86 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! part 53/5

قسمت ۵۳/۵ فیک “من نابغه نیستم ، تو گرگینه نیستی!” به قلم هیتسوگایا توشیرو

ساید استوری آوردم براتون در حد باقلوا! |:

درود بر خواننده های بی اعصاب خودم! |:

قربونتون برم من |:

براتون یه اسپشیال اپیزود آوردم از گذشته ی جیمین |:

برین حالشو ببرین |:


 

_ اسمت چیه؟

+ جیمین…پارک جیمین!

_بچه ها چیم چیم صدات میکردن.

+ خب …میدونین…رفقا شوخی زیاد میکنن!

جیمین سعی کرد نفس عمیق بکشه.عرق سر تا پاش رو گرفته بود و تیشرت نازک و نیم آستینش به تنش چسبیده بود اما مدام سعی می کرد اونو از تنش فاصله بده تا اندامش دیده نشه. از خجالت مستقیم به چشم های غریبه ای که ناگهانی سراغش رو گرفته بود نگاه نمی کرد و به خاطر شکم برآمدش که توی لباس خیس حتی بیشتر خودنمایی می کرد احساس افتضاحی داشت. غریبه خیلی خونسرد و آروم به نظر می رسید و جوری رفتار می کرد انگار جیمین رو از خیلی وقت پیش می شناسه.انگار تاریخ آشناییشون به زمانی قبل از تولد بر میگشت و حالا غریبه اومده بود تا حال دوست قدیمیش رو بپرسه. اما چون روزگار طول و درازی ازش دور بوده اسمش رو به یاد نمی آورد.

_ من یونگی ام.

جیمین سرش رو بالا آورد و با لبخند گیج و گنده ای که دندون هاش رو به نمایش می ذاشت مودبانه کلاه کشی مشکی رنگش رو از سر برداشت و تعظیم نصفه نیمه ای کرد. همزمان که سعی داشت موهای آشفته ش رو با دست مرتب کنه گفت:”خیلی خوشبختم آقا!من میتونم کمکی بکنم؟”

پسری که جیمین آقا خطاب کرده بود هیچ شباهتی به یه “آقا” نداشت.شلوار کتونی سیاه و خاکیش زانو انداخته بود و از لاغری انگار یک نفس تا مرگ فاصله داشت.پیراهن مردانه ی چهارخونه ای به تن داشت که در خوشبینانه ترین حالت ، سال پنجمی بود که پوشیده می شد و رنگ های ناواضح و دلگیری از قهوه ای و سبز توش دیده می شد.اما صورت پسر معصوم و کمی هم نسبت به بدنش تپل تر به نظر می رسید. رنگ سفید غیر عادیش نشون می داد خون آشامه و چشم های بیخیال و خسته ای داشت که انگار ضعیف بودن و مجبور بود همش پلک هاشو برای خوب نگاه کردن جمع کنه. البته شاید هم فقط از سر عادت اینکار رو می کرد.بهرحال جیمین نمی تونست حدس دیگه ای بزنه!

پسر سری به اطراف چرخوند و تک تک افراد توی سالن تمرین رو از نظر گذروند.بعد دوباره با چشم های جمع شدش به جیمین نگاه کرد و پرسید:”من بهترین رقصندتون رو میخوام.تو رهبرشونی؟سرگروهی؟رئیسی؟”

جیمین لحظه ای جا خورد اما دوباره سعی کرد لبخند بزنه و اینبار حس کرد که باید کمی توی حرف زدن محتاط باشه:”من لیدر گروهم.چرا بهترین رقصنده رو میخواید؟از بچه های دانشگاه مایید؟”

پسر چیزی نگفت.فقط شانه ای بالا انداخت و انگار که حرف زدن هم ازش انرژی زیادی میگیره به زور جواب داد:”من فقط بهترین و زیباترین رقصنده رو میخوام…آهنگمو تا آخر تابستون باید رقص آرایی کنم…”

اتاق تمرین به اندازه ی یک زودپز بخار، گرم بود.عرق از روی صورت جیمین قطره قطره پایین میریخت و حتی صورتش رو داغون تر از همیشه نشون می داد.سرش رو پایین انداخت تا اون پسر نتونه بهش خیره بشه و بعد آروم زمزمه کرد:”آقا من نمیدونم دنبال کی می گردید ولی فردا دوباره بیاید اینجا فکر کنم فرد مناسب کارتون رو پیدا می کنید.با اجازه من مرخص میشم.”

