253 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! part 57

Im not a geniusyoure not a wolfman part 57 - I'm not a genius,you're not a wolfman! part 57

قسمت ۵۷ فیک “من نابغه نیستم تو گرگینه نیستی!” به قلم هیتسوگایا توشیرو

وقتی همکارت از دست میره و محبور میشی خودت پوستر پیدا کنی همین میشه |:

قسمت ۵۷″منو نامرئی کردی تا دیگه چشمت بهم نیفته”

“این جنازه ها با سلاح انسانی کشته شدن.یه تفنگ…”
لوهان اینو با ترسی آمیخته به اضطراب به زبون آورد و سعی کرد از زیر نگاه های خیره بازرس در بره.اما بازرس لینو انگار که لوهان کار اشتباهی کرده باشه همش اونو میپایید و داشت با چشماش لرز به اندام لو می انداخت. بودن پنج تا جنازه ی برهنه توی اتاق به اندازه ی کافی به لوهان استرس می داد! چه برسه به اینکه یه بازرس دیوونه سادیست هم بهش خیره بشه! بنابراین فقط سرش رو پایین انداخته بود و سعی داشت تمرکز کنه.پس اول از همه سر وقت جنازه هوسوک رفت.
“به جانگ هوسوک یه بار شلیک شده و به نظر از خونریزی زیاد مرده.نمیدونم چجور تفنگیه چون اسلحه های انسانی رو نمیشناسم اما میتونم بیشتر تحقیق کنم.اگه گلوله رو از پهلوش…”
“که اسلحه ی انسانی…جالبه…خیلی جالبه…جئون جونگ کوک هم مضنونه و هم با انسان تازه وارد در ارتباط بوده.اما بذار ببینم…جناب آقای لو…شما سرپرستی یه انسانو در حال حاضر به عهده دارین مگه نه؟”
موهای تن لوهان نود درجه صاف واستادن! اب گلوشو به سختی قورت داد و لبخند زورکی رو به صورتش تحمیل کرد. اگه بازرس لینو همین الان تبدیل به یه گرگ میشد و گلوش رو تا قبل از جواب دادن میجوید لوهان اصلا تعجب نمیکرد! چون انگار از چشمای خونسردش خون میچکید و تمام بدنش از کابوس درست شده بود! قطعا میتونست یه جادوگر مثل لوهان رو توی ثانیه ببلعه و لوهان حتی فرصت نکنه که جیغ بکشه!
“من..منظورتون…رو نمیفهمم…ب..بازرس!”
“به کارتون برسین آقای لو.گزارشتون رو تا بعد از ظهر تحویل خودم میدید.حواستون باشه جنازه هارو بعد از بررسی توی کریستال قرار بدید.موفق باشید!”
بازرس لینو واقعا مودبانه حرف میزد اما لو هنوز نمیتونست بفهمه چرا این همه ترسناک و عجیب غریبه. هر دفعه که مجبور میشد باهاش کار کنه کل اجدادش میومدن جلوی چشماش و خدا خدا میکرد تا اون پلیس دیوونه سریعتر اتاق رو ترک کنه تا بتونه به کارش برسه. اما انگار اون روز با اینکه مثل همیشه از چشمای لینو خون چکه میکرد اما از روزای دیگه خوش اخلاق تر بود و زودتر اتاق رو ترک کرد .و لوهان حدس میزد بازرس دیوونه دوباره میخواد با همکار احمق و خندونش، کاراگاه جیسونگ خون اشام، وقت بگذرونه و ناهار بخوره. جفتشون توی یه رده بودن اما مثل اینکه لینو واقعا به هان جیسونگ احترام میذاشت و فقط اونو مناسب استاندارد های عجیب و غریب خودش میدونست.هر چی که بود لوهان علاقه ای نداشت بینیش رو توی کار فرد خطرناکی مثل لینو بکنه!
“خدای من…ببین با این چانگبین بیچاره چیکار کردن.سه تا گلوله توی دست و پا و گردن.چقدر ناشی!”
