211 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! part 54

Im not a geniusyoure not a wolfman part 54 - I'm not a genius,you're not a wolfman! part 54

قسمت ۵۴ فیک “من نابغه نیستم ، تو گرگینه نیستی!”

خدایی بدون اسلحه بیاین بخونین |:

خب از اونجایی که من واقعا لفتش دادم و انگار هزاران سال از آخرین آپم میگذره یه خلاصه از داستان براتون میذارم تا شما بخونین و یادتون بیاد که چه اتفاقایی افتاده |:

دوستانی که تازه به ما ملحق شدن میتونن قسمت ۱ تا ۴۸ داستان رو از لینکی که میذارم دانلود کنن. و این خلاصه رو نخونن که براشون اسپویل نشه.

I’m not a genius,you’re not a wolfman! 1_48

من شرمندتونم به خدا. |:

خلاصه ی کلی قسمت های ۱ تا ۵۳ فیک “من نابغه نیستم تو گرگینه نیستی” :

مین سئوک و یی شینگ و سهون سه تا بچه دبیرستانی سال آخرین که طی یه تصادف به سکرت تاون آورده میشن.شهری که هزاران ساله داره از موجودات افسانه ای حفاظت میکنه و اجازه ی دسترسی هیچ انسانی رو به موجوداتش نمیده.طی اتفاقاتی که براشون میفته هر کدومشون مجبور میشن با یه موجود زندگی کنن. سهون دست یه جادوگر درباری به نام لوهان میفته.مین سئوک به خاطر زخمی شدنش توی شب حادثه و برخورد بزاق یه گرگینه به زخمش تبدیل به یه نیمه گرگینه میشه و مجبور میشه با با یه گرگینه به اسم چن زندگی کنه.و یی شینگ به خاطر مسائل سیاسی به یه خون آشام به اسم سوهو سپرده میشه.توی سکرت تاون نژاد های خون آشام و گرگینه سر مسئله ی پادشاهی با هم جنگ دارن و سکرت تاون مدت کوتاهیه که توسط دو تا پادشاه اداره میشه.یه گرگینه یه نام کای و یه خون آشام به نام دی او. که هر دو گاهی بر سر یه سری اختلاف با هم ججنگشون میشه.دی او و کای از بچگی با هم دوست بودن اما چون ولیعهد بودن و عهده دار حکومت ، مجبور به جنگ شدن و حالا هیچ کدوم از خیر صلح نمیگذرن.فرمادهان جنگی اونا ، یعنی تائو(فرمانده جنگی خون آشام ها) و کریس (فرمانده جنگی گرگینه ها) به صورت مخفیانه با هم دوستن و ارتباط دارن اما هیچ جوره نمیتونن به پادشاهشون خیانت کنن و هنوز هیچ کس از رابطه ی اونا خبر نداره(چن و مین سئوک به صورت اتفاقی اونارو توی جنگل دیدن و از رابطشون باخبرن اما تصمیم گرفتن به صورت راز نگهش دارن).بنابراین دو گروه صلح طلب به وجود اومد تا روابط دوتا پادشاه رو تعدیل کنه و فرمانده ی هر گروه چن و سوهو هستن.

خلاصه ی روابط جیمین ، یونگی ، هوسوک ، کوکی ، وی ،نامجون ، جین :

جیمین(دیاکریسی) و یونگی(خون آشام) از زمان دانشگاه با هم دوستن.جیمین رشته ی جواهر سازی خونده و یونگی هم موسیقی.آشناییشون مربوط به زمانی میشه که یونگی میخواد یکی از آهنگ هاش رو رقص آرایی کنه و جیمین که توی کلاب رقص دانشگاه عضوه رو برای این کار انتخاب میکنه. جیمین از همون اول عاشق یونگی بود و تا همین حالا هنوز هم دوستش داره اما به خاطر اینکه در گذشته گرگینه بود و احساسات یونگی هنوز براش نامفهوم و نامعلومه نمیتونه بهش ابراز علاقه کنه.

یونگی قراره که به دنیای انسان ها بره.و دلیلش افسردگی شدیدش از دوران نوجوانیه و فکر میکنه با دنبال کردن رویاش که موسیقیه توی دنیای انسان ها میتونه به آرامش برسه.اما عذاب وجدانش از اتفاقی که برای جیمین افتاده ولش نمیکنه.چون زمانی که یونگی میخواسته با پرت کردن خودش از دره ی پروانه ها خودکشی کنه جیمین جلوش رو میگیره ولی خیلی اتفاقی خودش پرت میشه توی دره و نژاد خودش رو (گرگینه)از دست میده و تبدیل به یه دیاکرسی پروانه ها میشه.دیاکریسی ها نژاد ضعیفین و از اون به بعد جیمین کار خودش توی جواهر تراشی رو از دست میده و مجبور میشه برای دادن خرج خانوادش توی مرکز انتقال کار کنه.مرکز انتقال جاییه که افراد خاصی زیر نظر خانمی به اسم کارل به دنیای انسان ها میرن و با قیمت گذاری و معامله ی الماس های سکرت تاون ،اجناس مورد نیاز شهر رو میخرن.

