69 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman!chapter 30

وااااااو T.T

سی قسمت گذشتT.T

اطلاعیه اخر داستان از واجباته ها! 😐

قسمت سی ام “لی…گریه نکن…”

“آه…لی…آرومتر…د..درد داره!”
یی شینگ عرق هایی که روی پیشونیش نشسته بود رو پاک کرد و نفس عمیق کشید.این چه غلطی بود که داشت می کرد؟خودش باورش نمی شد حاضر شده دست به کاری بزنه که هیچ سنخیتی با روحیه ش نداره.شکمش درد گرفته بود و نمیخواست به صورت سوهو نگاه کنه.با دست آزادش خودشو باد زد و برای آروم کردن سوهو ،دستشو که ملافه رو توی مشتش فشار میداد گرفت و گفت:”میخوای ادامه ندیم؟”
سوهو آب گلوشو قورت داد و نفس نفس زنون گفت:”ن..نه…چیزی نیست لی…”
لباشو گزید و ده هزار بار دیگه خودشو لعنت کرد.دست سوهو رو با شصتش نوازش کرد و با عذاب وجدان صورت رنگ پریده ی اونو رو از نظر گذروند.چرا داشت کاری رو می کرد که تا حالا انجامش نداده بود؟چرا داشت گند میزد به پرونده ی زندگیش؟ چطور میتونست یه همچنین کاری رو با یه خون آشام بی دفاع و زخمی بکنه که بهش اعتماد کرده و خودشو کامل در اختیارش گذاشته؟کسی که بهش غذا و جای خواب داده بود و حتی باهاش تند هم حرف نزده بود.

یی شینگ داشت پشت سر هم گند میزد و همین روحیه ش رو خراب می کرد.اعتماد به نفسش توی اشتباهات پشت سر همش خورد می شد و اون تقریبا به هر چیزی چنگ می زد تا اون وجهه ی خوبشو نگه داره و به سوهو نشون بده. نمی دونست چرا داره اینهمه به خاطر خوب و خفن نشون دادن خودش به اون پسر خون آشام تلاش میکنه ولی مصر بود که انجامش بده و احتمالا همین باعث و بانی افتضاحاتش می شد.اون که تا همین چند ساعت پیش عالی ترین پسر مدرسه بود و بدون اینکه تلاشی برای جلب توجه بکنه همه جذبش میشدن.پس چرا حالا که میخواست تلاش کنه همه ی کائنات بر علیهش شورش کرده بودن؟مگه داشت کاری خلاف قانون و یا حتی شرع انجام میداد؟ اون فقط میخواست به سوهو بفهمونه یه مزاحم یا حتی یه خوابالوی بی مصرف نیست.فقط میخواست بهش بگه که میتونه توی این سه سال روی دوستی با اون حساب کنه.این خواسته ی زیادی بود؟
یه بار دیگه پنبه ی آغشته به آب اکسیژنه رو روی زخم کشید و فکش رو منقبض کرد.آه خدایا چطور باید باور می کرد داره یه زخم چرک کرده رو با آب اکسیژنه شستشو میده و به چرک های سفیدی که از زخم بیرون میاد نگاه میکنه!(منحرفا اینجا مشخص میشن!:|)

دستش به وضوح می لرزید و دل و روده ش از اون چرکا به هم میپیچید.دفعه ی قبل که داشت برای سوهو پماد سوختگی میزد اوضاع زخم به این وخامت نبود.یا حداقل ازش چرک و خون بیرون نمیومد.نباید یه همچنین پیشنهاد مسخره ای می داد.نباید خودشو توی هچلی مینداخت که نشه ازش بیرون اومد.الان اگه سوهو رو همینجوری ول می کرد مطمئنا گند های بیشتری بالا میومد.ترسو بودن هم به اخلاقای خوبی که تا الان به سوهو نشون داده بود اضافه می شد و به به!عجب ترکیب خوبی!یه انسان خوابالوی حواس پرت دست و پا چلفتی و ترسو!سوهو حتما میتونست روش حساب کنه!

“وای مامان…”

خیلی آروم اینو زمزمه کرد و عرق های روی پیشونیشو با سر شونه ش گرفت.لبشو گزید و با دست های لرزون یه گلوله پنبه ی دیگه برداشت.تلاش کرد درب بطری شیشه ای آب اکسیژنه رو باز کنه ولی انگار انرژی دستاش کاملا تخلیه شده بود.شیشه توی دستاش میرفت و میومد و بدتر اینکه حالا سوهو داشت با چشمای نیمه باز نگاهش می کرد.آب گلوشو قورت داد و سعی کرد با الکی خندیدن و چرت و پرت گفتن حواس سوهو رو از دستاش که عاجزانه برای باز کردن درب بطری تلاش می کردن پرت کنه.

“هه هه هه هه هه!بچه که بودم مامانم میگفت تو همیشه دستات میلرزیده!انگار مثل بنجامین باتن پیر به دنیا اومدم!”