نه…هیچ نشانه ای برای لو نبود تا بتونه قاتل رو پیدا کنه.برای اینکه بتونه رد قاتل رو بزنه احتیاج به یه انرژی روحی باقی مونده روی بدن مقتول داشت اما به دلیل نامعلومی هیچ انرژی هم باقی نمونده بود. بدن همشون کاملا سرد و خالی از روح بود. هیچ کاری نبود که لو بتونه با مهارتهای جادوگریش بکنه غیر از اینکه گلوله هارو دربیاره و جنازه هارو برای کاراگاه جیسونگ توی کریستال مخصوص فریز کنه! بعدش هم شاهد این باشه که اونا هم نمیتونن مسئله رو حل کنن و در انتها یه فرد بیگناه اعدام میشه! توی چه جامعه فاسدی زندگی می کرد و مجبور بود خودش رو به اون راه بزنه..
“ای فلیکس بیچاره ی من…ببین چه به روزت آوردن اونم فقط به خاطر اینکه با جانگ هوسوک حرومی زیر یه سقف بودی!”
فلیکس رو زیاد نمیشناخت اما میدونست که سال پایینی هوسوک بوده و هنرهای رزمی میخونده. بعدش هم به اردوگاه هوسوک ملحق میشه تا باهاش کار کنه و به کاراموزا آموزش بده. حقا که چنین سرنوشتی حق اون بچه نبود.حق هیچکدومشون نبود…
“سولار…مونبیول…چی به سر صورت زیباتون اومده؟واقعا ارزشش رو داشت؟که باهم برین آموزشگاه هنر های رزمی و بعدش با هم تبدیل به یه تیکه گوشت سوخته بی ارزش بشین؟عشقتون تبدیل به خاکستر شد و دست تو دست هم جون دادین…حالا که چی؟”
لوهان گلوله هارو با پنس از بدن اونا بیرون میاورد و افسوس میخورد. هر چند غم خاصی احساس نمیکرد اما مردن جوون های هم سن و سال خودش اونم بدون هیچ علت درستی، حس مرده ی نوع دوستیش رو به جنبش وادار می کرد و صورتش رو توی هم می کشید.
“چانگبین…یه خون اشام توی سن بیست سالگی نمیمیره…ببین با خودت چیکار کردی پسر. تویی که میخواستی گردن بنگ چان هیونگت رو به خاطر لاس زدن با فلیکس بشکنی ،حالا سر خودت به سختی روی گردنت مونده.حیف…”
لو دستکش های خونیش رو در آورد. و همزمان که داشت لباس هاش رو عوض میکرد آخرین افسوس ها خداحافظی هاش رو روانه ی جنازه ها کرد کرد:”هوسوکا…نباید این همه بالا می پریدی…نباید اینهمه امیدت رو برای نجات سکرت تاون بالا میبردی.احمق بیچاره…کاش میفهمیدی که این شهر خیلی وقته مرده و از دستت کاری برنمیاد.حالا روحت باید تا ابدیت به خاطر نابود کردن زندگی چهار نفر دیگه عذاب بکشه…”
لوهان دست هاشو شست و همونطور که بازرس لینو ازش خواسته بود  جنازه هارو فریز کرد.اما تا خواست از اتاق بیرون بره از لابلای در چیزی دید که باعث شد منصرف بشه.نمیتونست به چشماش اعتماد کنه. دوباره با چشمای گشاد شده نگاه کرد و نفسش تو سینش گرفت.بازرس لینو داشت چه غلطی می کرد؟ اونم توی محل کارش؟ توی اداره ی پلیس؟ اونم توی روز روشن؟
چیزی که میدید باور کردنی نبود! بازرس لینو یه نفرو از پشت بغل کرده بود و داشت کنار گوشش یه چیزایی می گفت.ولی چون پشتش به در بود نه اون شخص دیده می شد و نه جزئیات کاری که لینو میکرد!اما لوهان مصر بود تا سر از کار لینو دربیاره و بعدا با این آتو حسابی از خجالت اون بازرس ترش رو دربیاد! پس به تماشا کردن ادامه داد و خوشبختانه کسی که توی بغل لینو بود با صدایی که برای لوهان قابل تشخیص بود گفت:”مینهو…این…واقعا درست نیست.”
اونی که مینهو توی بغل داشت کاراگاه هان جیسونگ خون آشام بود؟؟دنیا به همین زودی داشت وارونه میشد و لوهان روحشم خبر نداشت؟! جدیدا اتفاقایی توی سکرت تاون میفتادن که تنها راه باور کردنشون این بود که باورشون نکنی!