جونگ کوک(عنکبوت سان) هم زیر شاخه ای از این مجموعه س و توی قسمت امنیتی کار میکنه.با جیمین و نامجون(دورگه خون آشام و دیاکریسی) و جین(دیاکریسی)  رفیقن اما رابطه ش با جیمین به خاطر یه مسائلی به هم خورده. جیمین یه نامزد به نام جی ایون(دیاکریسی) داره که خواهر جینه و اونم توی مرکز انتقال کار میکنه. نمجون و جین با همن اما نمیخوان خواهر جین بفهمه.بنابراین به کارل که از رابطشون باخبره میخوان که چیزی به جی ایون نگن و کارل که اتفاقا عاشق جی ایونه ولی پس زده شده بهشون اطمینان میده که اون چیزی نمیفهمه.

به خاطر اومدن غیر منتظره ی یه انسان به نام وی به سکرت تاون ،جونگ کوک و لیسا که اعضای گارد امنیتی مرکز انتقالن مسئولیت بازداشت اون انسان رو به عهده میگیرن و جونگ کوک شدیدا درباره اون انسان کنجکاو میشه چون تا به حال هیچ انسانی ندیده.بنابراین برای اینکه محاکمه ی اون انسان رو به تعویق بندازه زخمیش میکنه تا بستریش کنن و تا زمانی که خوب میشه بتونه یکم بیشتر با انسان وقت بگذرونه چون هر انسانی که با شکستن حفاظ روحی و عمدی به سکرت تاون بیاد حکمش اعدامه و وی هم دقیقا اینجوری به سکرت تاون اومده.

در مورد هوسوک خواهید خواند…

ادامه دارد…

خلاصه ی روابط چن و مین سئوک:

چن در حال حاضر در خارج از شهر و در جنگل ارواح زندگی میکنه.برادر و پدرش در شورش های سال های گذشته کشته شدن و خانواده ی چن از مادرش متشکل میشه.چن یه بیماری ذهنی داره که به خاطر این ایجاد شده که از سن پایینی مجبور شده یاد بگیره به گرگینه تبدیل بشه و این به سیستم عصبیش و کنترل احساساتش صدمه زده.چن برای کنترل بیماریش از یه ماده ی مخدر به اسم می تانگ استفاده میکنه که تا حدی احساساتش رو تعدیل میکنه.اما از زمانی که مین سئوک باهاش هم خونه شد و شروع به دیدن رویاهای عجیبی کرد به چن گفت که مقصر قتل برادرش خود چنه و حافظه ی چن رو مادرش به کمک بکهیون پاک کرده تا این خاطره رو به یاد نیاره.و چن به این دلیل برادرش رو کشته چون برادرش میخواسته با یه دختر خون آشام ازدواج کنه و به خاطر روابط تیره و تار خون آشام ها و گرگینه ها و ماه کامل چن اینقدر عصبانی میشه که عقلشو از دست میده و به برادرش حمله میکنه.چن چیزی به یاد نمیاره اما مین سئوک مداوم رویاهایی رو توی بیداری و خواب میبینه که گواه این قضیه ن.مین سئوک میخواد به چن کمک کنه بنابراین هر چقدر میتونه کتاب هایی در مورد تاریخ و جغرافیا و ادبیات سکرت تاون میخونه تا بلکه ریشه ی این همه تنفر این دو نژاد رو درک کنه.

طی مهمونی که کای به خاطر پیدا شدن الماس بزرگ برگزار کرده ،چن مین سئوک رو هم همراه خودش میبره و چن اونجا اینقدر مینوشه تا کاملا عقلشو از دست میده و زمانی که به خونه میرسن دچار تشنج شدیدی میشه.ادامه دارد…

خلاصه ی روابط کای و دی او :

کای و دی او پادشاه گرگینه ها و خون آشام ها هستن و تولدشون فقط یه هفته با هم تفاوت داره.اونم چون ملکه و پادشاه های قبلی تصمیم گرفتن فرزندانشون با هم ازدواج کنن و بچه دار بشن و این سلسله ی اختلاف و درگیری گسسته بشه و چون بچه ی خون آشام و گرگینه مرده به دنیا میاد از جادوگر دربار خواستن که یه طلسم روی جنین ها بذاره تا اونا قادر بشن در آینده که بزرگ شدن و با هم ازدواج کردن بچه دار بشن.جادوگر دربار که پدر لوهان بود گفت که این طلسم باعث نمیشه جنسیت بچه ها عوض بشه و حتی ممکنه به صورت یه نفرین ظاهر بشه اما دو تا پادشاه اصرار به انجام این کار داشتن و در نهایت که بچه ها به دنیا اومدن و معلوم شدن که هر دو پسرن شورشی ها و مخالفان حکومت جنگ ها و خرابکاری های بیشتری راه انداختن و جادوگر دربار گفت که اون نوزاد ها شومن و باید بچه هارو بکشن.و با مخالفت پادشاه ها حتی درگیری ها بیشتر هم شد.در نهایت چندین روز بعد از تولد بچه ها جنازه ی ملکه ها و پادشاه ها توی قصرشون پیدا شد. برای نوزاد ها قیم انتخاب شد و اونا به پناهگاهی توی جنگل ارواح منتقل شدن تا درگیری ها بخوابه.جادوگر دربار به قتل متهم و اعدام شد و بعد از یه مدت هفت ساله و کشته های زیاد درگیری ها خوابید و گروه های شورشی منحل شدن.کای و دی او چند سال توی پناهگاه با هم بودن و دوست های خوبی برای هم شدن اما در نهایت زمانیکه از هم جدا شدن هر کس به تنهایی مدعی پادشاهی شد و دوستی اونا از هم پاشید.