نگاه های خیره ی اعضای گروه جیمین رو دنبال کردن و زمانیکه اون بهشون پیوست تا رقص رو ادامه بده پسر ناگهان صداش زد:”فردا هم هستی؟”

هوای اطراف جیمین حتی گرم تر هم شد.لبش رو گزید و برای اینکه دیگه مجبور نباشه برگرده روی زمین دوزانو زد و ادای بستن بند کفشش رو درآورد و به سختی جواب جواب داد:”نه آقا فردا گروه قداره ی سرخ میان برای تمرین .”

“پس فردا چطور؟”

یونگی فورا دوباره پرسید و جیمین دوباره از هراس اینکه نکنه غریبه اونو برای رقص آرایی انتخاب کرده باشه دوباره بحث رو از خودش منحرف کرد:”اگه رقص آرای زن میخواید خانم لا لیسا از قداره ی سرخ مناسبن.اگر هم رقص آرای مرد لازم دارین آقای…”

“پس فردا میای؟”

جیمین هول کرده بود. فکر می کرد شکمش بزگتر شده و مثل یه هیولای چاق به نظر می رسه.حتی نمیخواست برگرده تا جواب اونو بده.آب گلوش رو قورت داد و خواست دروغ بگه که یکی از دختر ها گفت:”بله ما پس فردا ساعت ۹ شب تمرین داریم.جیمین هم میاد.ممنون که گروه مارو برای رقص آرایی آهنگتون انتخاب کردین!”

نفس جیمین توی سینه ش گرفت.سعی کرد بلند بشه اما به طرز رقت انگیزی روی زمین افتاد و باعث شد حتی بیشتر از قبل وحشت کنه.سر چرخوند تا غریبه رو ببینه اما هیچکس اونجا نبود.دوستاش داشتن وسایلشون رو جمع می کردن و دختری که جواب یونگی رو داده بود بالای سرش ایستاده بود .جیمین ناله کرد:” جی ایون تو نباید بهش می گفتی!”

جی ایون کنارش دوزانو زد و دست هاش رو گرفت.عرق رو از چونه و پیشانی جیمین پاک کرد و با مهربانی گفت:” جیمین … دلیلی برای هول کردن نیست!درسته که یه خون آشامه ولی واقعا لازم نیست اینهمه محتاط باشی!”

چقدر خوب که جی ایون دلیل وحشت جیمین رو نمی دونست ! اگه توی دروغ گفتن خوب نبود می تونست مخفی کار باشه و اجازه نده که بهترین دوستش سر از کارش دربیاره و بفهمه که جیمین به رقت انگیزترین حالت ممکن قلبش برای یه پسر عادی تپیده!

هم تیمی های جیمین تک به تک اتاق تمرین رو مثل نخل های خم شده زیر طوفان اتاق به آرومی ترک کردن و جیمین هنوز روی زمین نشسته بود.اینقدر روی زمین موند تا ساعت از دوازده شب گذشت.گرما و بخار اتاق تمرین فرو نشست .تلفنش بار ها و بارها توی کمدش زنگ خورد و همه ی تماس ها بدون هیچ پاسخی به پایان رسیدن.جیمین درکش رو از زمان توی وحشت و غم از دست می داد و زانو هاش رو بغل می گرفت تا صورت خیس از اشکش رو بپوشونه.موهاش رو توی مشتاش فشار میداد تا خشمش فرو بشینه اما تنفر از خودش انگار با هیچ حقه ای گریبانش رو رها نمی کرد و جیمین دیگه هیچی از حرفای دوستاش که می گفتن اون واقعا عالی و بی نقصه رو به خاطر نمی اورد. توی نونزده سالگی هنوز نون خور والدینش بود و هیچ پولی درنمی آورد.بدن چاق و از فرم خارجی داشت و نمره هاش بهش اجازه ی رفتن به مقطع بالاتر رو نمیدادن. خواهر و برادر کوچکترش پا به مدرسه گذاشته بودن و مادر و پدرش داشتن از هم جدا می شدن.جیمین میخواست ناپدید بشه تا اینهمه سربار و مایه ی شرم و خجالت نباشه… اگه ناپدید می شد چی؟اونوقت کسی دلش برای اون تنگ می شد ؟ کسی اسمش رو به یاد می اورد؟کسی براش اشکی می ریخت؟کسی عکسش رو نگه می داشت؟ درد داشت براش غیرقابل تحمل می شد…