“چرا درست نیست جیسونگ؟چون جفتمون مردیم؟ یا چون من گرگینه م و تو خون آشامی؟یا چون اصلا بهم حسی نداری…؟”
لحن آروم و مهربون لینو اینقدر برای لوهان غریبه و خنده دار بود که مجبور شد جلوی دهنش رو بگیره و از هیجان و خنده ی ناگهانی که بهش دست بود بلرزه و پیچ و تاب بخوره! واقعا اون فردی که از بت های سنگی هم سرد تر بود حالا عاشق شده بود یا فقط غرایضش قلیان کرده بودن و میخواست با همکارش بخوابه؟ بهرحال لوهان احتمال دوم رو قویتر میدونست. اصلا تو کتش نمیرفت که لی مینهو عاشق یه مرد خوناشام بشه!چون به نظرش حتی لوند ترین زن های سکرت تاون هم برای اینکه توجه اون پلیس مغرور رو جلب کنن کافی نبودن!
“من و تو واقعا نمیتونیم با هم باشیم لینو…بهم گفتی اگه با هم بخوابیم این قضیه رو تمومش میکنی.یه بار …دوبار…سه بار…اینکارو کردیم و حسابش از دست جفتمون در رفته و تو هنوز میگی که میخوای با هم باشیم.میشه اینهمه واسم سختش نکنی؟ دارم وابسته ت میشم و تو اصرار داری که جفتمون رو بندازی توی یه رابطه ی بی سر و ته و خطرناک. بیا دیگه تمومش کنیم…مینهو…لطفا…”
لوهان از شدت شوکی که لحظه به لحظه بهش وارد می شد کم مونده بود جزو یکی از جنازه های توی اتاق بشه و دلش میخواست بهش بگن که داره خواب میبینه و همین الان صدای سهون رو بشنوه که داره خر و پف میکنه اما نه! لی مینهو ،بازرس سنگی سکرت تاون، عاشق هان جیسونگ بود و الان هم داشت جلوی چشمای بیگناه لوهان معشوقه ش رو میبوسید ! خداوند داشت لوهان رو امتحان می کرد یا تنبیه؟
“هان…من بهت قول میدم که ازت محافظت کنم.بذار من دوستت داشته باشم.مال من باش و بهم اعتماد کن باشه؟بهت قول میدم که اتفاقی نیفته و کسی بویی نبره.به وقتش شرایط واسه ی من و تو هم درست میشه.”
چه قول های بی سر و تهی که اون مرد عاشق داشت به اون مرد عاشق دیگه میداد! چون همین الانش هم یه نفر از رابطشون بو برده بود و این میتونست کل دنیا رو روی سر جفتشون خراب کنه. اما زمانی که هان جیسونگ پیشونیش رو به پیشونی لینو چسبوند،دستاش رو نوازش گرانه پشت گردن لینو کشید و با بغض شروع به صحبت کرد، نظر لوهان راجب سوء استفاده از اون آتو به کل برگشت.
“من فقط نمیخوام تو صدمه ببینی.فقط همین مینهو. میدونم چقدر سختی کشیدی تا به اینجا برسی.خودم شاهد این بودم که چقدر سخت تلاش کردی. نمیخوام همه چیزت به خاطر اینکه فقط عاشق شدی از دست بره…منم میخوام ازت محافظت کنم.”
قضیه ای که تا چند لحظه پیش خنده دار بود در چند ثانیه برای لوهان تبدیل به غم انگیز ترین صحنه ای شد که به عمرش دیده بود. لینوی پرابهت و سرسخت بین دستای هان بی صدا اشک میریخت و سکوت کرده بود.و این باعث شد لوهان همه ی اوقات تلخی هایی که اون بازرس براش درست کرده رو از یاد ببره و همه ی قوانین مسخره ی سکرت تاون رو برای باز هزارم لعنت کنه. هر چند لینو آدم ترسناکی بود و شاید حقش بود که کمی مجازات بشه اما هان جیسونگ چطور؟ اون که خوش قلب ترین و با نمک ترین و خندونترین موجود توی سکرت تاون بود چرا؟ اون کاراگاه مهربون و همیشه شوخ واقعا حقش نبود که درگیر یه همچنین مبارزه ای بشه! بی عدالتی تا چه حد میخواست گلوی مردم سکرت تاون رو فشار بده؟ حقیقتا هیچکس دیگه نایی برای نفس کشیدن نداشت.
