72 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman!chapter 29

واو عجب پوستر خفنی…

خانوما این شما و این قسمت۲۹

پ.ن:من جنتلمن کی بودم؟! 😐

قسمت ۲۹″کابوس”

مرد سیاه پوش میانسالی با آشفتگی وارد اتاق شد.انگار داشت دنبال چیزی می گشت.عرق کرده بود و می لرزید.روی شنل سیاه رنگش قطره های خون پاشیده بود ولی خودش به نظر سالم می رسید.با صدای آرومی که انگار از ترس می لرزید صدا زد:”ولیعهد؟ولیعهد شما اینجایید؟”

چشم هاش از ترس توی حدقه می لرزید و آروم قدم برمی داشت تا صدایی ایجاد نکنه.تاریکی اتاق به حال موحشش دامن می زد و حواسشو ازش می گرفت.انگار هر لحظه آماده بود تا موجودی از تاریکی بیرون بیاد و اونو ببلعه.کیونگسوی کوچولو از زیر تخت به قیمش نگاه می کرد که چطور وحشت زده دنبال اون می گرده.ولی…پاهاش تکون نمیخورد.فکش قفل شده بود.صداش یاریش نمی کرد و اون فقط نگاه می کرد.مگه یه بچه ی پنج ساله چقدر میتونه تحمل ترس رو داشته باشه؟

در اتاق با صدای جیر جیر هولناکی آروم باز شد و آقای لی سریعا به سمت در برگشت.هیچکس وارد نشده بود.حتی دریغ از یه ذره نور .شمشیر به طرز دیوانه واری توی دستای آقای لی می لرزید و صدای غم انگیزی می داد که می گفت اینجا آخر کاره.لحظه های مرگبار اون اتاق تاریک تمومی نداشتن.

صدای نفس های فرد دیگه ای توی اتاق شنیده شد.صدای نفس های عمیق و کشداری که لرز به تن کیونگسوی کوچولو می انداخت.خنجر توی دستاش رو اونقدر محکم فشار داد که دسته ی خنجر دستشو زخم کرد.داشت قطره قطره با هر نفس ذوب می شد.

اشک روی صورت آقای لی دوید.دور خودش چرخید و باز با ناامیدی صدا زد:”ولیعهد؟”

انگار خودش هم می دونست کارش تمومه.شمشیر رو بیهوده به اطرافش چرخوند و با گریه فریاد زد:”ولیعهد…تسلیم نشید…باید بجنگید…باید بجنگید…!”

کیونگسو به حرکات دیوانه وار قیم بیچاره ش زل زد.حتی دیگه احساس ترس هم نداشت.تنها دستوری که مغزش میداد این بود که از جاش تکون نخوره.ولی تا کی؟

در اتاق محکم به هم خورد و آقای لی به چیزی که نمی دید حمله کرد و شمشیرش رو توی هوا چرخوند.با صدایی که از ترس خش دار شده بود فریاد می زد و عضلات بی حسش رو وادار می کرد آخرین تلاش هاش برای زنده موندن رو بکنه.جو متشنج و دیوانه کننده سر آقای لی رو مثل یه هندونه ی بزرگ جلوه می داد که هر آن ممکنه متلاشی بشه.عجب قاتل بیرحمی!اون چطور میتونست این همه طعمشو بازی بده؟

زمانی که مرد سیاهپوش از خستگی به نفس نفس افتاد و شمشیرش رو به زمین زد تا نفسی بگیره صدای گریه ی زنی اتاق رو پر کرد.گریه انگار از هیچ جا نمیومد.مثل یه نجوای موحش شدت می گرفت و گاهی میگفت:”خونشو بده”

آقای لی،درمانده و وحشت زده تسلیم تقدیر شد و اشک های از سر وحشتش شدت گرفت.فریاد زد:”چی میخوای؟”

و زن گریه می کرد.کیونگسو لب های لرزونش رو گزید و دستش رو به دندون گرفت تا صداش درنیاد.این زن…میخواست آقای لی رو مجبور کنه که خودش از وحشت خودشو بکشه؟

مرد درمانده دوباره فریاد زد چی میخ…”و حرفش رو با دردی توی سینه ش از یاد برد.صدای گریه به یکباره قطع شد و همزمان شمشیر نقره رنگی زیر نور ماه از پشت مرد سیاهپوش بیرون زد و قلبشو شکافت.لی سر خشک شده ش رو برگردوند تا چهره ی قاتلش رو ببینه.چشمای وحشت زده ش مثل یه حیوون ترسیده صورت زن رو میکاوید.با صدای بریده و خش داری آخرین کلماتش رو به زبون آورد:”دخ…دخترم؟”