“تو کی هستی؟”

تنین صدایی توی اتاق تمرین باعث شد جیمین بی اختیار از جاش بلند بشه و دست روی صورت پر از اشکش بکشه.از ترس اینکه قوانین رو شکسته و دوباره دردسر درست کرده جواب کسی که در اتاق رو باز کرده بود نمی داد و عقب عقب می رفت تا توی تاریکی اتاق مخفی بشه.سرش رو پایین انداخت و از ترس لبش رو جوید و اشک دوباره پشت پلک هایی که محکم به هم فشارشون می داد جمع شد.

“اگه دزدی باید بگم زدی به کاهدون…اتاق مدیر آخر راهروئه…بهرحال میرم نگهبان رو خبر کنم.”

“نه!”

جیمین فریاد کشید.کسی که درو باز کرده بود چراغ هارو روشن کرد و زمانیکه نور توی چشمهای جیمین خورد باعث شد صورتش رو برای لحظه ای برگردونه و صورتش رو جمع کنه.غریبه خندید و داخل اومد.درو پشت سرش بست و بی معطلی و انگار که اصلا جیمین رو ندیده شروع کرد به کشیدن دستاش.پسر کم سن و سالی به نظر می رسید و صورت زیبایی داشت.معلوم بود که از گروه قداره ی سرخه چون پشت هودی مشکی رنگش تصویر یک شمشیر دولبه ی چینی رو داشت و این آرم بهترین گروه رقص دانشگاه بود.بدنش موقع حرکات کششی به نرمی چپ و راست میرفت و حرکات رو حرفه ای و با اعتماد به نفس زیادی انجام می داد که این هم ازش بعید نبود چون گروه قداره ی سرخ به سختی عضو می گرفتن و اگر هم کسی عضو می شد باید از کل بچه های دانشگاه قوی تر و سریعتر و انعطاف پذیر تر می بود. و البته که پسر غریبه این خصوصیات رو داشت.جوری شنا میرفت انگار به سبکی پره و چتری های مشکی رنگش هر باری که دستاشو صاف می کرد تکون نرمی میخوردن و بیشتر جلوی چشماش رو میپوشوندن. اما با این همه زیادی برای پیوستن به قداره ی سرخ جوان نبود؟

“تو جیمینی نه؟عضو گروه بال های سکوت؟فکر کنم حدود شش ساعتی می شه که از وقت تمرینتون گذشته..”

جیمین ساکت موند و به تماشا کردن اون بچه ادامه داد. حالا داشت دراز و نشست می رفت ولی با اینهمه دست از حرف زدن نمی کشید:”نترس به کسی چیزی نمیگم.هوسوک هیونگ بهم یاد داده هر وقت غریبه توی دانشگاه دیدم برم به نگهبانی خبر بدم.می دونم کار بچه ننه هاست ولی چه می شه کرد …من ادای اینو در میارم که به حرف بزرگترم گوش می دم ! علاوه بر این…تو هم که غریبه نیستی!”

