250 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! part 53

ای داد عایا معجزه ای در شرف وقوع است؟ |:

عایا دنیا به پایان رسیده است؟ |:

قسمت ۵۳ “من نابغه نیستم ،تو گرگینه نیستی” به قلم هیتسوگایا توشیرو

“خوش اومدید پادشاه!میتونم دعوت نامتون رو ببینم؟”

کارل از شدت اضطراب عرق کرده بود اما سعی می کرد هیچ قسمتی از اضطرابش رو توی چهرش یا صداش منعکس نکنه.پادشاه خون آشام ها دقیقا روبروش ایستاده بود و میخواست بره توی یه مهمونی که تمام گرگینه های اشراف زاده داشتن می گفتن و میخندیدن و میخوردن و نقشه ی کندن سرش رو می کشیدن!

وقتی دی او دعوت نامه رو از جیب پالتوش بیرون آورد و به دست کارل داد حتی اضطرابش بیشتر شد. دعوت نامه رو با هر دو دست تحویل گرفت و تعظیم کوتاهی کرد.از جلوی در کنار رفت تا دی او و بقیه ی افراد پشت سرش وارد بشن.حتی با وجود صورت آروم و مطمئنی که از دی او دیده بود میتونست به وضوح ببینه که امشب خون تمام دیوار های عمارت گرگینه هارو خواهد پوشاند.

دی او واقعا بیخیال و آروم راه میرفت اما پاش رو که توی مهمونی گذاشت تمام گرگینه ها ساکت شدن و با چشم هایی که از حدقه بیرون پریده بود بهش زل زدن و اشراف زاده های خون آشامی که قبل از دی او به مهمونی رسیده بودن حواسشون رو به خوراکی و نوشیدنیشون پرت کردن . هوا بوی انتقام و خشم میداد و کم کم صدای پچ پچ ها بالا می گرفت.همه منتظر بودن کای حرفی بزنه یا عکس العملی نشون بده اما این اتفاق نیفتاد.کای خودش رو با یکی از دختر های اشراف زاده مشغول کرده بود و داشت مکالمه ی بی اهمیتی رو پیش می برد که هم خودش و هم دختر از بی اهمیت بودن مکالمه آگاه بودن!

خدمتکار های عمارت با ترس و لرز پالتو های دی او و افرادش رو تحویل گرفتن و به سمت میزی که براشون تدارک دیده شده بود راهنماییشون کردن.تائو پشت سر دی او با دست های مشت شده بدون اینکه به هیچ چیزی نگاه کنه راه میرفت و دعا می کرد تا کریس رو نبینه.حتی زمانیکه نشستن و افراد توی مهمونی از دیدش خارج شدن باز هم به کسی نگاه نمی کرد.نفسش به زور میرفت و میومد و مغزش پر از صدا بود.اومده بود رفیقش رو بکشه؟یا اومده بود که به دست رفیقش کشته بشه؟واقعا باید تا قبل از اینکه جنگ شروع میشد تصمیم می گرفت و از شر دودلی که تمام حواسش رو مختل کرده بود خلاص می شد.

