36 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman!chapter 28

قسمت 28 “من نابغه نیستم،تو گرگینه نیستی!”

اونایی که حرف درمیاوردین هیتسو مرده…حلالتون نمیکنم -___-

قسمت 28″این کیه؟”

آه چه روز دل انگیزی!یه خونه ی ساکت گرم با یه موسیقی لایت آروم که با نت های ویلن و پیانو شکل گرفته بود و چنان گوش رو نوازش می داد که حتی انسان هایی که بویی از موسیقی یانی نبرده بودن رو هم به وجد میاورد چه برسه به یی شینگ که تمام پستی و بلندی های اون آهنگ رو از بر بود!یه هات چاکلت نیمه شیرین و پنجره هایی که هیاهوی بیرون رو به یه هارمونی شگفت انگیز از طبیعت تبدیل می کردن و یی شینگ میتونست غرق در لذت این همه آسایش به این فکر کنه که این پاداش کدوم کار خوبشه؟

از همه ی اینا هم می گذشت همراهی دوست جدیدش که خون آشام هم بود طعم شیرینی به کامش می ذاشت و اون با لبخندی که لب هاشو ناخودآگاه تسخیر کرده بود زیبایی زندگی رو سر می کشید.ولی یه چیزایی…اون گوشه موشه های ذهنش داشت داخل آرامشش موش میدووند و یی شینگ با همه ی توانش راه اون افکارو می بست و خودشو دلداری میداد که همه چیز مرتبه.مین سئوک سالم بود؟از اون زخمش جون سالم به در میبرد؟باهاش خوب رفتار می شد؟سهون چطور؟اون پسر کله شق حتما تا الان یه کار غیرمعمول کرده و خودشو توی دردسر انداخته بود.یی شینگ واقعا به یه خبر کوچیک احتیاج داشت تا بهش بگه همه چیز در مورد دوستاش مرتبه و اونا الان مثل خودش دارن از شگفتی های این دنیای جدید و آدمای جدیدش لذت میبرن.

بر فرض اگر اونا هم سالم بودن…یی شینگ نمیتونست صورت رنگ پریده ی سوهو که روی کاناپه دراز کشیده و بی هیچ حرکتی به سقف زل زده بود رو نادیده بگیره.صورتی که خیلی خسته و رنجور به نظر می رسید و باعث می شد یی شینگ بخواد کاری کنه تا دیگه اینطور نباشه.یه زخم که نمی تونست این همه حال روحی آدم رو تحت تاثیر قرار بده.شاید سوهو با اون موسیقی یاد عشق قدیمیش میفتاد و شاید هم از تنهایی مفرطش توی فکر و خیالات باطل سیر می کرد.شاید سوهو اصلا خانواده یا دوستی نداشت که غم هاشو باهاش تقسیم کنه و از اون حصاری که دور خودش کشیده بیرون بیاد.شاید و هزاران شاید دیگه که ناخودآگاه ذهن یی شینگ رو به اون قسمت از زمان کشوند که اونم همین احساسات دردناکو داشت تا اینکه گل خرید و توی کافی شاپ مین سئوک، منتظر نشست تا…

“لی…میتونم بپرسم چرا قیافه تو شبیه کسی کردی که توی امتحانات نهاییش رد شده؟:|”

“چی؟من؟من داشتم به موسیقی گوش میدادم:|”

“میخوای عوضش کنم؟حس میکنم داشتی زور میزدی تا اشکتو دربیاری!:|”

“اینطور نیست!من فقط داشتم احساساتمو با یانی به اشتراک میذاشتم!”

“باشه…ادامه بده…من که چیزی نگفتم:|”

یی شینگ سرشو پایین انداخت و با صورتی که تبدیل به دو نقطه و یه خط صاف می شد ترجیح داد کلا نه نگران بشه نه در مورد احساسات بقیه اظهار نظر کنه.چون انگار احساسات اون ساخته شده بودن تا مثل علف هرز توسط بقیه خورده بشن و با رنگ قهوه ای به خودش تحویل داده بشن!:|