سوهو نخندید.حرکتی نکرد.حرفی نزد.چشماش هنوز نیمه باز و خسته روی دستای یی شینگ مونده بود و صورت بیروحش باعث می شد لرزش دستای یی شینگ به بدنش هم برسه.سرش سبک شده بود و قلبش تند تند می زد.گلوش هیچ جوره خیس نمی شد و اونقدر گرمش شده بود که فکر می کرد سوهو هم میتونه این داغی رو که ازش متصاعد میشه حس کنه.با صدایی که از شدت ترس ظریف شده بود ناله کرد:”سوهو؟”

و جوابی نیومد.سکوت پشت سکوت و ترس پشت ترس هر چی مو توی بدن یی شینگ بود راست می کرد.دستاشو حرکت داد تا ببینه چشمای سوهو حرکتی می کنن یا نه ولی حتی دریغ از یه تکون کوچیک.بغض از شدت ترس گلوی یی شینگ رو تسخیر کرد .بطری شیشه ای از دستش روی زمین افتاد و هزار تیکه شد.صدای شکستن شیشه ترسش رو بیشتر کرد و برای یه لحظه از جا پروندش.لب پایینش رو به دندون گرفت و دوباره با بغض صدا زد:”سوهو سنپای؟”

نکنه خون آشام مرده بود؟یا بدتر…نکنه خون آشامو کشته بود؟!

آب گلوشو قورت داد تا بغضی که از شدت وحشت گلوشو مثل دست هیولا می فشرد پایین بره و خیلی آروم سرشو نزدیک قلب سوهو برد تا حدسش رو کامل کنه.از هول و ترس پلکاش می پرید و به این فکر می کرد که اگه صدایی از روی سینه ی خون آشام نشنید فقط فرار کنه و خودشو تا میتونه از اونجا دور کنه.بعدش هم سریعا یه راه برای کشتن خودش پیدا کنه تا مجبور نباشه بقیه ی عمرش رو با تصویر صورت رنگ پریده ی سوهو و اون زخم بزرگ که ازش چرک و خون بیرون میومد بگذرونه و با عذاب وجدان اینکه نکنه اون باعث مرگ خون آشام محبوبش بوده گریه کنه.

هنوز سرش چند سانتی متری با سینه ی اون فاصله داشت که دستی سرشو محکم به سینه ی سوهو چسبوند و یی شینگ از شوک فریاد زد.به دستور غریضه ش خواست سرشو بلند کنه که دست، محکمتر کله شو چسبید و بعد از اون صدای سوهو باعث شد قلبش باایسته.

“آروم باش لی…”

خیلی جلوی خودشو گرفت تا همون لحظه نزنه زیر گریه.دستاش مشت شدن و حواسشو به صدای آرومی داد که که با یه ریتم منظم از روی سینه ی سوهو بلند می شد.مگه می شد آروم نشه؟

“وقتی به دنیا اومدم… بدنم اونقدر ضعیف و ناقص بود که پدر و مادرم مطمئن بودن زنده نمیمونم.البته بهتره بگم پدر و پدرم. بابا کوچیکه م عنکبوت سان بود و بابای دیگه م خون آشام.با التماس از جورج سنپای خواستن تا بهشون توانایی اینو بده که بچه دار بشن و جورج سنپای توانایی عنکبوت شدن یکیشونو گرفت و پیشکش خدا کرد و قابلیت بچه دار شدنو بهش داد.ولی خب شانس باهاشون یار نشد و یه بچه به دنیا اومد که از ضعیفی شبیه یه قورباقه بود!اونا هم دوباره رفتن پیش جورج سنپای و ازش خواستن هر کاری میتونه بکنه تا جونمیونشون زنده بمونه.جورج سنپای هم گفت که توانایی ترمیم پوست این خون آشام کوچولو رو میگیره و به خدا میده و زندگیشو بهش برمیگردونه.و یه شرط گذاشت که جونمیون بتونه توانایی ترمیمشو دوباره پس بگیره و اونم این بود که بتونه به قدری که این بدن براش مفیده و بهش خدمت میکنه اونم بتونه همونقدر برای بقیه مفید باشه.خب…اون موقع جنگ بود و جورج سنپای حق داشت یه همچنین شرطی رو وضع کنه.یه سرمایه گذاری برای آینده…کی بدش میومد؟

کیم جونمیون توی مراقبت های والدینش بزرگ شد و تمام عمرش سرگردون دنبال این گشت که چطور میتونه برای مردمش مفید باشه؟اونقدر مفید که توانایی ترمیم بدنش رو پس بگیره.ولی کیم جونمیون همیشه توی تلاش هاش گند میزد و در نهایت یه سرخوردگی مضخرف براش میموند که بهش می گفت یه بی عرضه ی به درد نخوره.چون هیچ کدوم از تلاش هاش همسو با طبیعتش نبود.راستش…فقط میخواست یه کاری بکنه…بی توجه به اینکه اون چه کاریه.تا اینکه توی نونزده سالگی که دوتا پادشاه به تخت نشسته بودن و درگیری ها و تهدید هاشون اوج گرفته بود به فکرش رسید شاید بتونه با برگردوندن صلح به این سرزمین کارایی خودشو نشون بده.پس به عنوان نماینده ی صلح طلبای خون آشام رفت پیش پادشاه و ازش اجازه خواست و پادشاه هم قبول کرد.ولی والدینش میگفتن که این کار خطرناکه و برای کسی مثل اون مناسب نیست.ولی خب…جونمیون قبول نکرد.هر جور بود میخواست به اون هدفی که از بچگی فکر و ذهنش رو مشغول کرده بود برسه.راستش اصلا فکر نمی کرد ممکنه خیلی چیزارو به خاطر این تصمیمش از دست بده.حتی فکر نمی کرد شاید نتونه تحمل کنه.