البته که کریس جلوش ظاهر نمیشد. علاوه بر سر و کله زدن با مهمونا اون باید به تمام کارای جشن نظارت می کرد.قطعا حتی طرف میز اونا هم نمیومد.اما هیچی اینو عوض نمی کرد که تائو بالاخره امشب با کریس روبرو می شد.اونم نه برای خوشامد گویی بلکه برای شمشیر کشیدن روی هم. تائو رسما داشت التماس همه ی ارواح سکرت تاون رو می کرد تا امشب جنگی در نگیره و دی او از تصمیمش پشیمون بشه!
برعکس تائو که داشت توی عرق خودش غرق می شد ، دی او خیلی اروم و مسلط بود.حتی کوچکترین اثری از ناراحتی یا اضطراب توی چهرش دیده نمیشد و با خونسردی تمام چایش رو مینوشید. مهمونارو با بیخیالی تماشا می کرد و همونطور که از یه پادشاه موقر انتظار می رفت محترمانه جواب هر کسی که باهاش حرف می زد رو میداد و گاهی هم لبخند های مختصری میزد. و تائو از خودش میپرسید که اون واقعا چطور میتونست اینهمه اروم باشه در حالیکه به تمام افرادش اماده باش جنگ داده بود تا به محض دستورش کل قصر رو به آتیش بکشن؟ چطور میخواست خون راه بندازه ولی میخندید؟
کای زمانی تصمیم گرفت دست از نادیده گرفتن دی او برداره که توجه تمام افراد از روی اونا برداشته شده بود و قصر دوباره پر از سر و صدا شده بود. نوازنده ها یک اهنگ جاز اروم مینواختن و افراد کمی هم توی سن رقص با هم میرقصیدن. لیوان های نوشیدنی مداوم پر و خالی می شد و خدمتکار ها اینور و اونور می رفتن. و جو به قدری شلوغ بود که هیچکس نفهمید کای کی خودش رو نزدیک دی او برد در فاصله ی دو متریش ایستاد و مشغول خوش و بش با یکی از دخترای اشراف زاده شد. دی او ایستاده بود و همزمان که لیوان چایش رو مینوشید انچنان با لرد وینگ بحث جدیی درباره خراج ماهانه ی کارگر های قصر پیش گرفته بود که نه بوی خون کای رو فهمید و نه صدای تپش های قلبش رو. کای با زیرکی نزدیکتر می خزید و همچنان حرف می زد.انقدر مرموز و نرم حرکت می کرد که حتی تائوی مضطرب که شروع کرده بود به پاییدن مداوم اطرافش هم اونو ندید.مکالمه ش با دختر رو تموم کرد و وقتی مطمئن شد دیگه حواسش به اون نیست و دی او هم دیگه با کسی حرف نمیزنه بالاخره اونقدر نزدیک اومد تا زمانیکه کاملا پشت دی او مخفی شد.صداش رو تا جاییکه فقط دی او بشنوه پایین اورد و پشت گوشش زمزمه کرد:”برنگرد.”
و به وضوح دید که کل بدن دی او لرز کوچیک و گذرایی گرفت. اما خیلی سریع دوباره صاف ایستاد و حرفی نزد.کای واقعا از اینکه دی او بدون تهدید و زور به حرفش گوش کرده در شگفت بود اما برای گفتن جمله ی بعدیش معطل نکرد:”میدونم برای چی اومدی اینجا کیونگسو…اما قبلش میخوام یه سوال ازت بپرسم.”
دی او باز هم ساکت موند.از تائو و افرادش دور بود. توی گوشه ای از قصر ایستاده بود که نمیتونست به کسی علامت حمله بده و نمیتونست هیچکدوم از افرادش رو ببینه پس قطعا هیچکدوم هم اونو نمیدیدن. برای دیده نشدن حرف زدنش لیوان چای رو نزدیک دهانش برد و گفت:”بپرس جناب پادشاه.”
حتی با اینکه چیزی نمی دید اما میتونست پوزخند کای رو پشتش حس کنه.خودش رو بابت بی دقتیش سرزنش می کرد اما نمیتونست انکار کنه که کنجکاوی وصف ناپذیری کل مغزش رو درگیر کرده و داره میمیره تا فقط بدونه کای میخواد چیکار کنه و هدفش از اینهمه کارای مرموز چیه.
“به همه ی افراد توی این مهمونی نگاه کن و بهم بگو چی میبینی.”
و دی او برای جواب دادن حتی ذره ای تامل نکرد.دندون های نیشش رو مخفیانه لیسید و گفت:”خون.”