لیوان هاتچاکلت رو روی لبه ی پنجره گذاشت و به پنجره زل زد تا خودشو خونسرد نشون یده ولی انگار همه ی اجزای صورتش داد میزدن:”یکی به جانگ یی شینگ ریده!”:|
از وقتی اومده بود اینجا یه ریز داشت گند میزد و هنوز فرصت نکرده بود سوهو رو با استدلال هاش شگفت زده کنه.سوهو هر کی که میخواست باشه…یه قاتل، یه سیاستمدار یا هر چیزی شبیه اون فرقی نداشت.جانگ یی شینگ بالاخره باید یه خودی نشون میداد یا نه؟! اون قیافه ی خوبی داشت…در ضمن از یه حافظه قوی توی زمینه بحث و استدلال بهره برده بود و بقیه نباید فکر میکردن اون یه احمقه که وقتی از خواب بیدار میشه باس.ن مین سئوک و کلوچه فندقی رو با هم اشتباه میگیره!
نفس عمیقی از هوای مرطوب اتاق گرفت و با یه قیافه ی روشن فکرانه و نگاه خیره به افق با لحن حزن انگیزی گفت:”میدونی چرا بعضی از آدما زیاد میخوابن؟”
سوهو با قیافه ی متعجب و کمی گیج به سمت یی شینگ برگشت و با تعلل گفت:”ام…نمیدونم…شاید…تیروئید کم کار؟”:/
یی شینگ که کم مونده بود گریش بگیره دستی توی موهاش کشید و با اینکه کلافه شدن از همه هیکلش میریخت سعی کرد رشته های پاره ی افکارش رو به دست بگیره و نقشه ش رو پیش ببره.نه…این پسر مطمئنا نه قاتل بود نه سیاستمدار.این پسر یه ماشین ضایع کن با قدرت مکش دوهزار بود!:|
“خب در واقع…خیلی از آدمایی که زیاد میخوابن…شاید اصلا انگیزه ای برای بیداریشون ندارن.اونا میخوابن تا از بیداری فرار کنن”
ایول! همینه! نقشه به اتمام رسیده بود و حالا سوهو داشت با بهت نگاهش میکرد و یی شینگ هم جوری توی اعماق افق حل شده بود که انگار تمام مشکلات بشر از ابتدا تا انتهای خلقت قلبش رو به درد آورده! اصلا اگه همینجوی یش میرفت یی شینگ میتونست خودشو به یه الگو واسه ی سوهوی بیست ویک ساله تبدیل کنه!!
“اهم…ولی…مطمئنی؟..پس خودت…چرا انگیزتو واسه بیداری از دست دادی؟!”

نه ییشینگ…خودتو نباز…به خودت مسلط باش…خودتو جمع و جور کن…نباید ببازی…تو یه احمق که باس.ن مین سئوک رو با کلوچه فندقی اشتباه میگیره نیستی پسر!نفس بکش و جوابشو بده!

“من…خیلی وقته خودمو توی روزمرگی های آدما گم کردم.فکر می کردم این دلمردگی به خاطر از دست دادن اولین کسیه که عاشقش شدم ولی نه!دیدم که این بی مهریه دنیاییه که زندگی توش قلبمو از بیداری متنفر کرده”

سوهو با دهان باز به بازی یی شینگ زل زده بود و به شدت تلاش می کرد تا منظور اونو درک کنه ولی در نهایت حرفاشو به حساب مشکل دار بودن انسان ها گذاشت و لبخند گنگی زد تا بحث رو عوض کنه.فقط خدا میدونست که یی شینگ در اون لحظه چه خوشحالی توی دلش به راه بود!انگار یه قبیله سرخپوست داشتن توی معده ش عید سالانه شون رو دور آتیش با جیغ زدن و بالا پایین پریدن جشن می گرفتن!

“لی…امشب میبرمت شهر تا یه ذره بیشتر با اینجا آشنا بشی.یه ذره بخواب.”

“تو چیکار میکنی؟”

“میرم زخممو تمیز کنم.”

“من برات تمیزش میکنم!”

سوهو چشماشو گشاد کرد و به سختی روی کاناپه نشست تا صورت لی رو که با صورت خنثی و تا حدودی مردونه بهش زل زده رو بهتر ببینه.پدرش میگفت که انسان ها موجودات وحشتناکین ولی تا الان باورش نمیشد!