تنها مشخصه ای که به خاطر اون طلسم روی اون دوتا مونده اینه که زمانی که تبدیل میشن ،کای یه گرگ کاملا سفیده و دی او یه خفاش کاملا سفید. چیزی که توی دنیای سکرت تاون کاملا نادره و هیچ نمونه ی دیگه ای از این پدیده نیست.

با اینکه گاهی اوقات بینشون یه سری اختلاف پیش میاد و جنگ های کوتاهی در جنگل ارواح اتفاق میفته اونا توافق کردن که به مردم صدمه نزنن و از زمانی که از هم جدا شدن دیگه همدیگه رو ندیدن.اما کای توی جشنی که به میمنت پیدا شدن یه الماس بزرگ از غار تاناوا برگزار کرده از خون آشام ها هم دعوت میکنه تا پای دی او رو به جشن بکشونه و کلکش رو بکنه.اما حتی با وجود اینکه دی او به مهمونی میاد (به خاطر دعوت نامه ی مخصوصی که براش فرستاده) به خاطر یه مکالمه ی کوتاه با دی او کای از خیر جنگیدن میگذره و دی او هم که به افرادش آماده باش داده آتش بس میده.

ادامه دارد….

خلاصه ی روابط سوهو و یی شینگ:

سوهو(خون آشام) فرزند دوتا مرده که برای بچه دار شدن دست به دامن جورج سنپای(مرد اسرار آمیزی که شبیه یه پیامبره و هیچکس از جاش خبر نداره) میشن و سوهو به دنیا میاد.البته بدون توانایی ترمیم پوست.چون زمانی که به دنیا میاد خیلی ضعیفه و احتمال زنده موندنش کمه و والدینش دوباره از جورج سنپای میخوان که براشون کاری بکنه و اونم توانایی ترمیم سریع پوست خون آشامی سوهو رو میگیره و میگه سوهو میتونه اونو پس بگیره به شرطی که به اندازه ای که پوستش براش مفیده اونم برای جامعه ش مفید باشه .والدین سوهو به خاطر اینکه سوهو فرمانده ی خون آشام های صلح طلب میشه سلاخی میشن.

یی شینگ به عنوان یه پیشکش به سوهو سپرده میشه.چون وقتی سهون و یی شینگ و مین سئوک به دنیای سکرت تاون کشیده میشن قرار میشه که اونارو بین سه تا جبهه ی بی طرف ،گرگینه و خون آشام تقسیم کنن تا کسی فکر نکنه هیچ جبهه ای قصد جمع کردن سپاه انسانی داره. یی شینگ واقعا تحت تاثیر سوهو قرار گرفته و سوهو هم همینطور.

خلاصه ی روابط چانیول و بکهیون:

چانیول(نژاد ناشناخته) و بکهیون(شینیگامی) محافظ های دیوار روحی سکرت تاونن.دیواری که دنیای انسان هارو از دنیای افسانه ها جدا کرده. چانیول قراره تا سال آینده با نامزدش به دنیای انسان ها بره. اونا از بچگی با هم زندگی میکنن و پدر بکهیون چانیول رو به سرپرستی گرفته.

ادامه دارد…


 

قسمت ۵۴ “بهت گفتم توی بیمارستان بمون کوک”

“من ازش متنفرم!اون داره منو شکنجه میده!توروخدا منو از چنگش دربیار!”