دو سال به همین منوال گذشت و جونمیون که حالا همه با اسم سوهو میشناختنش هر روز به مشکلات جدیدی میخورد.تنظیم روابط اون دوتا پادشاه ستیزه جو خسته و پیرش کرده بود.تازه داشت به این نتیجه می رسید که نمیتونه توی این پست هم باقی بمونه که یه روز یه مرد در خونه شو زد و یه کیسه خونی بهش داد و با تاسف گفت که یاغی ها دیشب با لباسهای عادی و معمولی به بهانه ی موندن توی سرما به خونه ی والدینش رفتن و هر دو رو سلاخی کردن.وقتی هم که داشتن فرار می کردن این کیسه رو جا گذاشتن که توش قلب های والدینش بوده.

اون روز سوهو گریه نکرد.فریاد نزد.وسایلشو به اینور اونور پرتاب نکرد و شاکی عدالت خدا نشد.فقط برگشت خونه. قلب هارو دوباره داخل بدن والدین بیچاره ش گذاشت در حالی که حتی نمیدونست کدوم قلب متعلق به کیه و ساعت ها به چشماشون که وحشت زده و باز از کاسه ی سرشون بیرون زده بود نگاه کرد.یادش اومد که بهش می گفتن نباید همچنین مسئولیتی رو قبول کنه.یادش اومد که اونا فقط بهش هشدار دادن ولی از اینکار منعش نکردن چون نمیخواستن پسرشون فکر کنه مانع رشدش میشن.یادش اومد که چطور سعی می کردن خانوادشونو شاد و عادی جلوه بدن تا پسرشون احساس تمایزی با بقیه نکنه.برای تموم شدن همه چیز زیادی زود بود…

ولی سوهو…به جز جونش دیگه چیزی نداشت که ببازه.دیگه راهی نداشت که برگرده.دیگه نایی برای برگشتن نداشت.حتی دیگه هیچ تقلایی برای زنده موندن نداشت.فقط یه بغض توی گلوش داشت که نمی شکست تا بتونه راحت گریه کنه.با یه قلب پر از حس گناه و اگر و اما و شاید هایی که گذشته ی پر از اشتباهش رو به رخش می کشید.پس فقط …توی پستش باقی موند و توی خودش هر روز شکست.چون فقط… خلاف طبیعتش راه رفته بود…چیزایی که میخواست از دست داد و چیزایی به دست آورد که روحشو کثیف و آزرده می کردن…”

یی شینگ پلک زد تا آب جمع شده توی چشمهاش سرازیر نشه.نفس عمیقی کشید تا بوی رز سینه ی سوهو بغضش رو فرو ببره و بی هیچ حرفی روی جایی که بود باقی موند و سوهو هم اعتراضی نکرد با اینکه زخمش داشت خونریزی می کرد.از کجا معلوم…شاید بعد مرگ پدر و مادرش…حالا میتونست یکی رو داشته باشه که براش بجنگه و ثابت کنه لیاقت چیزی که ازش گرفتن رو داره.یه خونریزی ساده که چیزی نبود.اگه یه فرصت دیگه به سوهو داده می شد حاضر بود در عوض قلب خودش رو با شمشیر نقره سوراخ کنه!

“حالا…میفهمی چرا داری خراب میکنی مگه نه لی؟”

لی با بی قراری سرشو روی سینه ی سوهو بالا و پایین برد و صدایی شبیه به اوهوم از خودش درآورد.انگشتای سوهو بین موهاش میلغزیدن و بهش فشار میاوردن تا دست از مقاومت در برابر گریه کردن برداره.قلبش اینقدر پر و گلوش اینقدر تنگ شده بود که حس می کرد اگه بیشتر از اون جلوی خودش رو بگیره دق میکنه.اون که آدم سنگدلی نبود!

“بذار زخمتو ببندم…”

“هی مرد گنده داری گریه میکنی؟”

“فقط…د…دلم برای خانوادم تنگ شده.”

دانه های اشک تند تند از روی گونه ش سر میخوردن و پایین میومدن و یی شینگ هر بار آب دماغی که قصد داشت سرازیر بشه رو می کشید بالا و سعی می کرد بسته ی باند رو باز کنه.به طرز عجیبی دیگه نمیخواست صورت سوهو رو ببینه.

“لی…گریه نکن…”

یی شینگ اینبار بلند بلند شروع کرد به هق هق کردن و دستشو جلوی دهانش فشار داد.سوهو همه ی این مدت میدونست اون میخواد چیکار کنه و به روش نمیاورد؟چرا ؟ چرا داشت گریه می کرد؟

“اگه کاری رو انجام بدی که همیشه میکردی…همون نتیجه ای رو میگیری که قبلا گرفتی…”

دستای سوهو سرشو گرفتن و به جایی که قبلا بود برگردوندن.نوازشش کردن و باعث شدن که اشکاش با شدت بیشتری سرازیر بشه.یه چیزی توی سینه ی یی شینگ درد می کرد و خودش نمیدونست چیه و چرا اینهمه غمگینش کرده.انگار همه ی اندوه سوهو،زمانی که به نقطه ی انتهای روشنایی رسیده به قلبش هجوم آورده بود.

