86 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman!chapter 24

بچه ها خیلی خوبین.T.T از یه جایی به بعد که نظراتو میخوندم به خودم میگفتم تو شکر خوردی ناامید شدی ت/خ/م جن :||||

دارم توی وهم فرو میرم و به یه تنش ناگزیر دچار شدم!آماده اید تا با من سقوط کنید؟


قسمت ۲۴″به زودی…قلبت باز میشه کیم جونگین”

وقتی از خونه بیرون پرید نمی دونست که بارون اونقدر شدید شده که توی همون لحظه اول خیسش کنه.ولی با این حال،وحشتی که کرده بود مانع از این می شد تا کمترین استفاده ای از فکرش داشته باشه.فریاد های لوهان رو پشت سرش می شنید و حتی بیشتر از قبل برای فرار مصمم می شد.جای خوشحالی بود که خونه ی لوهان وسط جنگل قرار داشت.اینطوری راحت تر میتونست جایی که دیشب ازش اومده بودن رو پیدا کنه.پاهاش به خاطر آدرنالینی که توی رگ هاش میدوید تعادل درستی نداشتن و گل خیس و چسبناک جنگل باعث می شد بعد از هر چند متری که میدوه یک بار زمین بخوره.صدای رعد و برق و فریاد های لوهان که ازش میخواست سر جاش بایسته فقط وحشت زده ترش می کرد.مثل یه حیوون رم کرده تنها چیزی که به ذهنش می رسید فرار بود.فرار و فرار و فرار تا اونجایی که دیگه صدای لوهان رو نشنوه.گل سر تا پاش رو به لجن کشیده بود و از سرما و خستگی نفس نفس میزد ولی همه چیز به یه فرار ساده ختم نمی شد.باید وقتی که لوهان رو روی زمین هل داده و با پای برهنه در رفته بود فکر اینجاهاش رو هم می کرد.فکر اینکه ممکنه توی یکی از باتلاق های نفرین شده ی جنگل فرو بره…

“لعنت بهت سهون…کجا در رفتی؟”

سهون با یاس و خستگی تقلا می کرد تا خودشو از باتلاقی که گرفتارش شده نجات بده و هر دفعه چند سانتی متر بیشتر فرو می رفت.از ترس گریه می کرد و سرسختانه خودشو بالا می کشید ولی گل به قدری چسبناک و عمیق بود که انگار داشت سهون رو مثل یه رشته نودل هورت می کشید.چاره ای نبود…سهون باید کمک می خواست…

“لوهاااااااااااااااان!من گه خوردمممممممممممم!”

“لوهاننننننننن…تورو خدااااااااااااااااااا!من اینجااااااااااام”

“لوها…ننن”

هق هقش بهش اجازه ی دوباره فریاد زدن نداد.تا سینه توی گل و لای فرو رفته بود و امیدش هم انگار توی باتلاق مدفون می شد.بازوهای خستش تسلیم شده بودن و دیگه به خاطر سرما توان کمترین حرکتی نداشت.عاجزانه دوباره صدا زد و گریه کرد.بارون شدید تر روی بدنش می خورد و اون فکر میکرد واقعا ارزشش رو داشت که به خاطر آزادیش بمیره؟یا جونش رو به خاطر یه ترس بچه گونه از دست میده و تمام؟همین؟زندگی اوه سهون قراره همینقدر باشه؟فقط هفده سال؟

دستاش رو بالا نگه داشته ولی تا گردن اسیر شده بود و بارون بدجوری توی صورتش می زد.عجز و ناامیدی آنچنان به اندامش پیچیده بود که دیگه کوچکترین تلاشی نمیکرد.با گریه زمزمه کرد:”این جزای کارای بده…من میدونم…”

و زمانی که سیبک گلوش هم توی گل فرو رفت چشماشو بست و نفس عمیق کشید تا خودشو آروم کنه.گریه امونش نمی داد ولی اون احتیاج داشت تا توی لحظات پایانی زندگیش با آرامش از خدا طلب بخشش کنه و یا شاید حتی بخواد که یه فرصت دیگه برای زندگی بهش داده بشه.هر چند بی فایده ولی سهون مصمم بود که اینکارو بکنه.

