15 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman!chapter 25

درود دوستان

بفرمایید قسمت 25

اطلاعیه آخر داستانو بخونین…حتما

“بعد از تاریک شدن هوا میریم اونجا”

به نشانه ی تایید سر تکون دادم و دوباره نگاه خیره مو به بارونی که بی وقفه می ریخت دادم.خاک مثل کاغذ آب خشک کن عمل می کرد و باعث می شد روی زمین آبی جاری نشه.درخت های لخت و عور در کنار هوای ابری به شدت دلگیر جلوه می کردن و بخاری که همه جارو گرفته بود باعث می شد وهم و خیال ورت داره که ممکنه هر آن یه اتفاق ماوراالطبیعه بیفته.کنار پنجره نشستن و نگاه کردن به بارون همیشه قرار نیست آدم رو یاد عشق گذشته ش بندازه.گاهی میتونه از آینده ای بترسونت که دود شده و رفته هوا.و من این درد و ترس رو توی عمق قلبم حس می کردم.هیچ چیز شوخی بردار نبود.

دست بردم و گوشهای گرگی رو لمس کردم.خزهای روشون بلند و نرم شده بود و بین موهام دویده بود.یعنی می گید باور کنم که همه ی اینا یه خواب بد نیست؟

اختلاف هوای داخل و خارج خونه بیش از حد زیاد بود و اینو میشد از بخاری که روی شیشه پنجره نشسته بود فهمید.چن بیخیال و آروم با عینک گردالی ظریفش روی کاناپه کتابی راجع به ارواح می خوند و چون قهوه ش نیم ساعتی می شد که تموم شده بود گاهی لیوان خالی رو به لباش میذاشت و دوباره با حواس پرتی اونو روی میز برمی گردوند.این جونور زیادی دوست داشتنی و معصوم به نظر می رسه!ولی خب…من هنوزم میخوام از این خواب بیدار بشم!

کم کم اوضاع آروم با حس تهوعی که توی معده م شدت می گرفت متشنج شد.لبامو به هم فشار دادم و بلند شدم تا پنجره رو باز کنم وتوی خونه ی چن بالا نیارم.حس تهوع انگار قدرت دستامو ازم گرفته بود چون داشتم مثل آدمای فلج فقط هی دستگیره رو میکشیدم و دستگیره از جاش تکون نمیخورد.هی …شما که فکر نمیکنید من حامله م درسته؟:|

چن با فهمیدن اینکه عاجزانه دارم برای باز کردن پنجره تلاش میکنم کتاب رو روی زمین انداخت و به سمتم دوید.شونه هامو گرفت و چند بار با وحشت اسم جدیدم رو صدا زد.و من با چشم هایی که سیاهی می رفتن و بدنی که کرخت و سست شده بود تسلیم تهوع شدم.آره روش بالا آوردم همینو میخواستین؟:|

سرم به شدت گیج می رفت و حالت تهوع همچنان ادامه داشت.حدقه چشمام به سمت بالا چرخیده بود و هیچی نمیدیدم.حالا مایع گرمی که از گوشه دهانم بیرون میریخت غذا نبود…بلکه…خون بود!تورو خدا ببین گاز یه گرگینه چه بلاها که سر آدم نمیاره!خون لزج و لخته شده تیکه تیکه بالا میومد و چن بدون اینکه دیگه مضطرب بشه منو به شکم روی ساق دستش مثل یه بچه نگه داشته بود و با اینکه نمیتونستم درست حرفاشو بفهمم اما مطمئنم کلمات “عیبی نداره…الان خوب میشه”هر دوثانیه یه بار تکرار می شدن.بیهوش نشدم ولی بعد از تموم شدن اون لحظات جهنمی ضعف و خستگی شدیدی حس می کردم.با برگشتن دیدم ،فهمیدم تمام کف خونه رو بعلاوه ی خودم و چن به گند کشیدم و همین باعث می شد حس بد مزاحم بودن تمام فکرمو تسخیر کنه.چن از روی ساق دستش بلندم کرد و بی توجه به کثافتی که به بار اومده بود روی دستاش بلندم کرد و حین اینکه به سمت حموم می رفت می گفت:”عیبی نداره شیومین…من مواظبتم…همه چی درست میشه خب؟”با خجالت سرمو پایین انداختم و به این فکر کردم که آیا ما الان توی یه رابطه ی عاشقانه ایم؟من که اعتراف نکردم…چن هم اعتراف نکرده…پس من روی دستاش چه غلطی میکنم؟:|

