31 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman!chapter 27

قسمت 27 از نابغه گرگینه.

قسمت 27 ام “پای راستم کجاست؟”

حین طوفان_ یک ساعت قبل از تاریک شدن هوا

“چاااااانیووووول!این درخت موندهههههه!”

“اوووووومدممممممم!”

یک ساعتی می شد که بین لجن ها راهپیمایی می کردن و اگه متوجه می شدن انرژی درختی کم شده با جادو گل رو پراکنده و سفت می کردن تا ریشه های درخت بین اون گل چسبناک خفه نشه. صدای طوفان و بارون وادارشون می کرد برای صحبت با هم فریاد بکشن و همین باعث می شد فکر کنی که دارن با هم دعوا میکنن.همه ی بدنشون خیس آب و پر از گل شده بود و حتی به سختی میتونستی صورتاشونو تشخیص بدی.تنها مشخصه ی تمیز دادنشون از هم،اختلاف فاحش قدی بود که داشتن و این توی بارونی زرد رنگ حتی بهتر از قبل جلوه می کرد.محافظای دیوار کارای زیادی برای انجام دادن داشتن…

چانیول خودشو به جایی که بکهیون داشت داد و هوار می کرد رسوند و بکهیون اشاره کرد که جلوتر نره چون باتلاق جنگلی عمیقی توی اون نقطه درست شده بود و گل هاش مثل مواد مذاب یه آتشفشان به بیرون می پاشیدن.چانیول با اشاره اینکه فهمیده کار خودشو شروع کرد و با قدرت ناشناخته ش دستاشو حرکت داد و سطح گل پایین تر رفت.ریشه های درخت که پیدا شد بکهیون با فریاد گفت:”چاااااان اونو میبینی؟”

و چانیول با هیجانی که توی فریادش مشخص می شد جواب داد:”میاارمش بیرون!”

هر دو سخت هیجان زده و متعجب شده بودن و به شدت دلشون میخواست بدونن اون سر انسانی که از گل ها بیرون زده متعلق به چه چیزی میتونه باشه؟

باد و بارون به هم پیچیدن و صدای رعد و برق زمین رو لرزوند.موجی از قطرات آب روی سر و صورت سر بیرون زده از گل پاشید و قسمتی از گل هایی که روی صورتش رو پوشونده بود رو پاک کرد.چشمهای کله بسته بود و به نظر مرده می رسید.انگار قبل از مرگش دهانش رو اونقدر محکم روی هم فشار میداده که دهانش بعد از مرگ هم بسته مونده.صورت رنگ پریده و لب های کبودش ازش یه جسد ترحم برانگیز می ساخت و بکهیون به این فکر می کرد که این صورت چقدر آشناست!

چانیول سطح گل رو پایین تر برد و بعد تونست دست های جسد رو که بالا نگه داشته شده بودن ببینه.بکهیون سطح گل رو برای حرکت چانیول سفت تر کرد و چانیول آروم و با احتیاط روی گل ها قدم گذاشت تا بتونه تسلط بیشتری روی بیرون کشیدن بدن داشته باشه.بارون شدید نمی ذاشت درست چیزی ببینه و فقط تمرکزش رو گذاشت روی دست های اون و وقتی تونست زیر بغلش رو بگیره با تمام قدرتی که داشت شروع به کشیدن کرد.باید به بکهیون نشون می داد این همه آموزش و تمرین ازش چه هرکولی ساخته ولی باتلاق لجوج تر از این حرفا بود که بذاره چانیول به همین سادگی پیروز بشه.از بدشانسی پای چان لیز خورد و با صورت روی زمین خورد.گل توی صورتش پاشیده شد و بعد از اون صدای داد بکهیون که میگفت مواظب باشه آدرنالین رو توی بدنش تزریق کرد.تمرکزش رو از دست داده بود و اونقدر هول کرده بود که نمیدونست باید چطور خودشو از لجن چسبناکی که کم کم خودش رو هم گرفتار می کرد خلاص کنه.به خودش لعنت فرستاد که چرا به خاطر یه مرده داره جون و اعتبارشو به خطر میندازه.ولی انگار حالا یا باید تسلیم باتلاق می شد و یا خودش و مرده رو بیرون می کشید و یه افتخار به افتخارات نداشته ش اضافه می کرد.مگه وقتش نبود که مهارتاشو نشون بده؟اگه الان نمی تونست پس کی میخواست ثابت کنه که به اندازه ای قوی شده که میتونه مسئولیت یه زندگی رو به عهده بگیره و آمادگیش برای ازدواج با دخترعموش رو به بکهیون ثابت کنه؟پس کی زمانش بود؟

بکهیون با فریاد گفت:”تکون نخور…دارم میام کمکت!”

و بدن چان لرزید.نه…الان نه…الان باید بلند می شد و بهش ثابت می کرد که همه چیز تغییر گرده.گلی که توی دهنش رفته بود رو تف کرد و فریاد زد:”نهههه…خودم از پسش برمیام.”

به سختی خودش رو از زمین کند و به جسد نگاه کرد.بارون دوباره با شدت بیشتری به سر و کله ی اون مرده ی بدبخت کوبید و قسمت بیشتری از سرش رو تمیز کرد.چانیول دوباره زیر بغل اونو گرفت و با نعره های دیوانه وارش شروع به زور زدن کرد تا اونو از گل خلاص کنه.ولی انگار به چیزی اون پایین نمیذاشت که مرده بالا بیاد.چه اهمیتی داشت؟هر کوفتی هم که بود چانیول میتونست از پسش بربیاد.میتونست یا نمیتونست هم مهم نبود!چانیول باید انجامش میداد!