“خدای بزرگ…من توی زندگی اشتباهات زیادی کردم ولی قسم میخورم که همه ش از روی جهل و نادانی دوران بلوغ بوده و ازت میخوام منو بابت همشون ببخشی.حالا که دارم به دیدارت میام میخوام که منو از گناهانم پاک کنی و خدایا قول میدم دیگه با احساسات دخترا بازی نکنم و روی کله ی داداش مین سئوک آدامس نچسبونم …لوهاااااااااااااااااااااان نجاتم بدهT.T”

ولی مثل اینکه قرار نبود همه چیز به ترس از مرگ ختم بشه.چون انگار یه چیزی اون زیر داشت انگشت های پای سهون رو قلقلک میداد و همین کافی بود تا سهون دوباره کنترل صداشو از دست بده و دوباره شروع به جیغ زدن بکنه.از اینجا زنده بیرون نمی رفت ولی حداقل نمیخواست جنازه ش تکه تکه شده پیدا بشه.


 

“کای…کای…کای…کای…کجایی گرگ احمق؟”

“هیونگ میدونی اگه یه کلمه رو خیلی تکرار کنی بی معنی میشه؟کای کای کای کای کای!”

“کجا بودی؟”

“داشتم به کارام می رسیدم”

“دروغگوی کوچولو…”

کریس کلافه و عصبی نگاه گذرای دیگه ای به برگه ی توی دستش کرد و آماده شد تا سر کای غر بزنه که با گرگ سفیدی مواجه شد که دنبال دمش دور خودش میچرخید و صداهای عجیب وغریبی در میاورد.کریس روی زانوی راست نشست و با درموندگی گفت:”کای…تو نمیتونی بگیریش و مطمئنا منم این دفعه گول نمیخورم… اینقدر دنبال اون دم لعنتیت نکن.”

گرگ سفید روی زمین غلطی زد و با زوزه های کوتاه گرگ جلوش رو تحریک کرد که تبدیل بشه.کریس عصبی از جاش بلند شد و با صدای بلندی گفت:”احمق بازیو بذار کنار کای…تو میخوای یه مهمونی ترتیب بدی و از خون آشاما هم دعوت کنی که بیان؟فکر میکردم این قراره یه مهمونی صلح باشه ولی ببین چی ضمیمه ی دعوت نامه کرده: این مهمانی صرفا به خاطر کشف تازه ی الماس ۵۰۰ قیراتی در غار تاناوا بوده و هیچ جنبه ی دیگری ندارد.فکر میکنی خون آشاما این همه احمقن که به خاطر یه همچنین موضوع بی اهمیتی دعوتتو قبول کنن و بیان؟آه خدایا…”

کای توی یه چشم به هم زدن شکل انسانی خودش رو گرفت و سعی کرد از وجهه ی جنتلمنش استفاده کنه:”بس کن هیونگ…هر چی باشه الماسای غار تاناوا تنها منبع درآمد سکرت تاون محسوب میشن.البته بعلاوه ی دریاچه زمرد هیراکا.”

کریس با خستگی مضاعفی که به خاطر سر و کله زدن با کای نصیبش شده بود روی صندلی سلطنتی سقوط کرد و چشماشو بست.کای لب های درشتش رو جلو داد و اجازه داد چهره ی جنتلمنش دوباره فرو بریزه.کریس دوباره تسلیم شده بود و این یعنی دیگه خبری از سرگرمی نبود.آخه این چه وضع پادشاهی کردن بود؟پادشاهی که هیچ تختی نداره…هیچ خدم و هشمی نداره…و هیچ کس با عنوان پادشاه خطابش نمیکنه هم پادشاه به حساب میاد؟کای حقیقتا یه زندگی آروم و بی دغدغه کنار خانواده ش رو ترجیح می داد.ولی حالا که خانواده ای هم نداشت باید پادشاهی می کرد.آخه چه چیزی میتونه خسته کننده تر از این باشه که هر روز یه عالمه کاغذ رو بخونی و امضا بزنی؟بعد واسه دوست دوران بچگیت هم برنامه بریزی که چطوری عذابش بدی و وادارش کنی عقب بکشه.راستش…کای حتی به این فکر می کرد که اگه یهو همه چیز رو ول کنه و بره چه اتفاقی میفته؟