به حموم که رسیدیم چن خودش با پا درو هل داد و منو زمین گذاشت.با کمال پررویی فکر کردم الان باید بره بیرون و بذاره من دوش بگیرم ولی اون سریعا شروع به باز کردن دکمه های لباسش کرد و من با خجالت سرمو پایین انداختم و لبه ی تیشرت رو گرفتم تا اونو از سرم بیرون بیارم .چرا؟نه واقعا چرا؟هنوز 24 ساعت هم از دیدار ما دوتا نمیگذره!چرا مجبورم بدن این گرگینه رو که از قضا خوشتیپ هم هست برهنه ببینم و بدتر اینکه اونم منو برهنه ببینه!خجالت آوره!

تیشرت رو که در آوردم برگشتم تا ببینم اون توی چه مرحله ایه و زمانی که لباس زیر پاچه دار سفید چن توی چشمم خورد چرخیدم تا پشتم بهش باشه و بعد خیلی آروم شلوارک مشکی رو در آوردم و با لباس زیر منتظر شدم تا چن یه چیزی بگه.میدونید…اوضاع زیادی خیط بود و منم به خاطر خستگی و ضعف تمام مشائرمو داشتم از دست میدادم و کم مونده بود فکر کنم قراره یه سری اتفاق غیرمعمول دیگه بیفته.در ضمن…گرایشات من به شما ربطی نداره.-___-

چن از پشتم بیرون اومد و جلوی چشمام شروع به باز کردن دوش آب کرد.ناخودآگاه نگاهم به بدن مردانه و ایده آلش افتاد که خون و استفراغ روی شکم و سینه ش ریخته بود.اه حالم دوباره به هم خورد:|

چن گرمای دوش رو که تنظیم کرد خودش زیر آب رفت و رو به من که سرمو پایین انداخته بودم و به شکم بی بخار خودم نگاه می کردم گفت:”شیومین شکم کوچولوت چیز جذابی برای نگاه کردن داره؟”

سرمو بالا گرفتم و همزمان که سمتش میرفتم گفتم:”نه…ولی مثل اینکه شکم تو داره.”

چن دوش رو از جاش بیرون آورد و روی سر و بدنم گرفت.آب گرم به حس خستگی بیشتر دامن میزد و باعث می شد بدنم از اینی که هست شل و ول تر بشه.برای اینکه بی ادبی نکرده باشم گفتم:”خودم میتونم دوشو نگه دارم.”

چن خندید و گفت:”از حالت مشخصه!”

بعد از اون دوباره دوش رو ثابت کرد و کف دستاش رو صابون مالوند.انکار نمیکنم که وقتی دستش روی بدنم سر میخورد و صابون هارو روی پوستم میکشید تمام موهای بدنم داشت سیخ می شد.چیه؟چرا اونجوری نگاه میکنین؟فقط آب دوش سرد شده بود T.T

چن بعد از چند تا جیغ که ناشی از یخ شدن آب بود سریعا شیرو بست و دوباره به کارش ادامه داد.خدا خدا می کردم بیخیال بشه و بذاره خودم خودمو تمیز کنم ولی حس خستگی بیش از حد و همچنین خجالت باعث شده بود دهانم قفل بشه و با کله ی پایین افتاده منتظر بشم تا کارشو تموم کنه.حتی گاهی برای آرامش خاطر به خودم یادآور می شدم که پسرم و اونم پسره و کار خاصی نمی کنه.حتی برای پرت شدن حواسم شکم چن رو دید می زدم و تصور می کردم که اگه خودم یه همچنین شکمی داشته باشم چی میشه؟