کای که ذره ای هم متعجب نشده بود دوباره پوزخند زد و ایندفعه ارومتر صحبت کرد:”ممنون از صداقتت.من و تو کاملا شبیه همیم …میدونی من چی میبینم؟گوشت…هزاران کیلو گوشت تازه و متحرک.بهم بگو پادشاه.کدوم ما برای پادشاهی قابل تره؟کسانی که مردم خودشون رو غذا میبینن ایا برای حکومت مناسبن؟”
مدتی طول کشید تا دی او دستش رو پشت سرش برد و انگشت شصتش رو نشون کای داد. اروم اونو به سمت پایین اورد و زمزمه کرد:”یه تفاوتی هست…من برای هیچ نمیجنگم.”
اما دیگه صدای کای شنیده نشد.به همون ارومی که اومده بود حالا غیب شده بود و جایی بین مهمونا بگو و بخند می کرد.دی او مطمئن نبود که کای حرفش رو شنیده اما به طرز عجیبی احساس می کرد که این اتفاق افتاده. سرش رو پایین انداخت و چشم هاش رو برای مدتی بسته نگه داشت. جرئه ی دیگه ای از چایش نوشید و کمی گل های نقاشی شده ظریف و طلایی رنگ روی فنجون چینی رو نگاه کرد. اگه قرار بود کای اونو بکشه همین یه فنجون چای برای از بین بردنش کافی بود. مسموم کردن غذای اون و بقیه ی خون اشام ها هم کاری نداشت. کای قصد نداشت دی او رو بکشه…میخواست باهاش حرف بزنه و این حقیقت دی او رو اندکی گیج و غمگین می کرد.سرشو پایین می انداخت تا موهای بلند روی چشمهاش رو بپوشونن و کسی متوجه ناراحتیش نشه. اما در نهایت تائو از ناکجا اباد پیداش شد و دستشو روی شونش گذاشت.
“دستور چیه دی او؟”
“حمله رو متوقف کن.امشب وقتش نیست.”
تائو نزدیک بود از خوشحالی روی زانوهاش بیفته و اشک بریزه اما به زحمت خودش رو نگه داشت و با صدای سنگینی پرسید:”چیزی شده؟حالت خوب نیست؟”
دی او سرش رو به علامت نفی تکون داد و روی صندلی نشست . انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشه قوری چینی رو برداشت و لیوان چایش رو پر کرد. جرئه ای نوشید و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه ادای تماشا کردن رقص مردم رو دراورد. و برای اینکه ثابت کنه واقعا به رقص اهمیت میده گفت:”اون مرد قد بلندی که داره با چانگ ها میرقصه کریس ووئه نه؟هیچوقت افتخار نداشتم تا این حد از نزدیک کسی رو ببینم که فرماندهی کشتار سپاهم رو میکنه!”
نفس تائو فرو رفت و دیگه بالا نیومد. زبونش قفل کرد و هوای مهمونی براش جهنم شد. جام خونی از روی میز برداشت و بعد از اینکه همش رو بالا کشید با خنده ی دروغینی جواب بی ربطی داد :”چانگ ها؟ اون واقعا دختر نجیب و پر آوازه ایه!چه افتخار بزرگی برای کریس وو!”
“احتمالا کریس تهدیدش کرده که اگه باهام نرقصی توی باغ قصر چالت میکنم!…هی..واستا…تو چرا داری مثل روانی های قاتل که همین الان از سر جنازه بلند شدن لبخند میزنی؟”
تائو ناخوداگاه از توصیف دقیق دی او خندش گرفت. اون ادمی نبود که این همه به جزئیات توجه کنه و کمتر می شد که بخواد چیزی رو به چیزی تشبیه کنه اما واقعا خنده دار بود که داشت اینجوری از خنده های تائو انتقاد می کرد و دلیل های عجیب و غریب برای رقصیدن چانگ ها با کریس می اورد در حالیکه صورتش کاملا جدی بود!
“خوش خنده شدی امشب!”