وقتی اوضاع اروم گرفت و گریه ی تلخ لینو توی آغوش جیسونگ تموم شد لوهان تصمیم گرفت از مخفی گاهش بیاد بیرون و خیلی سریع اداره ی پلیس رو ترک کنه. حالش گرفته شده بود و حتی موقع رفتن خداحافظی هم نکرد. دید که هان جیسونگ براش دست تکون داد ولی تظاهر کرد
که متوجه نشده و فورا با تلپورت خودش رو به خونه رسوند. سهون توی آشپزخونه در حال آشپزی بود و اهنگ نامفهومی رو با خودش زمزمه میکرد که به محض رسیدن جادوگر دست از خوندن کشید. لوهان ناراحت و آزرده بود و فقط میخواست استراحت کنه اما شکم خالیش ناخوداگاه اونو به اشپزخونه کشوند و تازه اون موقع بود که فهمید سهون مشغول پخت و پزه. سوپرایز شد اما به روی خودش نیاورد و در یخچال رو باز کرد.
“هی…سلام؟ منو نامرئی کردی تا دیگه چشمت بهم نیفته یا داری نادیده م میگیری؟”
لوهان لبخند بی حال و خسته ای زد و یه نارنگی از توی یخچال برداشت. پشت میز ناهارخوری نشست و همزمان که داشت نارنگی رو پوست میکند گفت:”کوتاه بیا …چرا نخوام پسر به خوشتیپی تورو ببینم؟فقط الان اینقدر خسته و بی انرژیم که چشمام غیر از غذا هیچی نمیبینه!”
سهون طبق تجربه های بیشمارش توی لاس زدن دوست داشت جواب بده “مگه غذا خوشمزه تر از منم هست؟” اما الان با یه جادوگر غیرقابل پیشبینی طرف بود نه یه دختر دبیرستانی تازه به دوران رسیده! پس جانب احتیاط رو گرفت و آروم گفت:”من یکم رامن برای خودم درست کردم.اگه باز وحشی نمیشی و منو تهدید نمیکنی، برات میارم تا با هم بخوریم.”
لوهان لبخند زد و سری به نشونه ی تایید تکون داد.داشت خیلی خوش اخلاق رفتار میکرد و دلیل عمده ش این بود که حوصله ی جر و بحث با سهون رو نداشت. حتی نمیخواست مست کنه چون احتمال داشت سهون دوباره قاطی کنه و اونو بندازه توی وان اب سرد! و دلیل لبخند پر از ناامیدیش میزان حقارتی بود که کنار اون انسان بهش دست میداد و نمیتونست کاری برای این حسش بکنه! اون انسان با آی کیوی نزدیک به عقب موندگی، با اون همه ضعف توی روح و جسمش و با همه ی کله شقی احمقانش میخواست تک فرزند بزرگترین جادوگر سکرت تاون رو رام کنه و این اصلا خبر خوشایندی برای لوهان نبود! دلش نمیخواست مطیع هیچ بنی بشری باشه و هر دفعه که حس کرده بود سهون داره وارد محدوده ی سِرّیش میشه اونو با فحش و تحقیر و لگد و مشت بیرون کرده بود اما حالا…
الان توی آسیب پذیر ترین حالت خودش بود. نود درصد جادوش رو سر فریز کردن جنازه ها توی کریستال و تلپورت استفاده کرده بود و حالا تقریبا فقط یه موجود بدون قدرت و به درد نخور مثل همون انسانی بود که جلوش داشت ظرف های غذارو روی میز میچید.خسته و کوفته از کار زیاد بود و از لحاظ روحی آسیب دیده بود. سهون دیشب از دست پسرعموی نچسبش نجاتش داده بود و حالا براش غذا میپخت؟ امکان نداشت اینکارارو با لوهان بکنه… امکان نداشت به لوهان محبت کنه…حتما در عوضش یه چیزی میخواست! اره…اون موش کثیف حتما یه برنامه هایی برای سوء استفاده از لوهان داشت. الان نه ولی لوهان بعدا از کارش سردرمیورد. باید حواسش رو جمع میکرد تا خام این محبت های بی سر و ته نشه.

yy2 104284dcfc7e250e521dea8ab48dcb60 - I'm not a genius,you're not a wolfman! part 57

هعی زندگی |:

این قسمت کم بود ولی قسمت بعدی جبران میکنم به شرطی که خوب کامنت بذارین دیه |:

عاقا من الان دچار دشواری شدم. منو به خاطر عکس پوسترا مسخره کنین ناراحت میشم |:

عایا حدس های شما برای قسمت بعدی این فیک وامونده چیست؟ |:

عایا کدام دو زوج عاشق به خانه ی بخت میروند؟ |:

عایا از اینکه هیچ زوجی توی داستان استریت نیستن خسته شدین؟ |: میخواستین نشین |:

عایا حال میکنین چه تند تند آپ میکنم ؟ |:

برین حالشو ببرین |:

کامنتم بذارین که به شدت دلتنگتونم |”:



20 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
X_B_fatemhe
مهمان
4 ماه قبل

سلام. فیکت عالیه. پارت بعد رو کی آپ میکنی؟؟؟

wei wuxian
مهمان
5 ماه قبل

فااااخخخ
عععرررررررررررر
جییخخخخخخ
جواب عایاهات:
۱:بمولا هیچ حدسی ندارم من کلا تو حدس زدن افتضاحم
۲:نمد:/
۳:ماااا شکر میل میفرماییم اگر از نبود یک فرد استریت در فیک ناراحت شویم.‌..
۴:آرههههههههه
میگم…
من ی ستاد حمایت از نویسندگان دارم…
میخام اینجاهم ازین کارا بکنم
ینی اگ نظر ندن ریدرا دهنشون سرویسه😂❤

.-.
مهمان
10 ماه قبل

عرررررر بازم عررررررر
پارت به پارت داره جذاب تر میشهههه
پوسترتم عالیههههه بابا
چرا باید خسته بشیم استریت نیستن؟ خیلیم خوبه
حدس هایم را در ذهنم میگذارم بماند تا پارت بعدی
تو عالییییییییی بیدی هستی و خواهی بید.دوستتداریم ای اوپای خوب ما
مرسییییییی

X_B_fatemhe
مهمان
10 ماه قبل

عالی بود?????
پارت بعد رو کی آپ میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پس کی به شیوچن میرسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

E.H
مهمان
10 ماه قبل

خیلی قشنگ بود (: من بعد از یونمین عاشق هونهانم خیلی زیاد از حد خوب بودن (:
داستانتم استریت نکن… (:
کلی مرسی بابت آپ ?
(فک نکن فلیکس جذابمو تو گوشه کاور ندیدم (: )