حقیقتا دوباره آشوب و خونریزی شروع می شد و دلیلی برای موندن توی شهر پیدا نمیموند که مردم رو نگه داره.همین الانش هم مردم زیادی رفته بودن.کای فقط باید سلطنت رو به دست می گرفت و به جنگ پایان می داد اما تنها مشکل خواست قلبیش بود که نه میتونست نادیده ش بگیره و نه میتونست بهش عمل کنه.خواسته ای که اراده شو تحت تاثیر قرار می داد و اونو به چالش می کشید.خواسته ای که غیر از تابلوی نقاشی پوشونده ی گوشه ی اتاق خوابش،کسی ازش خبر نداشت.

چشم های نیمه بازش رو با سهل انگاری روی اجزای عمارت چرخوند و حالش از دیوار های تیره و صندلی های سلطنتی که با غرور خودنمایی می کردن بد شد.مجسمه های برنزی که بدن اجدادش رو به طرز وقیحانه ای اغراق آمیز نشون میدادن توی سالن اصلی عمارت قد علم کرده بودن و کای به خاطر غرور اجدادش تاسف میخورد.چه دلیلی داشت که یه خانواده یه همچنین خونه ی بزرگی با این همه تجملات داشته باشن؟اونم خانواده ای که حالا فقط…متشکل از یک نفر می شد.یه نفر که ترجیح میده خودشو با لباسای ساده و موهای رنگ شده از بقیه ی اجدادش جدا کنه.

کریس همچنان با پالتوی بلند سیاهش روی صندلی ولو شده بود و اخم جزئی بین ابرو هاش کای رو آزار می داد.کریس تنها دوستی بود که داشت و البته تنها کسی که تمام مدت باهاش وقت می گذروند.این ظلم بود که نمیتونست اون رو هم از خودش راضی نگه داره.تقصیر اون نبود که از زمان به دنیا اومدنش یه بچه ی نفرین شده بود.مسلما اگه به اختیار اون بود اصلا ترجیح میداد به دنیا نیاد.یا حداقل توی یه جسم دیگه متولد بشه.یه جسم که مجبور نباشه به بقیه ی موجودات دستور بده.یه جسم که کسی رو نکشه.یه جسم که کریس رو ناراحت نکنه و یه جسم که دی او…

که چی؟نمیدونست چی چیزی جمله ش برای دی او رو کامل میکنه.دی او بدون شک ترجیح میداد کای اصلا متولد نشه.

کای چطور میتونست نسبت به این همه تنفر بی توجه باشه و عکس العملی نشون نده؟خب همه عصبانی میشن…و زمانی که یه تیغ برنده توی دستای یه آدم خشمگین بذاری باید انتظار هراتفاقی داشته باشی.تیغ برنده ای که گرگینه های قبل از کای به دستش داده بودن یه سپاه درنده بود که کار ماشین کشتار رو ایفا می کرد.و چه انتظاری از یه پسربچه ی هجده ساله میرفت؟که وقتی عصبانی میشه احساساتشو تحت کنترل بگیره؟نه…کای تنها چیزی که میشناخت پشیمونی و ناامیدی بود. از خودش…از اطرافیانش و از تمام دارایی هایی که جزو متعلقاتش بودن.اونقدر ناامید که ترجیح داد هر چند دروغ ولی یه ذره دلگرمی بشنوه تا بهانه ای برای زنده موندن پیدا کنه.فکر میکرد خرافات آرومش میکنن ولی اشتباه می کرد. وقتی جولیای فالگیر ورق هاشو جلوش روی میز نهارخوری سلطنتی چید و ازش خواست یکی رو برداره بدن کای لرزید.شجاعتش رو زیر سوال برد و به فکرش رسید که طاقت داره فالش رو بشنوه؟فال رو کف دستای عرق کرده ش نگه داشت و به چهره ی جولیا زل زد.و جولیا که تیرگی رو خوب میشناخت پوزخندی زد و جلو اومد تا بتونه حرفاشو توی گوش کای زمزمه کنه.کای با ترس سر جاش میخکوب شد و بوی تند عرق و چوب صندل جولیا توی مغزش پیچید.چهره ی ترسیده و متعجبش انتظار هر چیزی رو می کشید.