حرکات دستاش آروم و محتاتانه بود و انگار خیلی داشت زور می زد تا ناخودآگاه کار نا بجایی نکنه.دستشو از سرشونه سر میداد و روی شکمم می کشید.مراقب بود تا صابون با زخم تماس پیدا نکنه و از سینه ها خیلی سریع رد می شد تا فکرای بد بیشتر از این راه پیدا نکنن.کی فکرشو می کرد؟منی که از تا الان با هیچکس حموم نرفتم یه دفعه میام و خودمو با یه گرگینه خوش استایل توی یه حموم با مواد شوینده خوشبو میبینم!حتی این حس خواب آلودگی باعث میشه صحنه ای که توشم با کلاس تر و رویایی تر به نظر برسه!هر چند خودم از اندام خوبی بهره نبردم ولی این دلیل بر این نمی شه که شما اعتماد به نفس منو نابود کنین!دارم جدی حرف میزنم!:|

“پوستت مثل بلوره”

دلم میخواست اون لحظه به خاطر اینکه نمیتونم صورت چن رو ببینم به خاک بیفتم و از خدا و بخارای آب تشکر کنم.رنگ و شفافیت پوست من چرا باید برای یکی مثل چن مهم باشه؟نمیخوام خودمو به نفهمی بزنم ولی الان واقعا باید اینکارو بکنم.درکم کنید!

چن از صابون زدن پاهام صرف نظر کرد و دوش آب رو روی بدنم گرفت.هر لحظه ای که می گذشت ضعف بیشتر بیحالم می کرد و دمای بدنم با وجود آب گرم هی پایین و پایین تر میومد.ببینم این گرگ بازومو گاز گرفته یا توی تنظیمات بدنم دست برده؟

با وجود زوری که برای سرپا نگه داشتن خودم میزدم زانوهام شروع کرد به لرزیدن.من نمیخوام داستان زندگیم شبیه یه داستان عاشقونه ی کمدی بشه که شما بهش بخندید پس انتظار دارم با گفتن اینکه از پشت توی بغل چن بیحال شدم چشماتونو گشاد نکنین!نکنین میگم!

راستش اصلا حس خوبی نداشت.هیچ خبری از تپش قلب و سرخ شدن گونه ها نبود.هیچ کس از لمس اون یکی شگفت زده نشد.تنها حسی که به من دست داد سرخوردگی و مزاحمت و تنها حسی که چن دچارش شد نگرانی بود.می پرسید از کجا میدونم؟خب من دقیقا که نمیدونم…ولی وقتی چن داد زد:”وای شیومین داری یخ میزنی!”مشخص کرد که فقط نگرانه.اون خیلی مهربونه ولی این رفتاراش باعث نمیشه حس مزاحم بودن من نسبت به خودم تغییری بکنه.مادر ترزا میگه:”حس ناخواسته بودن وحشتناکترین فقر ممکنه.”پس من الان فقیر ترین آدم دنیا محسوب میشم.

با تمام انرژی که توی بدنم مونده بود سعی کردم خودمو بلند کنم ولی دوباره بدتر توی بغلش فرو رفتم.چن با هراسی که به وضوح توی صداش منعکس می شد گفت:”حرکت نکن”

اون مهربونه.بیش از حد مهربونه.پاکه.میخنده تا بقیه رو خوشحال نگه داره..حواسش به دوستاش هست و تا اونجایی که بتونه کاری میکنه تا بقیه آسیب نبینن.و حالا یه سوال اساسی پیش میاد…من لعنتی کنار یه همچنین موجودی چه غلطی میکنم؟اگه اون نیم بدنش با سرشت یه حیوون وحشی پیوند خورده پس چرا داره انسانی ترین رفتارهارو از خودش نشون میده و اینو توی سرم میزنه که با وجود آدم بودنم ،آدم نیستم؟چرا؟من یادم نمیاد توی یه جهان وارونه افتاده باشم!