زن زیبایی که شمشیر به دست داشت شمشیر رو بیرون کشید و خون روی زمین شره کرد.جوی باریکی شد و زیر تخت خزید تا کیونگسوی کوچولو اونارو بهتر ببینه.قلبش نمیزد و چشماش از سر وحشت پر آب شده بودن.زن وسط اتاق میخندید و به جنازه لگد می زد.بین خنده هاش بلند بلند می گفت:”ولیعهد؟بیچاره! حتما سر ولیعهد تا الان بالای عمارتش آویزن شده!ولی فعلا…من سر تورو میبرم.”

چشمای مرد هنوز باز و وحشت زده از کاسه سرش بیرون زده بودن و انگار داشتن به کیونگسو نگاه می کردن.پیرمرد بیچاره انگار بعد از مرگ هم نمی تونسته باور کنه که دخترش کارشو یکسره کرده.زن پشت به کیونگسو روبروی جسد نشست و با خنده های هولناکش که توی تاریکی هولناک تر هم جلوه می کردن شمشیرش رو ورانداز کرد و گفت:”خیلی بده که اول حتما باید به قلب یه خون آشام بزنی تا بمیره!”و بعد شمشیر رو بالا برد تا سر رو قطع کنه.برق شمشیر زیر اندک نور توی اتاق چشمای کیونگ رو زد.خنجر توی دستاش محکم شد و احساس کرد سرش داره پر از خون می شه.خنجر توی دستاش داغ شده بود و قلبش برای فرار از سینه ش تقلا می کرد.اون…اون باید می جنگید…اگه نمی جنگید می باخت…اگه نمی جنگید تا آخر عمر مثل یه سگ باید توی سوراخ قایم می شد…قانون طبیعت فقط جنگ بود…ضربه…خون…فریاد و اشک…

از زیر تخت بیرون خزید و اشک های بیخودش که ضعیف بودنشو به رخش می کشیدن با سر شونه ش پاک کرد.باید بجنگی کیونگسو…باید بجنگی وگرنه میمیری…باید خون بخوری…

خنجر رو بالا برد و تا زن خواست برگرده کار از کار گذشته بود.

“تو بچه ی حرومزاده…تو…”

بچه خنجر رو بیرون کشید و دوباره به پشت زن ضربه زد.به همونجایی که الان توی بدن آقای لی سوراخ بود.خون زن روی صورتش می پاشید ولی اون همچنان بی صدا خنجر رو فرو میبرد و بیرون میاورد.ضربه هاش از سر نفرت نبود.از سر دشمنی نبود…از سر انتقام نبود…کیونگسو ترسیده بود.کیونگسو میخواست زنده بمونه.میخواست از خودش دفاع کنه.دیگه شرافت و شجاعت چه معنایی داشت زمانی که جون خودش در گرو خطر قرار می گرفت؟دیگه چه اهمیتی داشت خنجر زدن از پشت دور از مردانگی یه پادشاه بود؟چه اهمیتی داشت اگه اون زن دختر قیمش بود و یه زمانی باهاش بازی می کرد؟همه ی اینا چه اهمیتی در برابر جونش داشت؟چطور میخواست تعلیماتش رو به یاد بیاره اونم زمانی که همه ی دنیا بسیج شده بودن تا سرشو ببرن؟زمانی که نزدیکانش رو جلوی چشمای خودش سلاخی کرده بودن و الان مثل یه توله سگ پست و تنها شده بود؟جنگ جنگه…جنگ قشنگ نیست.کی صحنه ی جنگو تجربه کرده که از فداکاری حرف بزنه؟کی جون دادن دوستاش رو جلوی چشماش دیده که از عشق حرف بزنه؟کی کشتن یه انسان زنده رو تجربه کرده که از شجاعت بگه؟میتونی درک کنی جنگ چه دردی داره تا زمانی که خودت توی متنش قرار نگیری؟میتونی شجاعت و از خود گذشتگی رو معنا کنی؟اونم برای یه بچه ی پنج ساله که دوتا بدن تکه تکه جلوش افتاده؟