 

سهون بین صدای فریاد های لوهان که چانیول رو هدایت می کرد و صدای غر غر های بلند بکهیون به خونه ی لوهان برگشت.پاش هنوز توی دهن اون موجود تمساح مانند مونده بود و از بهت و ترس حتی جرات فریاد کشیدن هم نداشت.چون وقتی لوهان اون موجود رو دید از خوشحالی محکم بغلش کرد و با جیغ ازش خواست تکون نخوره.بعد از اون هم چانیول اونو روی کولش تا خونه ی لوهان بین طوفان و باد و بارون حمل کرد و بردش به آزمایشگاه.سهون ترسیده بود.درد داشت.خیس و کثیف شده بود.دهنش مزه ی گل و خاک میداد و هنوز درست نمی تونست نفس بکشه.حتی خونریزی داشت و اون موجود زشت و لزج هر بار قسمت بیشتری از پاش رو مثل یه مار میبلعید و سهون بی صدا درد می کشید و گریه می کرد.اگه از خونه ی لوهان بیرون نرفته بود…هیچ کدوم از این اتفاقات لعنتی نمیفتاد!

چانیول اونو به آزمایشگاه لوهان رسوند و روی یه تخت فلزی سرد خوابوند.لوهان بدون اتلاف وقت بالای سرش ظاهر شد و دستاشو گرفت.وقتی سهون متوجه صورتش شد از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاره.لوهان خوشحال بود!سهون داشت از درد و ترس میمرد و اون خوشحال بود؟عجب فرشته ی مسخره ای!

لوهان با سر و صورت و لباسای خیس روش خم شد و بدون اینکه دستاشو ول کنه شروع کرد به صحبت کردن:”ببین سهونی…آروم باش…گریه نکن…الان پاتو از دهنش میارم بیرون خب؟فقط اینجا بی حس کننده ندارم…باید یه کم تحمل کنی باشه؟تکون نخور و آروم باش چون میخوام زنده نگهش دارم.این تنها مرگ خواریه که باقی مونده…الیته تا اونجا که میدونم منقرض شده بودن ولی الان یکیشون پیدا شده.ببین…خیلی حیاتیه که این زنده بمونه.پس…لطفا کار احمقانه ای نکن!خواهش میکنم!”

حرفای لوهان آرومش کرده بود!سهون سرتق باورش نمی شد کسی بتونه اینجوری اونو از همه چیز بی خیال کنه اونم توی همچنین شرایطی!مطمئن بود قبل از این ترجیح می داد حتی به خواهش مدیر مدرسه که میگفت سیفون دستشووییا رو بکشین هم عمل نکنه!متقابلا دستای لوهانو به نشانه ی تایید فشار داد و لبای باز موندشو بست.سرمای تخت فلزی وسط آزمایشگاه ماهیچه هاشو از کار انداخته بود و خیس بودنش به این کار بیشتر دامن میزد.ولی خب چیکار باید می کرد؟!شاید اصلا تونست توجه لوهانو با مقاومت کردن جلب کنه!

فرشته ی خیس یه سری وسیله رو کنار تخت سهون آورد و سهون ترجیح داد تا آخر کار نگاه نکنه و دستمالی که لوهان توی دهنش گذاشته رو تا اونجا که میتونه فشار بده و حتی به در و دیوار مشت بزنه تا دندونای اون حیوون زشت بالاخره از گوشت پاش بیرون بیاد و بتونه یه فرصتی برای لاس زدن با لو پیدا کنه!

وسایل تشریح آماده شد و لو پارچه ی شلوار رو از زانو پاره کرد تا کارش راحت تر باشه.آب گلوشو قورت داد و به سهون که شدت خونریزی رنگش به شدت پریده بود وچشماشو روی هم فشار میداد نگاه کرد.سم مرگخوار داشت روی بدنش اثر میذاشت و عضلاتش رو منقبض و کبود کرده بود.یک لحظه فکر کرد چقدر خودخواهه که فقط به خاطر پول میخواد اینهمه اون بچه رو عذاب بده.میتونست همون لحظه مرگخوارو بکشه و دردشو تموم کنه.ولی مگه اون بچه کی بود که قرار باشه لوهان براش دل بسوزونه؟لوهان خونه و اموالشو دوست داشت.چه مشکلی داشت که میخواست به اموالش اضافه کنه؟حالا اون بچه یه ذره درد می کشید و شاید پای راستشو از دست میداد…نمی مرد که!