تمام انرژیش رو توی بازوهاش ریخت و دوباره زور زد.جسد در یک آن از گل بیرون کشیده شد ولی یه چیزی… پای راست مرده رو تا زانو بلعیده بود!.یه چیزی مثل…مثل…

“یه مرگخواره!”

بکهیون اینو فریاد زد و چان بدون توجه به موجود تمساح مانندی که پوست لزجی داشت و مثل یه مار پای راست اونو توی دهنش نگه داشته بود جسد رو روی دستاش از باتلاق بیرون آورد و روی قسمت سفتی از زمین گذاشت و خودش هم روی سینه ی مرده افتاد.از خستگی و استرس توان بلند شدن نداشت و نفس هاش تند و صدادار شده بودن.موفق شده بود!همین به نظر کافی میرسید مگه نه؟اما یه چیز دیگه دوباره باعث شد آدرنالین لعنتی توی رگاش به جریان بیفته.صدای طوفان و صدای فریاد های بکهیون براش متوقف شدن و برای چند ثانیه فقط به صدای ضعیفی که از روی سینه ی مرده بلند می شد گوش داد تا از حدسش مطمئن بشه.آره…اشتباه نکرده بود…قلب اون پسر داشت می زد!

با وحشت از روی بدن اون بلند شد و فریاد زد:”زنده س!نمرده!”

همون لحظه ،در حالی که بکهیون داشت حلاجی می کرد چطور ممکنه اون بدن که از توی باتلاق بیرون کشیدن هنوز زنده باشه،سر و کله ی لوهان که بدون چتر و بارونی و با پای برهنه وسط طوفان ایستاده بود پیدا شد.بی توجه به چانیول و بکهیون خودش رو به سهون رسوند.کنارش روی زمین افتاد و بعد از نگاه کردن به دهن و بینیش فریاد زد:”لعنتی! راه تنفسش با گل بسته شده!آب میخوام!”

چانیول فورا با قدرتش قطرات معلق بارون رو گلوله کرد و کنار لوهان نشست تا دستوراتش برای احیای اون پسر بیچاره رو اجرا کنه.لوهان گلوله ی آب رو بین دستاش گرفت و اونارو توی دهنش نگه داشت . لبهاشو به لب های سهون رسوند و آب رو با فشار توی دهنش ریخت تا گل ها از مجاری تنفسش پاک بشن.سریعا سر سهون رو بلند کرد و به سمت پایین خم کرد تا آب و گل از دهن و دماغش بیرون بیاد و بعد از اون دوباره خوابوندش و شروع کرد به احیای قلبی.اونقدر سریع و با مهارت کارش رو پیش می برد که حتی بکهیون هم با تعجب نگاهش می کرد و پیش خودش می گفت که اگه اون پسر با اینهمه کار دقیق و زحمت زندگیش رو به دست نیاره مطمئنا یه گیاه بی خاصیته.

بعد از پنج بار تنفس مصنوعی و ماساژ قلبی بالاخره سهون به هوش اومد و با سرفه های شدید شروع به بیرون پاشیدن باقی موادی کرد که توی راه گلوش گیر کرده بود.لوهان کمکش کرد بشینه و با کف دست به پشت سهون میزد تا راحت تر بتونه تنفس عادیشو به دست بیاره.این حجم از لطف رو هیچکس تا به حال از پسر ساحره ی بزرگ دریافت نکرده بود و چانیول حتی به این فکر می کرد که این حجم از احساس شادی و خوشحالی هم تا به حال نصیب لوهان نشده بوده بود. بارون شدت گرفته بود و باد تند تر می وزید.صدای نفس های تند سهون از صدای باد پیشی می گرفت و لوهان بی توجه به پاهای برهنه و بدن کثیفش با گوش جون این موسیقی که صدای زندگی میداد رو می پذیرفت. همه چیز زیادی عجیب جلوه می کرد!

“پ…پام…پای راستم کجاست؟”

Dislike


10
دیدگاه بگذارید

avatar
5 گفتگوها
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
6 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshirobbhRoراینا**z.s** آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
bbh
مهمان
bbh

ای جاااااااااااان بچم ناقص شد که… دقت کردی داری دونه دونه میترکونیشون؟؟؟ مرسی که نوشتییییی…

Ro
مهمان
Ro

I’m so nervous about this
You know I was saport you
But now I’m nervous because don’t know what can I say
I’m so sad and shyness
I want you to back up to happy
I’m sorry and thank you
For all ♥️

راینا
مهمان
راینا

واااااییییییی پای راست سهون???من جاش سکته ناقص زدم چقدر ترسناک وچندش

**z.s**
مهمان
**z.s**

یووهوووو بالاخره این قسمتم اومد
خیلی دستت درد نکنه
عاالی بود

Ziii
مهمان
Ziii

اوه مای گاد،پای راستشو خورده نههههه!سهونی گناه داره‎:(‎‏.
چرا اینقدر کم بود‎:(‎
ممنون بابت این پارت‎;)‎