کیونگسوی کوچیک خنجر رو داخل بدن زن جا گذاشت و به دست های خونی و لرزونش نگاه کرد.زن روی جنازه ی مرد افتاد و دیگه تکون نخورد.جای ده تا ضربه ی خنجر روی پشتش به خوبی مشخص بود.کیونگسو گریه نمی کرد.جیغ نمی کشید.فقط چشم هاش گرد و وحشت زده روی خون ها قفل کرده بود.الان اون یه نفرو کشته بود؟الان به قیمت جون یه نفر برنده شده بود؟الان دیگه پادشاه قابلی شده بود؟دست های لرزونش رو بالا آورد و به لرزش بی وقفه شون زل زد.آب گلوشو قورت داد و در حالی که بغض کرده بود دستش رو به سمت دهانش برد و روی خون ها زبون کشید.طعم خون توی دهنش پخش شد و اون با بغض دوباره به انگشتای خونیش لیس زد.وقتی مطمئن شد دیگه خونی روی انگشتاش باقی نمونده دوباره با ترس انگشتش رو توی زخم بزرگی که پشت دختر درست شده بود زد و توی دهنش فرو برد.حس کفتاری رو داشت که با ترس از طعمه ی بقیه میخوره و خفتی که گریبانگیرش می شد رو مثل یه درد توی شکمش حس می کرد.غریزش بهش می گفت بخوره و اون هم مثل یه حیوون اطاعت می کرد.

حماسه؟چه انتظاری از یه بچه داشتن که هنوز ماهیت خودش رو هم به خوبی نمی دونست؟که مثل یه سرباز شجاع بعد از کشتن دشمنش اونو با همه ی چیزایی که داره رها کنه و دنبال بقیه ی دشمناش بره؟

تو…درک نمی کنی اگه خودت دچارش نشی…

درک نمی کنی اگه توی بچگی اولین آدمتو نکشی…

درک نمی کنی اگه یه عده برای بریدن سرت تلاش نکنن…

درک نمی کنی اگه ندونی که ناخواسته ترین موجود عالمی…

درک نمی کنی اگه ماه هم با اون صورت زردش بهت خیره نشه و با لبخند ترسناکش بهت نگه که یه بچه ی نفرین شده ای…

درک نمی کنی…

نمیفهمی…

.

.

.

.

.

.

“چرا؟…چرا الان داره اینا یادم میاد کای؟”

“شاید چون ترسیدی؟!”

“از قصر متنفرم.”

“قصر که قشنگه…”

“آره ولی…مجسمه ها منتظرن تا کار اشتباهی بکنم…اونا همه جا هستن”

“بیخیال کیونگی…بیا به چیزای خوب فکر کنیم.امروز آخرین روزه”

“آره…آخرین روزه…:”

خب چطوریایین؟ 😐

کادوی ایام امتحانات از طرف هیتسو به شما 😐 لذتشو ببرید دوستان 😐

بچه ها ازتون میخوام آدم باشین و فحش ندین 😐

قسمت بعد داستانمون سی چپتری میشه! باشد که رستگار شویم 😐

قول میدم چپتر بعد فوق العاده و طولانی باشه.همون جوری که از یه کاپیتان انتظار میره.بعد امتحانات میذارمش.خب؟ آ باریکلا 😐



26
دیدگاه بگذارید

avatar
6 گفتگوها
20 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiromeliikawbbhماتیساRo آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
meliikaw
مهمان
meliikaw

?????vay alan saat 2 shabe man in postero didam khof kardam in chie
……vali khodaii be in ghesmat miad
🙂 🙂

bbh
مهمان
bbh

واییییییی چه خشنننننننننننن این عکسه چی بود گذاشتی؟؟؟ راستی یک سوال: کای و دی لو چه دشمنی با هم دارن؟ تگه دشمنن پس چرا داشتن با هم حرف میزدن؟؟؟ قبلا با هم دوست بودن؟؟؟ چرا چانبک نمیذاری؟؟؟؟ من فقط به عشق چانبک میخونمش… لطفا چانبکشو بیشتر کن پلییییییییییییییییز

ماتیسا
مهمان
ماتیسا

ایول من که عاشق داستانتم 🙂 🙂

black shadow
مهمان
black shadow

سلام کاپتان
ببخشید من عقب افتادم اما تلاشم رو میکنم بهتون برسم…ببخشید…ولی مشتاقشم…
تو روح امتحانات و پایان نامه

Ro
مهمان
Ro

هووووووي اري
گفتم اين جا بهت بگم فرار نيست نونا به اين زوديا دست از سرت بردارههههههه
فعلا هستممممممممممممم تا تو رو نكشمم نميميرممممممم
ولي با اين حال وعضم خرابه
گفتم اين جا بگم شايد زود تَر بخونيش
سولي كو?