دی او گفت و به بازوی تائو زد. تائو با لبخند باقی مونده از خنده ی چند لحظه پیش سرشو پایین انداخت و کراواتش رو کمی شل کرد.نفس راحتی به خاطر رفع خطر کشید و زیر چشمی کریس رو نگاه کرد که با اون اهنگ کلاسیک بدنش رو اروم حرکت میداد و دستش رو دور کمر چانگ ها حلقه کرده بود. کمر باریک چانگ ها توی اون لباس سفید و بلند که دامنش تا روی زانوش می رسید به خوبی مشخص می شد و موهای صاف و براقش که تا گودی کمرش می رسید مثل ابشاری از شکلات مذاب جلوه می کرد ! صورت خندون و چشم های کشیده و گربه مانندش تشخیص نژادش رو برای همه سخت میکرد و اگه به خاطر شهرتش توی صنعت تراشکاری جواهرات نبود هیچکس نمیفهمید واقعا از کدوم نژاده!زیبایی چانگ ها حتی برای پری بودن هم زیادی بود چه برسه به یه گرگینه! با این همه تائو نمیتونست به شونه های پهن کریس ووی عزیزش که توی اون کت و شلوار ساده ی مشکی رنگ به استواری کوه جلوه می کردن نگاه نکنه. از دفعه قبلی که همو دیده بودن لاغر تر شده بود ولی هنوز وقار و ابهت خودش رو حفظ کرده بود.موهای تازه اصلاح شده ای که به سمت عقب ژل خورده بودن صورتش رو سرد تر و استخوان پیشانیش رو بزرگتر نشون میداد و تائو دلتنگ تر از همیشه حسرت میخورد و باز جام شرابش رو پر می کرد تا بلکه الکل نجاتش بده.چقدر حیف که خون اشام ها مست نمیشدن.سرخوشی های ناشی از خوردن الکل به اندازه ی جوونی تائو کوتاه و زودگذر بودن. حتی بعد از اینکه تموم میشدن نمیتونست به یاد بیاره که حسش چجوری بود! احساساتش توی گذر زمان میپوسیدن و مثل پارچه های بید خورده تکه تکه می شدن اما نمیتونست از شر خرده احساس عجیبش نسبت به دوست قدیمیش خلاص بشه. هر دفعه که نگاهش می کرد ، هر دفعه که تصادفا لمسش می کرد، هر دفعه که اون میخندید و تائو صداش رو می شنید چیزی درونش می لرزید و با سردرگمی سعی می کرد از شر وضعیتی که توش گیر کرده فرار کنه اما هر دفعه مثل یه پیرمرد عاجز سرشو پایین می انداخت و خودشو بابت همه چیز ملامت می کرد. تائو هیچوقت نمیتونست خودشو ببخشه…هیچوقت خودش رو بابت اون دفعه که توی جنگل به کریس صدمه زده بود نمیبخشید اما مسئله جایی ترسناک تر می شد که هر بار با یادآوری اون قضیه دندون های نیشش تیر می کشیدن و قلبش مثل یه فلز داغ و ملتهب کل بدنش رو سست و نرم می کرد. دستهاش سرد تر از حد معمول می شدن و دانه های عرق سرد از کمر و سینه ش بیرون میزدن. چرا بعد از خوردن خون کریس این بلاها سرش میومد؟ مگه گرگینه ها هم سم داشتن؟ البته تائو هر کس رو فریب میداد نمیتونست خودش رو گول بزنه…خوب به خاطر داشت که توی دوران نوجوونیش چطور این احساسات عجیب به سراغش اومدن و هر بار که کریس رو میدید حتی تشدید میشدن. خیلی قبل تر از اون که حتی بفهمه خون کریس چه مزه ای میده.تائو اصلا نمیفهمید اسم این احساسات درهم و برهمش که هر دفعه یه جوری بودن چیه.
بر خلاف تائو که پشت نوشیدنی های بیشمار سنگر گرفته بود و خودش رو مشغول کرده بود تا گذر زمان رو نفهمه، کریس حسابی سرخوش و شنگول بود. از وقتی که کای یهو از ناکجااباد اومد و بهش گفت که حمله ی امشب منتفیه، داشت روی اسمون هفتم میرقصید! جوری با چانگ ها گرم گرفته بود که تمام دختر های اشراف زاده به اونا نگاه می کردن و شایعه ی قرار گذاشتنشون رو یک کلاغ و چهل کلاغ می کردن. با این همه کریس نمیتونست از اینکه روبرو شدن با رفیقش رو یه شب دیگه به تاخیر انداخته خوشحال نباشه ! بله … زندگیش تباه بود اما تباهی ها که کمی به حالت تعلیق در می اومدن کریس به بچگانه ترین حالت ممکن خوشحال میشد و اونموقع بود که خودش هم میفهمید بر خلاف صورت سرد و عمیقش اصلا شخصیت عمیقی نداره!