“لازم نیست خودتو به بقیه ثابت کنی لی.فقط اونی باش که واقعا میتونی.اونی باش که طبیعتت میگه.طبیعت هیچکس بد نیست.همه بد میشن چون خلاف سرشتشون حرکت میکنن.اشتباه منو نکن اونم به خاطر یه همچنین چیز بچگانه ای.”

صدای گریه های یی شینگ کم کم فرو نشستن و سوهو بی توجه به دردی که از پهلوش موجبات عذابشو فراهم می کرد نفس عمیقی کشید.ملافه ی تخت رنگ خون گرفته بود و همه چیز زیادی ساکت به نظر می رسید.با هر نفسی که می کشید انگار بدنش بخار می شد و سبک ترش می کرد.موهای یی شینگ رو نوازش کرد و لبخند نرمی لبهاشو کشید.زل زد به سقف نم زده ی بالا سرش و ترک هارو بی هدف شمرد.

“خوابیدی مگه نه؟”


 

“ت…تو..تو چیکار کردی حرو/مزاده؟”

سهون از وحشتی که بهش چیره شده بود به دستای خونیش نگاه کرد و تیغ از بین انگشتاش سر خورد و پایین افتاد.اینقدر هول و دستپاچه بود که قدرت هیچ عکس العملی نداشت.عرق کرده بود و پلکاش می پرید.لوهان همچنان با نگاهای ناباورانه ش بهش زل زده بود و انگار میخواست سهونو توی وحشت ذوب کنه.اگه داد و فریاد می کرد،جیغ می کشید یا حتی سهون رو به باد کتک می بست مشکلی نبود.این سکوت بود که مرگ آور تر از هر چیزی عمل می کرد.لوهان هم حال بهتری نداشت.بزرگترین شانس زندگی رویاییش به دست یه غریبه ی زالو صفت مرده بود و اون اینقدر عصبی و شوکه بود که نمی دونست باید باهاش چیکار کنه.از همه مهمتر اینکه اون غریبه ی نفرت انگیز حالا با پررویی زل زده بود توی چشماش و صورت ارغوانیش داشت حال لوهانو به هم میزد.چطور جرات می کرد با یکی از بزرگترین بازمانده های ساحره ها اینطوری رفتار کنه؟انسان های پست فطرت فقط بدبختی و کثافت به بار میاوردن.اون که نمیخواست کاری بکنه.مگه زندگی با یه پا چقدر سخت بود؟واستا…صورت سهون ارغوانی شده بود؟

“ل…لوهان…ببخشید…اشتباه کردم..ب..بخشید…لوهان…التماس می کنم منو نکش..ل..لو”

سهون داشت با تضرع جلوش سرشو خم و راست می کرد و لوهان هنوز عصبی نگاهش می کرد.سهون مثل یه پرنده ی زخمی گیر کرده توی دام برای زندگیش التماس می کرد تا دل لوهان به رحم بیاد و از سر تقصیرش بگذره.هر چند حالا که لوهان خوب فکر می کرد می دید که سهون فقط از روی غریزه مرگخوارو کشته و اینکه الان داره به خاطر کاری که خیلی هم اشتباه نبوده اینجوری به پای لوهان میفته دلشو نرم می کرد.با ناامیدی به مرگخوار که خونش همه جا پاشیده بود نگاه کرد و توی دلش به خاطر اینکه یه فرصت بزرگ رو از دست داده تاسف خورد.اگه مرگخوار زنده میموند میتونست تو لوله آزمایشگاه تکثیرش کنه و اونوقت اکوسیستم جنگل به روال عادیش برمیگشت و لوهان دیگه مجبور نبود معجون خاصی درست کنه که جنازه های جنگل تجزیه بشن و بو نگیرن.پولشو می گرفت و زندگیشو می کرد.ولی سهون همونطور که خیلی یهویی یه امید وارد زندگیش کرده بود خیلی یهویی هم امیدو پس گرفته بود و تازه کلی هم زحمتش داده بود.پوووف…انگار نکبت قرار نبود دست از سر لوهان و سرنوشت سیاهش برداره و مثل یه وصله ی زشت لنگه ی شلوارشو ول نمیکرد!

بی توجه به اینکه دستای خونیش روی پیشونیش رد میندازن پیشونیشو خاروند و کلافه گفت:”تکون نخور تا درش بیارم…بخواب”

سهون آب گلوشو قورت داد و با نفس نفس روی تخت دراز کشید.با تک تک سلولاش از خدا تشکر میکرد که لوهان اونقدرا هم وحشی و بی طاقت نیست.لبخند کج و کوله ای زد و با حس اینکه دندونای اون حیوون دارن از توی پاش بیرون کشیده میشن چشماشو روی هم فشار داد و لبشو گاز گرفت تا صداش درنیاد.در عوض صدای لوهانو شنید که با لحن عصبیش زیر لب غر غر می کرد:”تنها چیزی که من توش به طور کامل تخصص دارم انتخاب آدمای اشتباه برای منظورای اشتباهه!پدرمو برای الگو انتخاب کردم،زندگیمو به ع/ن کشید!مادرمو به عنوان پناهگاه انتخاب کردم،با یه حرو/مزاده ی عنکبوت سان ازدواج کرد!اون دختره ساشا رو به عنوان عشق اولم انتخاب کردم،فهمیدم دوست پسر داره!اون چن س/گ صفتو رو به عنوان دوستم انتخاب کردم،فهمیدم اینقد سگ صفته که نمیشه تحملش کرد!این پسره رو آوردم خونه م بهش پناه دادم،اینجوری از آب دراومد!من حتی نمیتونم یه حیوون خونگی خوب انتخاب کنم!خدایا این حس شیشمه من دارم یا دستگاه گو/ه شناس؟ای کی/رم تو این حس!”