به مرگخوار نگاه کرد.حدود یک متر طول داشت و به نظر بالغ می رسید.چشم های وزغ مانندش با وحشت همه جارو میپایید و تکون نمیخورد.دندون های تیزش رو توی گوشت قفل کرده بود تا مطمئن بشه کسی نمیخواد غذاشو ازش بگیره.لوهان با احتیاط شی فلزی نوک تیز رو از بین یه دندون رد کرد تا از سمت دیگه ی دهن مرگخوار بیرون بیاد و بعد خیلی آروم به سمت بالا کشید تا دهن مرگخوار بالا بره و اون دندون بیرون بیاد.متقابلا دندون های پایینی اون موجود بیشتر توی گوشت پای سهون فرو رفت و سهون از درد سینه ش رو از تخت کند ولی کمترین صدایی ازش درنیومد.لوهان با اضطراب به سهون که دوباره روی تخت افتاد نگاهی کرد و دوباره حواسشو به کارش داد.نباید خیلی طولش میداد.هر جور هم حساب می کرد…دلش نمی یومد سهون یه پاشو از دست بده!

از همه ی وسایل آزمایشگاهیش،از لانست گرفته تا قاشقک و پنس استفاده می کرد تا دهان مرگخوار رو باز نگه داره ولی حیوون مقاومت می کرد و نمیخواست که غذاشو از دست بده.درد به سهون فشار می آورد و اون با مظلومیت پارچه رو بین دندوناش فشار میداد و به تخت فلزی که از خون لزج شده بود مشت می کوبید و همین لوهانو مضطرب تر می کرد.چانیول و بکهیون با بیخیالی رفته بودن دوش بگیرن و حتی قصد نداشتن کوچکترین کمکی بکنن چون لوهان ازشون چیزی نخواسته بود.دمای بدنش به خاطر آدرنالین بالا می رفت و دستاش خوب کار نمی کرد.چه اوضاع رقت باری!پسر ساحره ی بزرگ اینجوری توی دردسر دست و پا میزد!

وقتی دید فایده ای نداره دستاش از کار افتادن و شونه هاش شل شدن.با درموندگی به سهون نگاه کرد که داشت به خاطر خونریزی بی حال می شد.کار از کار گذشته بود!نمیفهمید چی باعث شده اینجوری برای یه انسان هفده ساله دل بسوزونه و نگران بشه.کلافه و عصبی شده بود و نمی تونست درست تصمیم بگیره.خون از روی تخت قطره قطره پایین می ریخت و صداش روی اعصاب لوهان خراش می انداخت.باید چیکار می کرد؟میتونست از بکهیون کمک بخواد ولی اونم نمی تونست کمکی به این موضوع بکنه.مرگخوارای لعنتی موجودات حساسی بودن و کمترین انرژی روحی و یا حتی جادو باعث می شد بمیرن. یه لحظه واستا…اما اگه پای سهون رو قطع می کرد…هم سهون جونشو از دست نمی داد هم مرگخوار زنده می موند!ایده ی خودخواهانه ای بود ولی جواب میداد!آره باید همین کارو می کرد.

دکمه های لباسشو باز کرد و پیراهن مردونه از روی شونه هاش سر خورد و روی زمین اقتاد.بدنش جلوی سهون که داشت از گوشه ی چشم نگاهش می کرد درخشید و باعث شد چشماشو با حیرت گشاد کنه و نفس کشیدنو از یاد ببره!این فرشته نبود!خود خدا بود!برجستگی ها و فرورفتگی های بدنش هر کدوم انگار سهون رو میکشت و دوباره به این دنیا برمی گردند.این دیگه چی بود؟!این چه جسمی بود!؟این همون الهه ایه که پادشاها و ملکه ها و ندیم ها توی عشقش جون دادن و بهش نرسیدن؟همون فرشته ای که باید از دریا ها و صحرا ها رد می شدن تا فقط چهره شو ببینن؟همون آدم دست نیافتنی که دستای هوس آلود هیچ بشری به جسمش نخورده؟این کیه؟

شاید سهون باید هر چه سریعتر این واقعیت رو که لوهان به خاطر قطع کردن پاش لباس رو از تنش درآورده میفهمید.چون داشت عقل و هوشش رو از دست می داد و نگاهاش از کنترل خودش خارج شده بودن.این کی بود که سهون در حال مرگ رو اغوا می کرد؟!

ولی این احساسات در حال فوران زیاد هم طول نکشید.لوهان با یه تیغ مخصوص تشریح روی پای سهون خم شد و سهون انگار که بهش برق متصل کرده باشن نشست و فریاد زد:”چیکار میکنی؟”

عرق از روی پیشونی لوهان سر خورد و از چونه ش پایین افتاد.تیغ از دستش روی تخت سقوط کرد.چشمای وحشت زده و گیج سهون ارادشو سست کرده بود.با ترس به سهون زل زد و آب گلوشو قورت داد.صداش از ته گلو بلند می شد.