“به زودی…قلبت باز میشه کیم جونگین.قلبت مثل قلب پادشاه توی دستت شکافته میشه.”

و از اون روز به بعد ، کای پادشاهی شد که انتظار میکشید خنجر یه نفر قلبش رو پاره پاره کنه.توی خواب یا بیداری فرقی نمی کرد.هر کسی که میتونست از این عذاب خلاصش کنه مطمئنا آدم شجاعی بود!

“کریس هیونگ من…”

“حرفی نزن کای.میرم تدارکات مهمونی رو ببینم.بهتره که تا اون موقع نظرت عوض نشه.”

“هیونگ ولی من…”

“آها راستی چن بهم زنگ زد و گفت که امشب میخواد به دیدنت بیاد.محض رضای خدا این دفعه مسخره بازیو بذار کنار و باهاش جدی صحبت کن.”

“ولی میخواستم بگم…”

“میرم وسایلی که برای جشن لازمه واسه کارل ایمیل کنم.مطمئنا خودت وحکومتتو به باد فحش میبنده کای.”

کای بیرون رفتن کریس از سالن عمارت رو تماشا کرد و با صدایی که به خاطر بغض سنگین شده بود زمزمه کرد:” متاسفم که…ناراحتت میکنم.”

این هم قسمت ۲۴ 😐

عایا سهون در لجن جان خواهد باخت؟:|

عایا چه چیزی میتواند انگشتان پای سهون را خورده باشد؟:| ( مگه خورده انگشتاشو؟:|||| )

عایا لوهان مثل ایرون من سر خواهد رسید و به آرزوی ایرون منی اش می رسد؟:| چی غلطا! 😐

عایا کسی میداند نویسنده چی شد؟ 😐

هاااای ملت…بدانید و آگاه باشید که… 😐 که…:| کپتان هیتسوگایا بازگشته و همچنان تشنه ی نظرات شماست.بعله 😐

دارم توی وهم فرو میرم و به تنش ناگزیر دچار شدم!آماده اید تا با من سقوط کنید؟



21
دیدگاه بگذارید

avatar
10 گفتگوها
11 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
9 تعداد نویسندگان دیدگاه
Avayihitsugaya toshiroRo**z.s**سایه آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Avayi
مهمان
Avayi

این دربرابره لطفی ک ت ب ما میکنی و وقتتو میذاری و برامون فیک مینویسی هیچه اوپا ! بندری بزن اوپا تا دنیا برات بندری بزنه 😂❤️

Avayi
مهمان
Avayi

عاشق فیکتم ! ببین یه چیزو از من داشته باش نه ب عنوان نصیحت ب عنوان حرف یه دوست ! اینکه : هرکسی ک نظر نمیده خدا این موقعیت عالی رو نصیبش نمیکنه ! خدا چیزای عالی رو دست عادمایه بی لیاقت نمیده … تو خیلی عالی هستی و خدا این نعمت خوبو نصیب ما کرده تا ما بتونیم بخونیم و خوشمون بیاد ! تا اخرش باهاتم چ سقوطی سخت و دردناک چه پروازی خوب و خوشایند اوپا رو من حساب بنمای ! عاشقتممممممم امیدوارم منظورمو گرفته باشی هیتسو اوپا سارانگه فایتینگ🤟🏻❤️❤️❤️❤️❤️

Ro
مهمان
Ro

هي من حاظرم باهات سقوط كنم ??
ميدوني كه نونا همه جوره هواتو داره ??
و مثل هميشه عالي بود????

**z.s**
مهمان
**z.s**

عااااااااالییییییی
یوفا نزنه به سرت که نوشتنو ول کنی عااااااااالییییییی.
ما پشتتیم
فایتینگ

**z.s**
مهمان
**z.s**

منظورم اینه که یه موقع نوشتنو ول نکنی
شرمنده این گوشی من هرچی دلش بخواد می‌نویسه???

سایه
مهمان
سایه

بسی جلب خسته نباشی .