 

سهون گیج و منگ از اون همه زیبایی برای بار صدم صدایی مثل”واو” از خودش در آورد و با هیجان ساعد لوهان رو فشار داد و ذوقش رو بیرون ریخت:”خدا و کائناتش رو شاهد می گیرم که اینجا قشنگ ترین جاییه که توی هفده سال عمر بی برکتم دیدم!”
لوهان با لبخند وارفته ای از سر ناامیدی پیشونیشو مالوند و ساعدش رو با خشونت آزاد کرد.واقعا سهون اینهمه از چیزای براق خوشش میومد که مثل یه کودن عقب افتاده سرشو بذاره روی میز و از خنده های پر ذوق پیچ و تاب بخوره؟ واقعا اینجوری میخواست ابروی لوهان رو بخره و حرص پادشاه رو دربیاره؟ پایان زندگی لوهان خیلی نزدیک بود..خیلی نردیک …و غم انگیز.
“خدایی چجوری این همه پول و زیبایی یه جا جمع میشه و زمین خدا کج نمیشه؟”
“سهون تورو به جدت قسم تمومش کن.”
سهون دوباره خندید و از ذوق به زمین پا کوبید. ساعد لوهان رو دوباره گیر اورد و بدون توجه به تقلای لو برای خلاص کردن خودش دوباره و دوباره فشارش داد. اگه الان کسی میتونست زیر میز اونارو ببینه لوهان خودش رو حلقه آویز می کرد! چون رسما داشت با دست دیگه ش یک ریز میکوبید روی دست سهون و سهون هم بی توجه فقط ساعد لو رو میچلوند و بابت خوشبختی فراوانی که با اومدن به اون جشن نصیبش شده بود غش و ضعف می کرد. کاش یک بار هم که شده دعاهاش مستجاب می شدن و سهون توی همون لحظه میمرد!
“هی لو چطوری!”
اون صدایی که به چینی شنیده بود تقریبا تمام قصر رو یکجا سرش اوار کرد.فاجعه ی بزرگ دیگه ای داشت مستقیم به سمتش میومد. ییبوی افسانه ای ، جوون ترین عموزادش، مشهور به ببر سفید ، صاحب نصف سهام جواهرات سکرت تاون ، پولدار ترین بچه ی ۲۲ ساله ی قرن بعد از پادشاه میخواست باهاش احوال پرسی کنه! اونوقت تنها افتخاری که لوهان تا اون لحظه داشت این بود که خونش خالصه!
“اوه…چطوری پسرعمو!خیلی وقته ندیدمت!”
لو علی رغم اینکه حالش از کل هیکل ییبو به هم میخورد بلند شد و با اشتیاق دستش رو فشرد.ازش دعوت کرد تا کنارش بشینه و ییبو به خاطر اینکه لوهان خودش رو بیشتر فحش بده بی هیچ چک و چونه ای قبول کرد و کنار لو سر میز نشست. لیوان نوشیدنی توی دستش رو کمی چرخوند و توی حرف زدن پیش دستی کرد:”شنیدم امشب اون انسانی که همه جا حرفشه رو به عنوان همراه با خودت آوردی.کجاست؟”
لو لبخندی به شدت زورکی و اجباری زد و دوباره تمام جهان رو واسطه کرد تا سهون مثل عقب مونده ها رفتار نکنه و بعدش به بغل دستش اشاره کرد. نگاه های ییبو مثل همیشه سرد و پر از هیچی بودن اما زمانی که صدای سهون شنیده شد ، هم ییبو و هم لوهان به شدت حیرت کردن.
“سلام ارباب جوان!خیلی از دیدنتون خرسندم!من مدت زیادی نیست که مهمون جناب اقای لو هستم و از مهمان نوازی ایشون بهره مند میشم اما ذکر خیر شمارو از ایشون شنیدم.و باید بگم واقعا توصیف های ایشون با چیزی که امشب از شما میبینم جور درمیاد.متاسفم اگه چینی من زیاد خوب نیست تا از شما تعریف کنم.ابهتتون در کلام نمیگنجه!”
ییبو سعی کرد ابروهای بالا رفته ش رو به حالت اول برگردونه و بابت تملقی که الان شنیده بود یه جوابی بده اما در نهایت فقط لبخند مختصری زد و سری تکون داد. عاجز از اینکه حرف دیگه ای بزنه نوشیدنیش رو برای خالی نبودن عریضه سر کشید و بعد از یه مدت طولانی گفت:”نامزدم منتظرمه…خوشحال شدم پسر عمو…و جناب…؟”
“سهون هستم.اوه سهون!”
“بله…و جناب اوه سهون…که ظاهرا زبان چربی هم توی مکالمه دارن!”
سهون خنده ی موقری کرد و همزمان با بلند شدن ییبو از جاش بلند شد و باهاش دست داد و تعظیم کوتاهی به نشانه ی خداحافظی داد. و زمانی که مطمئن شد ییبو تا اخر جشن به اونجا بر نمیگرده دوباره سر جاش نشست و با شیطنت به لوهان تنه زد.
“داشِت چینیش خوبه نه؟؟کیف کردی چجوری دهن سردشو بستم؟”
لوهان حتی سعی نکرد حیرتش رو مخفی کنه.رو به سهون چرخید و در حالی که از شدت حیرت میخندید محکم به بازوی سهون کوبید و گفت:”تو…تو چینی بلدی درست…اینو که از کجا یاد گرفتی هم فاکتور بگیرم ناموسا چجوری اینقدر خوب پیچوندیش تو بقچه؟؟”
سهون ابرویی بالا انداخت و سینه ش رو با غرور باد کرد.مثل گوریلای نر یکی محکم روی سینه ش کوبوند و جواب داد:”ما اینیم! حال کن فقط! “
لووهان خنده ی پر افتخاری سر داد و چند بار روی شونه ی سهون زد.به مبارکی اتفاقی که افتاده بود یه نوشیدنی برای خودش باز کرد و توی دوتا لیوان ریخت.و با همون لبخند که قیافشو شبیه پیرمردای پلید می کرد لیوانش رو به لیوان نوشیدنی سهون زد و نوشید. سهون بعد از اینکه همه ی لیوانش رو سر کشید و قیافه ش از مزه ی تلخ و سوزاننده ی نوشیدنی توی هم رفت شروع به صحبت کرد:”رفیقم یی شینگ بهم چینی یاد داد.خودش دورگه ی چینی و کره ای بود.از شبی که اومدیم اینجا دیگه ندیدمش.به نظرت امشب چقدر احتمالش هست که بیاد؟”
لوهان نمیخواست بگه ‘صفر درصد’ و حال بچه ای که الان بهش حال داده بود رو خراب کنه اما از طرفی امید واهی دادن هم توی مرامش نبود پس فقط یه جواب سر بالا تحویلش داد:”خب من جای سوهو نیستم ولی اگه دلت میخواد رفیقات رو ببینی تا اخر جشن وقت هست”
سهون سری تکون داد و کمی بین ادمارو نگاه کرد تا کسی رو با مشخصات دوستاش پیدا کنه اما چشمای هیز زیبا طلبش با دیدن اون همه ادم پولدار خوشگل دوباره بهش خیانت کردن و یادش رفت دنبال چی می گشته!