چن بدن یخ کرده و از کار افتاده ی منو با خودش تا توی اتاق کشید و بدون توجه به اینکه همه ی هیکلم خیسه و اینطوری ملافه هاشو به گند می کشم منو روی تخت گذاشت و سریعا حوله ی تمیزی که دیشب به خاطر استفاده ازش توی رودرواسی مونده بودم رو از حموم آورد و روی بدنم کشید تا خشکم کنه.موهای خیسم روی چشمامو گرفته بود و نمیذاشت دید خوبی داشته باشم.از سرما مثل یه ژنراتور میلرزیدم و چن با انداختن پتو سعی میکرد گرمم کنه.ولی وقتی دید جواب نمیده خودش لباس پوشید و اومد زیر پتو.منو محکم توی بغلش گرفت و شروع کرد به گفتن کلمات امیدبخشی که ترغیبم کنه تسلیم سرما نشم.نفساش دقیق میخورد توی گردنم و اگه هیچ جام گرم نمیشد،گردنم از گرما میسوخت.حتی حس می کردم لب هاش حین حرف زدن یه تماس جزئی هم با پوست گردنم داره.با چشمای نیمه بازم به سقف خیره شدم و روی این تمرکز کردم که نلرزم و گرمای چنو جذب کنم.حقیقتش…الان نمیخوام عاشق هیچکس بشم.من اونقدرام روح بزرگی ندارم که طاقت دوری و سختی و جدایی رو داشته باشم.چییییی؟من دارم به اینکه عاشق یه پسر بشم فکر میکنم؟؟؟؟شیومین داره پاک میزنه به سرت!چیییییی؟؟؟من الان خودمو شیومین خطاب کردم؟؟؟:||||


آخ چقدر خستم…

خب خب خب…

این چند وقت از زبون شیومین حرف نزدم.چون زبون گویای داستان بود و تقریبا طنز همه داستان رو اون می گفت و من توی حالتی نبودم که طنز بنویسم.این عذرخواهی به خاطر حالگیری شما…

و اینکه بازم عذر میخوام به خاطر اینکه این قسمت زیاد جالب نشد.خیلی بی نمک شده مگه نه؟از نظر خودم داستانم تنزل پیدا کرده.و خب این تاثیر عوامل محیطیه…خوب میشه…امیدوارم.

برام دعا کنین…روز مرد هم مبارکم باشه.:|||| عاقا اونجوری نگا نکنین گوناه دارم خب روز پسر نداریم روز مرد رو تبریک بگین دیگه:||||| در ضمن….بدون جوراب نیاین کامنتا:||| مرسی اه 😐

Dislike


12
دیدگاه بگذارید

avatar
6 گفتگوها
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiroماتیساbbhرایناسایه آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
ماتیسا
مهمان
ماتیسا

داستانت عالیه ادامه بده

bbh
مهمان
bbh

هی کاپیتاااااان… چه عجب… از این طرفا؟؟؟ روزت مبارک…

راینا
مهمان
راینا

خیلی هم بانمک بود واقعا دیالوگ ها به شیومن میادیعنی من عادت دارم وقتی رمان میخونم همه چی رو تصور کنم نه اینکه سعی کنم ها کلا حس می کنم دارم انیمه یا فیلم میبینم یه وقتایی بعدا قاطی می کنم که چیزی که یادمه فیلم بوده یا رمان 😀 امیوارم اوضاع عوامل محیطی خوب که نه عالی بشه و از حالا به بعد با نیروی بیشتری ادامه بدی فایتینگ
راستی روز مرد هم مبارک شرمنده دیروز جورابامون تموم شد 😀 😀 انشاالله سال دیگه

سایه
مهمان
سایه

کارت درسته ادامه بده همین جوری ?

Ro
مهمان
Ro

خوب بود کههه. بی نمکم. نبود ???
تسلیم نشو بچه ??هیچ وقت ?
اگر تسلیم شی میام خفت میکنم تو خواب ☹??
حواست رو جمع کن حواسم بهت هست ?????