سهون میفهمید که خندیدن توی این لحظه میتونه خیلی وحشتناک باشه ولی حرفا و فحشای لوهان که پشت سر هم و به زمین و زمان داده میشدن حتی باعث می شد پاشو فراموش کنه و تمرکز کنه که نخنده.عبارت دستگاه گو/ه شناس دست گذاشته بود روی نقطه ی خنده ی سهون و زورش می کرد تا بخنده و بعدش هم خیلی تمیز سرشو به باد بده!دستشو گذاشت جلوی دهانش و به خودش یا آوری کرد که لوهان همین چند لحظه پیش میخواست پاشو قطع کنه و قطعا توانایی اینم داره که الان تیغو توی حلقش فرو کنه ولی مگه خنده چیزی بود که به همین راحتی مهار بشه؟

“بابای خدابیامرزم میگفت که اگه امیدی رو وسیله ی درآمدت قرار بدی از گشنگی میمیری.حالا من…اومدم خودمو بند کردم به چی؟ به واهی ترین امیدی که توی این جهان هست! یه گو/ز سرپا!”
دستشو جلوی دهنش گرفت و با هیجانی که به خاطر ترس از لوهان نصیبش شده بود ریز خندید.احمقانه به نظر می رسید ولی کی اهمیت می داد! مگه همه ی کارای سهون بر پایه ی عقل و منطق انجام میشدن؟:|
لوهان پای سهونو از دهن حیوون مرده بیرون کشید و دوباره به صورتش نگاه کرد.چی؟؟ اون بچه ی اعصاب خورد کن الان داشت به چی می خندید؟ داشت مسخرش می کرد اونم زمانی که توی یه هچل خیلی بزرگ افتاده بود؟ دیگه بی احترامی و اهانت هم حدی داشت!
“دهنتو ببند خوک کثیف! چه کوفتی باعث شده اینجوری جلوم هر هر کنی؟”
با لحن خشن و صدای عصبیش که انگار لرز به اتاق مینداخت به سهون توپید و سهون دوباره با وحشت به لوهان خیره شد.ای کاش زود تر از اینا میتونست یاد دبگیره چه رفتاری رو باید کی انجام بده!
“م..منظوری نداشتم…به خدا قسم منظوری ن..نداشتم!”
لوهان یک قدم جلو اومد. اجازه داد عصبانیت فروکش شده ش به بدترین شکل ممکن فوران کنه و هر چیو که اطرافشه بسوزونه.اگه افراد اطرافش اونقدری به حالش اهمیت نمیدادن که بفهمن باید چجوری باید باهاش برخورد کنن چرا باید ملاحظه شونو می کرد و هی جلوی هزاران هزار فحشی که توی دلش بهشون می داد رو می گرفت؟ چرا باید با کسایی خوب می بود که کوچکترین اهمیتی براشون نداشت و حتی به حال خرابش و شکستاش می خندیدن؟ سهون با بقیه هیچ فرقی نمی کرد.اتفاقا اگه قرار به رتبه گذاری بر اساس بد و بدترین بود لوهان به جرات سهونو توی رتبه ی اول می ذاشت.چون مردم سکرت تاون می دونستن پدرش عجب خیانتی به همه کرده و با آزار دادن پسرش تلافی می کردن در حالی که سهون همینجوری به تنهایی یه ماشین خورد کننده ی اعصاب و روان محسوب می شد.وای به حال زمانی که از گذشته ی لوهان چیزی می فهمید!
“توی حرو/مزاده به چه حقی دهنتو وا می کنی و میخندی اونم موقعی که منو به این روز انداختی؟ ها؟ د جواب بده خره ناشنوا! حتما لازمه تا زبونتو با سیخ داغ از حلقت بکشم بیرون؟ د یالا حرف بزن لامذهب!”
سهون هنوز با چشمای دریده و پق شده از ترس به لوهان زل زده بود که چطور از کوره در رفته و با هر فریادی که میکشه نزدیکتر میاد و با اون چشمای آبی رنگ خشمگینش زهره ی سهونو آب میکنه.آخه چرا یه دفعه اینجوری شد؟ سهون که نمیخواست اون فرشته این شکلی بهش بپره.اصلا سهون حتی به این فکر می کرد که چجوری توجه اونو جلب کنه و حالا میفهمید حرفای باباش همچنین بیخود هم نبوده.حرفایی که بهش میگفتن به هیچ کس اونقدرا هم اعتماد نکنه چون شیطان هم یه روزی فرشته بوده! ولی خب…یه ذره برای یادآوری اینجور چیزا دیر شده بود!
حتی دو ثانیه ی دیگه هم طول نکشید که لوهان موهای سهونو توی مشت گرفت و سرشو به دیوار کنار تخت کوبوند.سر سهون بیچاره شکافت و خون آروم شروع به پخش شدن روی تخت کرد.سیاهی چشماش به بالا چرخید و لوهان با دیدن صحنه ای که خودش ایجاد کرده بود ترسید.خشکش رد و به نعش سهون که دوباره روی تخت افتاده بود نگاه ملتمسانه ای کرد تا شاید خیلی اتفاقی سهون به هوش باشه ولی اشتباه می کرد.عضلاتش شل شدن و با صدای ضعیفی گفت:”بچه؟…حالت خوبه؟”
پوست سهون رو به کبودی می رفت و خونریزی لوهانو مطمئن می کرد پسر روبروش از این وضعیت زنده بیرون نمیاد.یادش رفته بود که سم مرگخوار داره روش اثر میذاره و بدنش رو مثل سنگ خشک میکنه.یادش رفته بود که سهون چقدر آسیب پذیر و وحشتزده شده.یادش رفته بود که اون بچه هنوز خیلی جوونه و هنوز برای مردنش زوده.یادش رفته بود که خودش یه ساحرس و وقتی عصبانی میشه باید قدرت دستاشو کنترل کنه.چطور میتونست اینقدر احمق باشه و سهون رو به خاطر ذهنش مورد قضاوت قرار بده؟ این دیگه چه وضعش بود؟ زندگی لوهان با ورود این پسر داشت تبدیل می شد به عن دونی!
“آآآآآآه لو…حمومت اینقدر معرکه س که حاضرم…لو؟ چه مرگت شده؟”