 

من اصلا نمیدونم وسط این همه دلار چیکار میکنم ولی تک تک سلولام بهم میگن که اینجا جای توی دوزاری که فرق بین سیب زمینی شیرین و بادنجون رو نمیفهمی نیست!
چن خیلی طبیعی منو هر جا که دلش میخواست کشونده بود و حالا که نشسته بودیم انتظار داشت شبیه رفیق شیشش باشم و جوری رفتار کنم انگار که دیشب هیچی بین من و خودش اتفاق نیفتاده و هنوز داداشای باحال همدیگه ایم و وسط این همه بچه پولدار منم لیوان ویسکی مزه مزه کنم و دست بکشم به ریشم و چسی پولداری بیام!حقیقتا همه ی دنیا از من خیلی انتظار دارن!
“هی شیو چرا نمینوشی؟میخوای برات ابجو بگیرم؟”
چن پرسید و من دلم خواست که پشت گردنش رو بگیرم و سرش رو بکوبم روی میز. داشت اینقدر خودش رو به اون راه میزد که ‘اون راه’ هم اگه زبون داشت میزد روی شونه ش و میگفت محض رضای جد بزرگوارش دست برداره.
“چن من فکر کنم آوردن من به این جشن ایده ی زیاد خوبی نبود.همه دارن نگاه…”
“میخوای بریم برقصیم؟”
چن با لحن مهربونی پرسید و دست منو گرفت. و من لبخندی از سر عصبانیت زدم و ارزو کردم کاش خداوند به من قدرتی بده تا بتونم چن رو تبدیل به شاش کنم.
“چن تو مستی نه؟”
چشمهای چن خیلی اروم باز و بسته شد و لبخند گله گشادی زد. اخه چجوری؟ چجوری با یه لیوان نوشیدنی مست شده بود؟ به تو هم میگن معتاد؟ تو که با لیوان مست میشی نهایت باید چوب شور بذاری دهنت ادای سیگار کشیدن دربیاری.
ناامید و کلافه سر جام موندم و چشم دوختم به میز های اطراف که چشمم به عجیب ترین صحنه ی همه ی عمرم افتاد. پادشاه کای توی یه فاصله ی خیلی نزدیک به پادشاه دی او ایستاده بود و داشت تقریبا می خزید پشتش.واقعا هیچکس اونارو نمیدید؟ پادشاه دی او هنوز نفهمیده بود؟ اگه میفهمید روی هم خنجر میکشیدن؟ ترس سر تا پام رو گرفت و نگران به چن نگاه کردم که سعی داشت برای خودش یه لیوان دیگه از نوشیدنی پر کنه و هیچ درکی از اتفاقات اطرافش نداشت.اگه جنگی شروع می شد من میتونستم ازش محافظت کنم؟
مدتی گذشت اما هیچ اتفاقی نیفتاد.صورت پادشاه دی او هر لحظه غمگین تر و غمگین تر می شد و زمانی که کای مثل یه جغد از پشتش بیرون اومد و توی جمعیت محو شد هم هیچ عکس العمل مهمی نشون نداد. فقط سرش رو پایین انداخت و چای نوشید .انگار که یاد خاطره ای قدیمی و خوش افتاده باشه اندک لبخندی به لب داشت و جوری به لیوان چای نگاه می کرد انگار میتونه طالعش رو اون تو ببینه. ظاهرا که همه چیز به خیر گذشته بود اما کی میتونست تضمین کنه این آرامش تا چند ساعت آینده هم دوام میاره؟