“سهون…آروم باش…فقط …میخوام…”

“میخوای چیکار کنی؟اون تیغ برای قطع کردن پای منه؟؟”

“س…سهون..راه دیگه ای نیست…بهم گوش کن…”

سهون فریاد زد:”چراااا؟میخوای چیک….آخ”

مرگخوار دندون هاشو محکم روی هم فشار داد و چشم های سهون از شدت درد پر شد.عقلش رو از دست داده بود و ترس اینکه بقیه ی عمرش رو مجبور باشه با یه پا سر کنه دیوانه ش می کرد.از شدت عصبانیت و درد داد کشید.اختیارش رو دست خشم و ترسش داد و نفهمید که چه زمانی تیغ جراحی رو برداشت و ضربه زد….

یه بار…

دو بار…

سه بار…

چهار بار…

و خون گرم روی صورتش جهید.لوهان با چشم های گرد شده از وحشت بهش نگاه کرد و زمان انگار متوقف شد.

اوه سهون گند زدی!بزرگترین گند عمرت!

عایا لوهان تکه تکه شدندی؟ 😐

عایا سولی رل خواهند زد؟ 😐 (اوا خاک عالم 😐 )

عایا کسی هست حال مارا بپرسیودندی؟ 😐 (فعل جدید اختراع شد…عنشو دربیاریم 😐 )

عایا نه خداوکیلی الحمدلله بادا بادا مبارک بادا بر خودم بادا؟ : | : | : | (این حجم از خزعبلات توی تاریخ سابقه نداشته 😐 )

عایا شما با پوسترای داستان میزدندی؟ 😐 من که زدندی شما هم بزدندی 😐

تا درودی دیگر خاک بر سرتون نظر بذارین دیگه تو امتحانات آپ میکنم 😐

پ.ن:جنبه فان داشت شما به خودتون نگیرین دوستان 🙂

Dislike


جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
bbh
مهمان
bbh

واااااااااااای لی خیلی خوبهههههههههههههههه من خودم مثل لیم… بعضی موقع ها یه جوری برا بقیه حرف میزنم که خودمم قاطی میکنم… یااااااااا غلط کرده هرکی پشت سرت حرف درآورده… راستی این چانبک مارو به هم برسون انقدر این قلب منو بازی نده…

راینا
مهمان
راینا

خیلی خوب بود اون قسمت لی عالی بود کلی خندیدم انقدر حال میده ادای فیلسوفا رو در بیاری ملت هنگ کنن من خودم کلی از این کارا می کنم مخصوصا اگه طرف کلاس اضافی بزاره?????

Ro
مهمان
Ro

دوس داشتم خبر بگیری ولی بیمارستان بودم
این سولی رو به هم برسون نزار اخر عمری ارزو به دل بمونیم.
زود زودهم اپ کن عمرم قد بده تا تهش رو بخونم
ولیییییی میرسیم به این سوْال …. وآسا وآسا یادم رفت چی میخواستم بگم
بیخیال الزایمرم به مریضی هام أضافه شد
ای لاو یؤ بچههههه ????

Ro
مهمان
Ro

?? بوساشو یادم رفته بود

**z.s**
مهمان
**z.s**

ایول آفرین واقعن خوب بود این قسمت
راستش توی امتحانا به یه همچین چیزی که دهنم رو برای یه مدت از امتحانا دور کنه نیاز داشتم.
مرسی
راستی کی پست سر توشیروی ما حرف زده؟؟بگو خودم نصفش میکنم.
یعنی چی آخه

Helium
مهمان
Helium

حدودا سه چپتره که میخوونمش و موقع خووندنش یاد نقاشی های توی کتابای روانشناسی مامانم میافتم .حسش مث اوناست و تصاویری که توصیف کردی بخواد هر چقدر هم طنز باشه یا شبیه شوخی واقعا عجیب بنظر میان و میشه ازشون کلی برداشت از لحاظ علمی کرد.یه جور و یه نوع خاص از تصورات که عجیبن و…
لوهان چرا بیشعور بازی درمیاره خب اصلا سهون خوب کرد اصلا باید همون اول تیکه تیکش میکرد