219 👁 بازدید

I’m not a genius-you’re not a wolfman! part 55

Im not a geniusyoure not a wolfman part 55 - I'm not a genius-you're not a wolfman! part 55

قسمت ۵۵ فیک “من نابغه نیستم ،تو گرگینه نیستی!”

دو قسمت در یک روز؟آیا اینجانب را چیزی خورانده اند؟ |:

قسمت ۵۵ “هوسوک شیرینم…چرا گریه میکنی؟”

 

“هیونگ من کمکت میکنم اما برای جذب نیرو بهت قول نمیدم.سابقه ی زیاد خوبی بین مردم نداری.”

جونگ کوک اینو در حالی گفت که داشت به اقامتگاه تمرینی دور افتاده نگاه می کرد.هوسوک لبخند معذبی زد و جواب داد:”کوک از اون دوران حدود ده سال گذشته.مطمئنی مردم هنوز یادشونه که من ده سال پیش مواد مخدر جابه جا میکردم؟”

جونگ کوک شانه ای بالا انداخت و در حالی که در قدیمی و زهوار دررفته ی اردوگاه رو بررسی می کرد گفت:”هفته ی پیش توی بار کوکوباپ بحث تو شد و یکی از هم دوره ای هات توی دانشگاه به من گفت که تو یه پیرمرد فراموش شده ای که از عذاب وجدان کثافت کاری هات توبه کردی و داری به هر دری میزنی تا همه فکر کنن خیلی آدم خوبی شدی!”

هوسوک لبش رو جوید و سرش رو پایین انداخت .دوباره معذبانه خندید و گفت:”اما من فقط ۲۷ سالمه…”

کوکی مدتی سکوت کرد تا کلمات مناسب برای دلداری دادن به رفیقش رو پیدا کنه و بعد تنه ای به بازوش زد و در حالی که بادی به غبغب انداخته بود جواب داد:”بیخیال بابا!فوقش از جوونترا نیرو جذب میکنیم!خود منو ببین!من هنوز نونزده سالمه. مطمئنم جوونترا عاشقت میشن و بهت ایمان میارن جناب استاد. همونطور که دونسنگت آورد!”

یک سال برای باز سازی اون اردوگاه زمان زیادی به شمار میرفت اما نه وقتی که هوسوک خودش تنها بود و تقریبا در فقر کامل به سر میبرد! همه ی پولش رو بابت خرید اون زمین دورافتاده و به درد نخور که کیلومتر ها از شهر فاصله داشت خرج کرده بود و حالا باید با دو شیفت کار کردن توی هر جایی که می شد پول درمیاورد تا امکانات لازم برای بازسازی اردوگاه رزمیش رو فراهم می کرد. اردوگاه آموزش هنر های رزمی خودش که از سال های خیلی خیلی دوری برای برپاییش برنامه ریخته بود و حالا فهمیده بود که اصلا به آسونی رویاهای بچگیش نیست.مخصوصا اینکه باید کارش رو کاملا مخفیانه پیش میبرد تا به شورشی و یاغی بودن متهم نشه. سال های زیادی درس خونده و تمرین کرده بود تا لقب استاد رو بگیره و حالا همون استاد شب تا صبح باید مو و سبیل مردن رو کوتاه می کرد و زمین رو تی میکشید و ظرف های رستوران هارو میشست تا فقط بتونه برای اردوگاهش یه سقف شیروانی درست کنه!