دقیقه ها می گذشت و من کسل تر و بی حوصله تر می شدم.سالن قصر انتهایی نداشت.مردم هم تمومی نداشتن. چن به سختی چشمهاش رو باز نگه داشته بود و داشت به خاطر دزدیده شدن چرخ های اسکیت بوردش که انگار مربوط به ده سال پیش بود غصه میخورد و باعث میشد خواب آلودگی و بی حوصلگی من به طرز عجیبی سه برابر و یا حتی چهار برابر بیشتر بشه و حتی حوصله نکنم که از میوه ها و غذاهایی که روی میز بود لذت ببرم. نت های پیانو و درام انگار کش میومدن و هر نت یک دقیقه یا بیشتر طول می کشید. همه ی زرق و برق اون قصر دلربا، همه ی نور و جلوش دلمو به هم میزد و من آرزو می کردم ای کاش اصلا به حرف چن گوش نمی کردم و تا اینجا باهاش نمیومدم.

“خخخخ…باید بیشتر تلاش کنی لو”

صدای خنده ی آشنایی از انتهای سالن شنیدم و با دیدن سهون که توی فاصله ی نسبتا دوری داشت با اون جادوگر خوش قد و بالا بگو و بخند می کرد سر جام خشکم زد.چن رو به حال خودش ول کردم و بدون اینکه بفهمم دارم چیکار میکنم خودم رو بهش رسوندم.حتی نمیدونستم باید چی بگم یا چجوری عکس العمل نشون بدم که سهون متوجه من شد و با چشم های گرد شده به تته پته افتاد:”م…م…مین…س…سئوک تخم جن!”

سهون توی اون کت و شلوار شیک واقعا شبیه یه اشراف زاده شده بود و من حتی حس می کردم هیکلی تر شده اما واقعا این مدت این همه بی ادب شده که به بزرگترش فحش بده؟

“ت…تو..موش عوضی چطور جرات میکنی؟”

با اینکه به شدت هیجان زده بودم اما واقعا نمیتونستم نگاه های بقیه رو ندید بگیرم.بنابراین با اجازه گرفتن از لوهانی که انگار توی صورتش تف انداخته بودن سهونو یه گوشه کشوندم تا بفهمم کی توی این مدت فرصت کرده این همه بی ادب و جسور بشه!


 

“هی…بچه ی آدم…بیداری؟”

“من اسم دارم مادر****”

جونگ کوک آهسته خندید و لامپ اتاق وی رو روشن کرد.روی صندلی کنار تخت نشست و آهی از خستگی کشید.دستاشو به سینش زد و کمی سرتا پای پسری که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و به خاطر طلسم حتی نمیتونست یه میلیمتر جم بخوره رو ور انداز کرد. سرش رو باند پیچی کرده بودن و یه سرم به دستش زده بودن.زیر چشمهاش گود افتاده بود و سخت و سنگین نفس می کشید اما هنوز انگار اونقدری جون داشت به کوک فحش بده.

کوکی لیوانی رو از کنار میزپاتختی برداشت و از پارچ آبی که همونجا گذاشته شده بود پر کرد. نفس عمیقی کشید و در حالی که حالا چشمهاش رو هم از خواب آلودگی میمالوند گفت:”پرستارا گفتن هیچی نخوردی…تا اینجا اومدی که خودکشی کنی؟”

“ببین کی اینو میگه کسی که با دسته ی خنجر زده تو سرم “

کوکی از لحن همیشه عصبانی پسر خندش گرفت و کاغذ طلسمی که بالای تخت زده شده بود رو کند و پسر تونست دست و پاهاش رو تکون بده اما در نهایت اینقدر بی حال و بی انرژی شده بود که پشت سر هم فقط نفس نفس زد و کم مونده بود بیهوش بشه.

“بیا این آبو بخور.اگه میخوای خودکشی کنی توش برات سم میریزم.”

پسر چشم هاشو توی حدقه چرخوند و روشو از کوک گرفت.غلت زد تا پشتش به اون باشه و بعد با همون لحن طلبکار و عصبانیش گفت:”تو مریضی!”

جونگ کوک باز هم خندید و جواب داد:”فعلا که تو روی تخت بیمارستانی!”