جیمین هوسوک رو میشناخت.البته کی بود که نشناسه!سال آخری محشری که داشت مدرک استادیش توی هنر های رزمی رو می گرفت و رهبر سابق قداره ی سرخ بود.قبل از اینکه اون لوکاس عوضی رهبر گروه بشه و جیمین و گروهش رو تا حد تاپاله ی گاو تحقیر کنه و پایین بکشه و اسم گروهشون رو به بال های بازنده ها مشهور کنه.ولی جیمن نمی فهمید با این همه چرا همه از هوسوک بد می گفتن و ازش می ترسیدن؟هوسوک که پسر خوبی بود! بار ها و بار ها بدون هیچ چشمداشتی به جیمین رقص یاد داده بود و تمام سال های دانشگاهش حتی یک بار هم به گوش کسی نخورده بود که کسی رو اذیت کنه یا خلافی ازش سر بزنه.ولی همیشه شایعات عجیبی حول مواد مخدر و آزار خیابونی دربارش دهن به دهن می شد و هیچکس هم دقیقا نمی دونست سرچشمه خبر ها از کجاست و حتی مربوط به چه تاریخیه . و همین باعث می شد هیچکس واقعا نخواد که به هوسوک و رفقاش نزدیک بشه.

“هوسوک برادر توئه؟”

پسر که توی گوشیش دنبال آهنگی برای رقص می گشت با صدای جیمین سرشو بلند کرد و با چشم های درشت شده خندید:”معلومه که نه!من جئون جونگ کوکم.سال اول.فکر کنم همسنیم نه؟به اسم صدات کنم؟”

جیمین خواست کمی در برابر پسر گارد بگیره و به حرفاش شک کنه اما خب اون بچه زیادی عجول و سریع بود و قبل از اینکه جیمین فرصت کنه تا بفهمه چه اتفاقی افتاده کوکی دستشو گرفته بود و تکون داده بود و ول کرده بود!

و جیمین فقط تونست با دهان باز به جونگ کوکی زل بزنه که داشت با یه آهنگ کلاسیک یه جور رقص رزمی رو اجرا می کرد و اصلا براش اهمیتی نداشت که داره رقصی که قداره ی سرخ برای مسابقات غرش اژدها آماده کردن رو جلوی رقیب کوچولوشون لو میده! البته که جیمین تهدیدی به شمار نمی رفت…اون حتی نمی تونست نصف حرکات اون رقص رو به درستی اجرا کنه. به خاطر وزن زیادش کند بود و سریع نفس کم میاورد. اما تماشا کردن اون پسر که چطور جهش های بزرگ و کوچیک رو به راحتی انجام میداد و مثل یک قو که روی برکه فرود میاد حتی کوچکترین صدایی از برخورد کفش هاش با زمین ایجاد نمی شد و صورتش به اندازه ی یک راهب بودایی آروم بود واقعا جیمین رو از حسادت دور می کرد.حسادت کردن به کوکی براش مثل حسادت به یه خدا بود!

زمانیکه آهنگ به پایان رسید و جونگ کوک فرصت کرد تا جویه های عرق روی پیشونیش رو با استین بگیره ، حباب شیشه ای دنیای پر از رویا و خیال جیمین ترکید و دوباره به واقعیت های زندگیش برگشت. کوله پشتیش رو از توی کمد برداشت و سعی کرد زمانیکه که کلمات رو ادا می کنه لبخند بزنه:”از دیدنت خوشحال شدم جونگ کوک!موفق باشی!”

“صبرکن…یه ساعت دیگه منم میرم.میتونی یه کم منتظر بمونی تا من تنها برنگردم خونه؟نمیخوام هوسوک بفهمه تنها بودم.”

همه ی سلول های جیمین التماسش می کردن تا پیشنهاد کوکی رو رد کنه و بعدش هم خودش رو با سرعت نور گم و گور کنه و تا هفته ی آینده پاشو توی سالن تمرین نذاره اما اعتماد به نفس ضعیفش لبه ی شمشیر خجالت رو بیخ گلوش گذاشت و وادارش کرد تا “باشه” ی آرومی بگه و ساکت روی کفپوش های کثیف اتاق بشینه.

توی یک ساعت بعد جیمین آزار دهنده ترین دقایق زندگیش رو سپری کرد.افکار آزار دهندش با دیدن کوکی حتی بیشتر روی سرش آوار می شدن و صورت همه ی کسانی که براش مهم بودن و بهش امید داشتن جلوی چشماش می رفتن و میومدن.چرا اینجا بود؟ که کسی رو تماشا کنه که ده برابر و صد برابر و هزار برابر جلوتر ازش قدم بر میداشت و تنها نگرانیش غر زدن های هیونگش بود؟ به جای بدنش ، قلبش تقلا می کرد و بغض به سختی گلوش رو می فشرد تا احترامش رو جلوی همسن خودش هم به باد بده. جیمین باید چیکار می کرد تا به نقطه ای برسه که زندگیش اونجا می درخشید؟

“هی …جیمین …حالت خوبه؟”

کوکی پرسید. به همین سرعت یک ساعت گذشته بود؟چرا کوکی حالش رو می پرسید؟نکنه داشت گریه می کرد؟چه آبرو ریزی!

“من خوبم”

به زور به زبون آورد اما همزمان اشک از هر دو چشمش پایین ریخت.سعی کرد قطرات بعدی رو پاک کنه ولی صورتش بی اختیار توی هم کشیده شد و برای دیده نشدن هر دو ساعدش رو جلوی سرش گرفت انگار که می خواست از خودش در برابر ضربه ی نامرئی محافظت کنه…

“اشکالی نداره…اشکالی نداره…”

کوکی به پشتش دست کشید و دلداریش داد هر چند که جیمین مداوم خودش رو عقب می کشید و میخواست فرار کنه اما بالاخره از تقلا خسته شد و اجازه داد اشک هاش توی سکوت عمیق و بی معنای شب فرو بریزن و روحش از هم بپاشه.فردا باید خیلی کارا می کرد.باید از گروه استعفا می داد…باید یه خنجر نقره میخرید …اونو توی رگ دستش فرو می کرد و به انتظار می نشست تا روحش بدنی که این همه رنج و عذاب رو متحمل میشه ترک کنه.چه بسا که بعد از اون هم نمی تونست آرامشی داشته باشه…

“جیمین …میخوای با من حرف بزنی؟”

سر جیمین به بالا و پایین رفت و بعد از یه مدت طولانی پرسید:”هیچوقت شده حس کنی برای هیچی کافی نیستی؟مثل اینکه عاشق کسی بشی و احساس کنی چون هیچی نیستی حق نداری داشته باشیش…یا اینکه خانوادت هیچوقت به خاطر تو از خوشحالی فریاد نکشیده باشن؟هیچوقت براشون کاری نکرده باشی و احساس کنی که نباید به دنیا میومدی؟”

حرف های جیمین که تموم شد کوکی سرش رو بالا گرفت و اندکی تامل کرد تا مطمئن بشه کلمات درستی به زبون میاره و بعد در حالی که به دیوار تکیه می زد جواب داد:”چه اشکالی داره اگه توی این سطح باشی؟بهرحال هنوز اونقدر جوون هستی که برای داشتن لیاقت همه ی اینا تلاش کنی.من یه نفرو می شناسم که تمام عمرش همین حس رو داشت …اما زمانی که پیراهن مادر مرده ش رو بهش میدادن و اون داشت گریه می کرد یه چیزی رو فهمید.”

کوکی پاهای دراز شدش روی زمین رو تکون داد و رو به چشم های اشکی جیمین ادامه داد:”اون توی پیراهن مادرش یه یادداشت پیدا کرد که توش فقط چند جمله ی کوتاه نوشته شده بود(تقدیم به پسرک دلبندم که از روشنایی آفریده شد ولی از روشنایی فاصله گرفت.مادر همیشه مراقبت خواهد بود.) و تو میدونی اون چی فهمید؟”

جیمین ساکت موند و کوکی لبخندی زد و گفت:”اون فهمید که همه ی عمرش رو با نادیده گرفتن روشنایی بی نهایت وجودش هدر داده بود.با نادیده گرفتن اینکه میتونست چقدر شگفت انگیز باشه و چقدر شگفت انگیز بود. چقدر خودش رو کم تلقی کرده بود و چقدر کم تلاش کرده بود.و جیمین…من میدونم که تو هم لیاقت عشق رو داری و هم لیاقت فریاد های از سر شادی خانوادت رو.لازم نیست بترسی…فقط همه چیزو بذار روی اون روشنایی که درون قلبت میدرخشه.اونوقت مطمئن باش روزی خواهد رسید که هم صدای خوشحالی کسایی رو که دوست داری میشنوی و هم عشقت صدای تورو خواهد شنید…فقط بیشتر تلاش کن!”

فردای اون روز جیمین از کلاس رقص استعفا نداد.فرداش یه چاقوی نقره هم نخرید.نه فردا و نه پس فردا و نه هیچ فردای دیگه ای این اتفاق نیفتاد.نه دستش رو شکافت و نه از یونگی خون آشامی که با بی حالی ازش میخواست تا آخر تابستون براش یه رقص طراحی کنه فرار کرد. هر چند شب ها طولانی بودن و روز ها سرسام آور اما جیمین باز هم صبح های زود از خواب بیدار می شد و با استرسی که به خاطر لو رفتن سراغش میومد برای یونگی ناهار درست می کرد تا اونو پشت در استدیوش بذاره. بعد از تموم شدن کلاساش توی گرم ترین ساعت روز تا اتاق تمرین می دوید و هر بار حس می کرد داره روی اقیانوسی از ناامیدی قدم برمیداره که فرو رفتن درونش با کوچکترین لغزشی هم امکان پذیر می شد.رسیدگی به خودش رو توی غروب های دلگیر سکرت تاون فراموش می کرد و موهاش جلوی چشماش رو میگرفتن.با شروع بارون های تابستونی و شل شدن شلوارهاش توی پاش و خیس شدن پاچه هاش می فهمید از کلمه ی چاق هم فاصله گرفته و چتر از سرش بر میداشت تا بارون به بدنش بزنه و این دفعه از چسبیدن لباسش به بدنش نمی ترسید. از تمرین کردن زیر دست لوکاسی که مدام به خنگی متهمش می کرد هم نمی ترسید.حرف هاش رو می پذیرفت و همراه با بغضش فرو میبلعید و سخت تقلا می کرد تا توی اقیانوس سستی که روش شناور بود فرو نره. یه روز بالاخره به یونگی می گفت که دوستش داره…یه روزی برای مادرش خبر های خوب می برد…یه روزی می رسید که شجاعتش به بالا هلش بده و با بال های سکوتش از روی اقیانوس به سمت آسمانی شتاب بگیره که توش خبری از ابر های تیره نبود…


عایا دهانتان باز مانده است؟ |: ماسک خود را زده و از مانیتور فاصله بگیرید خیر سرتون بقیه رو هم مریض میکنین |:

عایا واقعا کیف میکنین چقدر دوستتون داره اوپا؟ |: ( صدای عق زدن هارا نادیده میگیرد |: )

دیگه بچه های خوبی باشین نظر بذارین براتون یه ماه دیگه یه باقلوا ی دیگه آپ میکنم که برین رو آسمون هفتم |: ( تو خواب ببینین |: )

 



guest
10 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Shizoro
Shizoro
1 روز قبل

سنپای ساما عرررررر
خیلی خوب بوددددد عرررر *—-*
میرود به بقیه پارت ها نیز کامنت دهد*

.-.
.-.
7 روز قبل

چه قشنگ بود ☹😭
ممنونننننننن 🙂

sdddddddddddd
sdddddddddddd
8 روز قبل

و اینو یادم رفت بگم که با پوسترت سری به ان دنیا زده و برگشتم *^*

sdddddddddddd
sdddddddddddd
8 روز قبل

سلام سنپای خودم ^_^
نمی دونم چرا ولی عر زدم سر این پارت …
قبل این که ما بخواییم به عایا های شما نویسنده بزرگوار جواب بدیم شما به ما پاسخ بده ۰-۰
عایا حال میکنی یه دفعه میای ما رو میذاری تو خماری و در میری ؟
عایا حال میکنی که خواننده ها را میکشی و زنده میکنی؟
عایا فک نمی کنی بیش از اندازه بیرحمی؟؟؟؟

sdddddddddddd
sdddddddddddd
Reply to  hitsugaya toshiro
8 روز قبل

شاید چون افتخار دادید به ما ای بزرگواااررر