صبح ها ساعت پنج بیدار می شد و با موتور اسقاطیش راه یکساعته ی اردوگاه تا شهر رو گاز می داد و تا ساعت ۹ شب هر جایی که لازمش داشتن یکسره کار می کرد و دوباره یکراست برمیگشت اردوگاه . بدون اینکه استراحتی بکنه تمرین های رزمیش رو شروع می کرد و اونقدر ادامه میداد تا از خستگی زیر درخت هلوی کهنسال وسط اردوگاه خوابش میببرد. هفته ای دوبار به خرید می رفت تا برای اردوگاهش مصالح بخره و چون پولش توی هر بار خرید به طرز غم انگیزی ته می کشید مجبور می شد برای صرفه جویی توی مخارجش فقط سوپ کلم بخوره و لباساش رو چهار باره و پنج باره رفو کنه تا نو به نظر بیان. کف دستاش همیشه به خاطر نگه داشتن طولانی مدت سلاح و تمرین های دیوانه وار زخمی بودن اما حتی بانداژ درست و حسابی نداشت تا بتونه زخم هارو ببنده . روزی نبود که از کسی طعنه و کنایه نشنوه و از خودش متنفر نشه.اونقدر متنفر که موهاش رو بلند کرد تا چشم هاش رو بپوشونن رو نتونه خودش رو توی آینه به درستی ببینه.  حتی به شدت وزن کم کرد و تمام اون یکسال حتی زمانیکه پولش رو هم داشت لب به شیرینی نزد تا بتونه الگوی خوبی برای شاگردانش که قرار بود در آینده بهش ملحق بشن باشه. دیوار های اردوگاهش رو خودش آجر به آجر بالا برد و خوابگاه و سالن تمرین و سالن مراقبه و کتابخونه ساخت و تا جزئی ترین وسایل رو هم با پول خودش خرید تا شاگردانش رو درست تعلیم بده و عاشق سرزمینشون بارشون بیاره و از مردمش محافظت کنه. حتی کوک بهش لقب جی هوپ رو داده بود و می گفت اگه امید معنایی داشته باشه فقط توی هوسوک خلاصه می شه. اما کوک چه میدونست که هوسوک چند بار در قعر ناامیدی اشک ریخته و فریاد کشیده بود.از درد به در و دیوار مشت کوبیده بود و فقط میخواست زندگیش رو تموم کنه و تنها صدایی رو طلب می کرد که بهش بهش بگه کنارشه اما هیچ صدایی جز صدای پرنده های نرایدا و آب جاری چشمه ی خرد نشنیده بود. هیچ نوازشی جز ریخته شدن برگ های درخت هلو روی صورتش نصیبش نشده بود و گرمای هیچ آغوشی رو جز گرمای جهنمی نرایدا توی تابستون تجربه نکرده بود.

اما حالا یه اردوگاه با ۱۵۰ نفر مبارز داشت.حتی برای خودش یه مغازه ی بزرگ آرایشگری باز کرده بود و تا میتونست توی گرفتن هزینه از هنرجو هاش مراعات میکرد و کنار میومد. هوسوک تقریبا برای جوون تر ها یه خدا بود! اما چرا حالا اون بهشت زیبایی که با دست های خالی ساخته بود توی آتیش میسوخت؟چرا به جای آواز مرغ های بهشتی نرایدا صدای سوختن چوب های خیزران و فرو ریختن ستون ها به گوشش می رسید؟چرا کتابخانه ای که با خون دل کتاب های کمیابش رو فراهم کرده بود حالا تبدیل به تلی از خاکستر می شد و اون نمیتونست کاری بکنه؟

“مامان…متاسفم…من واقعا متاسفم…”

هوسوک توی خون خودش غلت میزد. به چشم خودش می دید که چطور روحش آرام آرم بدنش رو ترک میکنه و رمق از دست و پاش میره. زخم روی پهلوش رو مشت کرد و قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش چکید.میخواست بلند بشه اما چنان بی حس و بی انرژی شده بود که فقط میتونست مثل یه مار به خودش بپیچه و روی زمین بخزه. تقلا می کرد تا خودش رو از زیر پاهای کسی که سرش رو به زمین فشار میداد خلاص کنه اما تلاشاش به نحو دردناکی فقط باعث می شد خون بیشتری از پهلوی دریده شدش بیرون بریزه و صورتش روی خاک و خون کشیده بشه. چکمه های زنونه ی قاتل بیشتر روی گونه ی هوسوک فشار آوردن تا از تکون خوردنش جلوگیری کنن و آروم گفت:”فکرشو می کردی دوباره منو ببینی؟اونروزی که توی صورتم زدی و جلوی دوستات تحقیرم کردی بازم فکرشو می کردی همو ببینیم؟”

هوسوک حتی نای نفس کشیدن هم نداشت.دوباره و دوباره برای بلند شدن تقلا کرد و دوباره زخمش رو فشار داد .صورت مادرش یک لحظه هم از جلوی چشماش کنار نمیرفت. صدای زنانه ی قاتلش که داشت با گریه و خنده باهاش حرف میزد رفته رفته براش محوتر و محوتر می شد و هوسوک به سختی تلاش می کرد تا تسلیم مرگ نشه.اون صدارو به یاد داشت. صدای اشتباهاتش …صدای ندانم کاری ها و تنبلی هاش …صدای ناامیدی ها و کارای پستش. صدای زندگی افتضاح گذشته ش بود.

“چرا وحشت کردی هوسوک؟منم….تو که از من نمیترسیدی! چرا گریه میکنی؟ تو خودت مجبورم کردی .منو ببین هوسوک…تو خودت منو به اینی که الان هستم تبدیل کردی!ببین وادارم کردی باهات چیکار کنم…”

نور زندگی توی قلب هوسوک کمرنگ تر و کمرنگ تر می شد و هوسوک به یاد میاورد زمان هایی رو که براش مثل یه خواب گذشته بود. یه چرت کوتاه ظهرگاهی که با افتادن آفتاب نیمروز روی صورتش تموم میشد و بعد دوباره میتونست وزیدن نسیم خنک و مرطوب نرایدا رو لابلای موهاش حس کنه. صورتش رو با آب خنک چشمه ی خرد بشوره و دوباره به اتاق تمرینش برگرده. دلش برای مادرش تنگ می شد و یاد سال اخر دبیرستانش میفتاد. یاد روزی که از دبیرستان اخراج شد و دید که برای اولین بار مادرش داره به خاطر اون گریه می کنه و پدرش با نامیدی بی انتهای توی چشماش ازش رو برمیگردونه و حتی سرش فریاد نمیکشه. تصاویر پشت هم براش زنده می شدن و اون روزی رو میدید که دوسال بعد از اخراج شدنش تونست توی دانشگاه بهترین نمره رو توی دانشگاه بیاره اما زمانی که به خونه رسید تا خبر رو به مادر و پدرش بده ، پدرش رو تنها دید. تنها و شکسته…

مادرش تسلیم بیماریش شده بود و اون حتی نتونسته بود یه بار توی عمرش والدینش رو خوشحال کنه. هوسوک همیشه دیر می کرد…همیشه دیر جنبیده بود…

و حالا مین یئون اومده بود تا جونش رو در عوض گذشته ی پر از شرم و بدبختیش بگیره.اون دختر تقصیری نداشت.حقیقتا روزایی که هوسوک توی کثافت سپری کرده بود یه تاوانی داشت.باید تاوانش رو می پرداخت.

اما هوسوک خیلی سخت تلاش کرده بود. ده سال تمام جنگیده بود.واقعا باید چیکار می کرد تا از شر لکه ی ننگ روی پیشونیش خلاص می شد؟چیکار باید می کرد تا انسان هایی که رنجونده بود ازش راضی می شدن و عذاب وجدان فقط یه روز اونو راحت میذاشت؟ هوسوک واقعا تلاش کرده بود .شب های تا دیر وقت درس خونده بود و صبح ها زودتر از هر جنبنده ای از خواب بیدار شده بود تا تمرین کنه.دانشگاه رفته بود و با بهترین نمرات فارغ التحصیل شده بود.استاد هنر های رزمی شده بود و توان و زورش می کشید از مردم محافظت کرده بود اما مثل اینکه هیچوقت نمیتونست تاریکی های گذشته و پشیمانی هاش رو بسوزونه.انگار هر چقدر می دوید باز هم سر جاش ایستاده بود. فایده ای نداشت…تمام اون ده سال هیوچوقت برای گناهان گذشته ش کافی نبودن. مادرش هیچوقت برنمیگشت…قلب و غرور شکسته ی مین یئون هیچوقت التیام پیدا نمیکرد…غم چشم های پدرش هیچوقت پاک نمی شد . انگار قرار بود تا ابد یه دانش آموز اخراجی و خلافکار باقی بمونه و توی تنبلی هایی که کرده بود ، قلب هایی که شکسته بود و ناامیدی هایی که باعثشون شده بود بسوزه. کاش مین یئون به جای پهلوش اول به حلقومش شلیک میکرد تا این بغض و ناامیدی انتهای زندگیش تا این حد آزارش نده.

“تو لیاقت اینو نداشتی که تا الان سرت رو با غرور بالا بگیری و راحت بین مردم زندگی کنی هوسوک! در حالی که من تبدیل شده بودم به دست مایه ی خنده و تمسخر مردم!”

مین یئون گریه می کرد و اسلحه توی دستاش می لرزید.زانوهاش سست شدن و روی زمین افتاد.هر بار که اشک هاشو پاک می کرد اشک های جدیدی روی صورتش رو می پوشوند و انگار اون کسی بود که زخمی شده بود.اسلحه رو زمین انداخت و با دست های خونیش صورتش رو پوشوند. اون آدمی نبود که کسی رو بکشه و بعد به خودش افتخار کنه. ضعف توی روحش خیلی برای هوسوک آشنا بود.اون همه ناامیدی و خشم رو خوب میشناخت. گذشته ی خودش رو توی آینه ی مین یئون میدید و درد هاش رو از ابتدا تا به انتها حس می کرد.هیچی عوض نمی شد اگه مین یئون با سر هوسوک برمیگشت.لکه ی ننگ و خجالت از پیشونی مین یئون پاک نمیشد و چقدر تلخ که حتی مرگش هم نمیتونست روح آشفته ی اون دختر رو آروم کنه…

“مامان..متاسفم…متاسفم که پسر خوبی نبودم…متاسفم که نتونستی سرت رو بالا بگیری و به بقیه بگی که پسرتم.”

امید هوسوک همراه با هر قطره ی خونی که ازش میرفت کمرنگ تر و کمرنگ تر می شد و شمشیرش توی دستاش شل میشد.توانش برای باز نگه داشتن پلک هاش رو از دست میداد و انرژی بی پایانش رو به زوال میذاشت. دست از تقلا برداشته بود و خیره به نقطه ی نامعلومی ،وجودش رو توی آخرین بعد از ظهر پاییز می باخت. اردوگاهش همچنان می سوخت و خاکسترش روی شکوفه های تازه جوانه زده ی تک درخت محوطه ی تمرین می نشست.آیا درخت هلو هم اسیر آتیش می شد؟ هوسوک آرزو می کرد که این اتفاق نیفته…نامه ای پدرش،پیراهن مادرش و یادگاری های شاگردانش همه جلوی چشماش تبدیل به خاکستر می شد و توی محوطه ی تمرین مدفون می شد.آیا جنازه ی سولار و مونبیول وچانگبین و فلیکس هنوز توی اردوگاه بود؟ آیا مرده بودن یا داشتن زنده زنده وسط آتیش میسوختن؟ آیا عزیزانشون میتونستن بدن اونارو پیدا کنن؟ دلش میسوخت و عاجز تر از هر موجود دیگه ای فقط میتونست به چشم خودش نابودی چیزایی رو ببینه که با خون و اشک و عرق به دست آورده بود. طفلک یاران باوفا و بی گناهش که دچار چنین مرگ تلخ و بی صدایی شده بودن بدون اینکه هیچ خطایی مرتکب بشن.

“تو خودت باعث همه ی این اتفاقاتی هوسوک!این نفرینیه که کلمه ی اولش رو خودت خوندی! گریه نکن!تو حق نداری گریه کنی میفهمی؟”

مین یئون درست می گفت.اولین کلمه ی نفرین رو خودت هوسوک خونده بود .آره…گذشته ی تاریکی داشت اما واقعا دلش میخواست بدونه همه ی تلاش ها ،همه ی اون درد ها و بی خوابی ها و همه ی اون گرسنگی ها و آوارگی هایی که تحمل کرده بود ذره ای بار گناهانش رو سبک نمی کرد؟وقتی به دیدار مادرش میرفت باز هم مایه ی خجالتش بود؟

“پسر خوب من…هوسوک شیرینم…چرا گریه میکنی؟”


اینم قسمت ۵۵

عایا دختر و پسر های خوبی بوده و در کلاس های مجازی خود مثل آدم شرکت میکنید؟ |:

عایا از زجر اینکه اینجانب آپ نمیکند خشتک بر سر کشیده اید یا انگشت میانی به نویسنده نشانه رفته و مشغول به خواندن فیک های دیگران هستید؟ |: اوپا ازتون نمیگذره بهش خیانت کنین |”:

عایا از کاپل گریزی خسته اید و دلتان هوس صحنه های خلاف شرع کرده است؟ |: توبه کنید و تقوای الهی پیشه سازید که همانا آخر عاقبت شما نیک گردد |:

اگه توی قسمت قبل نتونستین خوب دلتونو خالی کنین میتونین اینجا هم بنده رو بزنین که همانا گردن ما از مو باریک تر |”:

امیدوارم لذت برده باشین از داستان.خیلی دوستتون داره کاپیتان |”: دلمم براتون تنگ شده |”:



34 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
.-.
مهمان
11 ماه قبل

عررررررررر
بسی زیبا واشک ریزانی بود این پارت
خیانت ؟ هرگز. اصلا. ابدا. لا ممکن …حقیقتاعمرا هیچجا فیک به این باقلوایی و نابی نمیابم.اصلا نگم برات چقدر من این فیکو دوست دارم خداااااا
ای اوپای ما نکته اساسی اینه هرموقع دوست داشتی اپ کن ولی ترو خدا زودتر اپ کن.خشتک هایمان دریده شد بابا .گرچه این دفعه حسابی جبران کردیا
مرررسییییی

Shizoro
مهمان
11 ماه قبل

مصکصحضجثحضحصحصخثخصخضخضخثهصه عرررر هوسوککککک :″|
اری من بچه بسیار خوبی بوده و همواره در کلاس های خود شرکت میکنم ″)
خیر خیانت هرگز :″|

X_B_fatemhe
مهمان
11 ماه قبل

قسمت بعد رو کی آپ میکنی؟

gsm
مهمان
1 سال قبل

ممنون از تمام دوستان تزیزان خوانندگان محترامان که تو کامنتا اسپویل کردن:| من همیشه اول کامنتارو میخونم بعد فیکو /:

Bot
مهمان
1 سال قبل

@BTS_Lovd چنل پروفایل bts