و بعد صندلی گوشه ی اتاق رو برداشت و نزدیک تخت وی گذاشت.مدتی بی سر و صدا موند تا بلکه نظر اون بچه راجع به آب و غذا خوردن عوض بشه و وقتی که این اتفاق نیفتاد فهمید که خوابش برده یا شاید هم از حال رفته.توی مهمونی حسابی همه حالش رو گرفته بودن و مجبور بود به تک تک دوستاش توضیح بده که قصد نداشته به یه انسان کمک کنه و البته که خیلی دلش میخواست یه درس درست و حسابی هم به لیسا بده اما فرصتش پیش نیومده بود. کل اون شب ضدحال خورده بود و حالا این بچه انسان هم افتخار نمیداد تا باهاش صحبت کنه. چه زندگی پر از رنجی رو متحمل می شد و هیچکس نمیومد بپرسه که حالش چطوره!

دلش میخواست برگرده پیش هوسوک و توی اردوگاه تمرین کنه تا کمی از حس و حال بدش کم بشه اما خستگی بهش مجال تکون خوردن هم نمیداد.دستاشو به سینش زد و نفس عمیقی کشید.چرا همچنین کاری کرده بود؟ چرا خودشو انداخته بود توی هچلی که میدونست به ضررش تموم میشه؟واقعا یه بچه انسان ارزشش رو داشت؟ اصلا به کوکی چه ربطی داشت که میخواستن اونو اعدام کنن یا مثل بقیه ی انسانایی که اخیرا اومده بودن بهش سرپناه بدن؟ کوکی اصلا حاضر نمی شد مسئولیت گندی که به بار اومده بود رو به عهده بگیره اما واقعا دلش راضی نمی شد بچه ای که شاید نهایتا دو یا سه سال از خودش کوچیکتر بود به خاطر کنجکاوی سلاخی بشه در حالی که این طبیعت همه ی نوجوونای هم سن و سالش بود. البته اینم که کوک فرد خیرخواه و دلسوزی نبود و همیشه منافع شخصیش اولویت به شمار میرفتن هم میتونست دلیل خوبی برای کمک کردن به اون انسان باشه. چون میخواست بیشتر درباره انسان ها بدونه اینکارو کرده بود…آره…مگرنه چه دلیل دیگه ای داشت؟

“سه روز دیگه محاکمه ت میکنن…منو باش که خودمو به خاطر سه روز انداختم توی دردسر!”


عایا برگهایتان ریخته است؟ |:

عایا احساس میکنید به شما خیانت شده است؟ |:

عایا خدایی حال کردین چجوری سوپرایزتون کردم؟ |:

عایا دست های خود را میشویید؟ |: (corona joined the chat |: )

عایا نه خداوکیلی نویسنده به ماهی و دلبری من دیده بودین؟ |: (گوجه ی پرتاب شده را از صورتش پاک میکند |: )

خب دیه مراقب خودتون باشین از خونه هم بیرون نرین |: خدافظ |:

دوستانی که تازه به ما ملحق شدن میتونن قسمت ۱ تا ۴۸ داستان رو از لینک زیر دانلود کنن!بقیه داستان تا قسمت ۵۳ به صورت جداگانه گذاشته شده و شما میتونین بخونیدش!

I’m not a genius,you’re not a wolfman! 1_48

 



guest
29 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
RM-kiute-ARMY
1 روز قبل

erihfluejrltfkeuhrkfugkrejhulfojre.jvgbkjfnvj,fvjbrtv
دمت جیز لاحناتیT-T
خیلی خیلی عالی بود عرررررینگ!
یه پیشنهاد کار با صدا سیما هم دارم برات بخاطر اون سانسور قشنگ تو کلمه مادر****
با دست نشسته دارم کامنت میدم یوهاهاهاها:|

Neginbtsjungkook
Neginbtsjungkook
6 روز قبل

منتظر جنگ بودیم
فعلا ب خیر گذشت🤦🏻‍♀️:////😐❤

Neginbtsjungkook
Neginbtsjungkook
6 روز قبل

سهون عالی بود🤣🤣🤣🤣

Neginbtsjungkook
Neginbtsjungkook
6 روز قبل

کای و دی او:/
دیالوگش:/:|

Neginbtsjungkook
Neginbtsjungkook
Reply to  hitsugaya toshiro
6 روز قبل

بهم بگو پادشاه.کدوم ما برای پادشاهی قابل تره؟کسانی که مردم خودشون رو غذا میبینن ایا برای حکومت مناسبن؟”
منتظر چیز خاصی نبودم ولی دیالوگش به دل ادم میشینه:)

Alia
Alia
11 روز قبل

واقعیه-خواب-نمیبینم:|وای-خدا-دهنم-دو-متر-باز-موند-باورم-نمیشه
اما-خب-خسته-نباشی-مرسی-ممنون-که-گذاشتی:|

Alia
Alia
Reply to  hitsugaya toshiro
10 روز قبل

بعدیو-کی-میذاری؟؟|: