ 😐 D;

اصلا شما این همه مدت من نبودم کجا بودین؟:| ( شما جدی نگیرین من الان یه ذره قاطیم 😐 )

حالا عایا گمان میکنید چن به مقصودات منکرانه اش خواهد رسید؟:| ( این تسبیح من کو؟ 😐 لااله الا ا… :||| )

عایا سهون در میان لجن ها جان باخته است؟:| کسی چه میداند؟:|

عایا نه خداوکیلی الحمدالله؟! 😐 (فاز نویسنده را با رسم سهمی توضیح دهید!۲ نمره 😐 )

خانوم اون دمپاییتو بیار پایین…الان میرم دیگه 😐

خدافظ 😐

 

 

 



22
دیدگاه بگذارید

avatar
8 گفتگوها
14 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
9 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshirossmbbhرایناسایه آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
ssm
مهمان
ssm

ی سوال من خیلی وقت پیش خوندم.عالی بودولی چون امکانش نیست هرسری بیام توسایت بخدنم تلقسمت۳۰ک وردکرده بودی گذاشته بودی خوندم.میشه قسمتای جدیدم ورد یاپی دی اف بزاری منم بخونم؟؟؟؟؟؟؟؟خب منم موخوام خب?????گناه دارم.

bbh
مهمان
bbh

حکیم کاپیتان هیتسوگایای نورانی و بزرگ… خوش امدید… ************************ بووووووووووق این همه وقت کجا بودی؟؟؟؟ بگیرم بزنمت؟؟؟؟؟؟

راینا
مهمان
راینا

مرسی خیلی خوب بود

سایه
مهمان
سایه

خوووووووب مثل همیشه عالی . خسته نباشی

**z.s**
مهمان
**z.s**

ایول بابا چه خوب بود این قسمت
راستی یوقت نری دیگه پیدات نشه هاااا
زود قسمتای بعدی رو بذار که بد جور منتظرشونم.مخصوصا سولی هاش???
دستت هم خیلیییییی درد نکنه???