با نگاه های گیج و منگی به سهون نگاه کردم که خیلی جدی داشت پشت سر هم حرف میزد و از جنایاتی می گفت که لوهان سرش آورده و اینکه همین الان باید از خونه ی اون بیاد بیرون و بره خونه چون خانوادش منتظرشن اما واقعا نمیدونستم چه جوابی مناسب احمقی مثل سهونه!
“اون میگه میخواد منو تبدیل به یه کیک شکلاتی کنه و بخوره!همش ازم بیگاری میکشه و ازم میخواد براش غذا درست کنم ولی منم سرش داد میزدم و میگفتم که حتی اگه بلد هم بودم براش غذا درست نمیکردم ! شبایی که مست میکنه رو ندیدی! مثل یه گرامافون قرن ۱۸ صدا از خودش درمیاره و با اون کون زشتش توی پذیرایی قر میده!شیو تورو خدا منو از دست این جادوگر زشت نجات بده!”
من عاجز تر از اونی بودم که جوابی به سهون بدم اما تمام تلاشم رو کردم و از مغزم کار کشیدم تا بگم:”سهون منم مثل توام…کاری از دست من برنمیاد!”
سهون نمایشی شروع به گریه کرد و دوباره وراجی رو از سر گرفت:”شوخی میکنی نه؟میگی که حرفای این جنده ی خوشگل راسته و باید سه سال کوفتی اینجا بپوسم؟خدایا این چه بلایی بود سرم اومد! یعنی این مجازات همه ی دختر بازیامه؟ اوه خدا اون ییشینگ طفلکو چی میگی…چه بلایی سر اون آوردن!”
سهون بی وقفه کولی بازی در میاورد و صدای غرغر کردنش داشت به محدوده ی شنوایی بقیه نزدیک میشد که صدای عوق بلندی توجه من و همه ی ادمای مهمونی رو به خودش جلب کرد. از این بدتر نمیشد! چن داشت روی میز بالا میاورد! دستشو به صندلی گرفته بود و با صورتی گر گرفته تلو تلو میخورد. این چه اتفاق شوم و نامبارکی بود که داشت میفتاد ها؟
چند تا از خدمتکار های زن و مرد سراسیمه خودشون رو به چن رسوندن تا افتضاح به بار اومده رو درست کنن و از اونجایی که تنها سرپناه من داشت به باد فنا میرفت وظیفه خودم دونستم که با خدمتکارا همکاری کنم و دیگه به کولی بازی های سهون گوش ندم!
وقتی بدون خداحافظی رفیق پریشونم رو تنها گذاشتم تا به چن برسم دیدم که داره به طرز غم انگیزی لبخند میزنه و بلند بلند توی صورتم میگه:”من دوستش دااااشتم! ولی به خدا قسم که گرگ های الفا و امگا همشون یه جورن!همشون مثل یه تیکه گوه ولت میکنن!”
زدم رو شونش و سعی کردم زیر بغلش رو محکم بگیرم تا نیفته و اون بی توجه فقط سعی داشت بازم توضیح بده که هیچکس اونو تا به حال دوست نداشته! در حالی که تمام اشراف داشتن خیره خیره نکاهش میکردن و خدمتکار ها خیلی ریز داشتن به بیرون عمارت راهنماییمون میکردن!
بین همه ی هرج و مرج ایجاد شده، کریس خودشو به ما رسوند و در گوش من گفت:”از مهمونی ببرش بیرون! گرگی که باهات میفرستم رو دنبال میکنی و این بی خاصیت رو میبری خونش تا اونجا هر چقدر دلش خواست داد و هوار کنه.به نفعته سالم برسونیش وگرنه بد میبینی!”

خوشبختانه وقتی که کارل من و چن رو دید تصمیم گرفت این یه بار رو مهربون باشه و به اینکه چن ممکنه توی ماشینش بالا بیاره فکر نکنه و مارو برسونه خونه.بگذریم از اینکه مجبورمون کرد توی قسمت بار کامیون بشینیم و چن رو با طناب بست تا کنترل کردنش راحت تر باشه!

بعد از اینکه به خونه رسیدیم و چن رو توی اتاقش خوابوندیم کارل به جشن برگشت و من موندم با کوهی از افکار نابه سامان و دلشوره و عذاب وجدانی که به خاطر دوستام و چن سراغم اومده بود. من داشتم همه چیزو خراب می کردم؟ من واقعا باعث این همه بدبختی و گرفتاری بودم؟ اگه به خاطر من نبود الان سهون و ییشینگ مجبور نبودن سه سال تمام توی این دنیای جادو و جنبل زندانی بشن و زجر بکشن .اگه به خاطر من نبود چن امشبش رو با مست کردن خراب نمیکرد.من بودم که ناراحتش کردم… حقایقی رو براش آشکار کردم که نباید میفهمید.

“هی….شیومین…م…من..من…”

چن بیدار شده بود و از روی تخت به منی که روی تشک دراز کشیده بودم زل زده بود.چشم هاش به طرز عجیبی معصوم و گیج بودن و میخواست یه چیزی بگه اما توی همون کلمه ی اولش گیر کرده بود.از جام بلند شدم تا روی تخت بشینم که چن به دستم چنگ زد و به سختی گفت:”م…من لازمش دارم…برو..برو برام بیارش…م..می تانگ!”

“چن…آروم باش!من نمیدونم از چی حرف میزنی!”

چن کم کم خیس عرق می شد و گردنش رو به کبودی میرفت.روی تخت پیچ و تاب میخورد و دست منو محکم تر می گرفت و التماس می کرد در حالی که من فقط وحشت زده دنبال گوشیم می گشتم تا به کارل زنگ بزنم و ازش توصیه ای برای این وضعیت شلم شوربا بگیرم! هر چند مطمئن بودم به جایی نمیرسم و آخرش قراره توسط یه گرگ خورده بشم!

در حال تقلا برای جدا کردن دستم از مشت های چن بودم که متوجه شدم رگ های گردنش به شدت متورم و کبود شدن.داشت برای نفس کشیدن به خر خر میفتاد و به طرز ترسناکی فک قفل شدش اجازه نمیداد که فریاد بکشه.وحشت سر تا پای منو می گرفت و تنها کاری که ازم برمیومد این بود که التماس کنم منو ول کنه تا بتونم براش کاری بکنم اما واقعا حریف دستایی که ساعدم رو با نیرویی ماورای نیروی عضله و استخوان فشار می دادن نمی شدم! با اینکه صدای قرچ قرچ از بین رفتن بافت عضله ی ساعدم رو می شنیدم ، از شدت وحشت حتی درد رو حس نمیکردم و میخواستم هر طور شده فقط چن رو نجات بدم. با دست آزادم توی صورتش سیلی می زدم و شونه ش رو تکون میدادم و فریاد میزدم تا به خودش بیاد اما وضعیت هیچ تغییری نمی کرد.اون همچنان به خودش میپیچید و از شدت دردی که نمیتونستم توی کدوم قسمت بدنش حس میکنه رگ های پیشونیش برجسته تر می شدن. سیاهی چشماش به عقب برگشته بود و حالتی شبیه تشنج داشت اما نمیلرزید و من به سختی با فشردن دو طرف دهانش تلاش می کردم تا فکش رو باز کنم تا اون بتونه نفس بکشه یا حتی داد بزنه. و به همین منوال من بدترین و پر استرس ترین پونزده دقیقه ی عمرم رو گذروندم!

دست چن کم کم از ساعدم جدا شد و رگ های گردنش فرو نشستن.دیگه پیچ و تاب نخورد و فکش از هم باز افتاد.سرش توی آغوشم سست و بی رمق افتاد و موهای آشفته و خیسش روی چشم های بستش رو گرفتن.به نظر می رسید بیهوش شده و بدنش انگار که مرده باشه هیچ حرکتی نداشت.نفس های بلند و کش دار می کشید و رگه های سیاهی از روی سینه تا بناگوشش ایجاد شده بودن که شبیه یه جور واریس به نظر می رسیدن. اینقدر ضعیف و شکننده به نظر می رسید که نمیخواستم حتی برای رسیدگی به دست له شدم تنهاش بذارم.و درد منو تمام شب بیدار نگه داشت…

من عشق رو تجربه کردم.اینجوری نیست که توجیهی براش نباشه.اینجوری نیست که جوابی برای کارهایی که میکنی نداشته باشی.همش یک جواب داره و اونم اینه که تو عاشقی.ولی زمانی گیج و منگ میشی که نخوای اسم احساست رو عشق بذاری. نخوای بغضی که گلوت رو به خاطر درد کشیدن یه نفرگرفته باور کنی و لیوان آب رو برای بار هزارم سر بکشی تا ناپدید بشه. نخوای باور کنی که شخصی که توی آغوشت آروم گرفته همون کسیه که به خاطرش داری درد یه ساعد خونین رو تحمل می کنی و شکایتی نداری. درد روحت رو گردن دوری از خانوادت بندازی و با قلبت بجنگی تا موهای آشفته ی اون پسری که به تو پناه آورده رو نوازش نکنی. شاید اگه چن یه دختر بود…شاید اگه فرمانده ی صلح طلبای گرگ نبود…شاید اگه من براش یه سربار نبودم میتونستیم با هم باشیم.اونوقت من از نوازش کردنش نمیترسیدم.از بوسیدنش وحشت نداشتم. از در آغوش گرفتنش احساس گناه نمی کردم. از گرفتن دستاش فرار نمی کردم…

چرا من باید قلبم رو اینجوری ظالمانه به کسی ببازم که زندگیش پر از زخم های خوب نشدنیه؟ چرا نمیتونم فقط نقش یه رفیق خوب رو بازی کنم؟ چرا دارم خودمو به چشم هایی میبازم که برای من ساخته نشدن؟

دوباره و دوباره خودمو بابت در آغوش گرفتن چن مواخذه میکنم در حالی که تمام سلول های بدنم جلوی دور شدن از اون رو میگیرن.اختیار بدنم رو ندارم و سرش رو بیشتر به سینم فشار میدم. اون آروم نفس می کشه و من از درد می لرزم.موهاش رو بو میکنم و پیشونیم رو به سرش می چسبونم.نمیتونم ازش دور بشم و این منو میترسونه…نکنه بیدار بشه؟

زمانیکه نور صبحگاهی آروم آروم شروع به روشن کردن اتاق کرد چن شروع به گفتن جملات بی سر و ته عجیبی کرد:”اگه میخوای وجود نداشته باشم پس چرا منو نمیکشی؟تو فقط میخوای ببینی که عذاب می کشم…میخوای برگردم و التماس کنم؟ من اینکارو نمیکنم…فقط ولم کن برم…دست از عذاب دادنم بردار…یا منو بکش و یا رهام کن…دیگه نمیتونم تحملش کنم.”

به صورتش نگاه کردم تا ببینم هوشیاره یا نه ولی هیچ نشونه ای از هوشیاری نداشت.صداش ضعیف بود و همچنان به گفتن اون جملات عجیب ادامه میداد:”اگه من بمیرم تو خوشحال نمیشی.چون اونموقع دیگه کسیو نداری که سرگرمت کنه…”

همونطور که با نگاه های گیج و نگران وضعیت چن رو بررسی میکردم از آغوشم فاصله ش دادم و به حرف های عجیبی که میگفت گوش دادم.
“چی میشه اگه فقط یه شب…فقط واسه یه شب ولم میکردی؟ چرا فقط اجازه نمیدی که بمیرم؟ اینقدر به رنج دادنم عادت کردی که اگه انجامش ندی عذاب میکشی؟”
و کم کم نگرانی من بابت وضعیت بالا گرفت.از اتاق بیرون رفتم و تلفن خونه رو برداشتم تا به کارل تلفن کنم. دوباره خودمو به چن رسوندم و همزمان که دعا میکردم تا جواب بده شماره رو گرفتم و با بی صبری منتظر موندم. قطره های اشک از چشمای چن گلوله گلوله پایین میریختن اما هر چی تکونش میدادم بیدار نمیشد و این منو بیشتر میترسوند.زمانیکه کارل جواب داد تقریبا از خوشحالی فریاد کشیدم و بدون اینکه منتظر رگبار توهین هاش باشم شروع به توضیح دادن کردم:”کارل چن هوشیار نیست و داره یه جمله های خیلی خیلی عجیبی میگه و گریه میکنه.دیشب تقریبا تشنج کرد و الان هم یه سری رگه ی سیاه روی گردن و سینه ش پیدا شدن.میشه سریع خودتو برسونی اینجا؟یا حداقل بگی چیکار کنم؟”
کارل کمی سکوت کرد و با صدایی که بعد یه گریه ی خیلی زیاد ایجاد میشه جواب داد:”شیومین میشه دقیقا توضیح بدی چی شده؟میبخشی من یکم گیج و خسته م و تمرکز ندارم…دیشب یه سری قتل اتفاق افتاده و مثل اینکه یکی از رفقای من هم توشون کشته شده.اگه بتونم خودمو میرسونم ولی الان با تیم بازجویی ام.الان چن حالش خوبه؟دقیقا داره چی میگه؟”
برای هزارمین بار توی اون روز ترس موهای تنم رو راست کرد و ناخوداگاه نگاهم سمت چن چرخید که حالا مثل یه بچه توی خودش جمع شده بود و دیگه حرفی نمیزد.با تاخیر جواب دادم:”انگار که کابوس ببینه هی داشت میگفت که یه نفر ولش نمیکنه و میخواد که همش عذاب بکشه.داشت گریه میکرد و از اون میخواست یه روز راحتش بذاره”
کارل نفس عمیقی پشت تلفن کشید و کلماتش رو بریده بریده ادا کرد:”اون …الان داره… با روح آسپیدایی که بهش معتاده حرف میزنه.چطور بهت بگم…هر کس سعی کنه اعتیادش رو به می تانگ ترک کنه روح آسپیدایی که می تانگ از پولک های اون درست شده به صورت کابوس ظاهر میشه و اجازه نمیده ترکش کنه. چن احتمالا دچار همون کابوسه.یا باید بهش می تانگ بدی و یا منتظر باشی که سه روز بعد از شدت درد به گرگ تبدیل بشه و بخورت و بعدش هم از حمله قلبی بمیره.فقط برو می تانگ رو از کابینت کنار اجاق گاز بردار و بمال به گردنش.دیگه قطع میکنم…فعلا خداحافظ”
سرم داشت منفجر می شد و میخواستم بزنم زیر گریه ولی محض رضای خدا نمیتونم گریه کنم اونم زمانیکه یه نفر جونش به من وابسته س!!
من احمقم…خیلی احمقم که تصمیم گرفتم سر چن رو به سمت خودم بچرخونم و با خودم فکر کنم که بوسیدنش میتونه اونو از کابوس بیدار کنه!از من احمق تر توی این دنیا پیدا نمیشه که فکر میکنه اینجا داستان سفید برفی و هفت کوتوله س و منم اون پرنس خوش تیپم و میتونم با لبای جادوییم یه گرگینه رو از کابوس اعتیادش بیدار کنم! اما واقعا نمیتونستم جلوی این تصاویر عجیب غریبی که توی ذهنم میان و میرن بگیرم.تا چشم هامو میبندم تا فکر کنم تصویر یه پسر با شمایل یه کارگر دوران چوسان قدیم که کمی از من بلند تره با یه سربند کهنه و کثیف میاد جلوی چشمم که با چشم های سبز رنگش بهم خیره شده ، داره دستش رو دور گردنم حلقه میکنه ، با لحنی که پر از سواله منو پادشاه صدا میزنه و ازم میپرسه چرا اینهمه دیر کردم. من جواب میدم اما نمیدونم که چی بهش میگم و اونم بهم میخنده و دندون های سفید و مرتبش تا انتهای دهانش رو مشخص میکنن.صورتش مهربون به نظر میاد اما غمگینه و چشم های کوچیک و کشیدش کمی مرطوب به نظر میرسن.از اینکه این همه این تصاویر برام واضحن الانه که شلوارمو خیس کنم و کنجکاویم اینقد میخاره که نمیذاره چشمامو باز کنم! و اون دوباره به من خیره شده و موهای لخت و بهم ریختش توی باد شلخته تر میشن.بازوهای خیسش توی لباس کارگری بدون استین و محقری که به تن داره به خوبی دیده میشن و انگار که از چیزی گله داشته باشه ازم میپرسه:”پادشاه وویانگ دیگه نمیخواد به این خون آشام حقیر اجازه بده تا ببوسش؟”
آب گلوم رو از ترس قورت میدم و میخوام که چشمامو باز کنم اما ترجیح میدم تا انتهای این خاطره که معلوم نیس مال کیه رو تا انتها ببینم.پس فقط ساکت میمونم تا پادشاه وویانگی که داشتم از دید اون جهان رو میدیدم یه کاری بکنه. و اون هم دوباره چیزی میگه که متوجهش نمیشم.و بعد مرد چشم روباهی نزدیک میاد و بوسه ی نرمی روی لبای پادشاه میزنه که باعث میشه من دوباره تمام زلزله های دنیا رو توی مغزم تجربه کنم و بی صدا جیغ بکشم چون متوجه میشم که دارم چن رو میبوسم و همین برام کافیه تا چشمامو باز کنم و محکم بزنم تو گوش خودم! چن هوشیاره!داره نگام میکنه! من بزرگترین گند جهان رو زدم! یه گندی که هیچ توضیحی نداره و حالا باید برای بقیه ی عمرم بابتش خجالت بکشم!


 

جونگ کوک شنیده بود که زمان پرواز میکنه ولی نه در این حد!هنوز حتی چشماش گرم نشده بود که گوشیش زنگ خورد.دلش میخواست گریه کنه! چرا نمیذاشتن دو دقیقه استراحت کنه؟حتی روی صندلی بیمارستان هم نمیتونست دو دقیقه به سرزمین خواب یه سری بزنه.

“کارل محض رضای خدا…ساعت چهار صبحه.نگو دوباره یه آدم دیگه پیداش شده؟”

صدای کارل با تن عجیب و غم انگیزی که جونگکوک تا به حال نشنیده بود از اون طرف گوشی شنیده شد و کوک با صورتی شکاک به این فکر کرد که اون گریه کرده؟

“کوک…آروم باش و درست جوابمو بده.الان دقیقا کجایی؟”

جونگ کوک که داشت کم کم احساس ناامنی میکرد از روی صندلی بلند شد و اینبار جدی تر صحبت کرد:”بیمارستانم.شیفت نگهبانی دارم.چه اتفاقی افتاده؟”

“بعدا توضیح میدم.فعلا از جات تکون نخور باشه؟همونجا بمون.به مامورای امنیتی بیمارستان آماده باش دادم پس هیچ کار احمقانه ای نکن باشه؟دیگه قطع میکنم.”

آدرنالین توی خون کوک شروع به جوشش کرد.قلبش تند تر تپید و ناخودآگاه صداش بالاتر رفت:”کارل…قطع نکن.چه اتفاقی افتاده لعنتی؟آماده باش برای چی؟”
کارل ایندفعه فریاد زد :”بهت گفتم همونجا بمون اینقدر پیچیده س؟هیچ جا نرو!وگرنه میکشمت!”

تماس از طرف کارل قطع شد و باعث شد جونگ کوک بالافاصله از وحشت و نگرانی چندین بار سعی کرد  با کارل تماس بگیره اما زمانیکه همه ی تماس هاش بی پاسخ موندن بدون هیچ فکری از پنجره ی طبقه ی هفتم بیمارستان پایین پرید.به لطف بدن انعطاف پذیری که مدیون نژادش بود وقتی به پهلو روی آسفالت محوطه ی بیمارستان سقوط کرد فقط  شونه ش کوفته شد و استخوان گونه ش شکست.بی توجه به خونریزی زخم صورتش با تمام سرعتی که داشت شروع به دویدن کرد تا بتونه خودش رو هر چه زودتر به اردوگاه هوسوک هیونگش برسونه.اگه قرار بود جایی امن باشه قطعا اونجا اردوگاه هوسوک بود نه بیمارستان سکرت تاون. اونجا هوسوک هیونگش ازش محافظت میکرد.هر خطری میخواست تهدیدش کنه بکنه!اونجا امن بود.