“کشتمش بکی.”

“چه غلطی کردی؟؟”

بکهیون با تنها پوششش که از یه حوله به دور کمرش تشکیل می شد به سمت لوهان که روبروی جسد سهون خشکش زده بود دوید و بی معطلی فریاد زد:”احمق!واقعا کشتیش!”


 

“تائو…خون آشاما سرما نمیخورن !”

….

“میفهمم که حالت خوب نیست ولی تا روز جشن نمیتونیم همو ببینیم.”

“نه تائو اینجا حتی یه وزغ ماده هم نیست تا باهاش وقت بگذرونم.اگه بود که وقتمو توی این بعد از ظهر با تو تلف نمی کردم…”

“خخخخ…هوی هوی!چرا اینقدر جوش میاری؟اصلا چی باعث شد فکر کنی به خاطر تو از یه دختر می گذرم؟”

“وای خدا…الان قیافت دیدنیه تائو!برای همه ی امروز شارژ شدم!خب دیگه قطع میکنم…فعلا!”

تلفن رو از روی گوشش پایین آورد و به صفحه ش نگاه پوچی کرد.همه ی نگاهاش همین شکلی بود.نه که بخواد خودشو سرد و بی احساس نشون بده یا حتی بگه که غمگینه.دست خودش نبود که رنگ آبی تیره ی عنبیه ش اینهمه قیافشو خنک می کرد.بچه که بود تائو می گفت انگار وقتی به دنیا اومده انداختنش توی دریاچه گورگونا و کریس چونکه چشمش باز بوده عنبیه ش یخ زده.و کریس با همه ی سادگیش به این فکر می کرد که مگه دریاچه گورگونا توی تابستون یخ داره؟یا اصلا مگه گورگونا یخ میزنه؟

وقتی به مدرسه مجمع ماورا رفت و هفت سالگی خودش رو کنار شیطنت های تائو که آخر همشون به گریه ختم می شد گذروند فهمید که گورگونا به خاطر جادوی پری های دریایی هیچوقت یخ نمیزنه و اون موقع با اینکه خیلی دلش میخواست بدونه چرا چشماش این شکلین دیگه به وراجی های تائو اعتمادی نکرد.بچگیش خیلی ساده و بی سر و صدا میگذشت هر چند هم سن و سالاش به شدت در مورد همه چی کنجکاوی می کردن و دلشون میخواست فرق بین خودشون و بقیه رو بفهمن و قدرتاشونو درک کنن ولی کریس با اینکه از جمع کناره نمی گرفت ولی علاقه ای هم نشون نمی داد.پدرش می گفت یه روزی باید حامی و نزدیک ترین دوست پادشاه بشه و هفته ای دو بار اونو به ملاقات پسری می برد که خونشون وسط جنگل ارواح بود و توی خونشون هم یه عالمه مجسمه ی زشت و وقاحت بار داشت و هر چی که میرفتن به اتاق اون پسر نمی رسیدن.وقتی هم که میخواستن وارد اتاق بشن اول یه اجازه ی رسمی و خشک می گرفتن و بعد کریس گوشه ی اتاق پسری رو می دید که…تنها بود.