جونگ کوک ربع ساعت تمام داشت با سرعتی نزدیک به یک خون آشام توی راه اردوگاه میدوید.دیگه نمیتونست سریعتر بدوه.ریه هاش برای نفس کشیدن سخت تقلا می کردن و پاهاش از درد بی حس شده بودن.خون نصف صورتش رو پوشونده بود و راه اینقدر براش طولانی جلوه می کرد که از استرس احساس می کرد داره اشتباه میره.اردوگاه چسبیده به جنگل نرایدا بود و حقیقتا راه طولانی و پر دار و درختی داشت و توی شب احتمالش میرفت که اشتباه بری اما سپیده ی صبح پدیدار شده بود و جونگ کوک حالا میتونست ورودی اردوگاه رو از دور ببینه.سرعتش دویدنش رو کمتر کرد و با دیدن اون تیم سیاه پوش بازجویی بدنش یخ زد.حالا که دقت میکرد داشت از اردوگاه دود بلند میشد و بوی چوب سوخته هوارو سنگین کرده بود. نمیتونست حتی یک قدم دیگه جلوتر بره.روی زانو هاش زمین خورد و زمانی که خواست بلند بشه دیگه پاهاش یاریش نکردن.هر بار که سعی داشت بلند بشه زانو هاش جا خالی می کردن و کوک داشت به گریه میفتاد.با ناامیدی ناله کرد و سعی کرد هیونگش رو صدا کنه:”هوسوک هیونگ!”

روی زمین سینه خیز میرفت تا خودش رو به اردوگاه برسونه و از اینکه بدنش باهاش یاری نمیکرد اشک توی چشماش جمع شده بود.به زمین مشت کوبید و با صدایی که از بغض شبیه جیغ بود دوباره فریاد زد:”هوسوک هیونگ من اینجام!”

یکی از اعضای تیم بازجویی متوجه صداش شد و زمانی که بهش رسید با صدای بلندی رو به بقیه گفت:”مضنون اینجاست!جئون جونگ کوک رو پیدا کردم!”

قبل از اینکه یه تیم کامل بریزن سرش کارل خودشو رسوند و سعی کرد بقیه رو ازش دور کنه:”مسئولیت مضنون رو من به عهده می گیرم.لطفا شما به کارتون ادامه بدین.”

یکی از سرباز ها بالای سرشون ایستاد و کارل کنار کوک دوزانو زد.چشم های کوک پر از اشک بود و از کارل توضیح میخواست اما کارل انگار که از شدت ناراحتی لال شده باشه با نامیدی سری تکون داد و از تماس چشمی با اون بچه ی خونی و خسته دوری کرد.

“بهت گفتم توی بیمارستان بمون کوک…ببین چه دردسری درست کردی..”

اشک از چشم های جونگ کوک پایین ریخت.دستهاش رو به زمین زد و با اخرین قطره ی نیرویی که داشت دوباره برای بلند شدن از زمین تلاش کرد و این دفعه موفق شد. کارلی که مدام سعی داشت جلوشو بگیره رو پس زد و همزمان که لنگ لنگون خودش رو به اردوگاه میرسوند دوباره و دوباره هیونگش رو با گریه صدا کرد. اما نه تنها جوابی نشنید بلکه چیزی که نباید میدید رو هم دید. بدن غرق خون هیونگش وسط زمین تمرین افتاده بود و لایه ای از خاکستر روی صورتش رو پوشونده بود.


اینقدر که من شرمندم حد نداره اصن |:

هیچ بهانه ای ندارم |:

حال میتوانید مرا به چهار میخ کشیده و شکنجه کنید |”:



19 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
.-.
مهمان
10 ماه قبل

خیلیییی ذوق کردم دیدم پارت جدید گذاشتی
خیلییییی منتظر بودمممم
واقعا خوشحالمون کردییییییی ????ممنوننننننن

Shizoro
مهمان
10 ماه قبل

عررر اومدم دیدم سه پارت گذاشتیییی
عرررر بوسش کرددد
عرررر کوکیییی
عررررر هوسوککککک

gsm
مهمان
10 ماه قبل

بلاخرهههههه

sajede
مهمان
10 ماه قبل

خیلی خوبهههههههههههههههههه??
این کارو با قلب من نکن??
اگه خلاصه نمیذاشتی خودتو با شلوار کردیتو جرر میدادم کدو تنبل خسته ?
خوش برگشتی وموفق باشیییییییییییییییی?✌?

sajede
مهمان
Reply to  hitsugaya toshiro
10 ماه قبل

مگه میشه این فیکو دوست نداشت
کار خوبی کردی حداقل یه چند روزی وقت برای زندگی کردن داری=]

X_B_fatemhe
مهمان
10 ماه قبل

واقعاً عالی بود????????
هیچ حرفی ندارم بگم?????
خوشحالم که بالاخره پارت آپ کردی??????