تنهایی پسر رو زمانی کاملا میفهمید که با هیجان به سمتش می دوید و ازش میخواست که باهاش بازی کنه.بازی های حوصله سر بری که توی اون اتاق بزرگ و سرد باعث می شد کریس خواب آلوده بشه و برای اینکه پادشاه کوچولو ناراحت نشه خودشو نیشگون بگیره تا نخوابه.موندن کنار اون پسر عذاب آور بود.همه چیز…از دیوار های کهنه و اسباب بازی های قدیمی که بوی حشرات مرده میدادن تا موهای سفید کای که با تکون خوردنش ازشون گرد و غبار ساطع می شد و صدای تو دماغیش زمانی که اونو فن فن صدا میزد اذیتش می کرد.نه اینکه از جونگین بدش بیاد.فقط وقت گذروندن با تائو رو به اون قرار های ملاقات عجیب و غریب و حوصله سر بر ترجیح می داد.هر چند تائو همش دوست داشت بهش بچسبه و گاهی اوقات هم موقع ادا کردن اسمش صداشو زیر و کشیده کنه ولی قابل تحمل بود.زمانی که توی نوجوونی از خونه فرار می کرد تا با دوستاش به جنگل نرایدا((neraida سرک بکشن و چند تا پری ببینن، تائو کنارش بود.با هم علف های ترلا(trella) رو می بریدن تا به دست و پاشون نپیچن و خفشون نکنن.شیره ی زرد رنگ و چسبناک ترلا روشون می ریخت و صورت هاشونو شبیه سرخپوستایی می کرد که برای پیدا کردن مرهمی از دست آمریکایی ها به دل جنگل پناه آوردن. اونوقت تائو با اون شیره ی زرد رنگ که نشان پیروزیشون بر ترلا ها بود، روی صورت کریس علامت های عجیبی می کشید و با جدیت میگفت که این علامت ها یه سری طلسم برای محافظت از قلبشه و چون کریس چشمای یخی داره پری ها خیلی زود فریبش میدن و میبرنش به زادگاه خودشون.و اونقدر با جدیت حرف هاشو به زبون میاورد و مواظب بود که علامت ها خراب نشن که کریس خودش باورش می شد پری ها به خاطر اون طلسم کاری با قلبش ندارن.ولی توی هر نه باری که به جنگل نرایدا رفتن حتی یک پری هم سر و کله ش پیدا نشد تا فریفته ی چشم های یخی کریس بشه و بخواد اونو با خودش به سینفو(.sýnnefo) زادگاه همه ی پری های سکرت تاون،ببره. انگار که پری های نرایدا مثل غبار توی جو مرطوب و سنگین جنگل حل شده بودن و جای صدای بال های زیباشون رو به صدای جیر جیر و خر خر حشرات غول پیکری داده بودن که بزرگترینشون حدود ۳۰ سانتی متر طول داشت و وقتی که حرکت می کرد پاهاش صدای نفرت انگیزی می داد که حال کریس و دوستاشو به هم می زد و توی باتلاق های آبی رنگ کوچیک متعفنی که خودش با بزاق دهنش میساخت زندگی می کرد.حتی کارلا،دختر عنکبوت سان خوشگلی که همیشه توی این گشت ها عین بچه گربه دنبالشون میومد قسم می خورد که یه بار اشتباهی پاشو توی یکی از اون باتلاق ها ی آبی رنگ گذاشته و بعد از بیرون آوردن پاش یه دست پوسیده قطع شده از آرنج توی اون باتلاق دیده.همون روزا بود که یاغی های مدعی قدرت شورش کرده بودن و میخواستن هر دو پادشاه رو به قتل برسونن .و شایعه شده بود که اونا جسد هارو توی جنگل نرایدا رها می کنن تا اثری ازشون نمونه و همین حرف کارلا رو تصدیق می کرد.شیطنت ها کمتر شد و بچه ها کنار والدینشون موندن تا از شر یاغی ها در امان باشن.رفت و آمد های کریس به خونه ی جونگین که الان می دونست عمارت پادشاهه بیشتر شد و حالا دیگه خبری از اسباب بازی هایی که بوی حشرات مرده می دادن نبود.اون جونگینی که با صدای تودماغیش کریسو فن فن صدا می زد حالا تبدیل شده بود به پادشاه کای پونزده ساله ای که برای جنگیدن و خوابوندن شورش ها انگیزه ی مثال زدنی داشت.سر کریسو با وراجی هاش درباره ی همه چیز جز چیزی که باید میخورد و کریس که هفده سالگیش رو به اتمام می رسوند با حوصله کنار کای می نشست و ساعت ها ازش میخواست تمرکز کنه تا تصمیمات درستی بگیره.و کای با اینکه هنوز میخواست بچگی کنه ساعت ها با کریس توی اتاق کارش که بوی کاغذ پوسیده می داد میموند و حواسش برای هر چیز بزرگ و کوچیکی پرت می شد.به حشراتی که با سماجت در حال تخم گذاری بین کتاب های پوسیده ی کتابخونه بودن میخندید و با دیدن موش ها که گاهی از زیر چوب های شکسته ی کف اتاق بیرون میومدن وسوسه می شد که گرگ بشه و یه کم باهاشون بازی کنه.حتی گاهی غبار ها ی سرگردون فضای اتاق رو با چشم دنبال می کرد تا بفهمه کجا قراره فرود بیان و هر دفعه هم با صدای کریس که ازش میخواست بهش نگاه کنه حواسش پرت می شد و تک خنده ای می کرد که چرا هیچوقت نمی تونه بفهمه یه غبار از کجا میاد و کجا میره؟

در این بین کریس با نوعی حوصله که از سر اجبار و انتظارات پدرش بود کنار کای می نشست و بازیگوشی هاشو ندید می گرفت تا بتونه خودش رو به خانوادش ثابت کنه.دیگه تائو و دوستای دوران نوجوونیش رو نمی دید و حتی کوچکترین خبری هم ازشون نداشت.انگار همشون رو توی نرایدا و بین درخت های سبز غول پیکر گم کرده بود و حالا باید توی جنگل ارواح،جایی که هیچ شباهتی به نرایدا نداشت با یه پسربچه ی بازیگوش روزهای خسته کننده و خاکستری رنگش رو سپری می کرد. اونجا همه چیز جدی بود هر چند که جدی به نظر نمی رسید.اما زمانی که براش خبر آوردن جنازه ی پدرش رو توی جنگل ارواح پیدا کردن فهمید که وقتی یکی توی جنگ میمیره عده ای فرو میریزن.عده ای میشکنن و عده ای انگیزه ی ادامه رو از دست میدن. و مسئله ای که اینهمه ساده از کنارش رد می شده حقیقتا ساده نبوده.حالا که پدرش مرده بود…باید برای چی اونجا میموند؟

و کریس یک هفته ناپدید شد.نه تائو ،نه مادرش،و نه کای و نه هیچ کس دیگه نفهمیدن کجا غیبش زده.و بعد از یک هفته کریس در حالی پیدا شد که داشت توی عمارت،وسط بالکن اتاق خودش،بین دود های غلیظ سیگار و رطوبت بارونی که تازه باریده بود نفس های عمیق می کشید.هیچ کس نپرسید چرا و کجا رفته ؟ولی کریس به جوابی که میخواست رسیده بود.اینکه بقیه ی عمرش رو چرا کنار کای بمونه و چرا حمایتش کنه تا پادشاه خوبی بشه؟حالا که میدونست برای چی اونجاست خیال راحت تری داشت.یه نوع آرامش غم انگیز که دیگه از سر ناچاری نبود.و بعد از اون چشم هاش خالی تر از همیشه شدن.شاید چون فهمیده بود که تائو هم تمام این مدت وضعیت مشابهی داشته و هیچی به زبون نمیاورده تا اوقاتی که کنار هم بودن رو خراب نکنه.شاید چون دیگه تکلیفشو میدونست…

“حتما خیلی درد کشیدی مگه نه… دوست قدیمی!”

“متاسفم که سعی نکردم درکت کنم…”

حرفایی که هیچوقت به زبون نمیومد و هیچکس نمی شنید.حرفایی که سه سال کنار همه ی خاطرات خوب و بد دوران نوجوونی که میتونست بیشتر ادامه داشته باشه خاک میخورد و میپوسید.حرفای تلخی که از بوی توتون برمه ای هم افتضاح تر بودن.

“یه روز…مجبور میشیم تمومش کنیم و اون روز دور نیست…”

امتحانا که تموم نشدن ولی این قسمت اومد 😐

خیلی هول بودم واسه گذاشتنش 😐

خب دوستان من یه چیزی دارم براتون …که میشه گفت یه جور اطلاعات بیشتر در مورد این سرزمین افسانه ایه.نژاد ها و مکان هارو با عکس تا حدودی توضیح میده.حالا قسمت بعد بیشتر در موردش میفهمین 😐

لینک دانلود://s8.picofile.com/file/8297206750/secret_town.docx.html

و حالا عایا شما منحرفید؟ 😐 (وای وای وای 😐 )

عایا میتوان با خزعبلات کپتان هیتسو کنار آمد؟ 😐

عایا ما میتوانیم زنده از زیر بار امتحانات بیرون آییم؟ 😐 (الکی مثلا من خیلی درس میخونم 😐 )

عایا و رحمه الله و برکاته؟ :|||||| (دیگه گرسنگی داره روی سیناپس ها تاثیر میذاره و دار و ندارمونو به گ/ا میده 😐 )

عایا روزه میگیرید؟ 😐 نفرین عامون بر شمایی که نمی گیرید 😐

عایا نظر میگذارید؟ 😐 ای قوربان شما 😐

 

 



18
دیدگاه بگذارید

avatar
5 گفتگوها
13 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshirobbhotakuRoRoRoRo آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
bbh
مهمان
bbh

منم یه دستگاه گوه شناس دارم فک کنم چون هر چیزی رو با دقت و کلی فکر انجام میدم میرینم بهش… لوهان خیییییییییییییلی خوب بود کلی خندیدم… ای جان کای چه خوبه کریسم خیلی دوس دارم اینجا… نمیخوای چانبک بزاری؟؟؟؟

bbh
مهمان
bbh

این سیکرت تاون چقدر خوشگل بود… از شینیگامی خوشم اومد…

otaku
مهمان
otaku

دوخط هم کایسو بنویس خو 🙁 گوناه دارم اخه

Ro Ro
مهمان
Ro Ro

نخود آش به حرف نونات گوش نكن شيوچن بزار ???

Ro
مهمان
Ro

واااااااااااااي. سوليييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي?????
افرين عسله نونا من بهت افتخار ميكنم ??
ميشه سهونو نكشي ? من دوسش دارم ?
خيليييييي خوب بود فقط همرو به هم برسون ارزو به دل نمونيم ???????

Ziii
مهمان
Ziii

تست منحرف بودن بودن من منفیه،از اولش فهمیدم جریان یه چیز دیگه اس‎:D‎
وای سوهو چه زجری کشیده‎;(‎
اقا من لوهان خشن دوست ندارم‎:(،پس کی این قراره با سهون مهربون بشه
مرسی که زیاد گذاشتی‎:*‎
این پارت عالی بود،خیلی چیزا روشن شد.
بازم مرسییییی ‎:*:*:*‎